رویاها و آدم‌ها

پدرم همیشه این را به‌ام می‌گفت. تنها کسی که می‌دانست برای اینکه از زیر درس خواندن در بروم، نمی‌خواهم نویسنده شوم. می‌دانست برای اینکه بتوانم خوب بنویسم، باید یک زندگی واقعی داشته باشم. همان روزها بود که برای اولین بار من را به خیابان انقلاب برد.

رویاها و آدم‌ها
قنادی فرانسه و رؤیای نویسنده شدن

فهرست

بخش اول

پدرم همیشه این را به‌ام می‌گفت. تنها کسی که می‌دانست برای اینکه از زیر درس خواندن در بروم، نمی‌خواهم نویسنده شوم. می‌دانست برای اینکه بتوانم خوب بنویسم، باید یک زندگی واقعی داشته باشم. همان روزها بود که برای اولین بار من را به خیابان انقلاب برد. نه برای اینکه یک خروار کتاب تست بخریم. برای اینکه به من یاد بدهد چگونه کتاب بخرم. شاید هیچ روزی به اندازه آن بعدازظهر برایم نویسنده شدن جدی نبود. من و پدرم کلی کتاب خریدیم. این اولین بار بود که لذت‌بخش‌ترین مسیر زندگی‌ام را پیاده رفتم؛ میدان انقلاب تا چهارراه ولیعصر، و برای اولین بار پا به اینجا گذاشتم. آن روزها خیال می‌کردم کافه‌نشینی و کتاب خواندن متفاوت‌ترین کار دنیا است. و من حالا تمام مواد لازم برای نویسنده شدن را دارم. من و پدرم پشت همین پنجره‌های قنادی فرانسه ایستادیم و با هم قهوه و پای سیب خوردیم. دلم می‌خواست جای تمام دانشجوهای هنری بودم که کنار ما ایستاده‌اند؛ تمام آنهایی که تمام مدت درباره چیزهایی بحث می‌کردند که من هنوز هم یک کلمه از حرف‌هایشان سر درنمی‌آوردم.

بخش دوم

سال بعد سینما قبول شدم. عادت داشتم صبح زود از خانه بیرون بزنم و خوش‌خوشک قبل از کلاس‌ها بروم قنادی فرانسه قهوه‌ای بخورم. اینجا که می‌رسیدم، زمان از دستم درمی‌رفت. گاهی از خستگی روی میله زیر میز می‌نشستم. بعضی وقت‌ها هم کتابم را درمی‌آوردم و ساعت‌ها همان‌طور که روی میله زیر میز می‌نشستم، کتاب می‌خواندم. نه اضطراب و نه غم نان؛ همه‌اش هیجانی بود که با خواندن هیچ کتابی آرام نمی‌گرفت. گاهی دو، سه صفحه می‌نوشتم. گاهی فقط زل می‌زدم به عابرهای پیاده‌رو. گاهی از خودم ناامید می‌شدم و می‌خواستم زودتر این روزها بگذرند تا به آنچه می‌خواهم برسم. آن روزها با تمام وجودم زندگی را می‌بلعیدم. می‌خواستم تک‌تک روزها را با تمام وجودم زندگی کنم تا به آخرش برسم. فکر می‌کردم یک روزی می‌رسد که فکر کنم آخر زندگی است.

بخش سوم

حالا هنوز هم اینجا می‌آیم، تنهایی. هنوز هم از پشت شیشه زل می‌زنم به آدم‌هایی که تندتر از سال‌ها پیش می‌دوند. از پشت این شیشه هنوز خودم را می‌بینم؛ دخترک ۱۸ ساله‌ای با ژاکت بنفش بلند و با یک مشت کتاب توی بغلش. تنهایی همه این خیابان را قدم می‌زد و خیال می‌کرد روزی بهترین نویسنده دنیا خواهد شد. اینجا و آدم‌هایش هنوز هم برای من همان کافه‌قنادی اسرارآمیزی است که با پدرم برای اولین بار پا گذاشتم. همان جایی که قرار بود قصه‌هایم را تعریف کنم تا آدم‌های دیگری هم شریک دنیای کشف‌نشده ذهنم بشوند. هنوز هم اینجا بدون اینکه جمله پرطمطراق «همان همیشگی» را بگویم، یک فنجان قهوه با پای سیب سفارش می‌دهم.

بخش چهارم

حالا عصرهای پنجشنبه گذرم به قنادی می‌افتد. بعد از اینکه به کتاب‌فروشی‌های موردعلاقه‌ام سری می‌زنم، بی‌اختیار سر از اینجا درمی‌آورم و همان همیشگی را می‌خورم! حالا حرف‌های دانشجوهای بغل‌دستی‌ام برایم آشنا است؛ حرف‌هایی که حس دلتنگی روزهای دانشگاه می‌دهد. گاهی چهره‌های آشنایی می‌بینم که از پشت شیشه رد می‌شوند و من به‌سختی می‌شناسم‌شان. چهره‌هایی که روزی همکلاسی بودیم شاید، یا همین‌جا، پشت همین میزهای باریک و بلند قنادی فرانسه، ساعتی کنار هم ایستاده‌ایم و در سکوت قهوه‌مان را خورده‌ایم. شاید هر کداممان برای لحظه‌ای آنچه بوده‌ایم را به خاطر بیاوریم، اما کمتر شده به روی هم بیاوریم و بگوییم: من شما را از فلان موقع یا سر درس فلان استاد می‌شناسم. خیلی هنر کنیم، سری به نشانه سلام تکان می‌دهیم و بعد خداحافظ؛ و گم شدن در میان آدم‌های دیگر در پیاده‌روهای انقلاب. هنوز دلم می‌خواهد روی نرده‌های زیر میز بنشینم و کتاب بخوانم. یا دو، سه صفحه‌ای بنویسم. شاید بتوانم بگویم پناه بردن به اینجا، با تمام سختی همه این سال‌ها، به یادم می‌آورد که من هنوز یک رؤیای برآورده‌نشده دارم. درست مثل بغل‌دستی‌ام که همپای من قهوه‌اش را هورت می‌کشد. یا مثل دخترک چکمه‌پوش آن طرف خیابان که منتظر چراغ سبز است. یا مثل پیرمرد کافی‌من قنادی که شاید رؤیای یک فنجان قهوه شیرین باشد!