redesigning ai

ظهور هوش مصنوعی (AI) به عنوان یکی از پیچیده‌ترین فناوری‌های قرن حاضر، منبعی دوگانه از وعده‌ها و هشدارها را پیش رو قرار داده است. در مقاله‌ی حاضر، به واکاوی دیدگاه‌های ارائه‌شده در اثر «طراحی دوباره هوش مصنوعی» نوشته‌ی دارون عجم‌اغلو پرداخته می‌شود. این پژوهش در حالی که پتانسیل‌های فنی هوش را انکار نمی‌کند، با نقدی سرسختانه جهت‌گیری فعلی پژوهش‌های این حوزه بر سمت خودکارسازی مطلق (Automation-only)، استدلال می‌کند که مسیر کنونی توسعه هوش، نه جبری و نه تعیین‌پذیر، بلکه حاصل انتخاب‌های انسانی و نهادی است. هسته‌ی مرکزی این نقد، تمایز میان دو پارادایم «خودکارسازی» (Automation) و «توانمندسازی» (Augmentation) و نیز ضرورت مداخله دموکراتیک جهت ابزارینه کردن هوش برای حفظ آزادی و عدالت است. نگارندگان با استفاده از چهارچوب نظری اقتصاد سیاسی نشان می‌دهند که بازار آزاد به تنهایی قادر به گزینش فناوری‌های مطلوب برای جامعه نیست؛ زیرا اغلب پیامدهای بیرونی (Externalities) و هنجارهای نهادی، مسیر توسعه را به سمت ابزارهایی می‌برند که به تبعیض ثروت، افزایش نابرابری و تهدید دموکراسی منجر می‌شوند.

redesigning ai
تحلیل سیاسی-اقتصادی هوش مصنوعی

فهرست

متن اصلی

تحلیل سیاسی-اقتصادی هوش مصنوعی؛ نقد الگوی خودکارسازی و پیشنهاد برای بازآفرینی دموکراتیک در عصر اتوماسیون

فهرست
چکیده
مقدمه
بخش اول: پیمان مدرن و انحراف به سمت «عصر اتوماسیون»
بخش دوم: توهم بازار و مسیر انحرافی هوش مصنوعی
بخش سوم: تهدید برای دموکراسی و آزادی
بخش چهارم: بازآفرینی مسیر؛ سیاست‌گذاری، هنجارها و نظارت دموکراتیک
جمع‌بندی اثر؛ تقدیر انسانی در برابر تقدیر فناوری
جمع‌بندی نهایی؛ تلاقی نهادگرایی در آینه دارون عجم‌اغلو و جیمز رابینسون
منابع

چکیده

ظهور هوش مصنوعی (AI) به عنوان یکی از پیچیده‌ترین فناوری‌های قرن حاضر، منبعی دوگانه از وعده‌ها و هشدارها را پیش رو قرار داده است. در مقاله‌ی حاضر، به واکاوی دیدگاه‌های ارائه‌شده در اثر «طراحی دوباره هوش مصنوعی» نوشته‌ی دارون عجم‌اغلو پرداخته می‌شود. این پژوهش در حالی که پتانسیل‌های فنی هوش را انکار نمی‌کند، با نقدی سرسختانه جهت‌گیری فعلی پژوهش‌های این حوزه بر سمت خودکارسازی مطلق (Automation-only)، استدلال می‌کند که مسیر کنونی توسعه هوش، نه جبری و نه تعیین‌پذیر، بلکه حاصل انتخاب‌های انسانی و نهادی است. هسته‌ی مرکزی این نقد، تمایز میان دو پارادایم «خودکارسازی» (Automation) و «توانمندسازی» (Augmentation) و نیز ضرورت مداخله دموکراتیک جهت ابزارینه کردن هوش برای حفظ آزادی و عدالت است. نگارندگان با استفاده از چهارچوب نظری اقتصاد سیاسی نشان می‌دهند که بازار آزاد به تنهایی قادر به گزینش فناوری‌های مطلوب برای جامعه نیست؛ زیرا اغلب پیامدهای بیرونی (Externalities) و هنجارهای نهادی، مسیر توسعه را به سمت ابزارهایی می‌برند که به تبعیض ثروت، افزایش نابرابری و تهدید دموکراسی منجر می‌شوند.

مقدمه

جهان با شتابی بی‌سابقه به سمت عصر بهره‌گیری از هوش مصنوعی در حرکت است. از سیستم‌های پیشنهادگر پزشکی و حمل‌ونقل گرفته تا الگوریتم‌های تصمیم‌گیری مالی و شبکه‌های اجتماعی، فناوری‌های مبتنی بر یادگیری ماشین و داده‌کاوی، بستر زندگی انسان مدرن را بازتعریف کرده‌اند. با این حال، در دل این شکوه‌های فنی، ترسی و نگرانی عمیقی سایه افکنده است. هوش مصنوعی نه تنها ابزاری برای افزایش بهره‌وری تولید یا حل مسائل پیچیده نیست؛ بلکه عاملی قدرتمند است که با توانایی بازتعریف ساختارهای اقتصادی، الگوهای کار و نظم دموکراتیک، آینده‌ی جوامع را شکل می‌دهد.

پرسش بنیادین این است که کدام مسیر از توسعه هوش، برای بشر و جامعه مطلوب‌تر است؟ مسیری که در آن هوش مصنوعی جایگزین کارگران می‌شود و نابرابری را تشدید می‌کند، یا مسیری که در آن هوش مصنوعی قدرت خلاقیت انسانی را ارتقا می‌دهد و فرصت‌های نوینی برای اشتغال اقتصادی خلق می‌کند؟ دارون عجم‌اغلو در این اثر با رویکردی «اقتصاد-محور» و مبتنی بر اقتصاد سیاسی استدلال می‌کند که جهت فعلی پژوهش‌ها که بر سمت اتوماسیون و جایگزینی نیروی کار (Displacement of Labor) و ابزارهای نظارتی (Surveillance) متمرکز است، حاصل انتخابی بازاری و نهادی است، نه یک تقدیر فناوری.

این مقاله نشان می‌دهد که با وجود نگرانی‌ها درباره انقراض شغل‌ها و پدید آمدن «ابرهوش»، آینده لزوماً تاریک نیست. مسیر توسعه هوش باز است و می‌توان آن را به سمت «توانمندسازی» (تقویت توانایی‌های انسانی به جای جایگزینی انسان) سوق داد تا هم به بهره‌وری تولید منجر شود و هم آزادی و دموکراسی را تقویت نماید. برای تحقق این هدف، عبور از نگاه صرفاً تکنولوژیک، نیازمند یک بازآفرینی نهادی و نظری در جهت‌گیری هوش مصنوعی است.

بخش اول: پیمان مدرن و انحراف به سمت «عصر اتوماسیون»

برای درک چرا جهت فعلی توسعه هوش نگران‌کننده است، باید به مقایسه‌ی تاریخی قرن بیستم و دهه‌های نخستین معاصر نگاه انداخت. عجم‌اغلو برای این منظور از مفهوم پیمان مدرن (The Modern Compact) استفاده می‌کند که به دوره‌ای پس از جنگ جهانی دوم تا اوایل دهه ۱۹۷۰ اطلاق می‌شود.

الف) توافق میان رشد اقتصادی و دموکراسی پس از جنگ

در آن دوره که فرانسوی‌ها آن را «سه دهه طلایی» (Trente Glorieuses) نامیدند، جهان شاهد یکی از درخشان‌ترین دوره‌های رشد اقتصادی و همگرایی اجتماعی بود. در ایالات متحده و اروپای غربی، دستمزدهای کارگران، فارغ از سطح سواد و تحصیلات، به طور مداوم افزایش یافت. این بهره‌وری اقتصادی که همراه با دموکراسی سیاسی (گسترش حق رأی و نهادهای حمایتی از طبقه کارگر) رخ داد، حس عدالت و مشارکت را در جامعه تقویت کرد.

از منظر تاریخی، نکته کلیدی در اینجا تلفیق میان دو نوع فناوری بود:

خودکارسازی (Automation): مکانیزه کردن کارهای روتینی و فیزیکی (مانند مکانیزه‌سازی کشاورزی).
خلق مشاغل نوین (Creation of New Tasks): فناوری‌های جدیدی که مشاغل و فعالیت‌های کاملاً جدیدی را برای کارگران ایجاد کردند (مانند خدمات درمانی، آموزش، مهندسی، ارتباطات و حوزه‌های خدمات عمومی که پیش از این وجود نداشتند).

این تعادل باعث شد کارگران جایگزین شده توسط فناوری‌های نخست، بتوانند در مشاغل نوین اشتغال کنند. نتیجه این بود که اگرچه مکانیزه‌سازی باعث حذف برخی مشاغل می‌شد، اما خلق مشاغل نوین جایگزینی انسانی را در بازار کار به حدی رسانید که تورم بیکاری ایجاد نکرد. این پیمان مدرن، الگویی برای توافق میان رشد سرمایه‌داری و رشد دستمزدها بود.

ب) انحراف دهه ۱۹۸۰ به سمت اتوماسیون محض

از اوایل دهه ۱۹۸۰، این توافق فروپاشید. مسیر توسعه تکنولوژی به شدت به سمت «خودکارسازی» متمرکز گردید. فناوری‌های جدید عمدتاً بر حذف کردن کارهای روتینی اداری و کارهای یدی (به جای کارهای آبی) متمرکز شدند. این فرآیند به صورت سیستماتیک، بهره‌وری تولید را بالا برد اما سهم کار (Labor Share) از درآمد کل را کاهش داد.

اثر اقتصادی این انحراف دوچندان بود:

افزایش ثروت برای طبقات بالا: فناوری‌های نوین (مانند رایانه‌های داده‌کاوی و هوش مصنوعی) به طبقات باسواد و تحصیلات بالا کمک کرد و درآمد آن‌ها را افزایش داد.
حذف شدن طبقات پایین و متوسط: کارگران با مهارت‌های پایین و متوسط که مشاغل‌شان خودکار می‌شد، جایگزین شده یا دستمزدهایشان به شدت کاهش یافت.

نویسندگان این تغییر مسیر را ناشی از پیشرفت تکنولوژیکی نمی‌دانند، بلکه حاصل تغییر در «نهادها» و «سیاست‌ها» می‌دانند. کاهش بودجه عمومی برای پژوهش‌های بنیادین (Blue-sky research)، ضعف اتحادیه‌های کارگری (Collective bargaining)، و سیاست‌های مالیاتی که به نفع سرمایه و تجهیزات بود، همگی جهت مسیر را به سمت اتوماسیون متمرکز سوق دادند. در این جهان جدید، فناوری‌های «توانمندساز» (که قدرت انسانی را افزایش می‌دهند) در برابر فناوری‌های «جایگزین» (که انسان‌ها را حذف می‌کنند) مقهور ماندند.

بخش دوم: توهم بازار و مسیر انحرافی هوش مصنوعی

یکی از استدلال‌های قدرتمند عجم‌اغلو، نقدی بر رویکرد «تکنولوژی‌محور» در توسعه هوش استوار است. بسیاری از پیشروان و اندیشمندان تصور می‌کنند که پیشرفت تکنولوژی یک ضرورت طبیعی است و ما باید آن را بدون مداخله بپذیریم و تنها پس از آن، از طریق مالیات و توزیع مجدد (مانند درآمد پایه) اثرات منفی آن را تعدیل کنیم. عجم‌اغلو این دیدگاه را رد می‌کند.

الف) شکست‌های بازار و پیامدهای بیرونی

نخستین فرض بنیادین اقتصاد این است که بازار، به طور خودکار، فناوری‌های مطلوب برای جامعه را انتخاب می‌کند. اما در واقع، بازار همواره کارآمد و مطلوب نیست. به چند دلیل:

پیامدهای بیرونی (Externalities): سود حاصل از یک نوآوری لزوماً به مخترع یا شرکت تعلق نمی‌گیرد. برای مثال، فناوری‌های خلق‌کننده‌ی مشاغل نوین، سود عظیمی برای شرکت‌ها ایجاد می‌کنند، اما سود اصلی به جامعه در قالب ایجاد شغل جدید، افزایش مهارت کارگران و رشد اقتصادی داخلی می‌رسد. بازار لزوماً این سود اجتماعی را در محاسبات خود لحاظ نمی‌کند و بنابراین در آن‌ها سرمایه‌گذاری کافی انجام نمی‌دهد.
اثرات غیراقتصادی: برخی فناوری‌ها (مانند ابزارهای نظارتی) هزینه‌های اجتماعی بالایی (مثل کاهش آزادی، افزایش نابرابری) ایجاد می‌کنند که در قیمت بازار لحاظ نمی‌شود. بنابراین، بازار بیش از حد به این فناوری‌ها تشویق می‌شود.
ب) تمرکز در کنترل شرکت‌های فناوری (Big Tech)

مسیر توسعه هوش مصنوعی امروزی به شدت در انحصار تعداد اندک شرکت‌های فناوری بزرگ (مانند گوگل، آمازون، مایکروسافت و...) است. این تمرکز چندین اثر منفی دارد:

جهت‌دهی به تحقیق: شرکت‌ها مسیر پژوهش‌ها را تعیین می‌کنند و تحقیق دانشگاهی نیز در جهت نیازهای آن‌ها منحرف می‌شود.
جذب نخبگان: نخبگان تحقیق در این شرکت‌ها و دانشگاه‌ها به طور چرخشی در گردش هستند و جذب بازار می‌شوند.
هدف‌گذاری بر اتوماسیون: این شرکت‌ها انگیزه اصلی‌شان در حوزه هوش مصنوعی، اتوماسیون الگوریتمی (Algorithmic Automation) برای کاهش هزینه‌ها و افزایش سود است، نه خلق ابزارهای توانمندساز برای کارگران.

این وضعیت باعث شده است که بخش عمده‌ای سرمایه‌گذاری در هوش مصنوعی بر سمت توسعه الگوریتم‌هایی باشد که جایگزین انسان می‌شوند و ابزارهای نظارتی (مانند تشخیص چهره) را ارتقا می‌دهند، در حالی که حوزه‌های خلق مشاغل نوین (مانند آموزش تطبیقی‌افته هوش برای معلمان یا هوش مصنوعی در پزشکی برای تشخیص بیماری‌های پیچیده) کمتر مورد توجه قرار گرفته‌اند.

ج) نقش هنجارها (Norms)

سرانجام دیگر مسیر انحرافی، تغییر هنجارهاست. در دهه‌های نخستین، هنجارهای مهندسی به گونه‌ای بود که نوآوری به نفع جامعه باشد. اما در دهه‌های اخیر، هنجارهای فناوری به سمت «تکنولوژی به خاطر تکنولوژی» و «سرعت بخشیدن» بدون در نظر گرفتن اثرات اجتماعی تغییر یافته است.

بنابراین، عجم‌اغلو استدلال می‌کند که جهت فعلی هوش مصنوعی نه یک تقدیر طبیعی است، بلکه حاصل شکست‌های بازار، تمرکز قدرت و تغییر هنجارهاست. ما می‌توانیم این مسیر را تغییر دهیم.

بخش سوم: تهدید برای دموکراسی و آزادی

مسیر انحرافی فعلی هوش مصنوعی، تنها به آسیب‌های اقتصادی (افزایش ثروت و نابرابری) محدود نیست؛ بلکه تهدید جدی برای آزادی و نهادهای دموکراتیک نیز محسوب می‌شود.

الف) اتوماسیون و فرسایش دموکراسی

همانطور که در بخش نخست اشاره شد، خودکاری بیش از حد و خلق ناکافی مشاغل نوین، باعث تشدید ساختارهای طبقات اجتماعی و افزایش نابرابری می‌شود. در شرایطی که نابرابری بالا برود و طبقات پایین دستمزدهای خود را از دست بدهند، زمینه برای سیاست‌های پوپولیست (Populism) و آسیب‌های دموکراتیک فراهم می‌شود. در چنین شرایطی، نخبگان اقتصادی برای جلوگیری از افزایش مالیات و توزیع مجدد، اغلب به سمت دیکتاتوری یا دموکراسی‌های غیرلیبرال حرکت می‌کنند.

ب) هوش مصنوعی به مثابه ابزار نظارتی

خطرناک‌ترین تهدید، استفاده از هوش مصنوعی توسط دولت‌ها و شرکت‌ها برای نظارت بر شهروندان است. ابزارهای تشخیص چهره، ردگیری ارتباطات و تحلیل داده‌های عظیم، قدرت سرکوب فیزیکی و اجتماعی را بی‌سابقه‌ای بالا برده است. در کشورهایی با نهادهای استخراجی، این ابزارها در اختیار دیکتاتورها قرار می‌گیرد و مانع از هرگونه جنبش مخالف می‌شوند. حتی در کشورهای دموکراتیک نیز، شرکت‌های بزرگ رسانه‌های اجتماعی (مانند فیسبوک و توییتر) با استفاده از الگوریتم‌هایی بهره‌ور، برای افزایش درگیری و فروش کالا بهره می‌برند که منجر به تفرقه‌ها، تشتت اطلاعات و تضعیف گفتگوی دموکراتیک شده است.

ج) هوش مصنوعی و آزادی پایدار

عجم‌اغلو نشان می‌دهد که «آزادی پایدار» (Liberty) نیازمند عدم استیلای بهره‌گیری‌های اقتصادی و امنیت نیست، بلکه نیازمند عدم سلطه (Non-domination) است. ابزارهای نظارتی مدرن، شهروندان را در وضعیت «سلطه» قرار می‌دهند؛ حالتی که نمی‌دانند دقیقاً چه داده‌هایی جمع‌آوری می‌شود، چگونه الگوریتم‌ها تصمیم‌هایشان را شکل می‌دهند و چگونه می‌توان آن‌ها را دستکاری کرد. این نوعی «سلطه دیجیتالی» است که آزادی را به شدت تهدید می‌کند.

بخش چهارم: بازآفرینی مسیر؛ سیاست‌گذاری، هنجارها و نظارت دموکراتیک

اگر تحلیل عجم‌اغلو از وضعیت موجود و مسیر انحرافی فعلی هوش مصنوعی مایوس‌کننده و نگران‌کننده باشد، سوال اصلی کتاب بر این پرسش استوار است: چه باید کرد؟ آیا سرنوشت جامعه در برابر اتوماسیون محکوم به تقدیر جبری فناوری و نظارت دیجیتالی است؟ پاسخ نویسنده در «بازآفرینی هوش مصنوعی» بر پایه‌ی «بازسازی نهادی» استوار است. او استدلال می‌کند که مسیر فعلی، محصول انتخاب‌های بازار و هنجارهای حاکم است، اما می‌تواند تغییر کند. بنابراین، تغییر مسیر نیازمند بازطراحی ابزاری نیست، بلکه نیازمند بازطراحی کامل نهادی است.

الف) بازآفرینی هوش؛ به سمت «توانمندسازی» به جای «خودکارسازی»

نقد اصلی عجم‌اغلو بر این مفهوم متمرکز است که پارادایم فعلی هوش مصنوعی صرفاً بر «خودکارسازی» (Automation) متمرکز شده است؛ یعنی جایگزینی کارها به وسیله الگوریتم‌ها. اما تاریخ رشد اقتصادی (به‌ویژه در پیمان مدرن) نشان می‌دهد که رشد پایدار نه ناشی از خودکاری، بلکه از «توانمندسازی» (Augmentation) حاصل شده است؛ یعنی خلق ابزارها و فناوری‌هایی که توانایی‌های انسانی را ارتقا بخشیده و به آن‌ها اجازه می‌دهند کارهای پیچیده‌تری انجام دهند.

عجم‌اغلو استدلال می‌کند که پتانسیل‌های کنونی در حوزه هوش مصنوعی باید از خودکاری‌های صرف به سمت فناوری‌های توانمندساز تغییر جهت دهد. برای مثال، در حوزه آموزش، هوش می‌تواند جایگزین معلمان شود، اما ارزش افزوده‌ی آن بیشتر است که به معلمانان کمک کند تا محتوای آموزش را بر اساس نیازهای گوناگون و متنوع دانش‌آموزان در زمان واقعی تنظیم کنند (Adaptive Learning). در حوزه بهداشت، هوش می‌تواند پزشکان را جایگزین کند، اما ارزش افزوده‌ی آن بیشتر است که به آن‌ها ابزارهای تشخیص داده و تحلیل بلادرنگ بدهد تا بر بیماری‌های پیچیده فائق آیند.

نویسنده پیشنهاد می‌کند که تحقیق در هوش مصنوعی باید بر پایه خلق «وظایف جدید» (New Tasks) متمرکز شود، نه حذف وظایف موجود. این یعنی همان مسیری است که در پیمان مدرن باعث رشد شد اما سهم کار را حفظ کرد.

ب) رویکرد سه‌شاخه‌ای برای بازآفرینی

عجم‌اغلو برای تغییر مسیر هوش مصنوعی، یک چارچوب سه‌شاخه‌ای پیشنهاد می‌کند که شبیه به رویکرد موفق جهانی در حوزه محیط زیست است:

سیاست‌گذاری و نقش دولت: دولت نقش محوری را دارد. نخست، باید سیاست‌های انحراف‌زا را حذف کند. برای مثال، در نظام مالیاتی ایالات متحده، نرخ مالیات بر نیروی کار حدود ۲۵ درصد است، اما بر تجهیزات و نرم‌افزارها کمتر از ۵ درصد. این در واقع یارانه‌ای مالیاتی به نفع اتوماسیون است. دولت باید این یارانه‌ها را اصلاح کند. دوم، دولت باید به هوش مصنوعی به منزله‌ی گذار انرژی (Energy Transition) نگاه کند؛ یعنی به عنوان چالشی با اثرات اجتماعی گسترده. دولت باید چارچوبی برای سنجش اثرات اجتماعی فناوری‌های هوشمند توسعه دهد. اگر فناوری مشخصی، سهم کار را کاهش دهد، نباید مشوق‌های مالیاتی و حمایت‌ها را به آن اختصاص داد و اگر فناوری مشخصی، سهم کار را افزایش دهد یا ابزارهای جدیدی برای کارگران خلق کند، باید مورد تشویق قرار گیرد.
تغییر هنجارها (Shifting Norms): هنجارهای مهندسی و اخلاقی نقش مهمی دارند. در حال حاضر، بسیاری از مهندسان هوش مصنوعی مشغول توسعه فناوری‌های نظارتی و ابزارهای ردیابی اجتماعی هستند، بدون اینکه در مورد اثرات اخلاقی آن‌ها تفکر کنند. عجم‌اغلو پیشنهاد می‌کند که هنجارها باید به گونه‌ای تغییر کند که کار بر روی ابزارهای نظارتی خطرناک (مانند فناوری‌های تشخیص چهره) برای یک مهندس، نکوهیده‌تر از کار بر روی فناوری‌های خلق مشاغل جدید باشد. شبیه به فیزیکدان هسته‌ای که در دهه‌های اتمی از کار بر روی سلاح هسته‌ای خودداری می‌کردند، جامعه باید به مهندسان و شرکت‌هایی که در توسعه ابزارهای مخرب دموکراسی دخیلند، فشار آورده و جلوی آن‌ها را بگیرد.
نظارت دموکراتیک: سرانجام، مهم‌ترین رکن در این چارچوب، نظارت دموکراتیک است. تصمیم‌گیری در مورد آینده هوش مصنوعی نباید در انحصار حلقه‌ای بسته از چند شرکت بزرگ یا مدیران دولت باشد. دموکراسی و مشارکت عمومی برای بازآفرینی هوش ضروری است. نمونه‌های اخیر مانند لغو فروش نرم‌افزار تشخیص چهره توسط شرکت‌هایی مانند آی‌بی‌ام، مایکروسافت و آمازون پس از اعتراضات عمومی علیه اثرات نژادی آن‌ها، نشان می‌دهد که فشار مدنی می‌تواند مسیر تکنولوژی را تغییر دهد.
جمع‌بندی اثر؛ تقدیر انسانی در برابر تقدیر فناوری

کتاب «بازآفرینی هوش مصنوعی»، با آنکه حجمی کمتر از سه اثر قبلی عجم‌اغلو و رابینسون دارد، اما حامل پیامی و استراتژی بسیار مهم است. این کتاب به واقعیت‌های نوینی اشاره می‌کند که آثار پیشین نویسندگان در باب توسعه و دموکراسی را در عصر جدید به چالش می‌کشد.

عجم‌اغلو استدلال می‌کند که همانطور که در قرن نوزدهم، نهادهای استخراجی باعث رکود رشد شدند، امروز نیز جهت‌گیری هوش مصنوعی به سمت خودکاری و نظارت، می‌تواند یک «نهاد استخراجی فناورانه» ایجاد کند که سهم کار را کاهش دهد، نابرابری را تشدید کرده و آزادی و دموکراسی را تهدید کند. اما برخلاف تقدیر جغرافیایی، این تقدیر اجتناب‌ناپذیر نیست. همانطور که ما توانستیم مسیر تولید انرژی را با سیاست‌گذاری و نظارت دموکراتیک تغییر دهیم، می‌توانیم مسیر توسعه هوش مصنوعی را نیز تغییر دهیم.

پیامد نهایی این اثر آن است که آینده هوش مصنوعی نوشته نشده است. تکنولوژی قوی است اما کاربرد آن توسط نهادها و سیاست‌های ما تعیین می‌شود. اگر ما اجازه دهیم بازار به حال خود رها شود، نتیجه احتمالاً به سمت ابزارهایی می‌رود که منافع سرمایه‌داران بزرگ را تأمین می‌کنند و هزینه‌های اجتماعی آن نادیده گرفته می‌شود. اما اگر با سیاست‌گذاری هوشمند، تغییر هنجارها و نظارت دموکراتیک مداخله کنیم، می‌توانیم هوش مصنوعی را به ابزاری برای «توانمندسازی» انسان، خلق مشاغل جدید، افزایش بهره‌وری تولید و تقویت دموکراسی تبدیل کنیم. این انتخاب، انتخابی نهادی است؛ انتخابی که سرنوشت آزادی و عدالت در قرن آینده را تعیین می‌کند.

جمع‌بندی نهایی؛ تلاقی نهادگرایی در آینه دارون عجم‌اغلو و جیمز رابینسون

در این مجموعه مقالات، کوشش شد تا آثار چهارگانه دارون عجم‌اغلو و جیمز رابینسون مورد واکاوی قرار گیرد. از «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند» گرفته تا «بازآفرینی هوش مصنوعی»، این آثار تصویری منسجم و پیوسته از تفکر را درباره ریشه‌های ثروت، فقر، دموکراسی، آزادی و آینده تکنولوژی تشکیل می‌دهند. در این بخش پایانی، رشته‌های مشترک این چهار اثر را گرد هم می‌آوریم تا تصویری یکپارچه از نظریه نهادگرایی آن‌ها ارائه گردد.

الف) نهادها به عنوان معمار سرنوشت

محور اصلی و مشترک در تمام آثار عجم‌اغلو و رابینسون، مفهوم «نهاد» است. در «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند»، نهادها به عنوان تقابل میان «فراگیر» و «استخراجی» معرفی شدند. در «ریشه‌های اقتصادی دیکتاتوری و دموکراسی»، نهادها به عنوان سازوکارهایی برای توزیع قدرت و ایجاد تعهد اعتباری در برابر تهدید انقلاب تشریح شدند. در «قرینه باریک»، نهادها به عنوان ابزارهایی برای کنترل دولت و مهار کردن آن توسط جامعه تحلیل شدند. و در نهایت، در «بازآفرینی هوش مصنوعی»، نهادها به عنوان عوامل تعیین‌کننده جهت‌گیری فناوری‌های نوین ارائه گردیدند.

این پیوستگی نشان می‌دهد که برای عجم‌اغلو و رابینسون، هیچ پدیده‌ای اقتصادی، سیاسی یا تکنولوژیکی مستقلی و جدا از نهادها وجود ندارد. ثروت حاصل نهادهای اقتصادی فراگیر است که انگیزه سرمایه‌گذاری و نوآوری می‌دهند. دموکراسی حاصل نهادهای سیاسی فراگیر است که قدرت را پخش می‌کنند و پاسخگو بودن را تضمین می‌کند. آزادی حاصل توازنی میان دولت قوی (برای امنیت) و جامعه بسیج (برای کنترل) در قرینه‌ی باریک است. و تکنولوژی زمانی ارزشمند است که به سمت تعالی انسان (توانمندسازی) حرکت کند، نه جایگزینی او. بنابراین، تغییر واقعیت، همیشه با تغییر نهادها ممکن است.

ب) تقدیر انسانی در برابر تقدیر جبری

این آثار، بارها و روشن اهمیت «انسان‌محوری» (Human Agency) را یادآور می‌شوند. علی‌رغم اینکه عجم‌اغلو اقتصاددان است، اما هرگز جبرگرایی یا تقدیرگرایی تکنولوژیک (Technological Determinism) را نمی‌پذیرد. در «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند»، او نشان می‌دهد که سرنوشت کشورها ناشی از جغرافیا یا تقدیر جبری نیست، بلکه حاصل تصمیمات انسانی در لحظاتی تاریخی (نقاط چرخش) است. در «ریشه‌های اقتصادی دیکتاتوری و دموکراسی»، دیکتاتوری یا دموکراسی تقدیر الهی نیست؛ بلکه نتیجه‌ی تعادل استراتژیک میان نخبگان و شهروندان است. در «قرینه باریک»، جامعه می‌تواند دولت استبدادی را به چالش کشیده و آزادی را استیفا یا بازگرداند و در «بازآفرینی هوش مصنوعی»، مسیر هوش نوشته نشده است و ما می‌توانیم آن را با بازطراحی نهادی به سمت توانمندسازی سوق دهیم.

این تمرکز بر انسان‌محوری، پیامی مهم است. به ویژه در جهان امروز که بسیاری از بدبختی‌ها (تغییر اقلیم، نابرابری، تخریب محیط زیست) به گردن فناوری و تکنولوژی انداخته می‌شوند، عجم‌اغلو به ما یادآور می‌شود که این‌ها تقدیرهای اجتناب‌ناپذیر نیستند، بلکه نتیجه سیاست‌ها و نهادهای ماست. ما قدرت داریم که مسیر را تغییر دهیم.

ج) تعادل‌های پویا و لزوم تاریخی

تمام آثار عجم‌اغلو بر این باور استوار است که توسعه، دموکراسی و آزادی، وضعیت‌های ثابت یا نهایی نیستند. آن‌ها «تعادل‌های شکننده» (Fragile Equilibria) در میان نیروهای متناقض هستند.

در «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند»، تعادل میان نخبگانی که می‌خواهند ثروت استخراج کنند و جامعه‌ای که می‌خواهد رشد داشته باشد.
در «ریشه‌های اقتصادی دیکتاتوری و دموکراسی»، تعادل میان نخبگانی که می‌خواهند قدرت را نگه دارند و شهروندانی که می‌خواهند دموکراسی داشته باشند.
در «دالان باریک»، تعادل میان تمایل دولت برای قدرت بیشتر و تلاش جامعه برای آزادی و کنترل بیشتر است.
و در «بازآفرینی هوش مصنوعی»، تعادل میان گرایش بازار به سمت خودکاری و فشار جامعه برای مشاغل جدید و عدالت است.

عجم‌اغلو نشان می‌دهد که این تعادل‌ها می‌توانند به سمت‌های متفاوتی ختم شوند. نخبگان ممکن است به اصلاحات تن در دهند و دموکراسی تثبیت شود (بریتانیا) یا آن را سرنگون کنند (آرژانتین). دولت ممکن است در قرینه باریک گیر بیفتد (چین) یا جامعه مقاومت کند و آشوب برپا شود (سوریه، لیبی). و تکنولوژی می‌تواند به سمت دموکراسی و عدالت برود یا به سمت اتوماسیون و نظارت سوق یابد.

نکته کلیدی اینجاست که مسیر تاریخی پیش‌بینی‌پذیر نیست. «نقاط چرخش» (Critical Juncture)، رویدادهای بزرگ تاریخی (طاعون، جنگ‌ها، کشف قاره‌ها، انقلاب‌های دیجیتال) و انحرافات نهادی کوچک (Institutional Drift)، نقاطی را تعیین می‌کنند که در آن‌ها، جهت حرکت جامعه تغییر می‌کند. تاریخ به ما می‌گوید که ما در برابر این نقاط چرخش قدرت انتخاب داریم.

د) پیامد نهایی؛ مسئولیت ما در قرن آینده

آخرین و شاید مهم‌ترین پیامی که از مجموعه آثار عجم‌اغلو و رابینسون می‌توان گرفت، احساس مسئولیت انسانی است. اگر ثروت و فقر، دیکتاتوری یا دموکراسی، و آزادی یا استبداد محصول نهادهایی هستند که ما خلق کرده‌ایم یا اجازه داده‌ایم، پس سرنوشت ما در دستان خودمان است.

کتاب «بازآفرینی هوش مصنوعی» در این زمینه هشدارآور و فراخوان است. آن به ما هشدار می‌دهد که ما در آستانه‌ی لحظه‌ای سرنوشت‌ساز هستیم. آیا می‌خواهیم تکنولوژی هوش مصنوعی را به نیرویی تبدیل کنیم که انسان را بیفزااید؟ یا می‌خواهیم آن را به ابزاری برای کنترل و نظارت استفاده کنیم؟ آیا می‌خواهیم اجازه دهیم بازار به سمت ابزارهای نظارتی خطرناک حرکت کند یا می‌خواهیم با سیاست‌گذاری فعال، آن را به سمت خلق فناوری‌های درمانی، آموزشی و تولیدی سوق دهیم؟

عجم‌اغلو پاسخ روشنی می‌دهد. او می‌گوید: ما باید «نهادها» را تغییر دهیم. ما باید به گونه‌ای فکر کنیم، سیاست‌ها را بنویسیم و شرکت‌ها را مدیریت کنیم که هوش مصنوعی به سمت تعالی انسان (Augmentation) حرکت کند، نه جایگزینی او.

در نهایت، دیدگاه عجم‌اغلو و رابینسون، دیدگاهی واقع‌گرایانه و در عین حال امیدبخش است. از یک سو، واقعیت‌های سخت و ساختارهای عمیق تاریخی (مثل میراث استعمار، انحرافات نهادی، نابرابری اقتصادی) را به ما نشان می‌دهند که تغییر دشوار است. اما از سوی دیگر، به ما امید می‌دهند که نهادها ساخته‌های ذهنی هستند و ما می‌توانیم آن‌ها را تغییر دهیم.

این تلاقی ظریف میان ساختارگرایی و انسان‌محوری، هسته‌ی قدرتمند تفکر عجم‌اغلو است. او به ما می‌آموزد که اگر بفهیم چگونه نهادها کار می‌کنند، چرا برخی جوامع موفق شدند و برخی شکست خوردند، شاید، فقط شاید، بتوانیم سرنوشت جهان امروز را به سمت رفاه بیشتر، عدالت گسترده‌تر و آزادی عمیق‌تر تغییر دهیم. این، شاید مهم‌ترین درسی است که از قلمرو تاریخی می‌توان گرفت. سرنوشت در دستان ماست، اما باید بدانیم که چگونه آن را رقم بزنیم.

منابع
Redesigning AI (Boston Review / Forum)

Collections: Development Daron Acemoglu & James A. Robinson