قهرمانان دروغین عصر پساحقیقت

این مقاله به بررسی تحول مفهوم «قهرمان» در دوران مدرن و عصر رسانه‌های اجتماعی می‌پردازد. نویسنده معتقد است اگرچه نیاز انسان به قهرمانان به‌عنوان نماد ایستادگی و امید همچنان پابرجاست، اما منطق ساختن قهرمان دگرگون شده است. در گذشته، قهرمانی حاصل سال‌ها تلاش، رنج، عمل میدانی و پرداخت هزینه بود؛ اما در عصر پساحقیقت، «دیده‌شدن» جای «عمل‌کردن» را گرفته است.

قهرمانان دروغین عصر پساحقیقت
قهرمانان دروغین عصر پساحقیقت

قهرمانان دروغین عصر پساحقیقت

دیده‌شدن یا عمل‌کردن؟

نویسنده: مینا نویدی آذربایجانی

فهرست

مقدمه

انسان، از نخستین روزهایی که خود را در برابر تاریکی جهان تنها دید، به قهرمان نیاز داشت. به کسی که بتواند رنج‌های پراکنده‌اش را معنا کند، ترس‌هایش را به امید بدل سازد و در لحظه‌هایی که جهان بیش از اندازه بزرگ، مبهم و ناعادلانه به نظر می‌رسد، نشانی از ایستادگی پیش چشمش بگذارد. قهرمان، در زندگی جمعی بشر، تنها یک فرد برجسته نبوده است؛ گاه پناهی بوده در برابر بی‌معنایی، گاه تصویری از آینده‌ای که هنوز از راه نرسیده، و گاه تجسم آرزویی که جامعه هنوز توان تحقق آن را در خود نیافته است.

از اسطوره‌های کهن تا چهره‌های تاریخی، از پهلوانان روایت‌های باستانی تا مبارزان سیاسی، مصلحان اجتماعی، شهیدان، نویسندگان، هنرمندان و کنشگرانی که نامشان با درد و امید مردمان گره خورده است، انسان همواره کوشیده در چهره‌هایی خاص، چیزی فراتر از فردیت آنان را ببیند. قهرمان، در معنای اصیل خود، کسی است که زندگی‌اش از محدوده‌ی زندگی شخصی فراتر می‌رود؛ کسی که بودنش، ایستادنش و حتی رنج کشیدنش، برای دیگران معنا تولید می‌کند.

اما جهان امروز، جهان ساده‌ای نیست. ما در روزگاری زندگی می‌کنیم که همه چیز در معرض نمایش است؛ اندوه، شادی، خشم، اعتراض، عشق، شکست، پیروزی و حتی صداقت. هر روز ده‌ها چهره از برابر چشم ما عبور می‌کنند؛ چهره‌هایی که گاه با چند جمله، چند تصویر، چند موضع‌گیری یا چند قاب حساب‌شده، در ذهن ما جای می‌گیرند. در میان این انبوه تصویرها، شاید پرسش اساسی دیگر فقط این نباشد که کدام خبر راست است و کدام خبر ساخته شده؛ پرسش دشوارتر این است که کدام چهره را باید باور کرد؟

تغییر منطق قهرمان‌سازی

در گذشته، قهرمان شدن زمان می‌خواست. انسان باید در گذر سال‌ها، در میدان عمل، در وفاداری به اصول، در تحمل رنج و در پرداخت هزینه برای باورهایش شناخته می‌شد. نام او به آسانی بر سر زبان‌ها نمی‌افتاد. پیش از آنکه دیده شود، کاری کرده بود؛ پیش از آنکه ستایش شود، ایستاده بود؛ پیش از آنکه تصویرش تکثیر شود، اثری بر جهان گذاشته بود. قهرمان، محصول لحظه نبود؛ حاصل استمرار بود.

اما امروز، گویی مسیر قهرمان‌سازی دگرگون شده است. شبکه‌های اجتماعی، رسانه‌های نوین و منطق بی‌وقفه‌ی دیده‌شدن، زمان را کوتاه کرده‌اند. چیزی که روزگاری در طول سال‌ها ساخته می‌شد، اکنون گاه در چند ساعت شکل می‌گیرد. یک بازیگر، یک بلاگر، یک اینفلوئنسر یا هر چهره‌ی آشنای رسانه‌ای، می‌تواند به سرعت در قامت صدای یک نسل، نماد یک اعتراض، نماینده‌ی یک مطالبه یا قهرمان یک بحران ظاهر شود. نه لزوماً به این دلیل که تجربه، دانش یا سابقه‌ی لازم را دارد؛ بلکه چون دیده می‌شود، شنیده می‌شود و توانایی آن را دارد که احساسات جمعی را در قالبی ساده و قابل بازنشر بیان کند.

اینجاست که مسئله آغاز می‌شود. نه از آنجا که یک چهره‌ی مشهور درباره‌ی مسائل اجتماعی حرف می‌زند؛ این خود، به تنهایی، نه خطاست و نه خطر. تاریخ پر است از هنرمندان، نویسندگان و شخصیت‌های شناخته‌شده‌ای که شهرت خود را به خدمتی انسانی، اخلاقی و اجتماعی تبدیل کرده‌اند. آنان از امکان دیده‌شدن برای دفاع از حقیقت، عدالت، آزادی یا کرامت انسان بهره برده‌اند و گاه برای همین مواضع هزینه‌های سنگین پرداخته‌اند. بنابراین مسئله، شهرت نیست. مسئله آن لحظه‌ای است که شهرت، بی‌آنکه از صافی تجربه، آگاهی، مسئولیت و عمل عبور کرده باشد، به جای اعتبار می‌نشیند.

قهرمان دروغین الزاماً انسان دروغگویی نیست. شاید حتی خود او نیز باور داشته باشد که در سمت درست تاریخ ایستاده است. دروغین بودن او بیش از آنکه به نیت شخصی‌اش مربوط باشد، به جایگاهی بازمی‌گردد که رسانه برای او می‌سازد. او ممکن است صادق باشد، اما جایگاهش صادقانه شکل نگرفته باشد. ممکن است دغدغه داشته باشد، اما تبدیل شدنش به مرجع اجتماعی، نه حاصل عمق کنش او، بلکه نتیجه‌ی قدرت تصویر، تکرار، بازنشر و هیجان جمعی باشد.

عصر پساحقیقت و ذهن خسته

در عصر پساحقیقت، حقیقت همیشه انکار نمی‌شود؛ گاه زیر انبوهی از روایت‌ها گم می‌شود. مسئله این نیست که مردم دیگر هیچ حقیقتی را باور ندارند؛ مسئله این است که راه‌های تشخیص حقیقت فرسوده شده‌اند. در جهانی که تصویر با سرعتی بیشتر از اندیشه حرکت می‌کند، مخاطب فرصت مکث ندارد. او با موجی از خبر، تحلیل، واکنش، خشم، همدلی و نفرت روبه‌روست. هنوز خبری را نفهمیده، خبر دیگری از راه می‌رسد. هنوز چهره‌ای را داوری نکرده، چهره‌ی دیگری در مرکز توجه قرار می‌گیرد. در چنین وضعی، ذهن خسته‌ی انسان معاصر به نشانه‌های فوری پناه می‌برد: تعداد دنبال‌کنندگان، میزان بازدید، حجم واکنش‌ها، لحن صمیمی، چهره‌ی آشنا و حس نزدیکی.

محبوبیت، آرام‌آرام به جای صلاحیت می‌نشیند. دیده‌شدن با مهم بودن اشتباه گرفته می‌شود. کسی که بیشتر دیده می‌شود، گویی بیشتر می‌فهمد؛ کسی که بیشتر دنبال می‌شود، گویی شایسته‌تر است؛ کسی که احساسات عمومی را دقیق‌تر تحریک می‌کند، گویی حقیقت را بهتر بیان کرده است. این جابه‌جایی، شاید یکی از خطرناک‌ترین نشانه‌های زمانه‌ی ما باشد: تبدیل شهرت به مشروعیت.

رسانه‌های نوین، ذاتاً به روایت‌های طولانی، دشوار و چندلایه علاقه‌ی چندانی ندارند. آن‌ها به چهره نیاز دارند؛ به قاب، به جمله‌ی کوتاه، به تصویر اثرگذار، به لحظه‌ای که بتواند در چند ثانیه فهمیده شود و در چند دقیقه هزاران بار بازنشر گردد. مسائل اجتماعی اما چنین نیستند. رنج انسان، عدالت، آزادی، فقر، خشونت، تبعیض، بحران‌های سیاسی و فروپاشی اعتماد عمومی، هیچ‌کدام در چند جمله خلاصه نمی‌شوند. این مسائل تاریخ دارند، زمینه دارند، پیچیدگی دارند و نیازمند فهمی صبورانه‌اند.

اما ذهن خسته‌ی انسان امروز، همیشه توان ایستادن در برابر این پیچیدگی را ندارد. او در میان انبوهی از روایت‌های متناقض، به دنبال کسی می‌گردد که جهان را برایش ساده کند. کسی که به جای او خشمگین شود، به جای او امید بدهد، به جای او قضاوت کند و به جای او تصمیم بگیرد که چه کسی خوب است و چه کسی بد. اینجاست که چهره‌های رسانه‌ای، نقشی فراتر از تولید محتوا پیدا می‌کنند. آن‌ها نوعی آسودگی ذهنی عرضه می‌کنند؛ این احساس که در میان آشوب، هنوز کسی هست که می‌توان به او تکیه کرد.

شاید به همین دلیل است که در عصر پساحقیقت، مردم بیش از آنکه به دنبال حقیقت باشند، به دنبال اطمینان‌اند. حقیقت دشوار است، زمان می‌خواهد، پرسش ایجاد می‌کند و انسان را ناچار می‌سازد با تردید زندگی کند. اما اطمینان، آرامش فوری می‌دهد. چهره‌ی آشنا، صدای صمیمی، روایت ساده و موضع‌گیری قاطع، ذهن خسته را از بار اندیشیدن موقتاً رها می‌کند. به همین دلیل، گاه یک اینفلوئنسر یا بازیگر، نه به دلیل دانسته‌هایش، بلکه به دلیل توانایی‌اش در ساختن احساس نزدیکی، به مرجع فکری و سیاسی تبدیل می‌شود.

در چنین جهانی، «احساس صداقت» گاه از خود صداقت مهم‌تر می‌شود. کسی که بی‌واسطه سخن می‌گوید، زندگی روزمره‌اش را به نمایش می‌گذارد، از ضعف‌ها و ترس‌هایش حرف می‌زند، بغض می‌کند، می‌خندد، عصبانی می‌شود و خود را شبیه مخاطبانش نشان می‌دهد، قابل اعتمادتر به نظر می‌رسد. مخاطب با خود می‌گوید: او مثل ماست؛ پس راست می‌گوید. اما شباهت، لزوماً نشانه‌ی حقیقت نیست. صمیمیت، همیشه با آگاهی یکی نیست. و تأثیرگذاری عاطفی، الزاماً به معنای مسئولیت‌پذیری اخلاقی و اجتماعی نیست.

تمایز قهرمان واقعی و رسانه‌ای

اینجاست که مرز میان قهرمان واقعی و قهرمان رسانه‌ای کم‌رنگ می‌شود. قهرمان واقعی، پیش از آنکه تصویر باشد، تجربه است. پیش از آنکه نماد شود، رنج برده است. پیش از آنکه سخن بگوید، در میدان عمل آزموده شده است. اعتبار او از چیزی بیرون از نمایش می‌آید؛ از دانستن، ساختن، ایستادن، شکست خوردن، برخاستن و هزینه دادن. شهرت، اگر روزی به سراغ او بیاید، پیامد مسیر اوست، نه سرچشمه‌ی اعتبارش.

اما قهرمان رسانه‌ای اغلب راهی معکوس را طی می‌کند. او نخست دیده می‌شود و سپس به دلیل دیده‌شدن، جدی گرفته می‌شود. ابتدا چهره است، بعد معنا بر او بار می‌شود. ابتدا محبوب است، بعد مرجع می‌شود. ابتدا دنبال‌کننده دارد، بعد از او انتظار تحلیل، هدایت و داوری اجتماعی می‌رود. در این وارونگی، پرسش اصلی از یاد می‌رود. دیگر کمتر می‌پرسیم: این فرد چه کرده است؟ چه می‌داند؟ کجا ایستاده است؟ چه هزینه‌ای داده است؟ چه نسبتی با حقیقت دارد؟ بیشتر می‌پرسیم: چند نفر او را دنبال می‌کنند؟ چند بار دیده شده است؟ چقدر بر افکار عمومی اثر می‌گذارد؟

این همان لحظه‌ای است که جامعه به تدریج توان تمایز خود را از دست می‌دهد؛ تمایز میان کسی که واقعیت را تغییر می‌دهد و کسی که تنها روایت جذاب‌تری از آن می‌سازد. میان آنکه در سکوت و بی‌ادعا کار می‌کند و آنکه در مرکز نور ایستاده است. میان آنکه سال‌ها برای عدالت، آزادی یا آگاهی هزینه داده و آنکه در لحظه‌ی مناسب، در قاب مناسب، جمله‌ی مناسب را گفته است.

مشکل فقط این نیست که قهرمانان دروغین ساخته می‌شوند؛ مشکل بزرگ‌تر آن است که آنان جای قهرمانان واقعی را اشغال می‌کنند. نور رسانه محدود است. هرجا که بر چهره‌ای فوری و پرهیاهو تابیده می‌شود، شاید از چهره‌ای خاموش و ریشه‌دار دریغ شده باشد. در حاشیه‌ی همین هیاهوها، انسان‌هایی هستند که سال‌ها بی‌صدا کار کرده‌اند، نوشته‌اند، آموزش داده‌اند، مبارزه کرده‌اند، از حق دیگران دفاع کرده‌اند، زخم خورده‌اند و فراموش شده‌اند؛ زیرا زبان زمانه، زبان نمایش است و آنان اهل نمایش نبوده‌اند.

از سوی دیگر، قهرمانان رسانه‌ای عمر کوتاهی دارند. این کوتاهی عمر، تصادفی نیست؛ نتیجه‌ی طبیعی منطقی است که آنان را ساخته است. چیزی که با توجه لحظه‌ای بالا می‌رود، با جابه‌جایی همان توجه فرو می‌نشیند. شبکه‌های اجتماعی حافظه‌ای شتاب‌زده دارند. امروز چهره‌ای را بالا می‌برند، فردا چهره‌ای دیگر را جای او می‌نشانند. امروز کسی نماد شجاعت است، فردا در میان موجی تازه گم می‌شود. قهرمانان ترندشده، اغلب تاریخ ندارند؛ استمرار ندارند؛ ریشه در حافظه‌ی عمیق جمعی ندارند. آنان بیشتر شبیه موج‌اند: می‌آیند، بالا می‌روند، هیجان می‌سازند و پیش از آنکه به عمق برسند، فرو می‌ریزند.

در چنین جهانی، ماندگاری دیگر الزاماً پاداش حقیقت نیست؛ گاه تنها نتیجه‌ی تداوم توجه است. و توجه، در عصر رسانه، یکی از بی‌ثبات‌ترین دارایی‌هاست. مدام از چهره‌ای به چهره‌ی دیگر، از بحرانی به بحرانی تازه، از روایتی به روایت دیگر منتقل می‌شود. هیچ نمادی برای همیشه در مرکز نمی‌ماند، زیرا ماشین رسانه مدام به نماد تازه نیاز دارد. مصرف نمادها، بخشی از اقتصاد توجه شده است.

نتیجه‌گیری

اما با این همه، انسان هنوز به قهرمان نیاز دارد. نمی‌توان این نیاز را انکار کرد یا آن را ساده‌لوحانه دانست. جامعه بی‌قهرمان، جامعه‌ای بی‌تصویر از آرمان‌های خود است. مسئله این نیست که قهرمان نخواهیم؛ مسئله این است که بدانیم قهرمانان خود را چگونه انتخاب می‌کنیم. آیا آنان را به دلیل رنجی که برده‌اند، راهی که رفته‌اند و حقیقتی که بر آن ایستاده‌اند باور می‌کنیم؟ یا تنها به این دلیل که بیشتر از دیگران دیده شده‌اند؟

شاید قهرمان واقعی در زمانه‌ی ما بیش از همیشه تنها باشد. نه چون جامعه دیگر به او نیاز ندارد، بلکه چون صدای او در میان هیاهوی تصویرها گم می‌شود. او ممکن است سخنورترین نباشد، جذاب‌ترین قاب را نداشته باشد، زندگی‌اش را هر روز در معرض نمایش نگذارد و زبان الگوریتم‌ها را نداند. اما شاید درست به همین دلیل، باید بیشتر به او توجه کرد. قهرمان واقعی الزاماً آن نیست که هر روز دیده می‌شود؛ گاه آن کسی است که سال‌ها دیده نشده، اما جهان بدون او اندکی تاریک‌تر، ناعادلانه‌تر و بی‌پناه‌تر می‌بود.

بازگشت به قهرمان واقعی، بازگشت به گذشته نیست. قرار نیست جامعه‌ی امروز خود را از رسانه جدا کند یا چشم بر قدرت تصویر ببندد. چنین چیزی نه ممکن است و نه مطلوب. مسئله این است که معیارهای خود را بازسازی کنیم. باید دوباره از خود بپرسیم اعتبار از کجا می‌آید؟ از شهرت یا از عمل؟ از محبوبیت یا از مسئولیت؟ از تعداد دنبال‌کنندگان یا از توان پرداخت هزینه برای حقیقت؟ از احساس صمیمیت یا از وفاداری به اصول؟

شاید نخستین گام، بازگرداندن فاصله‌ی انتقادی باشد؛ همان مکث کوتاهی که پیش از ستایش، پیش از اعتماد و پیش از تبدیل یک چهره به نماد، از خود بپرسیم: این تصویر چگونه ساخته شده است؟ چه چیزی را نشان می‌دهد و چه چیزی را پنهان می‌کند؟ چه کسانی در مرکز قاب‌اند و چه کسانی بیرون مانده‌اند؟ آیا ما با حقیقت روبه‌رو هستیم یا با اجرای ماهرانه‌ی صداقت؟

عصر پساحقیقت فقط عصر دروغ‌های آشکار نیست؛ عصر جابه‌جایی‌های پنهان است. جابه‌جایی شهرت با اعتبار، احساس با آگاهی، نمایش با عمل، محبوبیت با مشروعیت و دیده‌شدن با حقیقت. در چنین عصری، قهرمانان دروغین همیشه با چهره‌ای فریبکارانه ظاهر نمی‌شوند. گاه بسیار صمیمی‌اند، بسیار محبوب‌اند، بسیار شبیه ما حرف می‌زنند و درست به همین دلیل، خطرناک‌ترند؛ زیرا ما کمتر در برابرشان مقاومت می‌کنیم.

در نهایت، شاید پرسش اساسی این نباشد که کدام قهرمان را باید دنبال کنیم. پرسش عمیق‌تر این است که جامعه‌ی ما چه چیزی را قهرمانانه می‌داند. اگر قهرمان کسی باشد که بیشتر دیده می‌شود، پس رسانه‌ها هر روز برای ما قهرمان تازه‌ای خواهند ساخت. اما اگر قهرمان کسی باشد که در برابر حقیقت، عدالت و کرامت انسان مسئولانه ایستاده است، آن‌گاه باید نگاه خود را از سطح تصویرها برداریم و به عمق زندگی‌ها ببریم.

شاید باید دوباره به همان پرسش ساده، اما فراموش‌شده بازگردیم: آیا این افراد را به دلیل آنچه انجام داده‌اند باور می‌کنیم، یا صرفاً به دلیل آنکه بیش از دیگران دیده شده‌اند؟