بحران لیبرالیسم و امکان بازسازی آن: بررسی فلسفی ـ سیاسی کتاب «لیبرالیسم و نارضایتیهای آن» اثر فرانسیس فوکویاما
فهرست
- چکیده
- مقدمه
- چارچوب نظری: لیبرالیسم به مثابه سیاست محدودیت
- نئولیبرالیسم و فروکاست آزادی به بازار
- خود حاکم و بحران خودآیینی
- سیاست هویت و چرخیدن لیبرالیسم علیه خویش
- عقلانیت، حقیقت و فرسایش جهان مشترک
- فناوری، آزادی بیان و قدرت پلتفرمها
- آیا بدیلی برای لیبرالیسم وجود دارد؟
- هویت ملی و مسئله انسجام سیاسی
- بازسازی لیبرالیسم؛ اعتدال، دولت توانمند و شهروندی مشترک
- نقد نهایی فوکویاما؛ آیا بازگشت به لیبرالیسم کلاسیک کافی است؟
- نتیجهگیری
چکیده
کتاب «لیبرالیسم و نارضایتیهای آن» اثر فرانسیس فوکویاما را میتوان یکی از مهمترین کوششهای متأخر در دفاع انتقادی از لیبرالیسم کلاسیک دانست؛ دفاعی که نه از موضع خوشبینی سادهدلانه به نظم لیبرال معاصر سخن میگوید و نه با شور ضدلیبرالی زمانه همراه میشود. فوکویاما در این اثر میکوشد نشان دهد که بحران لیبرالیسم، بیش از آنکه از بطلان بنیادهای آن برخاسته باشد، حاصل افراطهایی است که در درون خود سنت لیبرال پدید آمدهاند: از یک سو، فروکاستن آزادی به منطق بازار و تبدیل لیبرالیسم اقتصادی به نئولیبرالیسمی نابرابرساز و دولتستیز؛ و از سوی دیگر، بسط بیمهار خودآیینی فردی تا مرز گسست از جهانشمولی، عقلانیت، مدارا و نظم مشترک سیاسی. مسئله اصلی این مقاله آن است که آیا دفاع فوکویاما از لیبرالیسم کلاسیک میتواند پاسخی نظری و عملی به بحرانهای همزمان آزادی، برابری، هویت، حقیقت و اقتدار سیاسی در جهان معاصر باشد یا نه. مقاله حاضر با رویکردی تحلیلی ـ تفسیری، ابتدا بنیانهای فلسفی لیبرالیسم در روایت فوکویاما را بررسی میکند، سپس صورتهای انحراف و افراط در سنت لیبرال را در دو سطح اقتصاد سیاسی و فرهنگ سیاسی توضیح میدهد و در پایان نشان میدهد که پروژه فوکویاما، در عین اهمیت، با تنشی بنیادین روبهروست: او از لیبرالیسمی معتدل، قانونمند و متکی بر مدارا دفاع میکند، اما مسئله این است که آیا چنین لیبرالیسمی در جهانی که سرمایهداری جهانی، سیاست هویت، اقتدارگرایی دیجیتال و فروپاشی اعتماد عمومی آن را از درون فرسودهاند، هنوز توان بازتولید مبانی اخلاقی و اجتماعی خود را دارد یا نه.
مقدمه
لیبرالیسم، در تاریخ اندیشه سیاسی جدید، همواره بیش از آنکه صرفاً یک مکتب سیاسی باشد، پاسخی تمدنی به مسئله قدرت، خشونت، اختلاف و آزادی بوده است. این آموزه در لحظهای پدید آمد که اروپا از جنگهای مذهبی، منازعات فرقهای و خشونتهای خونین بر سر حقیقت نهایی به ستوه آمده بود. از این منظر، لیبرالیسم در آغاز نه وعده بهشت زمینی بود و نه طرحی برای ساخت انسان کامل؛ بلکه کوششی بود برای پایین آوردن دمای سیاست، مهار قدرت، محدود ساختن دولت، تضمین حقوق فردی و فراهم آوردن امکان زیست مشترک میان انسانهایی که درباره خیر نهایی، رستگاری، حقیقت، خدا، سنت و شیوه مطلوب زندگی اختلاف داشتند. جوهره لیبرالیسم، در این معنا، نه بیاعتنایی به حقیقت، بلکه امتناع از تبدیل حقیقت مورد ادعای یک گروه به ابزار اجبار عمومی بود. لیبرالیسم کوشید سیاست را از جنگ بر سر غایتهای نهایی به تدبیر قانونی همزیستی میان کثرتهای انسانی تبدیل کند.
فرانسیس فوکویاما در «لیبرالیسم و نارضایتیهای آن» از همین نقطه آغاز میکند. او لیبرالیسم را نه به معنای رایج آمریکایی آن، یعنی سیاست چپ میانه، و نه به معنای لیبرتارینیسم دولتستیز، بلکه در معنای کلاسیک آن به کار میبرد: سنتی که بر تقدم حقوق فردی، حاکمیت قانون، محدودیت قدرت سیاسی، برابری بنیادین انسانها و آزادی انتخاب در قلمروهای باور، بیان، معاشرت و زندگی اقتصادی تأکید دارد. از دید فوکویاما، لیبرالیسم کلاسیک چادری وسیع است که درون آن گرایشهای مختلفی جای میگیرند، اما همه آنها در یک اصل مشترکاند: قدرت سیاسی نباید بیمهار باشد و کرامت فرد انسانی باید در برابر دولت، جمع، سنت، اکثریت و بازار محافظت شود.
با این همه، اهمیت کتاب فوکویاما در آن نیست که صرفاً از لیبرالیسم دفاع میکند؛ اهمیت آن در این است که دفاع او، دفاعی پس از بحران است. فوکویاما در مقام نویسندهای که پیشتر با نظریه «پایان تاریخ» شناخته شد، اکنون در جهانی مینویسد که همان نظم لیبرال پیروز پایان قرن بیستم از جهات گوناگون در معرض تردید قرار گرفته است. اقتدارگراییهای نوین در شرق و غرب، پوپولیسم راستگرا، بدبینی به نهادهای نمایندگی، گسترش نابرابری اقتصادی، فرسایش اعتماد عمومی، سیاستهای هویتی، بحران حقیقت، تضعیف آزادی بیان و قدرت پلتفرمهای دیجیتال، همگی تصویری از جهانی میسازند که در آن لیبرالیسم دیگر بدیهی، پیروز و بیرقیب به نظر نمیرسد. پرسش اصلی این نیست که آیا لیبرالیسم دشمنانی دارد؛ پرسش عمیقتر این است که آیا لیبرالیسم خود نیز در تولید دشمنان خویش سهم داشته است؟
فوکویاما به این پرسش پاسخی دوگانه میدهد. از یک سو، او معتقد است که منتقدان راست و چپ، در بسیاری موارد، بحرانهایی واقعی را نشان میدهند. راست پوپولیست از فروپاشی سنتها، تضعیف هویت ملی، گسترش نسبیگرایی فرهنگی و بیگانگی تودهها از نخبگان سخن میگوید. چپ رادیکال از نابرابری، تبعیض، سلطه ساختاری، قدرت سرمایه و ناکامی وعده جهانشمول برابری انتقاد میکند. فوکویاما این نارضایتیها را یکسره بیاساس نمیداند. اما از سوی دیگر، او نتیجهای متفاوت میگیرد: مشکل نه در خود لیبرالیسم، بلکه در افراطی شدن برخی ایدههای درست لیبرالی است. آزادی اقتصادی، هنگامی که از عدالت اجتماعی و توان تنظیمگر دولت جدا شد، به نئولیبرالیسمی بدل شد که بازار را به معیار نهایی عقلانیت اجتماعی تبدیل کرد. خودآیینی فردی، هنگامی که از مدارا، مسئولیت، سنتهای مشترک و عقلانیت عمومی گسست، به سیاستی انجامید که دیگر فرد را نه در مقام شهروندی برابر، بلکه در قالب هویتهای بسته، زخمخورده و مطالبهگر بازمیشناخت. بدین ترتیب، لیبرالیسم از دو سوی متفاوت، اما به شکلی همزمان، از درون کشیده شد: از سوی راست اقتصادی به سمت بازار مطلق، و از سوی چپ فرهنگی به سمت خود مطلق.
در چنین وضعی، کتاب فوکویاما را باید تلاشی برای بازگرداندن لیبرالیسم به اصل اعتدال دانست. لیبرالیسم در روایت او نه نفی دولت است و نه نفی جامعه؛ نه تقدیس بازار است و نه انحلال فرد در گروه؛ نه بیطرفی سرد و بیروح نسبت به همه ارزشهاست و نه تحمیل یک خیر واحد بر همگان. لیبرالیسم، اگر به معنای کلاسیک و انسانی خود فهمیده شود، نوعی هنر سیاسی محدودیت است: محدودیت دولت در برابر فرد، محدودیت بازار در برابر جامعه، محدودیت هویت در برابر شهروندی، محدودیت اکثریت در برابر قانون، و حتی محدودیت خود فرد در برابر امکان زیست مشترک با دیگران. از این جهت، مفهوم کلیدی کتاب، هرچند در عنوان آن نیامده، «اعتدال» است؛ اعتدالی که نه به معنای بیتصمیمی سیاسی، بلکه به معنای آگاهی از خطر مطلقسازی هر اصل سیاسی است.
اهمیت فلسفی این بحث در آن است که فوکویاما بحران لیبرالیسم را فقط در سطح سیاست روزمره یا رقابت احزاب توضیح نمیدهد، بلکه آن را به مسئله انسانشناسی سیاسی پیوند میزند. لیبرالیسم کلاسیک بر تصویری از انسان استوار بود که او را موجودی آزاد، برابر، عقلانی، صاحب کرامت و قادر به انتخاب میدانست. اما این تصویر در جهان معاصر از دو سو مورد حمله قرار گرفته است. از یک سو، اقتصاد بازار انسان را به مصرفکننده، دارنده ترجیحات و بازیگر منفعتجو تقلیل داده است؛ از سوی دیگر، سیاست هویت او را بیش از آنکه شهروندی دارای شأن عام انسانی بداند، حامل تجربهای خاص، زخمی تاریخی و عضوی از گروهی متمایز میفهمد. در هر دو حالت، آن انسان لیبرال کلاسیک که هم فرد بود و هم شهروند، هم آزاد بود و هم مسئول، هم صاحب حق بود و هم محتاج نهادهای مشترک، جای خود را به انسانی داده است که یا در بازار حل میشود یا در هویت.
بنابراین، مقاله حاضر میکوشد نشان دهد که «لیبرالیسم و نارضایتیهای آن» تنها کتابی در دفاع از یک سنت سیاسی نیست، بلکه متنی است درباره بحران نظم مدرن. فوکویاما از خلال دفاع از لیبرالیسم، در واقع از نوعی نظم سیاسی دفاع میکند که بدون آن، اختلاف انسانی به خشونت، سیاست به جنگ هویتی، آزادی به خودکامگی فردی، بازار به سلطه الیگارشیک، و دموکراسی به استبداد اکثریت یا عوامفریبی انتخاباتی تبدیل میشود. با این حال، دفاع او خود نیازمند نقد است؛ زیرا اگر لیبرالیسم امروز به چنین بحرانهایی دچار شده، نمیتوان به سادگی گفت که راهحل، بازگشت به لیبرالیسم کلاسیک است. باید پرسید: آیا لیبرالیسم کلاسیک، در همان صورت اولیه خود، ظرفیت کافی برای مهار سرمایهداری جهانی، ترمیم همبستگی اجتماعی، پاسخ به بحران معنا، بازسازی حقیقت عمومی و تأمین عدالت تاریخی دارد؟ یا آنکه باید از دل نقد فوکویاما، به بازاندیشی عمیقتری درباره نسبت آزادی، عدالت، دولت، ملت و حقیقت رسید؟
چارچوب نظری: لیبرالیسم به مثابه سیاست محدودیت
برای فهم پروژه فوکویاما، نخست باید از سوءتفاهمی بنیادین عبور کرد. لیبرالیسم در زبان سیاسی امروز غالباً به مجموعهای از مواضع حزبی، فرهنگی یا اقتصادی فروکاسته میشود. در آمریکا، لیبرال معمولاً به معنای چپ میانه و طرفدار مداخله دولت در اقتصاد و سیاستهای فرهنگی مترقی است. در اروپا، لیبرال گاه به معنای راست میانه، بازارگرا و مخالف سوسیالیسم به کار میرود. در ادبیات لیبرتارین، لیبرالیسم تقریباً معادل بدبینی شدید به دولت و دفاع حداکثری از آزادی بازار فهمیده میشود. فوکویاما میکوشد از این کاربردهای متأخر فاصله بگیرد و به معنایی بنیادینتر بازگردد: لیبرالیسم به عنوان آموزهای که قدرت را محدود میکند، فرد را حامل حق میداند، قانون را بر اراده حاکمان مقدم میشمارد، و امکان زندگی مشترک در شرایط تکثر را فراهم میآورد.
در این معنا، لیبرالیسم پیش از آنکه نظریهای درباره بازار باشد، نظریهای درباره قدرت است؛ و پیش از آنکه برنامهای اقتصادی باشد، پاسخی به مسئله خشونت سیاسی است. تاریخ پیدایش آن در متن جنگهای مذهبی اروپا نشان میدهد که مسئله اصلی لیبرالیسم، مدیریت اختلاف بر سر حقیقتهای نهایی بود. هنگامی که گروههای دینی، اخلاقی یا ایدئولوژیک میکوشند فهم خود از خیر را به قانون عمومی تبدیل کنند، سیاست به میدان حذف تبدیل میشود. لیبرالیسم با انتقال بخشی از این اختلافات به قلمرو وجدان، جامعه مدنی و زندگی خصوصی، میکوشد امکان همزیستی را حفظ کند. این بدان معنا نیست که لیبرالیسم فاقد ارزش است؛ برعکس، ارزش بنیادین آن این است که هیچ ارزش خاصی نباید چنان مطلق شود که حق زیستن، اندیشیدن و انتخاب کردن دیگران را نابود کند.
از همینجا نسبت پیچیده لیبرالیسم و دموکراسی آشکار میشود. فوکویاما تأکید میکند که دموکراسی و لیبرالیسم یکی نیستند. دموکراسی به حکومت مردم، انتخابات، اکثریت و مشارکت سیاسی مربوط است؛ اما لیبرالیسم به حاکمیت قانون، محدودیت قدرت، حقوق فردی و نهادهایی مربوط میشود که حتی اکثریت نیز نباید بتواند آنها را نقض کند. دموکراسی بدون لیبرالیسم میتواند به استبداد اکثریت یا پوپولیسم اقتدارگرا تبدیل شود؛ همان وضعیتی که در آن رهبر منتخب، به نام مردم، دادگاهها، رسانهها، دستگاه اداری مستقل و نهادهای نظارتی را تضعیف میکند. در چنین وضعی، انتخابات باقی میماند، اما آزادی سیاسی و حقوق بنیادین فرسوده میشود. از این منظر، بحران امروز بسیاری از جوامع نه لزوماً سقوط فوری صندوق رأی، بلکه تهی شدن دموکراسی از درون لیبرال آن است.
فوکویاما برای لیبرالیسم سه توجیه اصلی برمیشمارد: توجیه عملگرایانه، توجیه اخلاقی و توجیه اقتصادی. توجیه عملگرایانه میگوید لیبرالیسم امکان میدهد انسانهایی که درباره دین، فرهنگ، قومیت، سبک زندگی و حقیقت اختلاف دارند، بدون توسل به خشونت در کنار هم زندگی کنند. توجیه اخلاقی بر کرامت انسانی و خودآیینی فرد تکیه دارد؛ یعنی بر این ایده که انسان، به حکم انسان بودن، باید بتواند در باب زندگی، باور، سخن، معاشرت و سرنوشت سیاسی خود انتخاب کند. توجیه اقتصادی نیز بر این نکته استوار است که امنیت مالکیت، آزادی مبادله، قرارداد، قانون و اعتماد نهادی، زمینه رشد اقتصادی و نوآوری را فراهم میکند. اما آنچه در تحلیل فوکویاما تعیینکننده است، این است که هیچیک از این سه توجیه نباید به تنهایی مطلق شود. اگر توجیه اقتصادی بر دیگر ابعاد غلبه کند، لیبرالیسم به نئولیبرالیسم تقلیل مییابد؛ اگر خودآیینی فردی از نظم مشترک جدا شود، آزادی به انحلال هنجارهای عمومی میانجامد؛ و اگر مدارا از هرگونه تصور حقیقت و عقلانیت جدا گردد، جامعه به نسبیگرایی، بیاعتمادی و جنگ روایتها فرو میغلتد.
در اینجا میتوان گفت که مفهوم مرکزی لیبرالیسم در روایت فوکویاما «حد» است. لیبرالیسم از دولت میخواهد که حد خود را بشناسد و به قلمرو وجدان، باور و زندگی خصوصی تجاوز نکند. از اکثریت میخواهد که حد خود را بشناسد و حقوق اقلیت را قربانی اراده عددی خود نسازد. از بازار میخواهد که حد خود را بشناسد و به معیار نهایی ارزشهای انسانی تبدیل نشود. از فرد میخواهد که حد خود را بشناسد و آزادی خویش را به نفی امکان زیست مشترک بدل نکند. از گروههای هویتی میخواهد که حد خود را بشناسند و رنج تاریخی را به منطق دائمی جدایی و خصومت تبدیل نکنند. به همین دلیل، دفاع فوکویاما از لیبرالیسم در نهایت دفاع از نوعی سیاست ضدافراط است؛ سیاستی که میداند هر اصل درست، اگر از نسبت خود با دیگر اصول جدا شود، میتواند به ضد خود بدل گردد.
اما همین نقطه، محل ورود نقد فلسفی نیز هست. آیا لیبرالیسم فقط زمانی دچار بحران میشود که از حد خود خارج شود، یا در خود مفهوم لیبرالی آزادی نوعی گرایش پنهان به گسترش بیپایان خودآیینی وجود دارد؟ آیا بازار آزاد صرفاً در اثر سوءتفسیر نئولیبرالها به سلطه اقتصادی انجامید، یا پیوند تاریخی لیبرالیسم با مالکیت خصوصی و فردگرایی اقتصادی از آغاز چنین امکانی را درون خود حمل میکرد؟ آیا سیاست هویت فقط انحرافی از جهانشمولی لیبرالی است، یا پاسخی به این واقعیت که جهانشمولی لیبرال در عمل بارها با exclusions، حذفها و نابرابریهای تاریخی همراه بوده است؟ فوکویاما به این پرسشها پاسخهایی میدهد، اما مقاله حاضر خواهد کوشید نشان دهد که پاسخهای او، هرچند مهم و روشنگر، نیازمند تعمیق انتقادیاند. بحران لیبرالیسم فقط بحران سوءاستفاده از اصول لیبرالی نیست؛ بحران نسبت میان وعدههای جهانشمول لیبرالیسم و تحقق تاریخی نابرابر آن نیز هست.
با این حال، نقطه قوت فوکویاما آن است که برخلاف بسیاری از منتقدان متأخر، از بحران لیبرالیسم نتیجه نمیگیرد که باید آن را کنار گذاشت. او میداند که بدیلهای ضدلیبرال، چه در صورت اقتدارگرایی ملیگرا، چه در قالب دولت ایدئولوژیک، چه در شکل سیاست هویتی ضدجهانشمول، غالباً مسئله را حل نمیکنند، بلکه آن را به سطحی خطرناکتر منتقل میسازند. اگر لیبرالیسم نتواند به وعدههای خود وفادار بماند، نتیجه لزوماً رهایی نخواهد بود؛ چه بسا بازگشت خشونت، بسته شدن جامعه، سرکوب مخالفان، فرسایش حقیقت عمومی و تبدیل سیاست به نزاعی بیپایان بر سر هویتهای ناسازگار باشد. از این منظر، فوکویاما لیبرالیسم را نه به دلیل کمال آن، بلکه به دلیل خطرناکتر بودن بدیلهایش قابل دفاع میداند. این دفاع، دفاعی تراژیک و واقعگرایانه است: لیبرالیسم بهترین نظام قابل تصور نیست، اما شاید همچنان بهترین سپر شناختهشده در برابر بدترین امکانهای سیاست باشد.
نئولیبرالیسم و فروکاست آزادی به بازار
یکی از مهمترین محورهای کتاب «لیبرالیسم و نارضایتیهای آن» آنجاست که فوکویاما نشان میدهد بحران لیبرالیسم معاصر، پیش از آنکه صرفاً از حمله دشمنان بیرونی برخاسته باشد، از افراطهایی پدید آمده که در درون خود سنت لیبرالی امکان ظهور یافتهاند. در این میان، نئولیبرالیسم جایگاهی تعیینکننده دارد؛ زیرا نشان میدهد چگونه یکی از اصیلترین عناصر لیبرالیسم، یعنی آزادی اقتصادی، میتواند از بستر اخلاقی و نهادی خود جدا شود و به ایدئولوژیای بدل گردد که بازار را نه یکی از سازوکارهای مفید زندگی اجتماعی، بلکه معیار نهایی عقلانیت، کارآمدی و حتی حقیقت سیاسی میداند. فوکویاما در اینجا نه آزادی اقتصادی را نفی میکند و نه مالکیت خصوصی و مبادله آزاد را اموری بیاهمیت میشمارد. برعکس، او بهخوبی میداند که لیبرالیسم کلاسیک از آغاز با امنیت مالکیت، حاکمیت قانون، قرارداد، دادگاه مستقل و امکان فعالیت اقتصادی آزاد پیوند داشته است. اما مسئله آنجاست که این پیوند تاریخی، هنگامی که از حد خود فراتر رود، به وضعیتی میانجامد که در آن بازار از یک نهاد اجتماعی به یک الهیات سکولار تبدیل میشود؛ الهیاتی که گویی همه مسائل انسانی را میتوان با منطق رقابت، قیمت، انتخاب فردی و کارایی اقتصادی حل کرد.
نئولیبرالیسم در روایت فوکویاما نه صرفاً نام دیگری برای سرمایهداری است و نه هر نوع اقتصاد بازار را دربرمیگیرد. مقصود او از نئولیبرالیسم، صورتی خاص و افراطی از لیبرالیسم اقتصادی است که از دهههای پایانی قرن بیستم، بهویژه در دوران ریگان و تاچر، به نیروی مسلط سیاستگذاری اقتصادی در بسیاری از جوامع غربی تبدیل شد. این جریان با تکیه بر اقتصاددانانی مانند فریدمن، هایک، میزس و سنتهای فکری مکتب شیکاگو و اتریش، دولت را غالباً مزاحم، ناکارآمد، سنگین و مخل آزادی میدید و بازار را سازوکاری خودتنظیمگر، عقلانی، کارآمد و برتر از تصمیمگیری سیاسی معرفی میکرد. در سطحی محدود، این نقد بیپایه نبود. دولتهای رفاهی پس از جنگ جهانی دوم، در بسیاری از کشورها، دچار تورم بوروکراتیک، هزینههای سنگین، ناکارآمدی، بدهی عمومی و گاه مداخلههای افراطی شده بودند. اقتصادهای غربی در دهه هفتاد با رکود، تورم، بحران انرژی و کندی رشد مواجه شدند و طبیعی بود که واکنشی علیه دولت بزرگ و اقتصاد بیش از حد تنظیمشده شکل گیرد. از این جهت، فوکویاما منصفانه میپذیرد که نئولیبرالیسم در آغاز، پاسخی به مشکلات واقعی بود.
اما مسئله هر ایدئولوژی از جایی آغاز میشود که یک بینش درست را به اصلی مطلق تبدیل میکند. نئولیبرالیسم نیز چنین کرد. اینکه بازار در بسیاری از حوزهها از دولت کارآمدتر است، یک گزاره معقول اقتصادی است؛ اما اینکه دولت ذاتاً مزاحم آزادی است و هر مداخلهای در اقتصاد نوعی انحراف از عقلانیت طبیعی بازار به شمار میرود، دیگر نه یک تحلیل تجربی، بلکه یک ایمان ایدئولوژیک است. فوکویاما دقیقاً در همین نقطه به نئولیبرالیسم میتازد: بازار بدون دولت، بدون قانون، بدون نهادهای تنظیمگر، بدون نظام قضایی مستقل، بدون شفافیت، بدون مهار انحصار و بدون سازوکارهای بازتوزیعی، نه به آزادی، بلکه به سلطه خصوصی، الیگارشی اقتصادی و نابرابری سیاسی میانجامد. بازار، برخلاف تصور سادهانگارانه برخی نئولیبرالها، در خلأ طبیعی عمل نمیکند؛ بازار خود محصول نظمی حقوقی، سیاسی و نهادی است. آنچه معامله را ممکن میکند، فقط میل افراد به سود نیست، بلکه اعتماد، قرارداد، امنیت حقوق مالکیت، امکان دادخواهی، ثبات پولی و توان دولت در اجرای قواعد است. به همین دلیل، دشمنی کور با دولت، در نهایت دشمنی با خود بازار نیز هست.
نئولیبرالیسم با فروکاستن آزادی به آزادی اقتصادی، معنای گستردهتر لیبرالیسم را تضعیف کرد. در سنت لیبرالی کلاسیک، آزادی فردی فقط آزادی خرید و فروش نبود؛ آزادی بیان، آزادی وجدان، آزادی تجمع، حق مشارکت سیاسی، امنیت حقوقی، مصونیت از خودکامگی دولت و امکان زیست در چارچوب قانون نیز بخشی از آن بود. اما در قرائت نئولیبرال، فرد بیش از آنکه شهروند باشد، مصرفکننده و کارآفرین فهمیده شد؛ جامعه بیش از آنکه شبکهای از تعهدات، نهادها، حافظه تاریخی و همبستگیهای اخلاقی باشد، به مجموعهای از مبادلات داوطلبانه میان افراد منفعتجو تقلیل یافت؛ و دولت بیش از آنکه تجسم خیر عمومی و ضامن عدالت نهادی باشد، به دستگاهی پرهزینه، ناکارآمد و مشکوک بدل شد. در چنین جهانی، زبان سیاست نیز دگرگون میشود. شهروند دیگر کمتر از عدالت، کرامت، وظیفه عمومی و مشارکت سخن میگوید و بیشتر با واژگانی چون بهرهوری، رقابتپذیری، انتخاب، هزینه ـ فایده و کارآمدی تعریف میشود.
این تغییر زبان، صرفاً تغییری لفظی نیست؛ بلکه نشانه دگرگونی عمیق در انسانشناسی سیاسی لیبرالیسم است. انسان لیبرال کلاسیک، هرچند فردی صاحب حق و انتخاب بود، اما همچنان درون نظمی حقوقی و اخلاقی زندگی میکرد. او شهروندی بود که آزادیاش در نسبت با قانون، مدارا، مسئولیت و حق دیگران معنا داشت. اما انسان نئولیبرال، بیش از هر چیز، واحدی اقتصادی است؛ موجودی که ترجیحات دارد، انتخاب میکند، رقابت میکند، سرمایه انسانی خود را افزایش میدهد و مسئول موفقیت یا شکست خویش دانسته میشود. در این تصویر، جامعه به صحنه مسابقه تبدیل میشود و شکست افراد عمدتاً پیامد انتخابهای شخصی آنان تلقی میگردد. مفهوم «مسئولیت فردی» که در خود میتواند مفهومی معقول و حتی ضروری باشد، در اینجا به ابزاری برای نادیده گرفتن ساختارها، نابرابریها، میراث تاریخی، موقعیت طبقاتی و بحرانهای بیرون از کنترل فرد بدل میشود.
فوکویاما در نقد این منطق، بهدرستی تأکید میکند که مسئولیت فردی اصل مهمی در لیبرالیسم است، اما نمیتوان آن را تا جایی پیش برد که هرگونه حمایت اجتماعی، بیمه عمومی، مداخله تنظیمگر یا سیاست بازتوزیعی نوعی تشویق تنبلی و وابستگی تلقی شود. انسانها مسئول زندگی خویشاند، اما همه شرایط زندگی خود را انتخاب نمیکنند. تولد در طبقهای خاص، دسترسی یا عدم دسترسی به آموزش، بیماری، بحران اقتصادی، رکود صنعتی، همهگیری، جنگ، تبعیض نهادی و فروپاشی بازار کار، اموری نیستند که بتوان آنها را صرفاً نتیجه تصمیم فردی دانست. لیبرالیسم اگر بخواهد از کرامت فرد دفاع کند، نمیتواند نسبت به شرایطی که امکان انتخاب آزادانه را از میان میبرد بیاعتنا باشد. آزادی فقط نبود اجبار مستقیم نیست؛ آزادی نیازمند حداقلی از توانمندی، امنیت، آموزش، سلامت، فرصت و اعتماد اجتماعی است. فرد گرسنه، بیمار، بیکار، محروم از آموزش و گرفتار ناامنی، از نظر صوری ممکن است آزاد باشد، اما آزادی او در عمل به امکانی تهی و انتزاعی تبدیل میشود.
از همینجا میتوان فهمید چرا نئولیبرالیسم، برخلاف ادعای خود، گاه به تضعیف بنیانهای لیبرالیسم انجامید. وقتی بازار به منطق مسلط جامعه تبدیل میشود، نابرابری اقتصادی بهتدریج به نابرابری سیاسی بدل میگردد. ثروتمندان فقط کالاهای بیشتری نمیخرند؛ آنان رسانه، نفوذ، لابی، شبکه ارتباطی، دسترسی به قدرت و توان اثرگذاری بر قانون را نیز به دست میآورند. سرمایه اقتصادی به سرمایه سیاسی تبدیل میشود و برابری صوری شهروندان در برابر قانون، در عمل زیر فشار نابرابری واقعی منابع فرسوده میگردد. لیبرالیسم، از آغاز، برای مهار قدرت آمده بود؛ اما اگر قدرت اقتصادی بیمهار شود، همان خطری را پدید میآورد که لیبرالیسم قرار بود از آن جلوگیری کند. استبداد فقط دولتی نیست؛ سلطه میتواند خصوصی، شرکتی، مالی و رسانهای نیز باشد. جامعهای که در آن اقلیتی کوچک میتواند افکار عمومی، سیاستگذاری، انتخابات، دانشگاه، رسانه و حتی تخیل اجتماعی را جهت دهد، هرچند از نظر حقوقی لیبرال باقی مانده باشد، از نظر روح سیاسی دیگر چندان لیبرال نیست.
بحران مالی سال ۲۰۰۸ در این زمینه نقطهای نمادین بود. آن بحران نشان داد که ایده خودتنظیمگری بازارهای مالی تا چه اندازه میتواند خطرناک باشد. نهادهای مالی بزرگ، برخلاف بنگاههای معمولی، وقتی دچار فروپاشی میشوند، هزینه خطای خود را فقط بر سهامداران یا مدیرانشان تحمیل نمیکنند، بلکه کل جامعه را به گروگان میگیرند. در چنین وضعی، همان کسانی که سالها از کوچکسازی دولت، مقرراتزدایی و آزادی سرمایه دفاع کرده بودند، در لحظه بحران به مداخله گسترده دولت و بانکهای مرکزی نیازمند شدند. این تناقض، یکی از بزرگترین رسواییهای اخلاقی نئولیبرالیسم بود: سودها خصوصی شده بود، اما زیانها اجتماعی شد. طبقات متوسط و فرودست هزینه بحران را پرداختند، در حالی که بسیاری از نخبگان مالی و اقتصادی از حمایت عمومی نجات یافتند. از این لحظه به بعد، بیاعتمادی عمومی به نظم لیبرال ـ سرمایهدارانه دیگر صرفاً محصول تبلیغات پوپولیستی نبود؛ ریشه در تجربه زیسته مردمی داشت که احساس میکردند قواعد بازی به سود قدرتمندان نوشته شده است.
نئولیبرالیسم همچنین نسبت میان جهانیشدن، تجارت آزاد و دموکراسی را بحرانی کرد. نظریه تجارت آزاد از نظر اقتصادی میتواند نشان دهد که گشودگی بازارها در سطح کلان موجب افزایش ثروت عمومی میشود؛ اما سیاست همیشه در سطح کلان تجربه نمیشود. کارگری که شغل خود را به دلیل انتقال کارخانه به کشوری با نیروی کار ارزان از دست داده، خود را در آمار رشد جهانی یا کاهش قیمت کالاها تسلی نمیدهد. او با از دست دادن شغل، فقط درآمد خود را از دست نمیدهد؛ منزلت، هویت، نقش اجتماعی، آینده خانوادگی و احساس تعلق به نظم سیاسی را نیز از دست میدهد. نئولیبرالیسم، با تمرکز بر منافع کلی و کارایی اقتصادی، اغلب از این ابعاد غیرقابل اندازهگیری زندگی انسانی غافل ماند. به مردم گفته شد که اگر کارخانهها بسته شوند، کالاهای ارزانتری خواهند خرید؛ اما خرید کالای ارزان جایگزین کرامت کار، امنیت شغلی و معنای اجتماعی تولید نمیشود.
در اینجا نقد فوکویاما به نئولیبرالیسم به سطحی فلسفیتر میرسد. آیا انسان را باید اساساً موجودی مصرفکننده دانست یا موجودی تولیدکننده، خلاق، سازنده و نیازمند به رسمیت شناخته شدن از طریق کار؟ اگر رفاه فقط با میزان مصرف سنجیده شود، آنگاه از دست رفتن مشاغل تولیدی، فروپاشی شهرهای صنعتی و نابودی سبکهای زندگی محلی ممکن است در برابر کاهش قیمت کالاها کماهمیت جلوه کند. اما اگر کار را بخشی از کرامت انسانی بدانیم، آنگاه مسئله پیچیدهتر میشود. انسان فقط نمیخواهد مصرف کند؛ میخواهد اثر بگذارد، بسازد، مفید باشد، در جامعه جایگاهی داشته باشد و از طریق کار، خویشتن را در جهان عینی کند. از این منظر، جامعهای که به شهروندان خود میگوید شکست اقتصادی آنان با مصرف ارزانتر جبران میشود، در واقع شأن انسانی آنان را نادیده میگیرد.
همین بیاعتنایی به شأن و منزلت، زمینهساز ظهور پوپولیسم راستگرا شد. بسیاری از رأیدهندگان به جنبشهای پوپولیستی، صرفاً از فقر مطلق رنج نمیبردند؛ آنان از تحقیر، بیقدرتی، بینمایندگی و احساس کنار گذاشته شدن از سوی نخبگان جهانیشده آزرده بودند. نئولیبرالیسم با زبان تکنوکراتیک خود، تصمیمهای عظیم اجتماعی را به ضرورتهای اقتصادی، قواعد بازار و اقتضائات جهانیشدن نسبت میداد؛ گویی سیاست دیگر مجالی برای انتخاب جمعی ندارد. اما دموکراسی بدون امکان انتخاب معنادار تهی میشود. اگر مردم احساس کنند که مهمترین تصمیمهای مربوط به زندگی آنان در بازارهای جهانی، نهادهای مالی، شرکتهای چندملیتی یا اتاقهای کارشناسی گرفته میشود، آنگاه به کسانی روی میآورند که وعده بازگرداندن کنترل، مرز، ملت و اراده سیاسی را میدهند؛ حتی اگر این وعدهها عوامفریبانه یا اقتدارگرایانه باشد.
از این جهت، نئولیبرالیسم فقط یک خطای اقتصادی نبود؛ خطایی سیاسی و فرهنگی نیز بود. این جریان با تضعیف دولت، اتحادیهها، نهادهای میانجی، اقتصادهای محلی و احساس همبستگی ملی، همان زمینههایی را فرسوده کرد که دموکراسی لیبرال برای بقا به آنها نیاز داشت. لیبرالیسم بدون جامعه مدنی، بدون اعتماد، بدون طبقه متوسط نیرومند، بدون احساس انصاف و بدون حداقلی از همبستگی ملی نمیتواند دوام آورد. قانون به تنهایی کافی نیست؛ شهروندان باید احساس کنند که نظام قانونی، نظامی بیگانه و در خدمت اقلیت ممتاز نیست. هنگامی که نابرابری به سطحی میرسد که قواعد مشترک بازی نامعتبر به نظر میرسند، وفاداری به نهادهای لیبرال نیز کاهش مییابد. در چنین شرایطی، حمله پوپولیستها به دادگاه، رسانه، پارلمان و نخبگان کارشناسی برای بخشی از جامعه نه تهدید آزادی، بلکه انتقام از نظمی تلقی میشود که آنان را نادیده گرفته است.
با این همه، فوکویاما از نقد نئولیبرالیسم نتیجهای سوسیالیستی یا ضدبازاری نمیگیرد. او نمیخواهد اقتصاد بازار را براندازد یا مالکیت خصوصی را نفی کند. نقطه قوت تحلیل او در همین اعتدال است. او میداند که بازار، نوآوری، رقابت، مالکیت، سرمایهگذاری و مبادله آزاد، همچنان برای رشد، رفاه و آزادی ضروریاند. تجربه اقتصادهای کاملاً دولتی نشان داده است که حذف بازار، به بوروکراسی، رکود، فساد و سرکوب میانجامد. اما مسئله این است که بازار باید درون نظمی سیاسی و اخلاقی قرار گیرد، نه آنکه خود جایگزین سیاست و اخلاق شود. لیبرالیسم سالم نیازمند دولتی توانمند، اما محدود است؛ دولتی که نه همهچیز را تصاحب کند و نه از تنظیم قواعد بازی کناره بگیرد. دولت لیبرال باید آنقدر قوی باشد که انحصارها را مهار کند، بحرانهای عمومی را مدیریت کند، حداقلی از حمایت اجتماعی فراهم آورد، از حقوق شهروندان دفاع کند و مانع تبدیل ثروت به سلطه سیاسی شود؛ و در عین حال، آنقدر محدود باشد که آزادی فردی، جامعه مدنی و ابتکار اقتصادی را نابود نکند.
در اینجا معنای دقیق دفاع فوکویاما از لیبرالیسم کلاسیک روشنتر میشود. لیبرالیسم کلاسیک، در خوانش او، نه همان نئولیبرالیسم است و نه با لیبرتارینیسم یکی است. لیبرتارینیسم دولت را ذاتاً مشکوک میبیند و آزادی را عمدتاً در نبود اجبار دولتی تعریف میکند. اما لیبرالیسم کلاسیک مورد دفاع فوکویاما میفهمد که آزادی بدون دولت قانونی ممکن نیست. دولت اگر بیمهار شود خطرناک است، اما نبود دولت یا ضعف دولت نیز آزادی را به دست قدرتمندان خصوصی، گروههای فشار، انحصارها، الیگارشها و حتی خشونت اجتماعی میسپارد. آزادی به قانون نیاز دارد؛ قانون به دولت نیاز دارد؛ و دولت، برای آنکه خود به تهدید تبدیل نشود، به محدودیت، پاسخگویی، تفکیک قوا و نظارت عمومی نیازمند است. بنابراین، مسئله اصلی نه دولت یا بازار، بلکه نسبت درست میان دولت، بازار و جامعه است.
نقد نئولیبرالیسم، از این منظر، دفاع از نوعی بازگشت به سیاست است. مقصود از سیاست، نزاع حزبی روزمره نیست، بلکه توانایی جامعه برای تصمیمگیری جمعی درباره غایات مشترک، حدود بازار، شکل عدالت، معنای رفاه و نسبت آزادی با مسئولیت است. نئولیبرالیسم کوشید بسیاری از این پرسشها را به زبان اقتصاد ترجمه کند و از قلمرو تصمیم دموکراتیک بیرون ببرد. اما همه ارزشهای انسانی قابل تقلیل به قیمت، کارایی یا رضایت مصرفکننده نیستند. یک جامعه ممکن است آگاهانه تصمیم بگیرد بخشی از کارایی اقتصادی را فدای حفظ محیط زیست، حمایت از تولید داخلی، بقای اجتماعات محلی، امنیت شغلی، آموزش عمومی یا کاهش نابرابری کند. چنین تصمیمی الزاماً ضدلیبرال نیست؛ بلکه میتواند نشانه آن باشد که شهروندان نمیخواهند بازار، به جای آنان، درباره همه ابعاد زندگی جمعی تصمیم بگیرد.
به همین دلیل، بخش نئولیبرالیسم در کتاب فوکویاما صرفاً نقد یک سیاست اقتصادی نیست، بلکه نقد فروکاست آزادی به بازار است. آزادی، اگر فقط آزادی انتخاب مصرفکننده باشد، از معنای سیاسی و اخلاقی خود تهی میشود. آزادی حقیقی نیازمند شهروندانی است که نهتنها بتوانند کالا انتخاب کنند، بلکه بتوانند در تعیین قواعد زندگی مشترک نیز مشارکت داشته باشند. نئولیبرالیسم، با تبدیل بسیاری از مسائل عمومی به مسائل تکنیکی و اقتصادی، شهروند را از مقام قانونگذار و مشارکتکننده به مقام مصرفکننده و سازگارشونده تنزل داد. اما دموکراسی لیبرال بدون شهروند فعال نمیتواند زنده بماند. شهروند باید احساس کند که جهان اجتماعی او محصول نیروهایی کاملاً بیرون از اراده جمعی نیست؛ بلکه هنوز میتوان درباره آن بحث کرد، تصمیم گرفت، اصلاح کرد و مسئولیت پذیرفت.
در نهایت، نقد فوکویاما بر نئولیبرالیسم را میتوان چنین خلاصه کرد: آزادی اقتصادی هنگامی فضیلت لیبرالی است که در خدمت شکوفایی انسان، گسترش فرصتها، تقویت استقلال فردی و پویایی جامعه باشد؛ اما همین آزادی، هنگامی که از عدالت، قانون، دولت توانمند و همبستگی اجتماعی جدا شود، به نیرویی ضدلیبرال تبدیل میشود. بازار اگر حد خود را نشناسد، نهادهایی را میفرساید که خود برای بقا به آنها وابسته است. لیبرالیسم اگر به نئولیبرالیسم فروکاسته شود، شهروندان را به مصرفکنندگان تنها، جوامع را به میدان رقابت، دولت را به مزاحم، و آزادی را به امتیاز کسانی تبدیل میکند که منابع کافی برای استفاده از آن دارند. از همینجاست که نارضایتی از لیبرالیسم پدید میآید؛ نارضایتیای که در ظاهر علیه آزادی است، اما در عمق خود، اغلب واکنشی به تجربه بیعدالتی، بیقدرتی و بیپناهی در جهانی است که آزادی را وعده میدهد، اما امکان بهرهمندی برابر از آن را فراهم نمیکند.
از این رو، بازسازی لیبرالیسم، اگر ممکن باشد، باید از نقد نئولیبرالیسم آغاز شود. لیبرالیسم باید دوباره میان آزادی بازار و خیر عمومی، میان مسئولیت فردی و عدالت اجتماعی، میان رشد اقتصادی و شأن انسانی، میان جهانیشدن و دموکراسی، و میان کارایی و همبستگی تعادل برقرار کند. بدون این تعادل، دفاع از لیبرالیسم به دفاع از وضع موجود تبدیل میشود و وضع موجود همان چیزی است که بخش بزرگی از نارضایتیهای ضدلیبرال را پدید آورده است. فوکویاما، در بهترین لحظات کتاب خود، به ما یادآوری میکند که لیبرالیسم برای بقا باید از مطلقسازی خود دست بردارد. لیبرالیسم زمانی نیرومند است که محدودیت را بفهمد؛ حتی محدودیت بازار، حتی محدودیت فرد، حتی محدودیت آزادی وقتی که از مسئولیت و عدالت جدا میشود.
خود حاکم و بحران خودآیینی
اگر نئولیبرالیسم آزادی را به بازار فروکاست، بحران دوم لیبرالیسم از جایی آغاز میشود که آزادی به درون خود فرد عقبنشینی میکند و در صورت افراطی خود، به حاکمیت مطلق «خود» بر هرگونه سنت، جامعه، حقیقت، نهاد و جهان مشترک بدل میشود. فوکویاما در این بخش از کتاب، مسئلهای ظریفتر از نقد اقتصادی را پیش میکشد: لیبرالیسم فقط در قلمرو اقتصاد دچار افراط نشده است؛ در قلمرو فرهنگ و انسانشناسی نیز یکی از اصول بنیادین خود، یعنی خودآیینی فردی، را تا آنجا گسترش داده که دیگر به دشواری میتواند حدود خویش را بازشناسد. خودآیینی در معنای کلاسیک، پاسخی اخلاقی و سیاسی به سلطه بود. فرد باید بتواند درباره باور، سخن، وجدان، معاشرت، شغل، زندگی و مشارکت سیاسی خود تصمیم بگیرد. این اصل، در برابر دولت خودکامه، کلیسای اجبارگر، سنتهای بسته، اکثریت سرکوبگر و جماعتهای بسته، نیرویی رهاییبخش داشت. اما همین اصل، وقتی از نسبت خود با قانون، مسئولیت، جامعه و حقیقت جدا شود، به تصوری از فرد میانجامد که گویی جهان بیرون صرفاً مانعی در برابر شکوفایی درونی اوست.
در این نقطه، فوکویاما بحران لیبرالیسم را به تاریخ بلندتری از اندیشه مدرن پیوند میزند. در سنتهای پیشامدرن، فرد غالباً خویشتن را در نسبت با نظمی بیرونی میفهمید: خدا، شریعت، طبیعت، سنت، خانواده، طبقه، جماعت یا نقش اجتماعی. انسان نه بهمثابه منشأ مستقل معنا، بلکه به عنوان عضوی از یک نظم ازپیشداده تعریف میشد. مدرنیته این نسبت را دگرگون کرد. فرد به تدریج از زیر سایه نظمهای بیرونی بیرون آمد و به درون خود نگریست؛ نه فقط برای یافتن میل یا احساس، بلکه برای کشف اصالت. از روسو به بعد، تصور «خود اصیل» نیرویی قدرتمند در فرهنگ غربی پیدا کرد: این اندیشه که در اعماق انسان، حقیقتی درونی و پاک وجود دارد که جامعه، سنت، نهادها و انتظارات دیگران آن را آلوده، سرکوب یا پنهان کردهاند. از این منظر، رهایی نه فقط در تغییر قانون، بلکه در بازگشت به خویشتن، کشف خود واقعی و آزادسازی آن از قیدهای بیرونی معنا مییابد.
این دگرگونی، در آغاز، جنبهای رهاییبخش داشت. بسیاری از نهادهای سنتی واقعاً سرکوبگر بودند. خانواده، دین، عرف، طبقه، نژاد، جنسیت و نظمهای اجتماعی تاریخی، در موارد فراوان، فرد را از حق انتخاب محروم میکردند و امکان زیست متفاوت را از او میگرفتند. لیبرالیسم با دفاع از خودآیینی، راه را برای رهایی مخالفان، اقلیتها، دگراندیشان، زنان، گروههای طردشده و سبکهای زندگی متفاوت گشود. در این معنا، دفاع از فرد در برابر جامعه، بخشی ضروری از اخلاق لیبرالی بود. اما دشواری از جایی آغاز شد که خودآیینی، از یک اصل محدودکننده قدرت به اصل نهایی معنا بدل شد. در این صورت، دیگر مسئله این نبود که فرد باید در برابر اجبار بیرونی محافظت شود؛ مسئله این شد که هر قید بیرونی، هر هنجار اجتماعی، هر سنت اخلاقی، هر داوری جمعی و هر انتظار نهادی، بالقوه تهدیدی علیه اصالت فردی تلقی گردد.
چنین فهمی از آزادی، بهتدریج سیاست را از میدان مشترک شهروندی به میدان بیان خویشتن منتقل میکند. فرد دیگر فقط نمیخواهد آزاد باشد تا زندگی خود را سامان دهد؛ میخواهد جهان بیرون نیز حقیقت درونی او را به رسمیت بشناسد. خواست آزادی با خواست شناسایی درمیآمیزد. در اینجا میتوان پیوند کتاب حاضر فوکویاما را با اثر پیشین او، «هویت»، دید. انسان مدرن تنها به رفاه، امنیت یا حق صوری قانع نیست؛ او میخواهد آنچه خود را در عمق وجودش میداند، از سوی دیگران، جامعه و دولت به رسمیت شناخته شود. این خواست، در بسیاری موارد، مشروع و انسانی است. گروههایی که در تاریخ تحقیر شدهاند، فقط خواهان توزیع منابع نیستند؛ آنان خواهان بازپسگیری شأن، نام، صدا و منزلت خویشاند. اما هنگامی که سیاست بهطور کامل در زبان شناسایی هویتی بیان شود، خطر آن پدید میآید که شهروندی مشترک جای خود را به رقابت میان خودهای زخمی، گروههای رنجدیده و روایتهای ناسازگار از قربانیبودن بدهد.
فوکویاما در نقد خود حاکم، صرفاً به روانشناسی فرهنگی نمیپردازد؛ او نگران پیامدهای سیاسی این تحول است. لیبرالیسم برای بقا، به شهروندانی نیاز دارد که بتوانند از مرز خود خصوصی فراتر روند و خود را عضوی از یک نظم عمومی بدانند. آزادی لیبرالی تنها در صورتی دوام میآورد که افراد، علاوه بر حق انتخاب، نوعی آمادگی برای مدارا، مصالحه، مشارکت، پذیرش قواعد مشترک و تحمل اختلاف داشته باشند. اما فرهنگی که به فرد میآموزد حقیقت نهایی در درون اوست و جهان بیرون باید با آن سازگار شود، به دشواری میتواند فضیلتهای شهروندی را پرورش دهد. شهروندی نیازمند خروج از خویشتن است؛ نیازمند آن است که فرد بفهمد آزادی او در کنار آزادی دیگران معنا دارد، نه بر فراز آن. اما خود حاکم، به جای آنکه خود را در نسبت با جهان مشترک بفهمد، جهان مشترک را در نسبت با خویشتن میسنجد.
در اینجا، تحلیل فوکویاما یادآور نگرانی قدیمی توکویل است. توکویل از فردگرایی دموکراتیک بیم داشت، نه از آن جهت که فرد آزاد میشود، بلکه از آن جهت که فرد ممکن است در حلقه کوچک خانواده، دوستان، علایق شخصی و رفاه خصوصی محبوس گردد و از امر عمومی کناره بگیرد. آزادی لیبرالی بدون روح عمومی، به تنهایی آرام و بیسیاست تبدیل میشود. اما در جهان متأخر، این وضعیت حتی پیچیدهتر شده است: فرد نه فقط از سیاست کناره میگیرد، بلکه گاه سیاست را به امتداد روانشناسی شخصی خود تبدیل میکند. سیاست دیگر هنر ساختن جهان مشترک نیست؛ صحنهای است برای اعلام رنج، هویت، اصالت و طلب شناسایی. بدین ترتیب، فردگرایی منفعل و سیاست هویتی پرخاشگر، برخلاف ظاهر متفاوتشان، از یک ریشه تغذیه میکنند: تقدم تجربه درونی بر جهان مشترک.
فوکویاما همچنین نشان میدهد که فرهنگ معاصر خودیابی، سلامت روان، مراقبت از خود و معنویتهای انتخابی، صورت نرمتر همین تحول است. در جهانی که دین نهادی، سنتهای جمعی و روایتهای بزرگ تضعیف شدهاند، انسان مدرن همچنان نیازمند معنا، آرامش، تعلق و رستگاری است. اما این نیازها اکنون غالباً در قالب پروژههای فردی خودسازی، سبک زندگی، درمان، مراقبه، رژیم، بدن، سلامت، تجربه معنوی و مصرف فرهنگی بیان میشوند. در ظاهر، این امور ممکن است کاملاً بیخطر و حتی مفید باشند. چه ایرادی دارد که انسان بخواهد سالمتر، آرامتر، آگاهتر و اصیلتر زندگی کند؟ مسئله از نظر فوکویاما نه در خود مراقبت از خویشتن، بلکه در تبدیل آن به افق نهایی زندگی است. وقتی رستگاری از امر مشترک، امر قدسی، امر سیاسی یا امر اخلاقی جدا و به پروژه شخصی شکوفایی خود تبدیل شود، جامعه به مجموعهای از افراد در جستوجوی خویشتن بدل میگردد؛ افرادی که شاید از نظر روانی حساستر و از نظر مصرفی پیچیدهتر شدهاند، اما الزاماً شهروندان بهتری نیستند.
از منظر فلسفی، اینجا با نوعی جابهجایی مرکز ثقل معنا روبهرو هستیم. در جهان سنتی، معنا غالباً بیرون از فرد قرار داشت و فرد باید خود را با آن هماهنگ میکرد. در جهان مدرن، فرد میکوشد معنا را خود تولید کند. لیبرالیسم کلاسیک میخواست میان این دو وضع تعادل برقرار کند: فرد آزاد باشد، اما آزادی او در چارچوب قانون، حق دیگران و نهادهای مشترک معنا یابد. اما لیبرالیسم فرهنگی متأخر، در صورت افراطی خود، گویی به فرد میگوید که هیچ چارچوب بیرونیای حق ندارد پیشاپیش به زندگی او شکل دهد. حتی معیارهای اخلاقی نیز باید از صافی انتخاب فردی عبور کنند. آزادی دیگر فقط انتخاب میان راههای زندگی نیست؛ انتخاب خود معیارهای زندگی است. فرد نه فقط درون یک افق اخلاقی انتخاب میکند، بلکه میخواهد خود افق را انتخاب کند.
این نقطه، یکی از دشوارترین مسائل نظری لیبرالیسم را آشکار میکند. لیبرالیسم برای حفظ صلح اجتماعی میکوشد درباره غایات نهایی زندگی بیطرف بماند. دولت لیبرال نباید به شهروندان بگوید زندگی خوب چیست، دین درست کدام است، سبک زندگی مشروع کدام است یا حقیقت نهایی چگونه باید فهمیده شود. این بیطرفی، در جوامع متکثر، ضرورتی سیاسی دارد. اما اگر بیطرفی نسبت به خیر، به بیاعتقادی نسبت به هر خیر مشترک تبدیل شود، جامعه از درون تهی میگردد. هیچ نظم سیاسیای نمیتواند فقط با حقوق فردی و قواعد صوری زنده بماند. حتی لیبرالیسم نیز به ارزشهایی نیاز دارد که خود نمیتواند همیشه از درون بیطرفی محض تولید کند: اعتماد، صداقت، مدارا، مسئولیت، خویشتنداری، احترام به قانون، آمادگی برای شنیدن مخالف، پذیرش شکست انتخاباتی، و نوعی وفاداری به حقیقت عمومی. اگر همه ارزشها به ترجیح فردی فروکاسته شوند، خود لیبرالیسم نیز به ترجیحی در میان ترجیحات تبدیل میشود و دیگر نمیتواند از شهروندان انتظار وفاداری داشته باشد.
از این رو، بحران خودآیینی در نهایت بحران بنیانهای اخلاقی لیبرالیسم است. لیبرالیسم میخواهد فرد را آزاد بگذارد تا خیر خویش را برگزیند، اما برای آنکه این آزادی دوام آورد، نیازمند شهروندانی است که به ارزشهایی فراتر از میل فردی پایبند باشند. این پارادوکس سادهای نیست. اگر دولت لیبرال خود بخواهد این ارزشها را با اجبار تحمیل کند، از لیبرالیسم فاصله میگیرد. اما اگر هیچ نهادی، هیچ سنتی، هیچ آموزش مدنی و هیچ فرهنگ مشترکی این ارزشها را پرورش ندهد، لیبرالیسم از درون میپوسد. بنابراین، لیبرالیسم برای بقا به چیزی نیاز دارد که نمیتواند آن را صرفاً با زبان حقوقی تولید کند. آزادی نیازمند روحی غیرصرفاً حقوقی است؛ نیازمند تربیت، حافظه، عادت، نهادهای میانجی و نوعی اخلاق شهروندی است که افراد را قادر سازد آزادی خود را نه در برابر جامعه، بلکه درون جامعه بفهمند.
در اینجا میتوان نقدی عمیقتر بر روایت فوکویاما افزود. او بهدرستی از مطلق شدن خودآیینی فردی نگران است، اما شاید مسئله از آنچه او میگوید ریشهدارتر باشد. لیبرالیسم از آغاز، برای مهار خشونت بر سر خیرهای نهایی، کوشید سیاست را از پرسشهای غایی دور کند. این کار از نظر تاریخی ضروری بود؛ اما در درازمدت، میتوانست به تضعیف زبان مشترک درباره خیر عمومی بینجامد. وقتی سیاست از گفتوگو درباره زندگی خوب کناره میگیرد، این پرسش ناپدید نمیشود؛ بلکه به بازار، روانشناسی، سبک زندگی، هویت یا ایدئولوژیهای بدیل منتقل میشود. انسان نمیتواند بیمعنا زندگی کند. اگر لیبرالیسم فقط قواعد همزیستی را عرضه کند و نتواند افقی از معنا، تعلق و فضیلت شهروندی فراهم آورد، نیروهای دیگر این خلأ را پر خواهند کرد؛ گاه دینهای سیاسی، گاه ناسیونالیسم افراطی، گاه مصرفگرایی، گاه سیاست هویت، و گاه معنویتهای فردیشده.
با این حال، نباید از نقد خود حاکم به دفاع از جماعتگرایی بسته یا اقتدار سنت رسید. این خطر همواره وجود دارد که نقد فردگرایی افراطی به ستایش جمعگرایی سرکوبگر بینجامد. فوکویاما چنین مسیری را نمیپذیرد. او نمیخواهد فرد را دوباره در سنت، ملت، دین یا گروه حل کند. مسئله او بازگرداندن فرد به زندانهای قدیمی نیست، بلکه یادآوری این نکته است که فرد آزاد، بدون جهان مشترک، بهتدریج خود نیز بیپناه میشود. جامعهای که همه پیوندهایش را به انتخاب فردی واگذار کند، در نهایت حتی توان حمایت از فرد را هم از دست میدهد. خانواده، انجمنها، نهادهای مدنی، دانشگاه، رسانه، قانون، دولت و ملت، همگی اگرچه میتوانند سرکوبگر شوند، اما در صورت اصلاح و محدودیت، زمینههاییاند که فرد درون آنها معنا، امنیت، زبان، اعتماد و قدرت عمل پیدا میکند.
بحران خودآیینی، در این معنا، بحران نسبت میان آزادی و تعلق است. لیبرالیسم کلاسیک، در بهترین صورت خود، میخواست فرد را از سلطه برهاند، نه آنکه او را از هر پیوندی جدا کند. اما فرهنگ متأخر گاه آزادی را با رهایی از هر تعلق اشتباه گرفته است. تعلق، اگر اجباری، بسته و حذفگر باشد، دشمن آزادی است؛ اما اگر داوطلبانه، باز، اصلاحپذیر و سازگار با حقوق فردی باشد، شرط پایداری آزادی است. انسان بیتعلق، شاید در ظاهر آزادتر باشد، اما در عمل آسیبپذیرتر، تنهاتر و آمادهتر برای افتادن در دام جنبشهایی است که وعده تعلقی ساده، خالص و پرخاشگرانه میدهند. از همینجاست که فردگرایی افراطی میتواند ناخواسته به ناسیونالیسم افراطی یا سیاست هویت بینجامد. وقتی جامعه پیوندهای میانه و اعتماد عمومی خود را از دست میدهد، افراد به گروههای سختتر، بستهتر و عاطفیتر پناه میبرند.
در نتیجه، خود حاکم نه فقط یک پدیده فرهنگی، بلکه نشانه فروپاشی تعادل لیبرالی است. لیبرالیسم زمانی نیرومند بود که فرد را صاحب حق میدانست، اما فرد را درون نظمی از مسئولیت، قانون و جامعه قرار میداد. اکنون، در صورت افراطی آن، فرد به سرچشمه نهایی معنا تبدیل شده است و هر امر بیرونی باید مشروعیت خود را در برابر احساس، هویت و انتخاب او اثبات کند. این وضعیت، از یک سو، میتواند به حساسیت بیشتر نسبت به سرکوب و تحقیر کمک کند؛ اما از سوی دیگر، تحمل نقد، داوری، اختلاف و الزام عمومی را دشوار میسازد. اگر هر نقدی به خود درونی فرد، نوعی خشونت نمادین تلقی شود، گفتوگوی عمومی ناممکن میشود. اگر هر هنجاری سرکوبگر باشد، هیچ نظم مشترکی نمیماند. اگر هر حقیقتی به تجربه زیسته فردی فروکاسته شود، عقلانیت عمومی فرومیپاشد.
در این نقطه، پیوند میان بحران خودآیینی و سیاست هویت آشکار میشود. خود حاکم در آغاز فردی است، اما به سرعت درمییابد که فرد تنها، توان کافی برای مطالبه شناسایی ندارد. از این رو، خود درونی به هویت گروهی متصل میشود. فرد میگوید حقیقت من فقط حقیقت شخصی من نیست؛ حقیقت گروهی است که من به آن تعلق دارم و تاریخ آن با طرد، تبعیض یا تحقیر همراه بوده است. بدین ترتیب، خودآیینی فردی، بهجای آنکه در جهانشمولی لیبرالی حل شود، به سیاست گروهی شناسایی پیوند میخورد. این گذار، موضوع بخش بعدی است: لحظهای که لیبرالیسم، در دفاع از فرد، به نقد فردگرایی میرسد و در دفاع از برابری، با سیاست تفاوت روبهرو میشود. فوکویاما این لحظه را «چرخیدن لیبرالیسم علیه خود» میداند؛ زیرا سنتی که بر حقوق فردی، برابری جهانشمول و مدارا بنا شده بود، اکنون از درون با این پرسش مواجه میشود که آیا فرد انتزاعی و جهانشمول لیبرالی، خود پوششی برای نادیده گرفتن رنجها، تفاوتها و نابرابریهای تاریخی نبوده است.
بنابراین، بحث خود حاکم را باید پلی دانست میان نقد اقتصاد سیاسی و نقد فرهنگ سیاسی. نئولیبرالیسم فرد را به بازیگر اقتصادی و مصرفکننده فروکاست؛ فرهنگ خودآیینی افراطی او را به سرچشمه نهایی معنا و اصالت تبدیل کرد. یکی جامعه را به بازار تجزیه کرد، دیگری آن را به مجموعهای از خودهای مطالبهگر. هر دو، به شیوهای متفاوت، جهان مشترک را فرسودهاند. فوکویاما، با دفاع از لیبرالیسم معتدل، میکوشد نشان دهد که آزادی نه در انحلال دولت به سود بازار است و نه در انحلال جامعه به سود خود؛ آزادی در نظمی ممکن میشود که فرد، قانون، نهاد، جامعه و حقیقت بتوانند در تعادلی دشوار اما ضروری کنار هم بمانند. بحران امروز لیبرالیسم دقیقاً از آنجاست که این تعادل از دست رفته است.
سیاست هویت و چرخیدن لیبرالیسم علیه خویش
بحران خودآیینی، آنگاه که از سطح فردی فراتر میرود، به سیاست هویت میرسد؛ یعنی به لحظهای که فرد، برای فهم رنج، منزلت، طردشدگی و مطالبه شناسایی خویش، خود را نه صرفاً به عنوان فردی آزاد و برابر، بلکه به عنوان عضو گروهی تاریخی، فرهنگی، نژادی، جنسی، قومی یا زبانی تعریف میکند. در اینجا، لیبرالیسم با یکی از پیچیدهترین و دشوارترین آزمونهای خود روبهرو میشود. از یک سو، خود لیبرالیسم با وعده برابری انسانها و کرامت همگانی، امکان اعتراض گروههای محروم را فراهم کرده است. اگر همه انسانها از حیث شأن انسانی برابرند، پس هیچ نظم سیاسیای نمیتواند تبعیض، طرد، بردگی، استعمار، نابرابری حقوقی، تحقیر فرهنگی یا محرومیت ساختاری را توجیه کند. از سوی دیگر، همین اعتراضها، هنگامی که از زبان جهانشمول حقوق فردی فاصله میگیرند و به زبان تفاوتهای بنیادین و تجربههای غیرقابل ترجمه گروهی درمیآیند، ممکن است خود بنیان جهانشمول لیبرالیسم را زیر سؤال ببرند. این همان وضعیتی است که فوکویاما آن را چرخیدن لیبرالیسم علیه خویش میبیند: سنتی که برای دفاع از فرد و برابری پدید آمد، اکنون از درون خود با مطالباتی روبهرو شده که گاه فرد را در گروه حل میکنند و برابری جهانشمول را پوششی برای سلطه تاریخی میدانند.
برای فهم این مسئله باید میان دو صورت متفاوت سیاست هویت تمایز گذاشت. صورت نخست، سیاست هویتی است که میتوان آن را ادامه منطقی وعده لیبرالی دانست. در این معنا، گروههای طردشده میگویند که جامعه لیبرال، با وجود ادعای برابری، در عمل آنان را به عنوان انسانهایی برابر به رسمیت نشناخته است. سیاهان، زنان، اقلیتهای قومی، مذهبی یا فرهنگی، مهاجران، مردمان مستعمره و گروههای فرودست، در این چارچوب، خواهان خروج از وضعیت استثنا هستند؛ آنان نمیخواهند اصل جهانشمول برابری را نابود کنند، بلکه میخواهند واقعاً درون آن وارد شوند. مطالبه آنان این است که لیبرالیسم به وعده خود وفادار بماند. اگر قانون از کرامت انسانی سخن میگوید، این کرامت نباید فقط شامل انسان انتزاعی، سفید، مرد، مالک، اروپایی یا متعلق به طبقه مسلط باشد؛ باید شامل همه انسانها شود. در این معنا، جنبشهای ضدبردهداری، حقوق مدنی، حق رأی زنان، رفع تبعیض نژادی و مبارزه با استعمار را میتوان نه نفی لیبرالیسم، بلکه گسترش دامنه آن دانست.
این صورت از سیاست هویت، در حقیقت، از تناقض میان اصل و عمل لیبرالیسم آغاز میکند. لیبرالیسم از آغاز گفت انسانها برابرند، اما تاریخ نظامهای لیبرال نشان داد که این برابری همواره با حذفها، تبعیضها و محدودیتهایی همراه بوده است. در بسیاری از جوامع لیبرال، حقوقی که در زبان نظری همگانی بودند، در عمل به گروههای خاصی تعلق داشتند. زنان دیرتر از مردان به حق رأی رسیدند؛ بردگان و فرزندان آنان، حتی پس از لغو بردگی، با تبعیضهای نهادی روبهرو ماندند؛ مستعمرات، در حالی که قدرتهای اروپایی در داخل از آزادی سخن میگفتند، بیرون از مرزهای خود سلطه و استثمار را اعمال میکردند. بنابراین، اعتراض گروههای هویتی در این سطح، اعتراضی علیه اصل لیبرالیسم نیست، بلکه علیه ناتمامماندن آن است. آنان میگویند جهانشمولی لیبرال تا وقتی که در سطح قانون و نهاد و فرهنگ تحقق نیابد، به ادعایی انتزاعی تبدیل میشود.
اما صورت دوم سیاست هویت، رادیکالتر و از نظر فوکویاما خطرناکتر است. در این صورت، مسئله دیگر ورود گروههای محروم به قلمرو برابری جهانشمول نیست، بلکه خود ایده جهانشمولی مورد تردید قرار میگیرد. گفته میشود آنچه لیبرالیسم «انسان عام» مینامد، در واقع تجربه تاریخی گروه مسلط است که خود را به نام انسانیت کلی عرضه کرده است. عقلانیت، علم، قانون، بیطرفی، شایستگی، آزادی بیان و حتی مفهوم فرد، نه اصولی جهانشمول، بلکه صورتهایی از قدرت، سلطه و برتری فرهنگی معرفی میشوند. در چنین نگاهی، تجربه زیسته گروهها جای معیارهای مشترک حقیقت را میگیرد و هر گروه، حقیقت خاص خود را دارد که دیگری، به دلیل نداشتن همان تجربه تاریخی، نمیتواند آن را بهتمامی بفهمد. اینجا سیاست هویت از مطالبه برابری عبور میکند و به نظریهای درباره تفاوتهای نازدودنی و تجربههای قیاسناپذیر تبدیل میشود.
فوکویاما با همین صورت دوم مشکل دارد. او نمیگوید هویت مهم نیست یا گروههای تاریخی رنج نکشیدهاند. برعکس، میپذیرد که بسیاری از نابرابریها و تحقیرها واقعیاند. اما نگرانی او این است که اگر تجربه گروهی به معیار نهایی حقیقت تبدیل شود، امکان گفتوگوی عمومی از میان میرود. سیاست لیبرال بر این فرض استوار است که انسانها، با وجود تفاوتهای دینی، قومی، جنسی، طبقاتی و فرهنگی، میتوانند در فضایی مشترک درباره قانون، عدالت، حقیقت، خطا، منفعت عمومی و حقوق یکدیگر گفتوگو کنند. اگر هر گروه در جهان معنایی بسته خود محصور شود و تجربه او برای دیگران در نهایت دستنیافتنی و داوریناپذیر باشد، سیاست به جمع جبری صداهای جداافتاده تبدیل میشود. در چنین وضعی، دیگر نه شهروندی مشترک باقی میماند و نه عقلانیت عمومی؛ فقط میدان رقابتی از مطالبهها میماند که هرکدام مشروعیت خود را از رنج تاریخی خویش میگیرند.
این نقطه، از نظر فلسفی بسیار مهم است. لیبرالیسم کلاسیک بر نوعی انسانشناسی جهانشمول تکیه دارد. انسانها با همه تفاوتهایشان، در شأن بنیادین، ظرفیت انتخاب، آسیبپذیری، نیاز به امنیت، طلب آزادی و امکان عقلانیت با یکدیگر مشترکاند. حقوق لیبرال بر این اشتراک بنا شدهاند. اگر این اشتراک نفی شود و انسانها پیش از آنکه انسان باشند، فقط اعضای گروههای خاص تلقی شوند، آنگاه بنیان حقوق فردی نیز متزلزل میشود. حق، دیگر از انسان بودن برنمیخیزد، بلکه از عضویت در گروه، جایگاه تاریخی، موقعیت قربانیبودن یا نسبت با ساختارهای قدرت مشتق میشود. چنین تغییری در ظاهر ممکن است به سود عدالت باشد، اما در عمق خود میتواند راه را برای نوع تازهای از قبیلهگرایی مدرن بگشاید؛ قبیلهگراییای که واژگان آن دانشگاهی، اخلاقی و انتقادی است، اما منطق آن تقسیم انسانها به اردوگاههای بسته است.
با این حال، نقد فوکویاما باید با احتیاط فهمیده شود. اگر سیاست هویت را یکسره نفی کنیم، به دام بیتفاوتی نسبت به تاریخ میافتیم. بسیاری از گروهها واقعاً در تاریخ نه به عنوان افراد برابر، بلکه به عنوان اعضای گروهی تحقیرشده یا محکوم زیستهاند. برده را نه به دلیل فردیت او، بلکه به دلیل تعلق نژادیاش برده کردند. زن را نه به دلیل انتخاب شخصی، بلکه به دلیل زن بودن از حقوق محروم کردند. اقلیت دینی یا قومی را نه به دلیل خطای فردی، بلکه به دلیل عضویت جمعیاش طرد کردند. بنابراین، پاسخ به بیعدالتی تاریخی نمیتواند کاملاً کور نسبت به گروه باشد. گاهی برای تحقق برابری فردی، باید به زمینههای گروهی نابرابری توجه کرد. این همان پارادوکسی است که لیبرالیسم نمیتواند از آن بگریزد: هدف نهایی، برابری افراد است، اما راه رسیدن به آن گاه نیازمند دیدن گروههاست.
در اینجا باید میان «گروه به عنوان واقعیت تاریخی» و «گروه به عنوان زندان هویتی» فرق گذاشت. گروه، به معنای نخست، نشان میدهد که انسانها در خلأ زندگی نمیکنند؛ آنان در زبان، تاریخ، بدن، جنسیت، طبقه، خاطره و ساختارهای اجتماعی قرار دارند. هیچ فردی صرفاً یک اتم آزاد و بیریشه نیست. اما گروه، به معنای دوم، فرد را به نماینده اجباری یک هویت تقلیل میدهد و امکان عبور، ترکیب، گفتوگو، تغییر و فردیت را از او میگیرد. لیبرالیسم باید معنای نخست را به رسمیت بشناسد، اما در برابر معنای دوم مقاومت کند. جامعهای عادلانه باید بداند که گروهها تجربههای تاریخی متفاوتی داشتهاند، اما نباید فرد را به زندانی همان تجربهها تبدیل کند. انسان میتواند از دل تاریخ خود سخن بگوید، اما نباید برای همیشه به سخنگوی رسمی آن تاریخ بدل شود.
سیاست هویت، وقتی از حد خود بگذرد، خطر دیگری نیز دارد: تولید رقابت بر سر قربانیبودن. در این وضعیت، منزلت اخلاقی نه از مشارکت در خیر عمومی، نه از فضیلت شهروندی، نه از حقیقتجویی و نه از مسئولیت، بلکه از میزان رنج تاریخی یا ادعای طردشدگی به دست میآید. هر گروه میکوشد نشان دهد که زخم او عمیقتر، حذف او بنیادیتر و مطالبه او فوریتر است. این منطق، اگرچه از تجربههای واقعی رنج آغاز میشود، میتواند به سیاستی بیپایان از گلهمندی، بدگمانی و رقابت اخلاقی تبدیل شود. در چنین فضایی، گفتوگو دشوار میشود، زیرا نقد هر مطالبهای ممکن است به نفی رنج گروهی تعبیر شود. سیاست به جای آنکه هنر ساختن آینده مشترک باشد، به دادگاهی دائمی درباره گذشته تبدیل میشود؛ گذشتهای که البته باید فهمیده و جبران شود، اما اگر تمام افق سیاست را اشغال کند، امکان آینده را میبلعد.
فوکویاما در این نقطه، بهدرستی بر اهمیت فرد تأکید میکند. فردگرایی لیبرالی، هرچند میتواند افراطی و خودبنیاد شود، همچنان سپری مهم در برابر سلطه گروه است. اگر فرد را فقط بر اساس گروهش بفهمیم، آنگاه آزادی او برای فاصله گرفتن از گروه، نقد سنت خود، ترکیب هویتها، انتخاب سبک زندگی متفاوت یا پیوستن به افقهای عام انسانی محدود میشود. یکی از دستاوردهای بزرگ لیبرالیسم آن بود که به انسان امکان داد از تقدیرهای جمعی فاصله بگیرد. فرزند یک طبقه، مذهب، قوم، جنسیت یا سنت، میتوانست بگوید من فقط همان چیزی نیستم که جامعه از من ساخته است. سیاست هویت افراطی، با همه نیتهای رهاییبخش خود، گاه دوباره انسان را در همان قفسهایی قرار میدهد که لیبرالیسم میخواست بگشاید؛ با این تفاوت که این بار قفس نه به نام سنت، بلکه به نام اصالت، تجربه زیسته و عدالت تاریخی ساخته میشود.
از سوی دیگر، سیاست هویت به شکلی ناخواسته با ناسیونالیسم راستگرا خویشاوند میشود. در ظاهر، چپ هویتی و راست ملیگرا دشمن یکدیگرند؛ یکی از اقلیتهای طردشده دفاع میکند و دیگری غالباً از اکثریت فرهنگی یا ملی. اما هر دو، در صورت افراطی خود، سیاست را بر محور هویت جمعی، رنج تاریخی، احساس تحقیر و مطالبه شناسایی سامان میدهند. راست ملیگرا نیز میگوید ملت، فرهنگ، دین یا اکثریت تاریخی او تحقیر شده، نخبگان جهانگرا آن را نادیده گرفتهاند و باید شأن ازدسترفتهاش بازگردانده شود. در این معنا، سیاست هویت فقط پدیدهای متعلق به چپ نیست؛ راست نیز سیاست هویت خاص خود را دارد. ناسیونالیسم رنجیده، سفیدپوستی رنجیده، اکثریت دینی رنجیده یا طبقه متوسط سنتی رنجیده، همگی میتوانند خود را قربانی نظمی بدانند که گویا آنان را از مرکز به حاشیه رانده است. بدین ترتیب، جامعه به میدان رقابت هویتهای آزرده تبدیل میشود.
این شباهت از آن جهت مهم است که نشان میدهد بحران لیبرالیسم از دو جهت متقابل تغذیه میشود، اما منطق عاطفی هر دو سوی آن تا حدی مشترک است. چپ هویتی میگوید جهانشمولی لیبرال تجربه گروههای فرودست را پنهان کرده است. راست هویتی میگوید جهانگرایی لیبرال ملت، سنت، دین و اکثریت تاریخی را تحقیر کرده است. هر دو به نوعی از انتزاع لیبرالی ناراضیاند: یکی آن را پوشش سلطه میداند و دیگری آن را عامل بیریشگی و فروپاشی فرهنگی. لیبرالیسم در میانه این دو اعتراض گرفتار میشود. اگر فقط بر فرد جهانشمول تأکید کند، متهم میشود که تاریخ و تفاوت را نمیبیند. اگر تفاوتها را بیش از حد بپذیرد، بنیان شهروندی مشترک خود را از دست میدهد. دشواری دفاع فوکویاما از لیبرالیسم دقیقاً در همین نقطه است: چگونه میتوان هم رنجهای خاص را دید و هم افق عام انسانی را حفظ کرد؟
پاسخ فوکویاما، در نهایت، بازگشت به تفسیر لیبرالی از سیاست هویت است. او میخواهد سیاست هویت درون چارچوب جهانشمول لیبرالی باقی بماند. یعنی گروههای محروم باید بتوانند برای حقوق، منزلت و رفع تبعیض مبارزه کنند، اما هدف این مبارزه نباید تثبیت تفاوتهای بسته یا انکار انسانیت مشترک باشد. غایت سیاست هویت، در خوانش لیبرالی، باید آن باشد که اعضای گروههای حاشیهای بتوانند به عنوان افراد برابر در جامعهای مشترک زندگی کنند. گروه در اینجا ابزار آشکارکردن بیعدالتی است، نه مقصد نهایی سیاست. هویت، زبان مطالبه است، نه زندان نهایی انسان. تفاوت باید دیده شود، اما نباید جایگزین برابری شود. رنج باید شنیده شود، اما نباید یگانه منبع حقیقت باشد. شناسایی باید تحقق یابد، اما نباید به تجزیه جهان مشترک بینجامد.
با این همه، در همین پاسخ فوکویاما میتوان محدودیتی دید. او از منتقدان هویتی میخواهد به جهانشمولی لیبرالی بازگردند، اما شاید به اندازه کافی نمیپرسد که چرا این جهانشمولی برای بسیاری بیاعتبار شده است. جهانشمولی زمانی قانعکننده است که در تجربه تاریخی نیز تا حدی تحقق یابد. اگر گروههایی برای نسلها زیر نام انسانیت عام حذف شده باشند، طبیعی است که نسبت به این زبان بدبین شوند. بنابراین، بازسازی لیبرالیسم فقط با توصیه نظری به بازگشت به فرد و برابری عام ممکن نیست؛ باید نهادهایی ساخته شوند که نشان دهند این برابری واقعاً عمل میکند. قانون، آموزش، اقتصاد، رسانه، پلیس، دادگاه، دانشگاه و بازار کار باید چنان اصلاح شوند که گروههای مختلف احساس کنند شهروندی مشترک، نام دیگری برای سلطه گروه مسلط نیست. بدون چنین اصلاحی، نقد سیاست هویت ممکن است در گوش محرومان به دفاع از وضع موجود شبیه شود.
در سطحی عمیقتر، سیاست هویت نشان میدهد که لیبرالیسم با مسئله شناسایی، نه فقط توزیع، روبهروست. جوامع جدید فقط با فقر، نابرابری و دسترسی به منابع مادی درگیر نیستند؛ آنان با شأن، احترام، دیدهشدن و روایتشدن نیز درگیرند. انسانها میخواهند در داستان جمعی جامعه جایی داشته باشند. اگر تاریخ رسمی، رسانه، آموزش و فرهنگ عمومی گروهی را نادیده بگیرد یا تنها در قالب کلیشهها بازنمایی کند، حتی اعطای حقوق صوری نیز کافی نخواهد بود. لیبرالیسم کلاسیک در دفاع از حقوق فردی بسیار نیرومند است، اما در فهم نیاز انسان به شناسایی جمعی گاه کمزبان میشود. فوکویاما، به واسطه آثار پیشین خود، این مسئله را میشناسد، اما راهحل او همچنان بر بازگرداندن شناسایی به چارچوب فردگرایی لیبرال تکیه دارد. پرسش این است که آیا این چارچوب برای پاسخ به زخمهای عمیق تاریخی کافی است یا نه.
در اینجا میتوان گفت سیاست هویت، هم بیماری لیبرالیسم است و هم نشانه حقیقتی که لیبرالیسم نباید از آن بگریزد. بیماری است، زیرا اگر مطلق شود، جامعه را به گروههای بسته تقسیم میکند، عقلانیت مشترک را تضعیف میسازد، آزادی بیان را تهدید میکند و فرد را در هویت جمعی حل میکند. اما نشانه حقیقت است، زیرا یادآوری میکند که فرد انتزاعی لیبرالی همیشه در تاریخ، بدن، زبان، طبقه، جنسیت و خاطره زندگی میکند. انسان فقط دارنده حق نیست؛ حامل داستان نیز هست. جامعه لیبرال اگر بخواهد پایدار بماند، باید بتواند میان حق و داستان، میان فرد و تاریخ، میان جهانشمولی و تفاوت، و میان برابری و شناسایی تعادلی تازه برقرار کند.
این تعادل آسان نیست. اگر بیش از حد بر تفاوت تأکید شود، جامعه مشترک فرومیپاشد. اگر بیش از حد بر جهانشمولی انتزاعی تأکید شود، رنجهای خاص نامرئی میشوند. اگر گروهها نادیده گرفته شوند، عدالت تاریخی ناممکن میشود. اگر گروهها مطلق شوند، آزادی فردی آسیب میبیند. اگر تجربه زیسته معیار نهایی حقیقت شود، گفتوگوی عقلانی از میان میرود. اگر تجربه زیسته بیاعتبار شمرده شود، دانش رسمی به ابزار سلطه تبدیل میشود. سیاست لیبرال دقیقاً در میانه این تنشها معنا دارد. لیبرالیسم، اگر بخواهد زنده بماند، باید هنر نگه داشتن این میانه دشوار را بیاموزد؛ نه با بیطرفی سرد و بیروح، بلکه با نوعی عدالت آگاه به تاریخ و در عین حال وفادار به انسانیت مشترک.
بنابراین، چرخیدن لیبرالیسم علیه خویش، صرفاً خطای فکری چند نظریهپرداز یا افراط چند جنبش دانشگاهی نیست؛ نتیجه تناقضی دیرپا در تاریخ لیبرالیسم است. لیبرالیسم از آغاز وعده برابری عام داد، اما آن را بهتدریج و ناقص محقق کرد. همین وعده، محرومان را به اعتراض برانگیخت. اعتراض آنان نخست خواهان تحقق لیبرالیسم بود، اما وقتی با مقاومت ساختارها، استمرار نابرابری و بیاعتنایی فرهنگی روبهرو شد، بخشی از آن به نقد خود لیبرالیسم تبدیل شد. بدین معنا، لیبرالیسم قربانی موفقیت خود نیز هست: چون زبان کرامت و برابری را گسترش داد، گروههای بیشتری توانستند با همان زبان علیه ناتمامی آن سخن بگویند. اما اگر این نقد تا نفی کامل جهانشمولی، فردیت و عقلانیت پیش رود، همان امکانی را نابود میکند که خود نقد بر آن تکیه دارد.
عقلانیت، حقیقت و فرسایش جهان مشترک
پس از سیاست هویت، بحث فوکویاما به نقطهای بنیادیتر میرسد: بحران عقلانیت و حقیقت. اگر نئولیبرالیسم آزادی را به بازار فروکاست و سیاست هویت، فرد را در تجربه گروهی و مطالبه شناسایی جای داد، بحران عقلانیت نشان میدهد که جهان لیبرال اکنون با فرسایش یکی از عمیقترین پیشفرضهای خود روبهروست: این باور که انسانها، با وجود اختلاف در ارزشها، منافع، هویتها و سنتها، هنوز میتوانند در باب واقعیت بیرونی با یکدیگر گفتوگو کنند، شواهد را بسنجند، خطا را اصلاح کنند و به نوعی داوری مشترک برسند. لیبرالیسم بدون چنین امکان شناختی، به مجموعهای از حقوق صوری در جهانی ازهمگسیخته تبدیل میشود؛ جهانی که در آن هر فرد یا گروه، حقیقت خاص خود را دارد و هیچ مرجع مشترکی برای حل اختلاف باقی نمیماند.
فوکویاما در اینجا به ریشهای مهم در تاریخ لیبرالیسم بازمیگردد. لیبرالیسم جدید، از آغاز، با نوعی شیوه خاص فهم جهان پیوند داشت؛ شیوهای که در علم جدید، روش تجربی، شکاکیت منظم، آزمونپذیری، مشاهده، استدلال و امکان اصلاح خطا تجسم یافت. سنت روشنگری، با همه پیچیدگیها و تناقضهایش، بر این باور استوار بود که انسان میتواند بخشی از جهان را مستقل از اقتدار سنت، وحی، اسطوره، خرافه یا اراده حاکمان بشناسد. عقل مدرن نمیخواست فقط باور کند؛ میخواست بسنجد. نمیخواست حقیقت را از مقام، طبقه، روحانیت، شاه یا قبیله دریافت کند؛ میخواست آن را در میدان مشاهده، تجربه، استدلال و گفتوگوی عمومی بیازماید. این روحیه، برای لیبرالیسم اهمیت حیاتی داشت، زیرا همانگونه که قدرت سیاسی باید محدود میشد، قدرت معرفتی نیز نباید در دست مرجعی مطلق باقی میماند. هیچکس نباید «آخرین سخن» را بگوید؛ حقیقت باید در فرایندی باز، انتقادی، عمومی و اصلاحپذیر پدیدار شود.
از این جهت، میان حاکمیت قانون در سیاست و روش علمی در شناخت، نسبتی عمیق وجود دارد. در سیاست لیبرال، هیچ فرد یا نهادی نباید بیمهار باشد؛ قدرت باید پاسخگو، محدود و قابل نقد باشد. در شناخت علمی نیز هیچ گزارهای نباید فقط به اعتبار گوینده پذیرفته شود؛ هر ادعایی باید در برابر دلیل، مشاهده، آزمون و نقد قرار گیرد. همانگونه که قانون، اراده حاکم را مهار میکند، روش علمی نیز اراده مدعی حقیقت را مهار میکند. در هر دو مورد، مسئله اصلی محدود کردن خودکامگی است: خودکامگی سیاسی در یک سو و خودکامگی معرفتی در سوی دیگر. لیبرالیسم بدون این اخلاق شناختی، بهراحتی به نسبیگرایی، تبلیغات، غوغاسالاری یا اقتدارگرایی معرفتی درمیغلتد.
اما فوکویاما میداند که علم و عقلانیت مدرن هرگز بیمسئله نبودهاند. علم جدید، در کنار دستاوردهای عظیم خود، با قدرت نیز پیوند خورده است. تکنولوژی مدرن فقط بیماریها را درمان نکرده، عمر انسان را افزایش نداده و رفاه مادی نیاورده است؛ بلکه ابزارهای جنگ، کنترل، استعمار، نظارت، تخریب طبیعت و سلطه بوروکراتیک را نیز گسترش داده است. عقل ابزاری مدرن، همانقدر که امکان آزادی و رفاه را فراهم کرده، امکان اداره، طبقهبندی، اندازهگیری و کنترل انسانها را نیز پدید آورده است. از همینجا نقدهای مدرن و پسامدرن نسبت به علم و عقلانیت سر برآوردند. منتقدان گفتند آنچه به نام عقل عام یا علم بیطرف عرضه میشود، همیشه از قدرت، زبان، تاریخ، جنسیت، نژاد و موقعیت اجتماعی جدا نیست. گاه آنچه حقیقت نامیده میشود، صورت منظمشده سلطه است؛ گاه آنچه دانش خوانده میشود، تجربه گروههای فرودست را حذف میکند؛ گاه بیطرفی، نام محترمانه دیدگاه گروه مسلط است.
این نقدها، در نقطه آغاز، واجد حقیقتی مهم بودند. هیچ دانشی در خلأ تولید نمیشود. نهادهای علمی، دانشگاهها، رسانهها، آزمایشگاهها، نظامهای طبقهبندی و زبانهای تخصصی، همگی در تاریخ و جامعه قرار دارند. تاریخ علم نشان میدهد که تعصبات نژادی، جنسیتی، استعماری و طبقاتی گاه در لباس علم ظاهر شدهاند. نظریههایی که زمانی علمی تلقی میشدند، بعدها آشکارا ایدئولوژیک، ناقص یا تبعیضآمیز شناخته شدند. پس نقد علم، در معنای دقیق آن، ضدعقلانی نیست؛ بلکه میتواند به عقلانیتر شدن علم کمک کند. پرسش از اینکه چه کسی سخن میگوید، چه کسی حذف شده، چه منافعی در کار است، چه زبانی مسلط شده و چه تجربههایی نادیده ماندهاند، میتواند شناخت را فروتنتر، گستردهتر و انسانیتر کند.
اما مسئله، مانند دیگر محورهای کتاب فوکویاما، از لحظه افراط آغاز میشود. نقد علم و عقلانیت، هنگامی سازنده است که بخواهد خطاهای شناخت را اصلاح کند؛ اما وقتی به این نتیجه برسد که حقیقت چیزی جز محصول قدرت نیست، دیگر از نقد عقلانیت به انکار امکان عقلانیت رسیده است. اگر هر دانشی صرفاً بیان جایگاه قدرت باشد، اگر هر حقیقتی تنها روایت گروهی خاص باشد، اگر هر ادعای بیطرفی نقابی برای سلطه تلقی شود، آنگاه هیچ راهی برای تمایز میان علم و تبلیغات، حقیقت و دروغ، نقد و توطئه، پژوهش و پروپاگاندا باقی نمیماند. در چنین وضعی، همه چیز به جنگ روایتها تبدیل میشود و پیروز، نه کسی است که دلیل قویتر دارد، بلکه کسی است که قدرت رسانهای، عاطفی، سازمانی یا سیاسی بیشتری برای تحمیل روایت خود دارد.
فوکویاما با تیزبینی نشان میدهد که این بحران ابتدا در بخشهایی از چپ نظری و دانشگاهی شکل گرفت، اما در نهایت به راست پوپولیست نیز سرایت کرد. این نکته از نظر سیاسی بسیار مهم است. بسیاری از منتقدان پستمدرن و نظریهپردازان انتقادی گمان میکردند با نقد عقلانیت لیبرال، به گروههای حاشیهای امکان سخن گفتن میدهند و سلطه نخبگان معرفتی را میشکنند. اما هنگامی که اعتماد به حقیقت مشترک، علم، رسانه، دانشگاه و نهادهای کارشناسی تضعیف شود، این بیاعتمادی فقط در خدمت نیروهای رهاییبخش باقی نمیماند. راست پوپولیست نیز میتواند همان منطق را به کار گیرد و بگوید رسانههای جریان اصلی، دانشگاهها، دانشمندان، پزشکان، دادگاهها و نهادهای کارشناسی همگی بخشی از ساختار قدرتاند و حقیقتی که عرضه میکنند چیزی جز ابزار سلطه نخبگان نیست. بدین ترتیب، نقدی که زمانی از سوی چپ برای افشای قدرت به کار میرفت، به سلاح راست برای نابودی اعتماد عمومی بدل میشود.
این انتقال، یکی از طنزهای تلخ سیاست معاصر است. وقتی گفته شود حقیقت همیشه سیاسی است، هیچ تضمینی وجود ندارد که این گزاره فقط در خدمت عدالتخواهان باقی بماند. هر جریان سیاسی میتواند مدعی شود که حقیقت رسمی محصول توطئه دشمنان اوست. علم اقلیم میتواند توطئه جهانی خوانده شود؛ پزشکی و بهداشت عمومی میتواند ابزار کنترل سیاسی معرفی شود؛ نتایج انتخابات میتواند ساختهوپرداخته نهادهای فاسد دانسته شود؛ روزنامهنگاری تحقیقی میتواند دشمنی ایدئولوژیک تلقی گردد؛ دانشگاه میتواند مرکز شستوشوی مغزی معرفی شود. در چنین فضایی، دیگر بحث بر سر این نیست که کدام گزاره درستتر است، بلکه بر سر این است که به کدام قبیله سیاسی اعتماد میکنی. حقیقت از امر مشترک به دارایی قبیلهای تبدیل میشود.
از منظر فلسفی، این گذار از نسبیگرایی اخلاقی به نسبیگرایی شناختی اهمیت تعیینکننده دارد. لیبرالیسم از ابتدا پذیرفته بود که انسانها درباره خیر نهایی توافق ندارند. یکی دیندار است، دیگری سکولار؛ یکی سنتگراست، دیگری فردگرا؛ یکی زندگی خوب را در عبادت میبیند، دیگری در خودآفرینی؛ یکی بر خانواده تأکید میکند، دیگری بر استقلال فردی. لیبرالیسم برای مدیریت همین اختلافها پدید آمد. اما این اختلاف درباره ارزشها با اختلاف درباره واقعیت یکی نیست. ممکن است ما درباره اینکه جامعه عادلانه چه جامعهای است اختلاف داشته باشیم، اما برای بحث درباره عدالت باید حداقلی از واقعیت مشترک را بپذیریم: چه کسی فقیر است، چه قانونی اجرا شده، چه کسی کشته شده، چه نهادی تصمیم گرفته، چه آماری معتبر است، چه سخنی گفته شده و چه پیامدی رخ داده است. اگر حتی این سطح از واقعیت نیز فروبپاشد، سیاست دیگر امکان عقلانی خود را از دست میدهد.
لیبرالیسم میتواند با تکثر ارزشها زندگی کند؛ اما با نابودی واقعیت مشترک نمیتواند دوام آورد. تکثر ارزشها نیازمند مدارا است، اما تکثر بیپایان حقیقتها به فروپاشی گفتوگو میانجامد. اگر هرکس واقعیت خود را داشته باشد، دیگر اختلاف حل نمیشود؛ فقط قدرت تعیین میکند کدام روایت غلبه کند. از همینجاست که بحران حقیقت، در نهایت، به بحران آزادی نیز تبدیل میشود. آزادی بیان در جامعهای معنا دارد که هنوز امکان تمایز میان استدلال و فریب، نقد و جعل، خطا و دروغ، نظر و واقعیت وجود داشته باشد. اگر این تمایزها از میان بروند، آزادی بیان به میدان آشوبی تبدیل میشود که در آن صدای بلندتر، عاطفیتر، خشمگینتر یا سازمانیافتهتر میتواند بر حقیقت غلبه کند.
البته نباید از این نکته نتیجه گرفت که حقیقت امری ساده، شفاف و بیواسطه است. فوکویاما نیز از نوعی سادهانگاری خام دفاع نمیکند. حقیقت در جوامع مدرن از خلال نهادها، روشها، زبانها، متخصصان و فرایندهای اجتماعی تولید و تثبیت میشود. دانش علمی قطعی، نهایی و معصوم نیست؛ خطا میکند، اصلاح میشود، منافع در آن دخالت میکنند و گاه دیرهنگام به رنجهای حذفشده توجه میکند. اما خطاپذیری علم دلیل بر بیاعتباری آن نیست. برعکس، ارزش علم دقیقاً در این است که راههایی برای اصلاح خطا درون خود دارد. نظامی که میپذیرد ممکن است اشتباه کند و روشهایی برای کشف و اصلاح اشتباه دارد، از نظامی که حقیقت را به اقتدار، احساس، هویت یا توطئه میسپارد قابل اعتمادتر است. علم نه به دلیل عصمت، بلکه به دلیل اصلاحپذیری ارزشمند است.
این نکته درباره لیبرالیسم نیز صدق میکند. لیبرالیسم نیز کامل نیست، اما فضیلت آن در امکان اصلاح خویش است. جامعه لیبرال میتواند خطاهای تاریخی خود را ببیند، بردهداری را نقد کند، حق رأی را گسترش دهد، تبعیض را کاهش دهد، قوانین را تغییر دهد، رسانهها را نقد کند و دانش خود را بازنگری کند. اگر حقیقت به کلی نسبی شود، همین امکان اصلاح نیز از میان میرود. زیرا اصلاح، نیازمند معیاری برای گفتن این است که وضع پیشین نادرستتر و وضع جدید درستتر یا عادلانهتر است. حتی نقدهای رادیکال علیه سلطه نیز ناگزیر بر نوعی ادعای حقیقت تکیه دارند. کسی که میگوید نظمی ستمگر است، فقط سلیقه خود را بیان نمیکند؛ مدعی است واقعیتی درباره قدرت، رنج و بیعدالتی را آشکار کرده است. بنابراین، نقد حقیقت به نام عدالت، اگر به انکار حقیقت بینجامد، بنیان خود عدالت را نیز نابود میکند.
در جهان معاصر، بحران حقیقت با فناوری ارتباطی تشدید شده است. شبکههای اجتماعی، پلتفرمهای دیجیتال و اقتصاد توجه، سرعت گردش اطلاعات را به شکلی بیسابقه افزایش دادهاند. در گذشته، نهادهای واسط مانند روزنامهها، دانشگاهها، ناشران، انجمنهای علمی و رسانههای حرفهای، هرچند ناقص و گاه جانبدار، نقش دروازهبان معرفتی داشتند. آنان تعیین میکردند چه چیزی ارزش انتشار دارد، چه ادعایی باید راستیآزمایی شود و چه مرزی میان خبر، نظر و شایعه وجود دارد. جهان دیجیتال بسیاری از این دروازهها را شکست. این شکست، از یک سو، امکان دموکراتیکتری برای بیان فراهم کرد؛ صداهای حاشیهای، شهروندان عادی و گروههای فاقد دسترسی به رسانههای رسمی توانستند سخن بگویند. اما از سوی دیگر، همان سازوکاری که صدا را آزاد کرد، سیل بیپایانی از جعل، هیجان، شایعه، نظریه توطئه و تحریک عاطفی را نیز رها ساخت.
در این وضعیت، مسئله فقط افزایش اطلاعات نیست؛ مسئله فروپاشی سلسلهمراتب اعتماد است. انسان عادی در برابر انبوهی از دادهها، ویدئوها، روایتها، تحلیلها و ادعاهای متناقض قرار میگیرد و دیگر نمیداند به چه کسی اعتماد کند. وقتی اعتماد نهادی از میان برود، افراد غالباً به اعتماد قبیلهای پناه میبرند. به جای اینکه بپرسند چه چیزی درست است، میپرسند چه کسی آن را گفته و آیا او از ماست یا از آنان. الگوریتمهای شبکههای اجتماعی نیز این گرایش را تشدید میکنند، زیرا محتواهایی را برجسته میکنند که واکنش عاطفی شدیدتر، خشم بیشتر، ترس بیشتر یا هویتیابی قویتری تولید کنند. در نتیجه، حقیقت آرام، پیچیده و مبتنی بر شواهد، در رقابت با دروغ هیجانانگیز، اغلب ضعیفتر به نظر میرسد.
فوکویاما در اینجا به مسئله آزادی بیان نزدیک میشود، اما پیش از آن باید فهمید که آزادی بیان بدون زیرساخت شناختی سالم، چگونه تغییر معنا میدهد. در الگوی کلاسیک لیبرالی، آزادی بیان بر این فرض استوار بود که در بازار آزاد افکار، دیدگاههای بهتر در نهایت میتوانند بر دیدگاههای بدتر غلبه کنند. این فرض هرگز کاملاً ساده و بینقص نبود، اما در جهانی با نهادهای واسط، سرعت محدودتر ارتباطات و اعتماد نسبی به داوری عمومی، تا حدی قابل دفاع بود. اما در عصر پلتفرمها، بازار افکار به بازاری تبدیل شده که در آن توجه، نه حقیقت، معیار اصلی گردش محتواست. ایده بهتر الزاماً پیروز نمیشود؛ ایدهای پیروز میشود که بیشتر دیده شود، بیشتر خشم برانگیزد، بیشتر ترس تولید کند یا بیشتر با پیشداوریهای مخاطب سازگار باشد. بنابراین، بحران حقیقت و بحران آزادی بیان از هم جدا نیستند.
در سطحی عمیقتر، بحران عقلانیت نشان میدهد که لیبرالیسم به نوعی فضیلت معرفتی نیاز دارد. همانگونه که آزادی سیاسی بدون فضیلت شهروندی دوام نمیآورد، حقیقت عمومی نیز بدون فضیلت شناختی پایدار نمیماند. جامعه به شهروندانی نیاز دارد که بتوانند میان خبر و شایعه فرق بگذارند، در برابر تأییدطلبی خود مقاومت کنند، سخن مخالف را بشنوند، به متخصصان اعتماد انتقادی داشته باشند، از قطعیتهای آسان بپرهیزند و بپذیرند که واقعیت همیشه مطابق میل یا هویت آنان نیست. اما فرهنگ سیاسی معاصر، چه در راست و چه در چپ، اغلب به جای تربیت چنین فضیلتی، هویت را بر حقیقت مقدم میدارد. فرد یا گروه نخست تصمیم میگیرد که به کدام اردوگاه تعلق دارد، سپس حقیقتهای مناسب آن اردوگاه را انتخاب میکند.
این وضعیت، لیبرالیسم را از درون تهدید میکند. زیرا لیبرالیسم فقط نظامی از قوانین نیست؛ نوعی فرهنگ گفتوگوست. قانون اساسی، انتخابات، دادگاه و رسانه آزاد، بدون حداقلی از توافق بر سر واقعیت، نمیتوانند کار کنند. دادگاه نیازمند شواهد است؛ انتخابات نیازمند پذیرش نتایج معتبر است؛ رسانه نیازمند تمایز خبر و دروغ است؛ دانشگاه نیازمند روش تحقیق است؛ پارلمان نیازمند امکان بحث عقلانی است. اگر همه این نهادها صرفاً ابزار قدرت تلقی شوند، دیگر هیچ چیز نمیتواند اختلاف را به شکلی مسالمتآمیز حل کند. نتیجه چنین وضعی یا بینظمی شناختی است یا میل به اقتدار. زیرا وقتی جامعه از حقیقت مشترک محروم شود، بسیاری از مردم به کسی پناه میبرند که با صدایی قاطع بگوید حقیقت چیست، دشمن کیست و چه باید کرد.
از همینجا، بحران عقلانیت به بحران اقتدارگرایی پیوند میخورد. اقتدارگرایی نوین الزاماً با سانسور کامل آغاز نمیشود؛ گاه با تولید انبوه روایتهای متناقض آغاز میشود. هدف آن نیست که مردم فقط یک حقیقت رسمی را باور کنند؛ هدف میتواند این باشد که مردم دیگر به هیچ حقیقتی اعتماد نکنند. وقتی همه چیز مشکوک شد، وقتی همه نهادها فاسد خوانده شدند، وقتی هر واقعیتی روایتی در کنار روایتهای دیگر شد، خستگی شناختی پدید میآید. انسانها از داوری مستقل ناتوان میشوند و در نهایت یا بیتفاوت میگردند یا تسلیم قدرتی میشوند که وعده قطعیت میدهد. بنابراین، نسبیگرایی شناختی، هرچند گاه با شعار رهایی از سلطه آغاز میشود، میتواند به زمینهای برای سلطهای سختتر تبدیل شود.
با این حال، راهحل فوکویاما بازگشت ساده به عقلانیت خام روشنگری نیست. نمیتوان وانمود کرد که علم، رسانه، دانشگاه و نهادهای کارشناسی هرگز آلوده به قدرت، منافع و تبعیض نبودهاند. اعتماد عمومی فقط با موعظه به مردم بازنمیگردد. نهادهای معرفتی باید شفافتر، پاسخگوتر، متکثرتر و فروتنتر شوند. دانشگاه باید هم از استقلال علمی دفاع کند و هم نسبت به حذفهای تاریخی حساس باشد. رسانه باید هم آزادی بیان را پاس بدارد و هم مسئولیت حرفهای در برابر حقیقت را جدی بگیرد. علم باید هم اقتدار روششناختی خود را حفظ کند و هم محدودیتها، خطاها و عدم قطعیتهای خود را صادقانه بیان کند. اعتماد، در جهان جدید، نه با اقتدارطلبی معرفتی، بلکه با ترکیب فروتنی و دقت بازسازی میشود.
بنابراین، بازسازی لیبرالیسم نیازمند بازسازی حقیقت عمومی است. این بازسازی نه به معنای تحمیل یک روایت رسمی است و نه به معنای بازگشت به سانسور یا اقتدار نخبگان. مقصود، احیای آن حداقل مشترکی است که بدون آن سیاست آزاد ممکن نیست: باور به اینکه واقعیتی بیرون از میل و هویت ما وجود دارد؛ باور به اینکه خطا ممکن است، اما اصلاح خطا نیز ممکن است؛ باور به اینکه هیچکس مالک نهایی حقیقت نیست، اما همه روایتها نیز به یک اندازه معتبر نیستند؛ باور به اینکه تجربه زیسته مهم است، اما جایگزین دلیل و شواهد نمیشود؛ باور به اینکه علم خطاپذیر است، اما با توطئهاندیشی همارز نیست؛ باور به اینکه آزادی بیان ارزشمند است، اما دروغ سازمانیافته، تخریب حقیقت و مهندسی عاطفی افکار عمومی را نمیتوان سادهدلانه همان گفتوگوی آزاد دانست.
در نهایت، بحران عقلانیت از دید فوکویاما، بحران امکان جهان مشترک است. جهان مشترک فقط سرزمینی مشترک، قانونی مشترک یا اقتصادی مشترک نیست؛ جهانی است که در آن انسانها بتوانند بر سر برخی واقعیتها، روشهای داوری و قواعد گفتوگو توافق کنند، حتی اگر درباره ارزشها و غایات اختلاف داشته باشند. اگر این جهان از دست برود، آزادی به تنهایی کافی نخواهد بود، زیرا آزادی در خلأ حقیقت به آشوب، بدگمانی و سلطه میانجامد. لیبرالیسم برای بقا باید از عقلانیت دفاع کند، اما نه عقلانیتی متکبر، انحصاری و بیاعتنا به قدرت؛ بلکه عقلانیتی فروتن، باز، انتقادی، شواهدبنیاد و آگاه به تاریخ. چنین عقلانیتی میداند که حقیقت هرگز کاملاً در اختیار ما نیست، اما همین ناتمامی دلیل نمیشود که از جستوجوی حقیقت دست برداریم.
از اینجا بحث به مسئله فناوری و آزادی بیان میرسد. زیرا بحران حقیقت در جهان معاصر فقط حاصل نظریههای فلسفی یا دانشگاهی نیست؛ فناوریهای ارتباطی، پلتفرمهای دیجیتال، الگوریتمها و اقتصاد توجه، آن را به تجربه روزمره میلیونها انسان تبدیل کردهاند. اگر در گذشته مسئله آزادی بیان عمدتاً این بود که دولت نباید سخن مخالف را سرکوب کند، امروز مسئله پیچیدهتر شده است: چه باید کرد وقتی پلتفرمهای خصوصی، الگوریتمهای نامرئی و شبکههای عظیم اطلاعاتی، میدان سخن عمومی را شکل میدهند؟ چگونه میتوان هم از آزادی بیان دفاع کرد و هم از فروپاشی حقیقت عمومی جلوگیری نمود؟ این پرسشی است که در بخش بعدی، ذیل عنوان «فناوری، آزادی بیان و قدرت پلتفرمها» باید دنبال شود.
فناوری، آزادی بیان و قدرت پلتفرمها
پس از بحران عقلانیت و حقیقت، فوکویاما به یکی از عینیترین میدانهای بحران لیبرالیسم معاصر وارد میشود: فناوری ارتباطی و نسبت آن با آزادی بیان، حریم خصوصی و گفتوگوی دموکراتیک. در نگاه نخست، ممکن است تصور شود که اینترنت و شبکههای اجتماعی تحقق رؤیای لیبرالی آزادی بیاناند. هر فرد، بینیاز از دولت، ناشر، روزنامه، حزب، دانشگاه یا رسانه رسمی، میتواند سخن بگوید، بنویسد، منتشر کند، اعتراض کند، افشا کند و در گفتوگوی عمومی مشارکت داشته باشد. از این منظر، جهان دیجیتال ظاهراً قدرت سخن را از انحصار نخبگان بیرون آورده و آن را به میلیونها انسان عادی سپرده است. اما فوکویاما نشان میدهد که این تصویر، تنها نیمه روشن ماجراست. فناوری جدید نه فقط امکان بیان را گسترش داده، بلکه ساختار سخن، منطق دیدهشدن، مرز میان خصوصی و عمومی، قدرت داوری، سرعت انتشار و سازوکار شکلگیری افکار عمومی را نیز دگرگون کرده است. بنابراین، مسئله فقط این نیست که آیا افراد میتوانند آزادانه سخن بگویند یا نه؛ مسئله عمیقتر این است که سخن در چه ساختاری تولید، تقویت، تحریف، منتشر، حذف، ذخیره و داوری میشود.
آزادی بیان در سنت لیبرالی، جایگاهی بنیادین دارد؛ زیرا سخن فقط وسیله انتقال نظر نیست، بلکه صورت بیرونی اندیشه، انتخاب و خودآیینی انسانی است. انسانی که نتواند سخن بگوید، نمیتواند آزادانه بیندیشد، نقد کند، داوری کند یا در حیات سیاسی مشارکت داشته باشد. آزادی بیان، به این معنا، شرط دیگر آزادیهاست. جامعهای که در آن سخن کنترل شود، بهتدریج اندیشه، وجدان، علم، سیاست و حتی حافظه عمومی خود را از دست میدهد. لیبرالیسم کلاسیک به همین دلیل نسبت به تمرکز قدرت بر سخن بدبین است؛ خواه این قدرت در دست دولت باشد، خواه در دست کلیسا، حزب، رسانه انحصاری، سرمایهدار بزرگ یا پلتفرم دیجیتال. هرجا که عدهای اندک بتوانند تعیین کنند چه سخنی شنیده شود و چه سخنی خاموش بماند، آزادی بیان از اصل حقوقی به امکانی صوری تبدیل میشود.
در دوران کلاسیک، تهدید اصلی آزادی بیان غالباً دولت بود. دولتهای اقتدارگرا روزنامهها را میبستند، کتابها را ممنوع میکردند، نویسندگان را زندانی میکردند و مخالفان را از عرصه عمومی حذف مینمودند. این خطر همچنان باقی است و حتی در جهان دیجیتال گسترش یافته است. حکومتهای اقتدارگرا اکنون نهتنها رسانههای سنتی، بلکه اینترنت، دادهها، ارتباطات، دوربینها، تلفنهای همراه و ردپاهای دیجیتال شهروندان را نیز کنترل میکنند. نظارت سیاسی دیگر فقط مأمور مخفی و پرونده امنیتی نیست؛ میتواند در قالب دادهکاوی، هوش مصنوعی، تشخیص چهره، کنترل شبکههای ارتباطی و امتیازدهی رفتاری ظاهر شود. در چنین وضعی، فناوری به جای ابزار آزادی، به دستگاهی برای رؤیتپذیر کردن کامل شهروند تبدیل میشود. دولت اقتدارگرا دیگر فقط سخن عمومی را سانسور نمیکند؛ میتواند پیش از آن، الگوهای رفتاری، تمایلات، ارتباطات و ترسهای شهروندان را بشناسد.
اما پیچیدگی بحث فوکویاما در این است که تهدید آزادی بیان را تنها در دولت نمیبیند. در جهان معاصر، قدرت بر سخن به شکل تازهای در دست بازیگران خصوصی متمرکز شده است. پلتفرمهای عظیم دیجیتال، موتورهای جستوجو، شبکههای اجتماعی و شرکتهای مالک زیرساختهای ارتباطی، اکنون نقشی دارند که هیچ روزنامه یا شبکه تلویزیونی در گذشته به این گستردگی نداشت. آنان فقط محتوا تولید نمیکنند؛ تعیین میکنند چه محتوایی دیده شود، چه چیزی پیشنهاد شود، چه چیزی حذف شود، چه چیزی برجسته شود، چه چیزی پنهان بماند، و چه سخنی به صورت ویروسی در جهان بچرخد. این قدرت، قدرتی تازه است: قدرت معماری میدان عمومی. پلتفرمها ضرورتاً نمیگویند چه فکر کن؛ اما با الگوریتمهای خود تعیین میکنند چه چیزی پیش چشم تو قرار گیرد، چه چیزی احساساتت را تحریک کند، چه چیزی را تکرار ببینی و چه چیزی هرگز به تو نرسد.
از این منظر، اینترنت برخلاف وعده اولیهاش، الزاماً قدرت را پراکنده نکرده است. درست است که کاربران بیشتری سخن میگویند، اما مسیرهای توزیع سخن در اختیار چند شرکت عظیم قرار گرفته است. این تناقض، قلب بحران دیجیتال لیبرالیسم است: سخن بسیار زیاد شده، اما قدرت دیدهشدن همچنان متمرکز است. هرکس میتواند منتشر کند، اما هرکس دیده نمیشود. هرکس میتواند حرف بزند، اما معماری پلتفرم تعیین میکند کدام حرف به موج اجتماعی تبدیل شود. بدین ترتیب، آزادی بیان از سطح حق فردی فراتر میرود و به مسئله ساختار ارتباطی بدل میشود. حق گفتن کافی نیست؛ باید دید نظام انتشار چگونه کار میکند.
مدل اقتصادی پلتفرمها این بحران را عمیقتر میکند. بسیاری از شبکههای اجتماعی بر اقتصاد توجه بنا شدهاند. آنان از زمانی که کاربر در پلتفرم میماند، واکنشی که نشان میدهد، دادهای که تولید میکند و تبلیغی که میبیند سود میبرند. در چنین مدلی، حقیقت، دقت، آرامش، پیچیدگی و گفتوگوی سنجیده الزاماً ارزش اقتصادی بیشتری ندارند. آنچه ارزش دارد، درگیر کردن کاربر است؛ و چیزی که انسان را بیشتر درگیر میکند، غالباً خشم، ترس، تحقیر، شگفتی، رسوایی، دشمنی و هیجان است. در نتیجه، پلتفرمها حتی اگر قصد سیاسی مستقیم نداشته باشند، بهطور ساختاری محتواهایی را تقویت میکنند که واکنش عاطفی شدیدتر تولید میکنند. مسئله این نیست که همه مدیران فناوری توطئهگرند؛ مسئله این است که منطق سودآوری آنان با منطق گفتوگوی دموکراتیک یکی نیست.
گفتوگوی دموکراتیک نیازمند زمان، صبر، استدلال، شنیدن، اصلاح نظر و مواجهه با پیچیدگی است. اما منطق پلتفرمی سرعت، واکنش فوری، قطبیسازی، خلاصهسازی و داوری عاطفی را تقویت میکند. دموکراسی نیازمند شهروند است؛ پلتفرم نیازمند کاربر فعال. شهروند باید بتواند از خود فاصله بگیرد و منفعت عمومی را بسنجد؛ کاربر باید درگیر بماند. شهروند باید سخن مخالف را تحمل کند؛ کاربر میتواند در اتاق پژواک خویش بماند. شهروند باید از واقعیت ناخوشایند نیز بیاموزد؛ کاربر غالباً با محتوایی تغذیه میشود که ترجیحات قبلی او را تأیید میکند. اینجاست که فناوری، به ظاهر خنثی، به نیرویی عمیقاً سیاسی تبدیل میشود؛ نه لزوماً به دلیل ایدئولوژی آشکار، بلکه به دلیل شکل دادن به عادتهای شناختی و عاطفی شهروندان.
یکی از پیامدهای این وضعیت، تقویت «استدلال انگیخته» است؛ یعنی انسانها به جای آنکه نخست واقعیت را ببینند و سپس نظر بسازند، ابتدا به واقعیتی که دوست دارند باور میکنند و سپس شواهدی برای تأیید آن میجویند. پلتفرمها این گرایش طبیعی انسان را تشدید میکنند، زیرا درباره علایق، ترسها، خشمها، تعصبات و ترجیحات کاربران دادههای فراوان دارند و میتوانند محتوایی را عرضه کنند که بیشترین سازگاری را با جهان ذهنی آنان داشته باشد. در نتیجه، کاربر احساس میکند آزادانه انتخاب میکند، اما انتخاب او در محیطی رخ میدهد که به شکلی نامرئی برای نگه داشتن او طراحی شده است. این وضعیت، خودآیینی لیبرالی را از درون تهدید میکند. آزادی انتخاب، وقتی در معماری پنهان دستکاری و تحریک قرار گیرد، دیگر همان معنای ساده کلاسیک را ندارد. فرد همچنان کلیک میکند، اما اینکه چه چیزی پیش روی او قرار گرفته، چگونه ترتیب یافته، چه چیزی حذف شده و چه چیزی تقویت شده، در اختیار او نیست.
در اینجا باید به پیوند فناوری با بحران حقیقت بازگشت. اینترنت امکان انتشار سریع اطلاعات درست را فراهم کرده، اما در همان حال، شایعه، جعل، نظریه توطئه و پروپاگاندا را نیز با سرعتی بیسابقه گسترش داده است. در جهان رسانهای قدیم، نهادهای حرفهای هرچند ناقص، کند و گاه جانبدار، نقش نوعی پالایش را ایفا میکردند. اما در جهان دیجیتال، یک روایت دروغین، اگر عاطفه کافی تولید کند، میتواند پیش از آنکه راستیآزمایی شود، میلیونها بار دیده و تکرار شود. دروغ دیجیتال، حتی وقتی تکذیب میشود، اثر خود را برجای گذاشته است. حقیقت آرام حرکت میکند، اما دروغ هیجانانگیز میدود. این عدم تقارن، یکی از دشوارترین چالشهای لیبرالیسم معاصر است؛ زیرا آزادی بیان را نمیتوان به آسانی محدود کرد، اما رها کردن کامل میدان نیز میتواند به نابودی خود شرایط گفتوگوی آزاد بینجامد.
به همین دلیل، مسئله تنظیمگری پلتفرمها به یکی از معماهای اصلی سیاست لیبرال تبدیل شده است. اگر دولت کنترل شدیدی بر محتوا اعمال کند، خطر سانسور، سوءاستفاده سیاسی و سرکوب مخالفان پدید میآید. اگر پلتفرمهای خصوصی اختیار کامل داشته باشند، تصمیمهای حیاتی درباره میدان عمومی در اتاقهای بسته شرکتهایی گرفته میشود که پاسخگویی دموکراتیک ندارند. اگر هیچ مداخلهای صورت نگیرد، اقتصاد توجه، دروغ، نفرت، افراطگرایی و دستکاری عاطفی میتواند گفتوگوی عمومی را ویران کند. بنابراین، لیبرالیسم در اینجا میان سه خطر گرفتار است: سانسور دولتی، سلطه شرکتی و آشوب اطلاعاتی. هیچیک از این سه با آزادی واقعی سازگار نیستند.
در این وضعیت، آزادی بیان دیگر فقط با اصل «دولت نباید سانسور کند» قابل فهم نیست. این اصل همچنان حیاتی است، اما کافی نیست. در جهان پلتفرمی، باید پرسید چه کسی زیرساخت سخن را مالک است، الگوریتمها چگونه عمل میکنند، معیارهای حذف و تقویت محتوا چیست، کاربران چه حقی برای فهم و اعتراض به تصمیمهای پلتفرم دارند، دادههای آنان چگونه استفاده میشود، و چه نسبتی میان سود شرکت و سلامت گفتوگوی عمومی برقرار است. آزادی بیان در قرن بیستویکم نیازمند فلسفهای تازه درباره قدرت ارتباطی است؛ فلسفهای که هم از دولت بترسد، هم از انحصار خصوصی، هم از عوامفریبی دیجیتال.
بحران دیگر، فرسایش حریم خصوصی است. لیبرالیسم برای بقا، به قلمرویی نیاز دارد که فرد بتواند در آن بیندیشد، خطا کند، تردید کند، سخن ناپخته بگوید، تغییر کند، یاد بگیرد و هنوز به مجازات دائمی محکوم نشود. حریم خصوصی فقط حقی فردی برای پنهانکاری نیست؛ شرط رشد شخصیت و امکان مدارا است. اگر همه چیز شفاف، ثبتشده، قابل بازنشر و دائماً داوریپذیر باشد، انسانها یا به خودسانسوری دائمی روی میآورند یا به نمایشگری دائمی. هیچکدام برای لیبرالیسم سالم نیست. جامعهای که در آن هر جمله خصوصی میتواند به دادگاه عمومی شبکههای اجتماعی کشیده شود، به جای گفتوگوی آزاد، فرهنگ ترس و مراقبت وسواسآمیز از تصویر عمومی را پرورش میدهد.
شفافیت، البته ارزشی مهم است. بدون شفافیت، فساد، سوءاستفاده، خشونت، تبعیض و جنایت پنهان میمانند. اما فوکویاما یادآوری میکند که شفافیت مطلق نیز ضدلیبرال است. هیچ مذاکره، مشورت، داوری، آموزش، تصمیمگیری و حتی دوستیای در جهان کاملاً شفاف ممکن نیست. انسانها برای آنکه صادقانه بیندیشند، نیازمند فضاییاند که در آن هر فکر ناتمام فوراً به جرم عمومی تبدیل نشود. دموکراسی فقط به افشاگری نیاز ندارد؛ به خلوت، اعتماد، گفتوگوی غیرنمایشی و امکان اصلاح بیسر و صدا نیز نیاز دارد. وقتی همه چیز به صحنه عمومی کشیده شود، سیاست به نمایش اخلاقی تبدیل میشود و افراد به جای فهم یکدیگر، برای داوریشدن توسط تماشاگران سخن میگویند.
در اینجا فناوری با سیاست هویت و بحران زبان پیوند میخورد. حساسیت روزافزون نسبت به زبان، از یک سو، نتیجه توجه مشروع به تحقیرها و خشونتهای نمادین است. کلمات میتوانند زخم بزنند، حذف کنند، کلیشه بسازند و سلطه را بازتولید کنند. اما اگر هر لغزش زبانی، هر جمله جداشده از زمینه، هر سخن خصوصی و هر خطای گذشته به سند قطعی شخصیت فرد تبدیل شود، جامعه از امکان بخشش، یادگیری و تغییر محروم میشود. فرهنگ دیجیتال حافظهای بیرحم دارد؛ آنچه گفته شده، باقی میماند، بازمیگردد، جدا میشود، بازتفسیر میشود و در لحظهای دیگر علیه گوینده به کار میرود. این وضعیت، با روح لیبرالی مدارا ناسازگار است. مدارا فقط تحمل عقیده مخالف در سطح قانون نیست؛ توانایی زیستن با انسانهایی است که کامل نیستند، خطا میکنند، تغییر میکنند و همیشه با معیارهای امروز ما سخن نگفتهاند.
قدرت پلتفرمها همچنین مرز میان عمومی و خصوصی را مخدوش کرده است. در گذشته، سخنی که در جمعی کوچک، خانه، کلاس، نامه خصوصی یا گفتوگوی دوستانه گفته میشد، همانجا میماند. اکنون هر سخن نیمهخصوصی میتواند با یک تصویر، ضبط، اسکرینشات یا بازنشر، به رخدادی عمومی و ملی تبدیل شود. این تحول فقط تکنیکی نیست؛ اخلاق اجتماعی را تغییر میدهد. انسانها به جای آنکه میان خطای خصوصی، رفتار عمومی، جرم، سوءنیت، نادانی، نقل قول، شوخی، بحث و موضع رسمی فرق بگذارند، همه را در میدان واحد خشم دیجیتال میریزند. چنین وضعی امکان داوری متناسب را کاهش میدهد. لیبرالیسم نیازمند تمایز است: تمایز میان خطا و شرارت، میان سخن خصوصی و موضع عمومی، میان نقد و حذف، میان مسئولیت و انتقام. فناوری، با سرعت و شدت خود، این تمایزها را فرسوده میکند.
در عین حال، نباید به دام نوستالژی ضدتکنولوژیک افتاد. جهان پیشادیجیتال نیز جهانی عادلانه و آزاد نبود. رسانههای سنتی میتوانستند صداهای بسیاری را حذف کنند. نخبگان خبری، سیاسی و دانشگاهی میتوانستند تجربه گروههای حاشیهای را نادیده بگیرند. اینترنت امکان افشاگری، سازماندهی مدنی، آموزش عمومی، دسترسی به دانش، شکستن سانسور و دیدهشدن رنجهای پنهان را نیز فراهم کرده است. بسیاری از جنبشهای اجتماعی، بدون شبکههای دیجیتال، نمیتوانستند به سرعت صدای خود را به جهان برسانند. بنابراین، مسئله، نفی فناوری نیست؛ مسئله، فهم دوگانگی آن است. فناوری هم امکان رهایی دارد و هم امکان سلطه؛ هم میتواند قدرت را افشا کند و هم میتواند قدرت تازهای بسازد؛ هم میتواند سخن را آزاد کند و هم میتواند گفتوگو را نابود کند.
از اینجا، پرسش اصلی چنین صورتبندی میشود: چگونه میتوان فناوری را درون نظم لیبرال مهار کرد، بیآنکه آزادیهای لیبرال را قربانی کرد؟ پاسخ سادهای وجود ندارد، اما چند اصل فلسفی از دل بحث فوکویاما قابل استخراج است. نخست آنکه تمرکز قدرت بر سخن، چه در دست دولت باشد و چه در دست شرکت خصوصی، با روح لیبرالی ناسازگار است. بنابراین، باید با انحصارهای ارتباطی، مالکیت متمرکز داده و قدرت بیپاسخگوی پلتفرمها برخوردی نهادی و حقوقی داشت. دوم آنکه حریم خصوصی باید نه فقط به عنوان حق قانونی، بلکه به عنوان هنجار اخلاقی بازسازی شود. جامعه باید بیاموزد که همه چیز را نباید افشا کرد، همه خطاها را نباید ابدی کرد و همه اختلافها را نباید به دادگاه عمومی کشاند. سوم آنکه آزادی بیان نیازمند فرهنگ مدنی است؛ یعنی شهروندانی که سخن را نه فقط برای تحریک، رسوا کردن و پیروزی قبیلهای، بلکه برای فهم، نقد، اقناع و زندگی مشترک به کار گیرند.
چهارم آنکه شفافیت الگوریتمی باید به یکی از مطالبات مرکزی دموکراسی تبدیل شود. اگر الگوریتمها میدان عمومی را شکل میدهند، نمیتوان آنها را صرفاً راز تجاری شرکتها دانست. جامعه باید بداند چرا چیزی دیده میشود، چرا چیزی پنهان میماند، چه دادههایی درباره افراد جمعآوری میشود و چگونه ترجیحات آنان به سود اقتصادی تبدیل میگردد. در گذشته، دموکراسی برای نظارت بر دولت نهاد ساخت؛ اکنون باید برای نظارت بر قدرتهای پلتفرمی نیز سازوکار بسازد. این نظارت نباید به سانسور دولتی تبدیل شود، اما نباید نیز به اعتماد سادهدلانه به شرکتهایی واگذار شود که هدف اصلیشان سود است.
پنجم آنکه باید میان آزادی بیان و سلامت فضای گفتوگو نسبت تازهای برقرار کرد. آزادی بیان به معنای حذف کامل مسئولیت نیست. دروغ سازمانیافته، تحریک خشونت، دستکاری عامدانه، جعل گسترده و عملیات هماهنگ اطلاعاتی را نمیتوان صرفاً نظر شخصی دانست. اما خطر آنجاست که مبارزه با این پدیدهها به بهانهای برای خاموش کردن مخالفان تبدیل شود. بنابراین، سیاست لیبرال در اینجا باید بسیار دقیق، محدود، شفاف و قابل اعتراض عمل کند. هر مداخلهای در سخن عمومی باید با معیارهای روشن، فرایند قابل نظارت و امکان دفاع همراه باشد. آزادی بیان بدون مسئولیت، به هرجومرج میرسد؛ مسئولیت بدون آزادی، به سانسور.
فوکویاما در نهایت ما را به فهمی واقعبینانهتر از آزادی بیان میرساند. آزادی بیان فقط یک حق منفی در برابر دولت نیست؛ یک اکوسیستم نهادی، اخلاقی و فناورانه است. این اکوسیستم به قانون، نهادهای مستقل، رسانه حرفهای، آموزش عمومی، حریم خصوصی، مدارا، شفافیت معقول، مهار انحصار و شهروندانی با فضیلت شناختی نیاز دارد. اگر یکی از این عناصر از میان برود، حق آزادی بیان ممکن است روی کاغذ باقی بماند، اما کارکرد دموکراتیک خود را از دست بدهد. جامعهای که در آن همه فریاد میزنند، اما کسی نمیشنود؛ همه منتشر میکنند، اما کسی راستیآزمایی نمیکند؛ همه داوری میکنند، اما کسی تأمل نمیکند؛ و همه دیده میشوند، اما هیچکس حریم ندارد، جامعهای آزاد به معنای لیبرالی نیست، بلکه جامعهای است گرفتار آشوب ارتباطی.
در اینجا، بحران فناوری به قلب بحران لیبرالیسم بازمیگردد. لیبرالیسم برای مدیریت تکثر پدید آمد، اما فناوری دیجیتال تکثر را به انفجار روایتها، خشمها و هویتهای ناسازگار تبدیل کرده است. لیبرالیسم به آزادی بیان نیاز داشت، اما همان آزادی در محیط پلتفرمی میتواند به ابزار تخریب حقیقت بدل شود. لیبرالیسم به حریم خصوصی نیاز داشت، اما فناوری همه چیز را ثبت و قابل افشا کرده است. لیبرالیسم به بازار باور داشت، اما بازار پلتفرمی اکنون توجه، داده، عاطفه و سخن را به کالا تبدیل کرده است. لیبرالیسم به فرد آزاد تکیه داشت، اما فرد دیجیتال زیر نگاه دائمی، تحریک الگوریتمی و اقتصاد اعتیادآور توجه قرار گرفته است. بدین ترتیب، فناوری فقط مسئلهای بیرونی برای لیبرالیسم نیست؛ آینهای است که نشان میدهد اصول لیبرالی در شرایط تاریخی جدید تا چه اندازه نیازمند بازتفسیرند.
از این رو، بازسازی لیبرالیسم در عصر دیجیتال، بدون بازاندیشی در فناوری ممکن نیست. نمیتوان با مفاهیم قرن نوزدهمی از آزادی بیان، با پلتفرمهای قرن بیستویکمی مواجه شد. نمیتوان فقط از حق فردی سخن گفت و از زیرساختهای عظیم داده، الگوریتم و انحصار غافل ماند. نمیتوان فقط از سانسور دولتی ترسید و از سلطه خصوصی بر میدان عمومی چشم پوشید. نمیتوان فقط شفافیت خواست و حریم خصوصی را فراموش کرد. لیبرالیسم آینده، اگر بخواهد زنده بماند، باید آزادی را نه فقط در برابر دولت، بلکه در برابر معماریهای نامرئی قدرت نیز حفظ کند.
آیا بدیلی برای لیبرالیسم وجود دارد؟
پس از بررسی نئولیبرالیسم، خودآیینی افراطی، سیاست هویت، بحران حقیقت و قدرت پلتفرمها، پرسش ناگزیر این است که اگر لیبرالیسم چنین درگیر بحران است، آیا باید آن را ترک کرد؟ آیا نیروهایی که امروز از راست و چپ علیه لیبرالیسم سخن میگویند، صرفاً منتقدان ضعفهای آناند، یا حاملان نظمی تازه، منسجم و قابل دفاع؟ این پرسش در قلب پروژه فوکویاما قرار دارد. او با منتقدان لیبرالیسم همدلی محدودی دارد، زیرا بسیاری از اعتراضهای آنان را برخاسته از تجربههایی واقعی میداند: نابرابری، بیریشگی، تنهایی، تحقیر فرهنگی، بیعدالتی تاریخی، سلطه بازار، فساد نخبگان و فرسایش اعتماد عمومی. اما از نظر او، تشخیص بیماری به معنای در اختیار داشتن درمان نیست. بسیاری از بدیلهایی که در برابر لیبرالیسم عرضه میشوند، بیش از آنکه راه خروج از بحران باشند، صورتهای شدیدتر همان بحراناند؛ زیرا یا آزادی را قربانی وحدت میکنند، یا فرد را در گروه میبلعند، یا حقیقت را تابع قدرت میسازند، یا به نام عدالت، قانون را تضعیف میکنند، یا به نام ملت، تکثر را سرکوب مینمایند.
نخستین بدیل، از سوی راست ضدلیبرال و پوپولیست عرضه میشود. این جریان، لیبرالیسم را متهم میکند که جامعه را از سنت، دین، خانواده، ملت و اخلاق مشترک تهی کرده است. از نگاه راست ضدلیبرال، لیبرالیسم با تأکید بر خودآیینی فردی، همه پیوندهای دیرپا را سست کرده و انسانی تنها، مصرفکننده، بیریشه و فاقد تعلق پدید آورده است. این نقد، در سطحی از حقیقت برخوردار است. هیچ جامعهای نمیتواند فقط با قرارداد، بازار، حق فردی و انتخاب شخصی زنده بماند. انسانها نیازمند تعلق، حافظه، تربیت، روایت، آیین، نماد، خانواده، ملت و افق اخلاقیاند. لیبرالیسم اگر این نیازها را نادیده بگیرد، میدان را برای نیروهایی خالی میکند که با زبانی عاطفیتر و پرقدرتتر از بازگشت به ریشهها سخن میگویند.
اما دشواری از آنجا آغاز میشود که راست ضدلیبرال میخواهد این کمبود واقعی را با دولتی نیرومند، هویتی یکپارچه و اخلاقی تحمیلی جبران کند. در اینجا، نقد بیریشگی به میل به انضباط بدل میشود. سنت، به جای آنکه منبع معنا و گفتوگو باشد، به معیار حذف تبدیل میگردد. ملت، به جای آنکه چارچوب همبستگی شهروندان آزاد باشد، به پیکری مقدس بدل میشود که فرد باید در آن حل شود. دین یا اخلاق عمومی، به جای آنکه الهامبخش فضیلت مدنی باشد، به ابزار قانونگذاری اجبارگر تبدیل میشود. راست ضدلیبرال میگوید لیبرالیسم جامعه را پراکنده کرده است؛ اما راهحل او غالباً بازگرداندن جامعه به نوعی وحدت اجباری است. چنین وحدتی شاید در کوتاهمدت احساس قدرت، نظم و معنا تولید کند، اما در بلندمدت همان مسئلهای را بازمیآفریند که لیبرالیسم برای حل آن پدید آمده بود: چگونه انسانهایی با باورها، سبکهای زندگی، تفسیرهای اخلاقی و هویتهای متفاوت میتوانند بدون خشونت در کنار یکدیگر زندگی کنند؟
بدیل راستگرایانه، بهویژه وقتی با پوپولیسم پیوند میخورد، خطرناکتر میشود. پوپولیسم خود را صدای مردم حقیقی در برابر نخبگان فاسد معرفی میکند. در این زبان، جامعه به دو بخش تقسیم میشود: مردم پاک، اصیل و رنجدیده از یک سو، و نخبگان بیگانه، فاسد و ضدملت از سوی دیگر. چنین تقسیمی به ظاهر دموکراتیک است، زیرا به نام مردم سخن میگوید؛ اما در عمق خود ضدلیبرال است، زیرا مردم را نه به عنوان مجموعهای متکثر از شهروندان، بلکه به عنوان پیکری واحد و همصدا تصویر میکند. هر کس با رهبر پوپولیست مخالفت کند، دیگر صرفاً مخالف سیاسی نیست؛ او دشمن مردم، خائن به ملت، عامل بیگانه یا ابزار نخبگان معرفی میشود. در این وضعیت، نهادهای لیبرال، مانند دادگاه مستقل، رسانه آزاد، نظام اداری بیطرف، دانشگاه و نهادهای نظارتی، به مانع اراده مردم تعبیر میشوند. رهبر پوپولیست میگوید من مستقیماً مردم را نمایندگی میکنم و هر نهادی که مرا محدود کند، در واقع مردم را محدود کرده است.
اینجاست که تفاوت دموکراسی و لیبرالیسم دوباره اهمیت مییابد. پوپولیسم ممکن است از صندوق رأی بیرون بیاید، اما به سرعت با محدودیتهای لیبرالی ناسازگار میشود. او انتخابات را میخواهد، اما فقط تا جایی که پیروزیاش را تضمین کند. رسانه را میخواهد، اما فقط تا جایی که صدای او را تقویت کند. قانون را میخواهد، اما فقط تا جایی که ارادهاش را متوقف نسازد. ملت را میخواهد، اما به شرط آنکه ملت همان تصویری باشد که او از آن میسازد. بدین ترتیب، بدیل پوپولیستی نه بازگشت به دموکراسی ناب، بلکه لغزش به سوی دموکراسی بیلیبرالی است؛ دموکراسیای که در آن اکثریت، یا رهبر مدعی نمایندگی اکثریت، میتواند حقوق، نهادها و تکثر جامعه را قربانی اراده سیاسی خود کند.
بدیل دیگر، جماعتگرایی محافظهکارانه است؛ بدیلی که در سطح نظری از پوپولیسم خامتر نیست و گاه با ظرافت فلسفی بیشتری سخن میگوید. جماعتگرایان میگویند لیبرالیسم انسان را موجودی انتزاعی، بیریشه و جدا از سنتهای اخلاقی تصویر میکند، در حالی که هر فرد درون خانواده، زبان، دین، تاریخ و جامعهای خاص شکل میگیرد. این نقد نیز اهمیت دارد. فرد کاملاً مستقل و خودبنیاد، بیشتر افسانهای نظری است تا واقعیتی انسانی. ما پیش از آنکه انتخاب کنیم، در جهانی از معانی، زبانها و روابط پرتاب شدهایم. اما مسئله این است که جماعتگرایی وقتی به سیاست تبدیل میشود، با این پرسش دشوار روبهرو میگردد که کدام جماعت، کدام سنت و کدام تفسیر اخلاقی باید مبنا قرار گیرد؟ در جامعهای متکثر، حتی درون یک دین، یک ملت یا یک فرهنگ، تفسیرهای گوناگون وجود دارد. اگر دولت بخواهد یکی از این تفسیرها را به عنوان خیر عمومی بر همگان تحمیل کند، دوباره با خطر سرکوب مواجه میشویم. اگر هم چنین نکند، در عمل به همان نوعی از مدارا و محدودیت قدرت بازمیگردد که لیبرالیسم از آن دفاع میکند.
از این منظر، بسیاری از بدیلهای راستگرایانه در نهایت یا پنهانی به لیبرالیسم وابستهاند یا آشکارا به اقتدارگرایی نزدیک میشوند. اگر بپذیرند که در جامعه متکثر نباید یک خیر واحد با زور دولت تحمیل شود، ناگزیر باید نوعی اصل لیبرالی مدارا، حقوق فردی و محدودیت قدرت را بپذیرند. اگر نپذیرند، باید توضیح دهند با دگراندیشان، اقلیتها، سبکهای زندگی متفاوت، منتقدان سنت و شهروندانی که در روایت رسمی جای نمیگیرند چه خواهند کرد. پاسخ اقتدارگرایانه روشن است: یا باید آنان را خاموش کرد، یا به حاشیه راند، یا وادار به تبعیت نمود. اما چنین پاسخی، مسئله نظم سیاسی را حل نمیکند؛ فقط خشونت را زیر نام وحدت پنهان میسازد.
در سوی دیگر، بدیلهای چپ رادیکال قرار دارند. این جریانها لیبرالیسم را متهم میکنند که با دفاع از حقوق صوری و آزادی فردی، نابرابریهای واقعی سرمایهداری را پنهان میکند. از نگاه آنان، فرد لیبرال در برابر قانون برابر است، اما در بازار، مدرسه، محله، بدن، تاریخ و ساختار قدرت برابر نیست. آزادی قرارداد میان کارگر نیازمند و سرمایهدار قدرتمند، آزادیای صوری است. آزادی بیان میان شهروند عادی و مالک رسانه عظیم، آزادیای نامتقارن است. حقوق فردی، وقتی با نابرابری شدید اقتصادی همراه شود، میتواند به پوششی برای استمرار سلطه طبقاتی تبدیل گردد. این نقد نیز، مانند نقد راست، از واقعیتی مهم پرده برمیدارد. لیبرالیسم اگر فقط به برابری حقوقی قناعت کند و نسبت به نابرابری مادی، طبقاتی و ساختاری بیاعتنا بماند، بهتدریج مشروعیت اخلاقی خود را از دست میدهد.
اما پرسش فوکویاما این است که بدیل چپ رادیکال چیست؟ اگر مقصود، اصلاح سرمایهداری، گسترش دولت رفاه، مهار انحصارها، کاهش نابرابری، حمایت از کار، آموزش عمومی، بهداشت همگانی و بازسازی فرصتهای برابر باشد، اینها الزاماً ضدلیبرال نیستند. بسیاری از جوامع لیبرال در قرن بیستم دقیقاً از طریق همین اصلاحات توانستند سرمایهداری را با دموکراسی سازگار کنند. لیبرالیسم با دولت رفاه ناسازگار نیست؛ با مالیات تصاعدی ناسازگار نیست؛ با حمایت از اقشار آسیبپذیر ناسازگار نیست؛ با سیاستهای تنظیمگر و ضدانحصاری ناسازگار نیست. بنابراین، بخش مهمی از مطالبات عدالتخواهانه چپ را میتوان درون خود لیبرالیسم بازسازی کرد. مشکل از جایی آغاز میشود که چپ رادیکال، به جای اصلاح نهادهای لیبرال، خواهان عبور کامل از آنها شود.
تجربه تاریخی نشان داده است که پروژههای سیاسیای که به نام برابری، حاکمیت قانون، مالکیت خصوصی، آزادی بیان، تفکیک قوا و حقوق فردی را کنار گذاشتهاند، غالباً نه به رهایی، بلکه به تمرکز قدرت انجامیدهاند. هنگامی که دولت به نام عدالت اجتماعی اختیار کامل اقتصاد، رسانه، فرهنگ و سازمان اجتماعی را در دست میگیرد، مسئله اصلی این میشود که چه کسی دولت را کنترل میکند. اگر نهادهای لیبرال تضعیف شده باشند، اگر رسانه مستقل وجود نداشته باشد، اگر دادگاه بتواند تابع حزب شود، اگر مخالف سیاسی به نام دشمن طبقاتی حذف گردد، آنگاه عدالت به اراده قدرت وابسته میشود. برابری بدون آزادی ممکن است به همسطحسازی اجباری، سرکوب استعدادها، فساد بوروکراتیک و شکل تازهای از امتیاز طبقاتی بینجامد؛ با این تفاوت که طبقه ممتاز جدید نه الزاماً مالکان سرمایه، بلکه مدیران حزب، دولت، دستگاه امنیتی و بوروکراسیاند.
چپ رادیکال همچنین در صورت هویتی خود، بدیلی دیگر عرضه میکند: به جای فرد جهانشمول لیبرالی، گروههای تاریخی رنجدیده را مرکز سیاست قرار میدهد. در این نگاه، عدالت نه فقط توزیع منابع، بلکه بازتوزیع قدرت نمادین و شناسایی است. این مطالبه، همانگونه که پیشتر گفته شد، در اصل خود میتواند ضروری باشد. اما وقتی به سیاستی ضدلیبرال تبدیل شود، به جای آنکه فرد را از تبعیض رها کند، او را به نماینده ابدی گروهش بدل میسازد. چنین سیاستی، اگر قدرت نهادی پیدا کند، ممکن است آزادی بیان، استقلال دانشگاه، داوری شایستهسالارانه و اصل برابری فردی را تهدید کند. نتیجه آن میتواند نوعی اخلاق سیاسی باشد که در آن حق سخن گفتن، اعتبار معرفتی و منزلت اخلاقی افراد بر اساس جایگاه هویتی آنان سنجیده میشود، نه بر اساس استدلال، حقیقت یا شهروندی مشترک. این مسیر، اگرچه به نام عدالت آغاز میشود، میتواند به تکهتکه شدن جامعه و پایان گفتوگوی عمومی بینجامد.
بدیل سوسیالیستی نیز اگر به معنای مالکیت کامل دولت بر اقتصاد و حذف بازار باشد، با همان مسئله قدیمی کارآمدی، آزادی و تمرکز قدرت روبهرو میشود. بازار، با همه کاستیهایش، سازوکاری برای پراکندن تصمیمها، انتقال اطلاعات و ایجاد انگیزه است. حذف آن معمولاً به بوروکراسی عظیمی نیاز دارد که باید به جای میلیونها کنشگر اقتصادی تصمیم بگیرد. چنین تمرکزی نه فقط ناکارآمد است، بلکه از نظر سیاسی نیز خطرناک است. کسی که اقتصاد را کنترل میکند، زندگی مردم را کنترل میکند. شغل، مسکن، آموزش، سفر، مصرف، تولید و آینده افراد، همگی میتوانند به تصمیم نهادهای سیاسی وابسته شوند. لیبرالیسم به همین دلیل مالکیت خصوصی و بازار را فقط به عنوان ابزار رشد اقتصادی نمیبیند؛ آنها را، در حدی معقول و مهارشده، سپری در برابر تمرکز کامل قدرت نیز میداند.
با این حال، دفاع از بازار نباید دوباره ما را به نئولیبرالیسم بازگرداند. فوکویاما دقیقاً میخواهد از این دوگانه کاذب عبور کند: یا بازار بیمهار یا دولت تمامعیار. راه سوم او، بازگشت به لیبرالیسم معتدل است؛ لیبرالیسمی که بازار را میپذیرد، اما آن را مهار میکند؛ دولت را لازم میداند، اما آن را محدود میسازد؛ عدالت اجتماعی را ضروری میشمارد، اما حقوق فردی را قربانی نمیکند؛ برابری را گسترش میدهد، اما تفاوتها را به هویتهای بسته تبدیل نمیکند. از نظر او، بسیاری از نقدهای وارد بر لیبرالیسم را میتوان با ابزارهای خود لیبرالیسم پاسخ داد، نه با نابودی آن. اگر نابرابری مشکل است، باید دولت رفاه، آموزش عمومی، سیاست مالیاتی، ضدانحصار و حمایت از کار را تقویت کرد. اگر بیریشگی مشکل است، باید هویت ملی فراگیر و جامعه مدنی را بازسازی کرد. اگر بحران حقیقت مشکل است، باید نهادهای معرفتی را اصلاح کرد. اگر فناوری قدرت را متمرکز کرده، باید تنظیمگری دموکراتیک و شفافیت پلتفرمها را جدی گرفت. هیچیک از اینها مستلزم خروج از لیبرالیسم نیستند.
بدیل دیگر، اقتدارگرایی کارآمد است؛ الگویی که گاه با اشاره به چین، سنگاپور یا برخی دولتهای توسعهگرا مطرح میشود. مدافعان این مسیر میگویند لیبرالیسم کند، پرنزاع، دچار قطبیشدن و ناتوان از تصمیمگیریهای بزرگ است، در حالی که دولت اقتدارگرا میتواند سریع، متمرکز، راهبردی و کارآمد عمل کند. این استدلال در دورانی که دموکراسیهای لیبرال با بحرانهای اقتصادی، همهگیریها، قطبیشدن و ناتوانی نهادی روبهرو بودهاند، جذابیت بیشتری پیدا کرده است. اما این بدیل نیز مسئلهای بنیادین دارد: اگر دولت اقتدارگرا خطا کند، چه نهادی میتواند آن را اصلاح کند؟ اگر رهبر یا حزب حاکم تصمیمی فاجعهبار بگیرد، چه رسانهای میتواند آزادانه هشدار دهد؟ چه دادگاهی میتواند مستقل بایستد؟ چه انتخاباتی میتواند قدرت را جابهجا کند؟ چه جامعه مدنیای میتواند مقاومت کند؟
کارآمدی اقتدارگرا، حتی اگر در مقاطعی واقعی باشد، همواره با خطر خطای بیمهار همراه است. نظامهای لیبرال کندترند، اما سازوکار اصلاح دارند. رسانه آزاد، انتخابات، احزاب، دادگاه، اعتراض مدنی، دانشگاه مستقل و تفکیک قوا، همگی ممکن است مزاحم تصمیمگیری سریع به نظر برسند، اما همین مزاحمتها جلوی خطاهای بزرگ را میگیرند. اقتدارگرایی شاید بتواند در شرایطی خاص رشد اقتصادی یا نظم اجتماعی تولید کند، اما به دشواری میتواند آزادی، کرامت، خلاقیت مستقل و اعتماد پایدار ایجاد کند. افزون بر آن، کارآمدی اقتدارگرا غالباً تا زمانی ادامه دارد که حاکمان شایستهاند؛ اما چون سازوکار پاسخگویی ضعیف است، هیچ تضمینی وجود ندارد که شایستگی حفظ شود. لیبرالیسم، برعکس، بر این بدبینی واقعگرایانه استوار است که هیچ قدرتی را نباید بیش از حد قابل اعتماد دانست.
بدیل دینی یا تمدنی نیز در جهان معاصر بار دیگر مطرح شده است. برخی میگویند لیبرالیسم به دلیل بیطرفی نسبت به خیر نهایی، نمیتواند معنا، فضیلت و نظم اخلاقی تولید کند؛ بنابراین باید سیاست را دوباره بر پایه دین، تمدن، سنت یا حقیقتی متعالی سامان داد. این نقد، مانند نقد جماعتگرایانه، به خلأ معنایی لیبرالیسم اشاره میکند. اما مسئله سیاسی همچنان باقی است: در جامعهای که همه اعضای آن تفسیر واحدی از دین، سنت یا تمدن ندارند، چه باید کرد؟ حتی اگر اکثریت به یک دین تعلق داشته باشند، تفسیرهای متفاوتی از آن دین وجود دارد. اگر دولت یکی از این تفسیرها را رسمی کند، تکثر درونی جامعه را سرکوب خواهد کرد. اگر رسمی نکند، ناگزیر باید نوعی نظم حقوقی و مداراگر فراهم کند که شهروندان با باورهای متفاوت بتوانند کنار هم زندگی کنند. این همان نقطهای است که دوباره به اصل لیبرالی بازمیگردیم: سیاست نباید میدان تحمیل حقیقت نهایی یک گروه بر همه گروهها شود.
در جهان متکثر، بدیلهای ضدلیبرال اغلب از پاسخ دادن به مسئله تکثر میگریزند. آنان گویی جامعهای هماهنگ، یکپارچه و دارای ارزشهای مشترک را فرض میگیرند؛ اما چنین جامعهای یا وجود ندارد، یا اگر وجود داشته باشد، غالباً محصول حذف صداهای مخالف است. لیبرالیسم از آنجا آغاز میکند که انسانها واقعاً با یکدیگر اختلاف دارند و این اختلافها همیشه از طریق اقناع یا بازگشت به سنت حل نمیشوند. پرسش لیبرالیسم این نیست که چگونه همه را همعقیده کنیم؛ پرسش آن است که چگونه با وجود همعقیده نبودن، از خشونت، سرکوب و فروپاشی سیاسی جلوگیری کنیم. هر بدیلی که به این پرسش پاسخ ندهد، در نهایت یا سادهانگار است یا خطرناک.
در اینجا باید به دفاع حداقلی اما نیرومند فوکویاما از لیبرالیسم رسید. او لیبرالیسم را به این دلیل برتر نمیداند که کامل است، یا همه نیازهای انسان را پاسخ میدهد، یا بهتنهایی معنا، عدالت و همبستگی تولید میکند. دفاع او بیشتر دفاعی مقایسهای و تاریخی است. لیبرالیسم، با همه ضعفهایش، راهی برای محدود کردن قدرت، مدیریت تکثر، اصلاح خطا، حفظ حقوق فردی، امکان رشد اقتصادی و جلوگیری از خشونت سیاسی فراهم کرده است. بدیلهای آن، هرگاه کوشیدهاند این محدودیتها را کنار بگذارند، اغلب به تمرکز قدرت، حذف مخالف، سرکوب آزادی و خشونت ایدئولوژیک رسیدهاند. بنابراین، از نظر فوکویاما، بحران لیبرالیسم دلیل کافی برای ترک آن نیست؛ بلکه نشانه ضرورت بازسازی آن است.
اما همین دفاع مقایسهای باید نقد شود. اینکه بدیلهای ضدلیبرال خطرناکاند، به تنهایی کافی نیست تا لیبرالیسم بتواند دوباره الهامبخش شود. هیچ نظم سیاسیای فقط با ترساندن مردم از بدیلهای بدتر زنده نمیماند. لیبرالیسم باید بتواند نه فقط بگوید «من از اقتدارگرایی بهترم»، بلکه باید نشان دهد که میتواند زندگی معنادارتر، عادلانهتر، امنتر و انسانیتری بسازد. اگر شهروندان احساس کنند لیبرالیسم فقط آزادی نخبگان، امنیت سرمایه، آشوب فرهنگی، تنهایی فردی و بیعدالتی اقتصادی را حفظ میکند، دفاع نظری از آن کافی نخواهد بود. بنابراین، پروژه فوکویاما، اگرچه درست میگوید که بدیلهای رادیکال غالباً ناتوان یا خطرناکاند، باید با پرسشی دشوارتر مواجه شود: چگونه میتوان لیبرالیسم را از یک نظم تدافعی به یک افق ایجابی تبدیل کرد؟
هویت ملی و مسئله انسجام سیاسی
پس از پرسش از بدیلهای لیبرالیسم، فوکویاما به یکی از حساسترین و در عین حال کمتر فهمیدهشدهترین مسائل نظم لیبرال میرسد: مسئله هویت ملی. لیبرالیسم، در صورت کلاسیک خود، بر فرد، حقوق، قانون، آزادی و کرامت جهانشمول انسانی تأکید دارد؛ اما هیچ جامعه سیاسیای صرفاً با حقوق فردی و قواعد حقوقی پایدار نمیماند. شهروندان باید احساس کنند که در چیزی مشترک سهیماند؛ باید بتوانند خود را نه فقط مجموعهای از افراد دارای حق، بلکه اعضای یک «ما»ی سیاسی بدانند. بدون این «ما»، مالیات دادن، قانونپذیری، دفاع از کشور، پذیرش نتیجه انتخابات، همدلی با محرومان، تحمل اختلاف و وفاداری به نهادهای عمومی دشوار میشود. نظم لیبرال، هرچند از نظر فلسفی بر فرد آغاز میکند، از نظر سیاسی به جامعهای نیاز دارد که در آن افراد بتوانند به نام امری مشترک با یکدیگر پیوند بخورند. این امر مشترک، در جهان جدید، غالباً ملت است.
در نگاه نخست، ملت و لیبرالیسم با یکدیگر تنشی آشکار دارند. لیبرالیسم جهانشمول است؛ ملت خاص. لیبرالیسم از کرامت برابر همه انسانها سخن میگوید؛ ملت میان «ما» و «دیگران» تمایز میگذارد. لیبرالیسم میخواهد حقوق فرد به قوم، دین، نژاد و تبار وابسته نباشد؛ ملت اغلب بر تاریخ، زبان، حافظه، سرزمین، مرز و روایت مشترک تکیه دارد. از همین رو، بسیاری از لیبرالها نسبت به ناسیونالیسم بدبین بودهاند. تجربه قرن بیستم نیز این بدبینی را تقویت کرده است. ناسیونالیسم اروپایی، هنگامی که با برتریجویی قومی، نژادپرستی، نظامیگری و امپراتوریطلبی درآمیخت، به جنگ، فاشیسم، نسلکشی و ویرانی انجامید. ملت، وقتی به بت سیاسی بدل شود، میتواند از دولت ابزاری برای حذف و سرکوب بسازد. اما فوکویاما، در عین آگاهی از این خطر، میگوید نتیجه درست، نفی هویت ملی نیست. مسئله این نیست که ملت را کنار بگذاریم، بلکه این است که چه نوع ملتی بسازیم.
اینجاست که تمایز میان ناسیونالیسم بسته و هویت ملی مدنی اهمیت مییابد. هویت ملی بسته بر ویژگیهای انتسابی بنا میشود: نژاد، خون، قومیت، دین موروثی، تبار یا گذشتهای اسطورهای که تنها گروهی خاص را مالک حقیقی کشور میداند. در چنین فهمی، شهروندان به درجات مختلف به ملت تعلق دارند. برخی «اصیل»اند و برخی «مهمان»؛ برخی نمایندگان واقعی ملتاند و برخی همواره مشکوک، فرعی یا بیگانه تلقی میشوند. این نوع هویت ملی با لیبرالیسم ناسازگار است، زیرا اصل کرامت برابر و حقوق فردی را نقض میکند. اگر عضویت کامل در جامعه سیاسی به امری وابسته باشد که فرد آن را انتخاب نکرده و نمیتواند تغییر دهد، آنگاه ملت به طبقهبندی انسانها بر اساس ویژگیهای ثابت بدل میشود. چنین ملتی بهجای آنکه خانه مشترک شهروندان باشد، ملک اختصاصی یک گروه تاریخی میشود.
در برابر این صورت، فوکویاما از امکان نوعی هویت ملی مدنی دفاع میکند؛ هویتی که بر اصول سیاسی، قانون، تاریخ مشترک، زبان عمومی، نهادها، خاطره جمعی و تعهد به قواعد شهروندی بنا میشود، نه بر خون و تبار. ملت مدنی نیز خاص است، زیرا هر جامعهای تاریخ، زبان، تجربه، نمادها و حافظه خود را دارد؛ اما این خاصبودگی لزوماً حذفگر نیست. فردی که از تبار، قوم یا دین متفاوت میآید، میتواند از طریق پذیرش قانون، مشارکت در زندگی عمومی، یادگیری زبان مشترک و وفاداری به اصول سیاسی جامعه، عضو کامل ملت شود. چنین ملتی مرز دارد، اما مرزش نژادی و تغییرناپذیر نیست؛ روایت دارد، اما روایتش میتواند بازنویسی و گسترش یابد؛ حافظه دارد، اما حافظهاش میتواند خطاها، حذفها و رنجهای گذشته را نیز در خود جای دهد.
در اینجا باید به دشواری بزرگ پروژه فوکویاما توجه کرد. ملت مدنی، برخلاف ظاهر سادهاش، چیزی نیست که صرفاً با نوشتن چند اصل در قانون اساسی پدید آید. ملت، حتی در صورت مدنی خود، نیازمند احساس، خاطره، آموزش، نماد، زبان و نوعی عاطفه مشترک است. شهروندان فقط به اصول انتزاعی وفادار نمیمانند؛ آنان باید احساس کنند که این اصول در سرگذشت جمعی آنان ریشه دارد و با زندگی روزمرهشان پیوند میخورد. لیبرالیسم اگر بیش از حد انتزاعی شود، نمیتواند این عاطفه را تولید کند. گفتن اینکه همه افراد دارای حقوق برابرند، از نظر اخلاقی درست است، اما برای ساختن جامعهای پایدار کافی نیست. انسانها به داستان نیاز دارند؛ به اینکه بدانند از کجا آمدهاند، چه تجربههایی آنان را به هم پیوند داده، چه رنجها و پیروزیهایی داشتهاند، و چرا باید سرنوشت خود را با دیگرانی که نمیشناسند مشترک بدانند.
از این منظر، یکی از ضعفهای برخی صورتهای لیبرالیسم، بیاعتنایی به نیاز انسان به تعلق است. لیبرالیسم، برای پرهیز از خشونت هویتهای بسته، گاه چنان از هویت فاصله میگیرد که میدان را برای هویتهای تندرو خالی میکند. اگر شهروندان احساس کنند که زبان رسمی سیاست فقط از حق، قرارداد، بازار، نهاد و رویه سخن میگوید، اما از معنا، حافظه، غرور، فداکاری، وطن، سنت و تعلق چیزی نمیفهمد، آنگاه به جریانهایی جذب میشوند که این واژگان را با قدرت بیشتری به کار میبرند. مشکل آنجاست که این جریانها غالباً تعلق را با حذف، وطن را با دشمنسازی، سنت را با اجبار و ملت را با یکدستسازی تعریف میکنند. پس لیبرالیسم اگر هویت ملی را رها کند، آن را نابود نکرده، بلکه به رقیبان ضدلیبرال واگذار کرده است.
فوکویاما دقیقاً در برابر همین خطر میایستد. او میخواهد نشان دهد که هویت ملی میتواند نه دشمن لیبرالیسم، بلکه شرط امکان آن باشد. دولت رفاه، بازتوزیع، آموزش عمومی، خدمت عمومی، دفاع ملی، اعتماد نهادی و همبستگی اجتماعی، همگی نیازمند ایناند که شهروندان خود را در سرنوشت یکدیگر شریک بدانند. اگر جامعه به گروههای هویتی جداگانه، طبقات اقتصادی منزوی یا افراد مصرفکننده بیتعلق تجزیه شود، چرا باید ثروتمند برای آموزش فرزند فقیر مالیات بدهد؟ چرا اکثریت باید حقوق اقلیت را محترم بشمارد؟ چرا شهروندان باید نتیجه انتخاباتی را بپذیرند که گروه محبوب آنان در آن شکست خورده است؟ چرا باید قانون را نه از ترس مجازات، بلکه از روی وفاداری به نظم مشترک رعایت کرد؟ پاسخ به این پرسشها فقط حقوقی نیست؛ عاطفی و هویتی نیز هست. جامعه لیبرال به نوعی احساس مشترک نیاز دارد که شهروندان را درون یک «ما»ی باز و فراگیر قرار دهد.
اما همین «ما» اگر درست تعریف نشود، خطرناک میشود. ملت بهراحتی میتواند به ابزار طرد بدل گردد. هرگاه گفته شود ملت واقعی فقط کسانیاند که به دین، زبان، قوم، سبک زندگی یا روایت تاریخی خاصی تعلق دارند، هویت ملی از نیروی انسجام به نیروی سرکوب تبدیل میشود. در چنین وضعی، اقلیتها برای اثبات وفاداری خود باید پیوسته آزمون بدهند، مهاجران هرگز کاملاً پذیرفته نمیشوند، منتقدان به بیوطنی متهم میگردند و تاریخ رسمی رنج گروههای حذفشده را نادیده میگیرد. این نوع ملت، از درون، با اصل شهروندی برابر ناسازگار است. لیبرالیسم نمیتواند ملت را به هر قیمتی بپذیرد. ملت لیبرال باید ملتی باشد که عضویت در آن بر پایه حقوق، مشارکت، قانون و تعهد مدنی تعریف شود، نه بر اساس ویژگیهای تغییرناپذیر.
از اینجا مسئله مهاجرت نیز اهمیت مییابد. جوامع لیبرال معاصر، بهویژه در غرب، با ورود مهاجران، پناهندگان و اقلیتهای فرهنگی گوناگون، بیش از گذشته متکثر شدهاند. لیبرالیسم از حیث اخلاقی نمیتواند با مهاجر به عنوان انسان درجه دو رفتار کند؛ اما از سوی دیگر، جامعه سیاسی نیز نمیتواند بدون حدی از ادغام، زبان مشترک و وفاداری مدنی پایدار بماند. سیاست چندفرهنگی اگر به معنای احترام به تفاوتها، منع تبعیض و امکان مشارکت برابر باشد، با لیبرالیسم سازگار است؛ اما اگر به معنای شکلگیری جزیرههای فرهنگی جداگانه، حقوق موازی، بینیازی از زبان عمومی و نبود هویت مشترک باشد، انسجام سیاسی را تهدید میکند. در سوی مقابل، سیاست جذب اجباری اگر تفاوتها را سرکوب کند و از مهاجر بخواهد گذشته، دین، زبان و فرهنگ خود را کاملاً انکار کند، به خشونت نمادین و بیعدالتی میانجامد. بنابراین، مسئله اصلی نه چندفرهنگی رهاشده است و نه همسانسازی سختگیرانه؛ مسئله ساختن هویتی ملی است که هم مشترک باشد و هم ظرفیت تفاوت داشته باشد.
چنین هویتی باید دو سطح داشته باشد: سطحی مدنی و سطحی فرهنگی. سطح مدنی شامل قانون اساسی، حقوق برابر، زبان عمومی سیاست، وفاداری به نهادهای مشترک، احترام به آزادی دیگران و پذیرش قواعد دموکراتیک است. این سطح باید برای همه الزامآور باشد، زیرا بدون آن جامعه سیاسی فرو میپاشد. اما سطح فرهنگی میتواند متکثر، باز و متحول باشد. افراد میتوانند دین، زبان خانوادگی، آیین، خوراک، سبک زندگی، خاطره و سنتهای گوناگون داشته باشند، تا وقتی که این تفاوتها با حقوق بنیادین دیگران و قواعد مدنی مشترک ناسازگار نشوند. ملت لیبرال، در بهترین شکل خود، نه بیفرهنگ است و نه تکفرهنگ؛ بلکه فرهنگی عمومی دارد که امکان زیستن فرهنگهای خصوصی و جمعی مختلف را فراهم میکند.
در اینجا میتوان گفت که ملت لیبرال نوعی «وحدت کمدامنه اما عمیق» میطلبد. کمدامنه است، زیرا نمیخواهد همه شهروندان را از حیث دین، اخلاق شخصی، سبک زندگی، سلیقه فرهنگی یا روایت خانوادگی یکسان کند. اما عمیق است، زیرا در همان قلمرو محدود اصول مدنی، وفاداری واقعی میخواهد. شهروندان باید واقعاً بپذیرند که مخالف سیاسی دشمن نیست؛ اقلیت حق دارد؛ قانون بر اراده فرد و گروه مقدم است؛ خشونت ابزار مشروع حل اختلاف نیست؛ حقیقت عمومی اهمیت دارد؛ و شکست انتخاباتی به معنای نابودی حق حیات سیاسی نیست. اگر این اصول درونی نشوند، جامعه هرچند ظاهراً قانون اساسی داشته باشد، در عمل شکننده خواهد بود.
یکی از دشواریهای مهم هویت ملی در جهان معاصر، رقابت روایتهای تاریخی است. ملتها با داستانهایی درباره گذشته خود زندگی میکنند، اما این داستانها همیشه محل نزاعاند. در بسیاری از جوامع، روایت رسمی، پیروزیها، قهرمانان و رنجهای اکثریت را برجسته کرده و شکستها، جنایتها، حذفها و رنجهای اقلیتها را پنهان ساخته است. سیاست هویت، در یکی از صورتهای مشروع خود، این پنهانسازی را به چالش کشیده است. اما اگر بازخوانی تاریخ فقط به نفی کامل روایت ملی بینجامد، جامعه از هرگونه حافظه مشترک محروم میشود. از سوی دیگر، اگر روایت ملی به نام وحدت، خطاها و بیعدالتیها را انکار کند، اقلیتها و گروههای رنجدیده احساس خواهند کرد که ملت خانه آنان نیست. بنابراین، ملت لیبرال باید بتواند تاریخی صادقانه و در عین حال پیونددهنده بسازد؛ تاریخی که نه تبلیغات غرورآمیز باشد و نه صرفاً فهرست گناه و شرمساری.
این نکته از نظر فلسفی بسیار مهم است. هویت ملی سالم باید توانایی اعتراف داشته باشد. ملتی که نمیتواند خطاهای خود را ببیند، به اسطوره خطرناک تبدیل میشود. اما ملتی که فقط خود را محکوم کند و هیچ افق مثبتی از زندگی مشترک عرضه نکند، توان همبستگی را از دست میدهد. حافظه ملی باید میان افتخار و توبه، میان پیروزی و رنج، میان قهرمانی و خطا تعادل برقرار کند. چنین حافظهای شهروندان را کودکانه تسلی نمیدهد، اما آنان را نیز در بیخانمانی اخلاقی رها نمیکند. به آنان میگوید ما گذشتهای پیچیده داریم؛ در آن هم ساختن بوده و هم ویرانی، هم آزادی بوده و هم سرکوب، هم فداکاری بوده و هم بیعدالتی. وظیفه ما انکار گذشته نیست، بلکه ساختن آیندهای است که در آن وعدههای خوب گذشته از خطاهای آن جدا شود.
فوکویاما بهدرستی بر ساختهشدن ملتها تأکید میکند. ملتها موجوداتی طبیعی، ازلی و ثابت نیستند؛ در تاریخ ساخته میشوند، دگرگون میگردند و بازتعریف میشوند. زبان مشترک، آموزش عمومی، ارتش، رسانه، قانون، ادبیات، جشنها، آیینها، نقشهها، سرودها و خاطرات جمعی، همگی در ساختن ملت نقش دارند. این ساختهبودن به معنای جعلیبودن نیست. بسیاری از مهمترین واقعیتهای انسانی ساخته اجتماعیاند، اما واقعیاند: پول، قانون، دانشگاه، خانواده، شهروندی و حتی مرز. ملت نیز چنین است. چون ساخته شده، میتواند بازساخته شود. اگر ملت در گذشته بر پایه نژاد، قومیت یا دین بسته تعریف شده، میتواند بهتدریج بر پایه شهروندی، قانون و اصول مشترک بازتعریف شود. این امکان بازسازی، نقطه امیدبخش تحلیل فوکویاما است.
با این حال، بازسازی هویت ملی کاری ساده و صرفاً ارادی نیست. دولت نمیتواند هر روایتی را از بالا بسازد و انتظار داشته باشد مردم آن را باور کنند. هویت ملی باید با تجربه زیسته شهروندان هماهنگ باشد. اگر قانون از برابری سخن بگوید، اما گروههایی در عمل تبعیض ببینند، هویت ملی فراگیر شعاری توخالی خواهد بود. اگر نخبگان از همبستگی ملی حرف بزنند، اما ثروت و فرصت در دست اقلیتی کوچک متمرکز باشد، ملت به پوششی برای نابرابری تبدیل میشود. اگر از شهروندان خواسته شود فداکاری کنند، اما احساس کنند نظام سیاسی صدای آنان را نمیشنود، وفاداری کاهش مییابد. بنابراین، هویت ملی مدنی فقط با نماد و آموزش ساخته نمیشود؛ به عدالت، کارآمدی، اعتماد و تجربه واقعی برابری نیاز دارد.
این نکته ما را دوباره به نقد نئولیبرالیسم بازمیگرداند. بازار بیمهار، با افزایش نابرابری و فرسایش طبقه متوسط، توان ملت برای احساس سرنوشت مشترک را کاهش میدهد. جامعهای که در آن طبقات مختلف در مدرسه، محله، بیمارستان، رسانه و سبک زندگی کاملاً از هم جدا شوند، به دشواری میتواند ملت واحد باقی بماند. ثروتمندانی که در جهان جهانیشده زندگی میکنند، سرمایه خود را در هر جا جابهجا میکنند، فرزندان خود را در مدارس جداگانه میفرستند و از خدمات عمومی بینیازند، کمتر خود را همسرنوشت با شهروندان عادی میبینند. فرودستان نیز احساس میکنند ملت فقط نامی است که هنگام انتخابات، جنگ یا بحران از آنان طلب وفاداری میکند. بنابراین، انسجام ملی بدون عدالت اجتماعی پایدار نیست. ملت مدنی نیازمند حداقلی از برابری مادی است، زیرا نابرابری افراطی، حس شهروندی مشترک را میفرساید.
از سوی دیگر، سیاست هویت افراطی نیز ملت را فرسوده میکند. اگر هر گروه فقط داستان خود را بگوید و هیچ روایتی برای پیوند دادن داستانها وجود نداشته باشد، جامعه به مجموعهای از حافظههای جداگانه تبدیل میشود. عدالت تاریخی لازم است، اما اگر به تجزیه کامل حافظه عمومی بینجامد، امکان ملت مدنی از میان میرود. مسئله این نیست که گروهها رنج خود را فراموش کنند؛ مسئله این است که رنجهای متفاوت چگونه میتوانند در روایتی بزرگتر از شهروندی مشترک جای بگیرند. ملت لیبرال باید بتواند بگوید رنج تو بخشی از تاریخ ماست، نه فقط تاریخ گروه تو. اگر چنین کند، سیاست هویت به نیروی اصلاح ملت تبدیل میشود؛ اگر نتواند، سیاست هویت به نیروی گسست ملت بدل خواهد شد.
در برابر این پیچیدگیها، ناسیونالیسم راستگرا پاسخی ساده عرضه میکند: بازگشت به ملت خالص، اکثریت اصیل، مرزهای سخت، فرهنگ واحد و دشمنان روشن. این پاسخ از نظر عاطفی جذاب است، زیرا پیچیدگی را کاهش میدهد و به انسانها حس قدرت و وضوح میدهد. اما درست به همین دلیل خطرناک است. ملت خالص افسانه است. هر ملت واقعی حاصل اختلاط، مهاجرت، جنگ، تعامل، ترجمه، اقتباس و تغییر است. تلاش برای خالصسازی ملت، دیر یا زود به خشونت نمادین یا عینی میانجامد. ناسیونالیسم بسته میخواهد زخم بیریشگی را درمان کند، اما با ساختن دشمن داخلی و خارجی، جامعه را به میدان سوءظن تبدیل میکند. لیبرالیسم باید نیاز به تعلق را از انحصار این نیروها بیرون آورد و نشان دهد که میتوان وطن داشت، بیآنکه دیگری را نفی کرد؛ میتوان ملت داشت، بیآنکه شهروندان را بر اساس خون و تبار رتبهبندی نمود؛ میتوان به تاریخ خود عشق ورزید، بیآنکه از نقد آن ترسید.
از اینجا میتوان به نقدی ظریف بر فوکویاما رسید. او بهدرستی میگوید لیبرالیسم به هویت ملی نیاز دارد، اما پرسش این است که آیا لیبرالیسم به تنهایی میتواند عاطفه ملی کافی تولید کند؟ اصول مدنی، هرچند مهماند، معمولاً برای برانگیختن دلبستگی عمیق کافی نیستند. مردم برای قانون اساسی جان نمیدهند، مگر آنکه آن قانون اساسی در داستانی عمیقتر از سرزمین، رنج، آزادی، خاطره و آینده جای گرفته باشد. هویت ملی مدنی، برای اثرگذاری، باید از خشکی حقوقی فراتر رود و به فرهنگ عمومی، ادبیات، هنر، آموزش، آیینها و تجربه روزمره شهروندان وارد شود. اینجاست که لیبرالیسم با مسئله فرهنگ روبهرو میشود: چگونه میتوان فرهنگی مشترک ساخت که نه تبلیغاتی باشد، نه اجباری، نه قومگرایانه، نه بیروح و انتزاعی؟
پاسخ شاید در مفهوم «میهندوستی قانونمند» یا «وطندوستی مدنی» باشد؛ نوعی دلبستگی به کشور نه به دلیل برتری ذاتی قوم یا تاریخ آن، بلکه به دلیل امکانهایی که برای آزادی، عدالت، کرامت، مشارکت و زندگی مشترک فراهم میکند. چنین وطندوستیای کور نیست؛ میتواند حکومت را نقد کند، تاریخ را بازخوانی کند، از اقلیت دفاع کند و همچنان نسبت به سرنوشت کشور بیتفاوت نباشد. این نوع تعلق، میان جهانوطنی اخلاقی و وطنپرستی بسته ایستاده است. از یک سو میپذیرد که همه انسانها کرامت دارند و مرز ملی ارزش اخلاقی مطلق نیست؛ از سوی دیگر میداند که مسئولیت سیاسی در جهان واقعی از درون نهادهای ملی و جامعههای مشخص اعمال میشود. انسان میتواند به بشریت تعلق اخلاقی داشته باشد، اما وظایف سیاسیاش را عمدتاً درون کشور و نسبت با هموطنانش انجام دهد.
در نهایت، بحث هویت ملی در کتاب فوکویاما نشان میدهد که لیبرالیسم، برای بقا، باید از بیریشگی بگریزد، اما به دام ریشهپرستی نیفتد. باید ملت را بپذیرد، اما ملت را از قومیت، نژاد و دین بسته جدا کند. باید تفاوتها را محترم بشمارد، اما شهروندی مشترک را فراموش نکند. باید تاریخ را نقد کند، اما حافظه عمومی را نابود نسازد. باید مهاجران و اقلیتها را بپذیرد، اما از زبان و اصول مدنی مشترک دفاع کند. باید از جهانشمولی کرامت انسانی سخن بگوید، اما بداند که این جهانشمولی فقط در نهادهای خاص، ملتهای خاص و تاریخهای خاص تحقق مییابد.
به این معنا، هویت ملی نه حاشیهای بر لیبرالیسم، بلکه یکی از شرایط پنهان آن است. لیبرالیسم بدون ملت، به حقوقی بیپشتوانه و نهادهایی بیروح تبدیل میشود؛ ملت بدون لیبرالیسم، به هویتی خطرناک و حذفگر بدل میگردد. هنر سیاست مدرن در پیوند دادن این دو است: ساختن ملتی که آزاد باشد، و آزادیای که بیوطن نباشد. فوکویاما، در این بخش، ما را متوجه همین ضرورت میکند. او میداند که بحران لیبرالیسم فقط بحران نهادها، اقتصاد یا فرهنگ نیست؛ بحران تعلق نیز هست. مردمی که احساس نمیکنند بخشی از یک سرنوشت مشترکاند، دیر یا زود یا به فردگرایی سرد و بیتفاوت پناه میبرند، یا به هویتهای خشمگین و بسته. لیبرالیسم اگر بخواهد از این دو خطر بگریزد، باید دوباره زبان ملت را بیاموزد؛ اما این بار نه زبان ملت خالص و طردکننده، بلکه زبان ملت مدنی، باز، مسئول و خودانتقادگر.
بازسازی لیبرالیسم؛ اعتدال، دولت توانمند و شهروندی مشترک
پس از عبور از بحرانهای گوناگون لیبرالیسم، از نئولیبرالیسم و سیاست هویت تا فرسایش حقیقت، قدرت پلتفرمها و مسئله هویت ملی، پرسش نهایی این است که لیبرالیسم چگونه میتواند خود را بازسازی کند. فوکویاما پاسخ را در انقلاب نظری، گسست رادیکال یا جایگزینی کامل نظم لیبرال نمیجوید. او برخلاف بسیاری از منتقدان معاصر، بحران لیبرالیسم را نشانه پایان آن نمیداند؛ بلکه آن را نشانه فراموشی حد، افراط در اصول درست و گسست میان آزادی و نهادهای نگهدارنده آزادی میفهمد. از این منظر، بازسازی لیبرالیسم یعنی بازگرداندن آن به صورت معتدل، نهادمند و انسانیاش؛ صورتی که در آن آزادی فردی همچنان محور است، اما نه به قیمت فروپاشی جامعه؛ بازار همچنان ضروری است، اما نه به عنوان داور نهایی همه ارزشها؛ خودآیینی همچنان کرامتآفرین است، اما نه به معنای سلطه بیمرز خود؛ و هویت ملی همچنان لازم است، اما نه به صورت قومگرایی و طرد دیگری.
مفهوم کلیدی در این بازسازی، اعتدال است. اعتدال در اینجا به معنای محافظهکاری بیجان، میانهروی فرصتطلبانه یا پرهیز از تصمیمهای دشوار نیست. اعتدال، در معنای فلسفی و سیاسی آن، آگاهی از این حقیقت است که هیچ اصل سیاسی، حتی اگر درست و ضروری باشد، هنگامی که مطلق شود، میتواند به ضد خود بدل گردد. آزادی اقتصادی اگر مطلق شود، به نابرابری و سلطه بازار میانجامد. خودآیینی فردی اگر مطلق شود، جامعه، سنت، مسئولیت و حقیقت مشترک را فرسوده میکند. برابری اگر بدون آزادی دنبال شود، میتواند به اجبار دولتی و سرکوب تفاوتها برسد. هویت اگر مطلق شود، انسان را در گروه، قوم، ملت یا زخم تاریخی زندانی میکند. حتی حقیقت اگر به انحصار نهادی خاص درآید، ممکن است به اقتدار معرفتی بدل شود. بنابراین، اعتدال نه کاستن از اهمیت اصول، بلکه حفظ نسبت درست میان اصول است. سیاست خوب، سیاستی نیست که فقط یک ارزش را تا نهایت پیش ببرد؛ سیاست خوب هنر نگه داشتن ارزشهای متعارض در تعادلی شکننده اما ضروری است.
در این معنا، لیبرالیسم از آغاز آموزهای درباره حد بوده است. دولت باید حد خود را در برابر فرد بشناسد. اکثریت باید حد خود را در برابر اقلیت بشناسد. فرد باید حد آزادی خویش را در برابر حق دیگران بشناسد. بازار باید حد خود را در برابر خیر عمومی بشناسد. گروههای هویتی باید حد مطالبه خویش را در برابر شهروندی مشترک بشناسند. ملت باید حد عشق به خویش را در برابر کرامت دیگران بشناسد. بازسازی لیبرالیسم، از دید فوکویاما، یعنی احیای این حساسیت نسبت به حد؛ حساسیتی که در عصر افراطهای ایدئولوژیک، اقتصادهای بیمهار، سیاستهای خشمگین و شبکههای اجتماعی شتابزده از دست رفته است. جهان معاصر، بیش از آنکه از کمبود شور سیاسی رنج ببرد، از کمبود خویشتنداری رنج میبرد. همه چیز میل به حداکثر دارد: حداکثر مصرف، حداکثر بیان خود، حداکثر دیدهشدن، حداکثر خشم، حداکثر هویت، حداکثر بازار و حداکثر قدرت. لیبرالیسم اگر بخواهد باقی بماند، باید دوباره فضیلت خویشتنداری را به سیاست بازگرداند.
اما اعتدال، اگر فقط به اخلاق فردی تقلیل یابد، کافی نیست. بازسازی لیبرالیسم نیازمند نهاد است. فوکویاما، برخلاف لیبرتارینها، دولت را ذاتاً دشمن آزادی نمیداند. دولت میتواند خطرناک باشد، زیرا قدرت متمرکز همواره امکان سوءاستفاده دارد؛ اما نبود دولت توانمند نیز آزادی را نابود میکند. بدون دولت، قانون اجرا نمیشود، قرارداد معنا ندارد، مالکیت امنیت ندارد، حقوق اقلیتها محافظت نمیشود، انحصارها مهار نمیشوند، بحرانهای عمومی مدیریت نمیشوند و عدالت اجتماعی امکان تحقق نمییابد. جامعهای که دولتش بیش از حد نیرومند و بیمهار باشد، به استبداد نزدیک میشود؛ اما جامعهای که دولتش ضعیف، فاسد، ناتوان یا اسیر گروههای ذینفع باشد نیز به آزادی واقعی نمیرسد. آزادی فقط در برابر دولت تعریف نمیشود؛ آزادی به دولتی نیاز دارد که بتواند قواعد مشترک را اجرا کند و در عین حال خود زیر فرمان قانون بماند.
از اینجا میتوان یکی از مهمترین اصلاحات لازم در فهم عمومی لیبرالیسم را توضیح داد: لیبرالیسم نه دولت حداقلی به معنای ساده آن است و نه دولت حداکثری. لیبرالیسم به دولت محدود اما توانمند نیاز دارد. محدود است، زیرا نباید وجدان، دین، بیان، زندگی خصوصی، مالکیت مشروع و انتخابهای بنیادین فرد را بیجهت تصرف کند. توانمند است، زیرا باید بتواند قانون را اجرا کند، امنیت ایجاد کند، خدمات عمومی فراهم آورد، از آسیبپذیران حمایت کند، بازار را تنظیم کند و مانع تبدیل ثروت به قدرت سیاسی شود. دولت لیبرال نه هیولای همهچیزخوار است و نه نگهبان شب ناتوان؛ بلکه نهادی است که قدرت دارد، اما قدرتش به قانون، پاسخگویی، تفکیک قوا، نظارت عمومی و حقوق بنیادین محدود شده است.
این نکته بهویژه پس از تجربه نئولیبرالیسم اهمیت دارد. دههها سیاستگذاری بازارمحور، در بسیاری از جوامع، این تصور را تقویت کرد که دولت هرچه کوچکتر باشد، جامعه آزادتر است. اما بحرانهای مالی، همهگیریها، نابرابریهای گسترده، فرسایش زیرساختها، انحصارهای فناوری و بیثباتی بازار کار نشان دادند که دولت ضعیف الزاماً به جامعه آزاد نمیانجامد. گاه دولت ضعیف فقط میدان را برای قدرتهای خصوصی قویتر باز میکند. اگر دولت نتواند بازار را تنظیم کند، شرکتهای عظیم، بانکها، پلتفرمها و صاحبان سرمایه، قواعد بازی را به سود خود شکل میدهند. اگر دولت نتواند آموزش، سلامت و امنیت پایه را فراهم کند، آزادی صوری افراد به نابرابری واقعی فرصتها میانجامد. اگر دولت نتواند از حقیقت عمومی و رسانههای سالم حمایت نهادی کند، فضای عمومی به میدان دروغ، هیجان و دستکاری تبدیل میشود. بنابراین، احیای لیبرالیسم نیازمند احیای دولت است؛ نه دولت ایدئولوژیک، نه دولت اقتدارگرا، بلکه دولت توانمند، قانونمند و خدمتگزار خیر عمومی.
در کنار دولت، جامعه مدنی نیز برای بازسازی لیبرالیسم حیاتی است. لیبرالیسم اگر فقط به رابطه فرد و دولت تقلیل یابد، فقیر و شکننده میشود. میان فرد و دولت باید شبکهای از انجمنها، خانوادهها، اتحادیهها، نهادهای محلی، دانشگاهها، رسانهها، گروههای داوطلبانه، احزاب، سازمانهای حرفهای و اجتماعات فرهنگی وجود داشته باشد. این نهادهای میانجی، شهروندان را از تنهایی سیاسی بیرون میآورند و آنان را به مشارکت، اعتماد و مسئولیت عادت میدهند. جامعه مدنی جایی است که فرد یاد میگیرد آزادی فقط مطالبه حق نیست، بلکه تمرین همکاری، مدارا و تعهد است. انسان در انجمنها و نهادهای میانجی میآموزد که با کسانی متفاوت از خود کار کند، اختلاف را تحمل کند، به قواعد مشترک احترام بگذارد و خیر عمومی کوچکی را فراتر از منفعت شخصی دنبال کند.
ضعف جامعه مدنی، لیبرالیسم را از دو سو تهدید میکند. از یک سو، فرد تنها و بیپناه در برابر دولت یا بازار قرار میگیرد. از سوی دیگر، همین فرد تنها، در لحظه بحران، ممکن است به جنبشهای تودهای، پوپولیستی یا هویتی پناه ببرد که وعده تعلقی فوری و پرهیجان میدهند. جامعه مدنی سالم، میان فردگرایی سرد و جمعگرایی افراطی میانجیگری میکند. به فرد تعلق میدهد، بیآنکه او را در گروه حل کند. به جامعه انسجام میدهد، بیآنکه تکثر را سرکوب کند. به سیاست عمق میدهد، بیآنکه آن را به جنگ نهایی خیر و شر تبدیل کند. از این رو، بازسازی لیبرالیسم نیازمند بازسازی پیوندهای میانی است؛ همان پیوندهایی که نئولیبرالیسم، فرهنگ مصرفی، قطبیشدن سیاسی و فناوریهای دیجیتال تا حد زیادی فرسودهاند.
بازسازی لیبرالیسم همچنین بدون احیای اخلاق شهروندی ممکن نیست. حقوق فردی، اگر با فضیلت شهروندی همراه نباشد، به مطالبهگری بیپایان تبدیل میشود. هر شهروند لیبرال حق دارد آزادانه سخن بگوید، دین خود را انتخاب کند، سبک زندگی خود را سامان دهد، در انتخابات شرکت کند و از قانون حمایت بخواهد. اما همین شهروند وظیفه دارد حقیقت را تحریف نکند، شکست سیاسی را بپذیرد، مخالف خود را دشمن نخواند، مالیات عادلانه بپردازد، به حقوق دیگران احترام بگذارد و در برابر نهادهای عمومی بیاعتنا نباشد. لیبرالیسم اگر فقط زبان حق داشته باشد و زبان وظیفه را فراموش کند، بهتدریج خود را تضعیف میکند. هیچ نظمی نمیتواند فقط با دادگاه و قانون اساسی زنده بماند؛ باید شهروندانی داشته باشد که پیش از مداخله دادگاه، بسیاری از قواعد زیست مشترک را از درون پذیرفته باشند.
این اخلاق شهروندی، البته نباید به اطاعت کور تبدیل شود. شهروند لیبرال باید منتقد باشد، اما نقد او باید درون افق وفاداری به امکان زندگی مشترک باشد. او میتواند حکومت را نقد کند، اما نباید اصل قانون را نابود کند. میتواند با سیاستی مخالفت کند، اما نباید مخالفان خود را از دایره ملت بیرون براند. میتواند به خیابان بیاید، بنویسد، اعتراض کند و رأی دهد، اما نباید خشونت، جعل و تخریب نهادها را ابزار عادی سیاست بداند. لیبرالیسم به شهروندانی نیاز دارد که هم آزاد باشند و هم خویشتندار؛ هم مطالبهگر باشند و هم مسئول؛ هم نسبت به قدرت بدبین باشند و هم نسبت به امکان نظم مشترک وفادار. این ترکیب دشوار است، اما بدون آن دموکراسی لیبرال یا به بیتفاوتی میغلتد یا به جنگ داخلی سرد.
یکی از عرصههای اصلی بازسازی، اقتصاد سیاسی است. لیبرالیسم نمیتواند با نابرابریهای افراطی، تمرکز ثروت، فروپاشی امنیت شغلی و احساس بیقدرتی طبقات متوسط و فرودست کنار بیاید و همچنان انتظار وفاداری سیاسی داشته باشد. جامعهای که در آن بخش بزرگی از مردم احساس کنند نظم موجود فقط برای نخبگان، مدیران مالی، شرکتهای فناوری، دانشگاههای ممتاز و طبقات جهانیشده کار میکند، دیر یا زود به ضدلیبرالیسم روی میآورد. بنابراین، لیبرالیسم باید دوباره با عدالت اجتماعی آشتی کند. این آشتی به معنای حذف بازار نیست، بلکه به معنای قراردادن بازار درون چارچوبی عادلانهتر است. ضدانحصار، نظام مالیاتی منصفانه، آموزش عمومی باکیفیت، دسترسی به سلامت، حمایت از خانوادهها، بازآموزی نیروی کار، سرمایهگذاری در مناطق محروم، مهار رانتهای مالی و جلوگیری از خرید قدرت سیاسی با ثروت، همگی بخشی از پروژه احیای لیبرالیسماند.
این اصلاحات فقط سیاستهای اقتصادی نیستند؛ سیاستهای حفظ آزادیاند. اگر ثروت به قدرت سیاسی تبدیل شود، آزادی شهروندان عادی کاهش مییابد. اگر آموزش عمومی ضعیف شود، برابری فرصتها از میان میرود. اگر سلامت به کالایی کاملاً طبقاتی تبدیل شود، کرامت انسانی آسیب میبیند. اگر کار بیثبات و بیمنزلت شود، سیاست به میدان خشم طبقاتی تبدیل میگردد. بنابراین، عدالت اجتماعی در چارچوب لیبرالیسم نه لطف دولت است و نه عقبنشینی از آزادی؛ بلکه شرط اجتماعی آزادی است. آزادیای که فقط طبقات برخوردار توان استفاده از آن را دارند، در عمل به امتیاز تبدیل میشود. لیبرالیسم برای دفاع از آزادی باید شرایط بهرهمندی واقعی از آزادی را نیز تا حدی فراهم کند.
عرصه دیگر بازسازی، حقیقت عمومی است. لیبرالیسم باید دوباره از علم، عقلانیت، رسانه مسئول و نهادهای معرفتی دفاع کند، اما این دفاع نباید متکبرانه و نخبهگرایانه باشد. بخشی از بیاعتمادی عمومی به نهادهای معرفتی، محصول خطاها، جانبداریها و دوری آنان از تجربه زندگی مردم بوده است. دانشگاه، رسانه، نهاد کارشناسی و علم عمومی باید استقلال خود را حفظ کنند، اما باید پاسخگو، شفاف، فروتن و آماده اصلاح نیز باشند. اعتماد را نمیتوان با فرمان بازگرداند. اعتماد زمانی بازمیگردد که نهادها نشان دهند حقیقت برایشان مهمتر از منفعت جناحی، اعتبار طبقاتی یا قدرت سازمانی است. بازسازی حقیقت عمومی نیازمند آموزش تفکر انتقادی، سواد رسانهای، حمایت از روزنامهنگاری حرفهای، شفافیت نهادهای علمی و مبارزه با جعل سازمانیافته است. اما این مبارزه نباید به سانسور خام و قیممآبانه تبدیل شود؛ زیرا سانسور، حتی اگر با نیت خوب آغاز شود، اعتماد را بیشتر فرسوده میکند.
در حوزه فناوری نیز بازسازی لیبرالیسم نیازمند نوعی تنظیمگری هوشمند است. پلتفرمهای دیجیتال دیگر صرفاً شرکتهای خصوصی عادی نیستند؛ آنان زیرساختهای میدان عمومی را شکل میدهند. بنابراین، نمیتوان آنان را کاملاً به منطق سود واگذار کرد. شفافیت الگوریتمها، حفاظت از دادههای شخصی، امکان نظارت عمومی، مقابله با انحصار، مسئولیتپذیری در برابر محتوای مخرب سازمانیافته و حفظ آزادی بیان، همگی باید در نسبتی دقیق با یکدیگر قرار گیرند. مسئله، انتخاب ساده میان آزادی کامل و کنترل کامل نیست. همانگونه که بازار کالاها نیازمند قانون ضدانحصار و استانداردهای ایمنی است، بازار اطلاعات نیز نیازمند قواعدی است که بدون خفه کردن سخن، از نابودی امکان گفتوگوی عمومی جلوگیری کند. آزادی بیان در عصر دیجیتال فقط با منع سانسور دولتی حفظ نمیشود؛ باید معماری قدرت دیجیتال نیز به گونهای تنظیم شود که شهروندان به داده خام، هدف تبلیغاتی و سوژه تحریک عاطفی تقلیل نیابند.
در قلمرو فرهنگ، لیبرالیسم باید میان خودآیینی و معنا تعادل برقرار کند. نمیتوان به دوران سنتهای بسته و اقتدارهای پیشامدرن بازگشت؛ انسان مدرن به حق انتخاب، آزادی وجدان و امکان ساختن زندگی خود نیاز دارد. اما نمیتوان نیز همه معنا را به انتخاب فردی واگذار کرد و انتظار داشت جامعهای پایدار باقی بماند. مدرسه، خانواده، دانشگاه، رسانه و فرهنگ عمومی باید بتوانند ارزشهایی مانند صداقت، مدارا، مسئولیت، احترام، خویشتنداری، گفتوگو، شجاعت مدنی و همدلی را پرورش دهند. این ارزشها نباید به ایدئولوژی رسمی دولت تبدیل شوند، اما نباید نیز در سکوت کامل رها شوند. لیبرالیسم به تربیت نیاز دارد؛ تربیتی که انسان را نه مطیع، بلکه آزاد مسئول بار آورد. آزادی، بدون تربیت استفاده از آزادی، به خودخواهی، آشوب یا پوچی میانجامد.
از اینجا اهمیت هویت ملی فراگیر دوباره روشن میشود. لیبرالیسم باید بتواند شهروندان را درون روایتی مشترک قرار دهد. این روایت نباید دروغین، اسطورهای، قومگرایانه یا سرکوبگر باشد. باید بتواند هم افتخارهای ملی را ببیند و هم خطاهای تاریخی را؛ هم اکثریت را در خود جای دهد و هم اقلیتها را؛ هم گذشته را محترم بدارد و هم آینده را باز بگذارد. هویت ملی لیبرال باید به شهروندان بگوید که آنان با وجود تفاوتها، در خانهای مشترک زندگی میکنند؛ خانهای که هیچ گروهی مالک مطلق آن نیست و هیچ گروهی میهمان موقت آن به شمار نمیرود. چنین هویتی میتواند در برابر هر دو خطر بایستد: بیریشگی جهانگرایانهای که هیچ تعلقی نمیسازد، و ناسیونالیسم بستهای که تعلق را با طرد دیگری تعریف میکند.
بازسازی لیبرالیسم، در نهایت، نیازمند بازگشت به فلسفه محدودیت است. جهان مدرن، بهویژه در صورت متأخر خود، از محدودیت میگریزد. بازار میخواهد بیمرز باشد؛ خود میخواهد بیقید باشد؛ بیان میخواهد بیپیامد باشد؛ تکنولوژی میخواهد بینظارت باشد؛ هویت میخواهد بیرقیب باشد؛ قدرت میخواهد بیمهار باشد. لیبرالیسم سالم، برخلاف این میل عمومی به بیحدی، میگوید آزادی بدون حد نابود میشود. حد، دشمن آزادی نیست؛ شرط آن است. قانون، اگر عادلانه و عمومی باشد، آزادی را نابود نمیکند، بلکه امکان آن را فراهم میآورد. اخلاق شهروندی، اگر تحمیلی و سرکوبگر نباشد، آزادی را محدود نمیکند، بلکه آن را انسانی میکند. دولت، اگر پاسخگو و قانونمند باشد، آزادی را از سلطه خصوصی و خشونت اجتماعی محافظت میکند. هویت ملی، اگر مدنی و فراگیر باشد، آزادی را از بیریشگی و تکهتکهشدن نجات میدهد.
از این منظر، پروژه فوکویاما را میتوان دفاعی از لیبرالیسم پس از غرور لیبرالی دانست. لیبرالیسم پایان قرن بیستم، بهویژه پس از فروپاشی کمونیسم، گاه خود را پیروز نهایی تاریخ میپنداشت. این غرور، آن را نسبت به شکافهای درونی خود نابینا کرد: نابرابری، بیمعنایی، تحقیر فرهنگی، زخمهای تاریخی، فرسایش اعتماد و قدرت فناوری. لیبرالیسم قرن بیستویکم، اگر قرار است زنده بماند، باید فروتنتر باشد. باید بپذیرد که همه پاسخها را ندارد؛ باید از سنتها، دینها، ملتها، جنبشهای عدالتخواه و نقدهای رقیب بیاموزد، بیآنکه اصول بنیادین خود را واگذارد. فروتنی لیبرالی به معنای تسلیم در برابر ضدلیبرالیسم نیست؛ به معنای آگاهی از ناتمامی خود است. لیبرالیسم فقط وقتی میتواند از خود دفاع کند که بتواند خود را اصلاح کند.
در همینجا تفاوت اصلاح لیبرالیسم با عبور از لیبرالیسم آشکار میشود. عبور رادیکال از لیبرالیسم غالباً به وعدههایی بزرگ اما مبهم متکی است: عدالت کامل، وحدت ملی، بازگشت سنت، رهایی از بازار، حاکمیت مردم ناب، یا حقیقتی بیواسطه. اما سیاست واقعی با انسانهای واقعی سروکار دارد؛ انسانهایی متکثر، خطاپذیر، منفعتجو، آرمانخواه، هویتمند، عقلانی و عاطفی. هیچ نظمی نمیتواند این پیچیدگی را حذف کند. لیبرالیسم ارزشمند است، زیرا به جای وعده پایان اختلاف، راهی برای زیستن با اختلاف فراهم میکند. به جای انسان کامل، انسان محدود را میپذیرد. به جای قدرت پاک، قدرت را مهار میکند. به جای حقیقت انحصاری، روش گفتوگو و اصلاح خطا را پیشنهاد میدهد. به جای وحدت اجباری، همزیستی دشوار را ممکن میسازد. اینها فضیلتهایی کوچک به نظر میرسند، اما تاریخ نشان داده است که نبودشان چه فجایعی میآفریند.
با این حال، همین دفاع نباید ما را از نقد نهایی فوکویاما بازدارد. او بهدرستی بر اعتدال تأکید میکند، اما پرسش این است که آیا اعتدال بهتنهایی برای مواجهه با نیروهای عظیم سرمایهداری جهانی، بحران زیستمحیطی، فناوریهای هوش مصنوعی، فروپاشی اعتماد عمومی و سیاستهای تمدنی کافی است؟ آیا لیبرالیسم کلاسیک، حتی در صورت معتدل خود، توان تولید معنا، فداکاری، عدالت جهانی و افق تاریخی بلندمدت را دارد؟ آیا مسئله فقط افراط در اصول لیبرالی است، یا خود برخی مفروضات لیبرالی درباره فرد، جامعه، طبیعت، پیشرفت و اقتصاد نیازمند بازاندیشی عمیقتریاند؟ این پرسشها نشان میدهند که پروژه فوکویاما، هرچند مهم و ضروری است، پایان بحث نیست؛ آغاز مرحلهای تازه از گفتوگو درباره آینده آزادی است.
نقد نهایی فوکویاما؛ آیا بازگشت به لیبرالیسم کلاسیک کافی است؟
اکنون که مسیر استدلال فوکویاما از تعریف لیبرالیسم کلاسیک تا نقد نئولیبرالیسم، سیاست هویت، بحران حقیقت، فناوری، هویت ملی و ضرورت اعتدال روشن شد، باید گامی فراتر گذاشت و خود پروژه او را در مقام یک پاسخ نظری به بحران جهان معاصر سنجید. اهمیت کتاب «لیبرالیسم و نارضایتیهای آن» در این است که نه در دام خوشبینی سادهلوحانه نسبت به نظم لیبرال میافتد و نه به موج ضدلیبرالی زمانه تسلیم میشود. فوکویاما بحرانها را میبیند؛ نابرابری را انکار نمیکند؛ افراط بازار را میفهمد؛ سیاست هویت را صرفاً هیستری فرهنگی نمیخواند؛ از قدرت فناوری غافل نیست؛ به ضرورت ملت و تعلق توجه دارد؛ و میداند که دموکراسی بدون نهادهای لیبرال میتواند به اقتدارگرایی انتخاباتی تبدیل شود. با این همه، پاسخ نهایی او روشن است: لیبرالیسم را نباید کنار گذاشت، بلکه باید آن را به صورت معتدل، کلاسیک و انسانی خود بازگرداند. درست در همینجا، هم قوت بزرگ کتاب او آشکار میشود و هم محدودیت بنیادین آن.
نخستین قوت فوکویاما در این است که بحران لیبرالیسم را از درون خود لیبرالیسم توضیح میدهد، نه فقط از بیرون. او برخلاف مدافعان سطحی نظم موجود، نمیگوید مشکل صرفاً تبلیغات دشمنان، نادانی تودهها، توطئه اقتدارگرایان یا افراط گروههای حاشیهای است. او میپذیرد که نارضایتیها ریشه دارند. نئولیبرالیسم واقعاً نابرابری آفرید، دولت را تضعیف کرد، بازار را بیش از حد آزاد گذاشت و قدرت اقتصادی را به قدرت سیاسی بدل ساخت. فرهنگ خودآیینی واقعاً گاه به فردگرایی بیمرز، بیتعلقی و بیاعتنایی به جهان مشترک انجامید. سیاست هویت واقعاً از زخمهای تاریخی و تبعیضهای انکارناپذیر سر برآورد، هرچند در صورت افراطی خود به ضد جهانشمولی لیبرالی تبدیل شد. بحران حقیقت واقعاً محصول ضعف نهادها، نسبیگرایی معرفتی و فناوریهای ارتباطی جدید است. بدین ترتیب، فوکویاما با نگاهی واقعگرا نشان میدهد که دشمنان لیبرالیسم تنها بیرون از دژ لیبرالیسم نایستادهاند؛ برخی از آنان فرزندان ناخلف خود این سنتاند.
اما همین تحلیل درونی، در نقطهای به محدودیت میرسد. فوکویاما بسیاری از بحرانها را نتیجه افراط در اصول درست میداند؛ گویی مشکل اصلی آن است که آزادی اقتصادی، خودآیینی فردی، برابری، نقد قدرت و آزادی بیان از حد خود گذشتهاند. این تحلیل، تا اندازه زیادی درست است، اما شاید کافی نباشد. پرسش عمیقتر این است که چرا این اصول چنین مستعد افراطاند؟ آیا نئولیبرالیسم صرفاً سوءتعبیر از لیبرالیسم اقتصادی است، یا در خود پیوند تاریخی لیبرالیسم با مالکیت خصوصی، قرارداد، بازار و فردگرایی اقتصادی، امکان چنین افراطی نهفته بوده است؟ آیا سیاست هویت صرفاً انحراف از جهانشمولی لیبرالی است، یا واکنشی است به این واقعیت که جهانشمولی لیبرالی در تاریخ، اغلب با چهره گروههای مسلط ظاهر شده است؟ آیا خودآیینی افراطی فقط خطای فرهنگ متأخر است، یا از همان لحظهای که فرد به منشأ انتخاب ارزشها تبدیل شد، امکان گسترش بیپایان خود را در خود حمل میکرد؟ فوکویاما این پرسشها را لمس میکند، اما کمتر تا انتهای فلسفی آنها پیش میرود.
به بیان دیگر، نقد فوکویاما گاه بیش از آنکه نقد ریشهها باشد، نقد افراطهاست. او میگوید بازار لازم است، اما نباید مطلق شود؛ خودآیینی لازم است، اما نباید بیمرز شود؛ هویت لازم است، اما نباید گروهی و بسته شود؛ ملت لازم است، اما نباید قومی و طردکننده شود؛ آزادی بیان لازم است، اما نباید به نابودی حقیقت عمومی بینجامد. این صورتبندی، از نظر سیاسی عاقلانه و از نظر اخلاقی جذاب است. اما پرسش آن است که چه نیرویی میتواند این حدها را نگه دارد؟ در جهانی که سرمایهداری جهانی پیوسته مرزها را میشکند، پلتفرمهای دیجیتال بر اقتصاد توجه بنا شدهاند، سیاست به رقابت خشمها تبدیل شده و نهادهای میانجی فرسودهاند، صرف دعوت به اعتدال چه اندازه توان عملی دارد؟ اعتدال فضیلتی ضروری است، اما فضیلت، بدون نهاد، قدرت اجتماعی و اقتصاد سیاسی پشتیبان، به موعظهای زیبا بدل میشود. فوکویاما از نهاد سخن میگوید، اما شاید شدت نیروهایی را که نهادهای لیبرال را از درون میخورند، کمتر از اندازه واقعی آنها در نظر میگیرد.
محدودیت دوم فوکویاما در نسبت او با سرمایهداری است. او نئولیبرالیسم را نقد میکند، اما سرمایهداری لیبرال را همچنان افق طبیعی و مطلوب نظم اقتصادی میداند. در اینجا باید دقیق بود. نقد سرمایهداری به معنای دفاع از سوسیالیسم دولتی یا نفی بازار نیست. تجربه تاریخی نشان داده است که حذف کامل بازار و تمرکز اقتصاد در دست دولت میتواند به ناکارآمدی، سرکوب، فساد و سلطه بوروکراتیک بینجامد. با این حال، سرمایهداری معاصر فقط بازار آزاد کلاسیک نیست؛ شبکهای جهانی از مالیه، فناوری، داده، انحصار، زنجیرههای تولید، مصرفگرایی، تبلیغات، بدهی، تخریب محیط زیست و تولید میل است. این سرمایهداری نه فقط ثروت توزیع میکند، بلکه انسان میسازد؛ زمان، توجه، بدن، آرزو، هویت و حتی اعتراض را به کالا تبدیل میکند. پرسش این است که آیا لیبرالیسم کلاسیک با ابزارهای سنتی خود، مانند دولت تنظیمگر، مالیات، ضدانحصار و حقوق فردی، توان مهار این شکل تازه سرمایهداری را دارد یا نه.
فوکویاما به درستی میگوید بازار باید درون قانون و خیر عمومی قرار گیرد. اما سرمایهداری امروز، بهویژه در صورت دیجیتال و مالیشده خود، از بسیاری از مرزهای دولت ملی عبور کرده است. سرمایه حرکت میکند، داده حرکت میکند، شرکتهای فناوری فراملی عمل میکنند، زنجیره تولید در چندین قاره گسترده است و تصمیمهایی که زندگی کارگران، شهروندان و مصرفکنندگان را شکل میدهند، اغلب بیرون از میدان نظارت دموکراتیک گرفته میشوند. در چنین وضعی، دولت ملی لیبرال، هرچند ضروری است، همیشه ابزار کافی برای بازگرداندن بازار به حد خود ندارد. فوکویاما از دولت توانمند دفاع میکند، اما مسئله آن است که قدرت واقعی در قرن بیستویکم همیشه در دولت متمرکز نیست؛ در شبکهای از سرمایه، فناوری، داده، رسانه و نهادهای فراملی پراکنده و در عین حال متمرکز شده است. این شکل از قدرت، گاه از دولت میگریزد و گاه دولت را تسخیر میکند. بنابراین، بازسازی لیبرالیسم نیازمند نظریهای پیچیدهتر درباره قدرت در عصر سرمایهداری دیجیتال است.
محدودیت سوم کتاب، در مسئله معناست. فوکویاما میداند که لیبرالیسم بدون هویت ملی و تعلق مشترک پایدار نمیماند. اما او همچنان نسبت به مسئله معنا با احتیاط لیبرالی برخورد میکند. لیبرالیسم از آغاز، برای جلوگیری از جنگ بر سر خیرهای نهایی، سیاست را از ادعای حقیقت مطلق و غایت نهایی دور کرد. این اقدام از نظر تاریخی ضروری و از نظر سیاسی خردمندانه بود. اما انسان فقط با صلح، حق و رفاه زندگی نمیکند؛ او نیازمند معنا، فداکاری، روایت، امر قدسی یا دستکم افقی فراتر از خود است. لیبرالیسم، در بهترین حالت، میتواند امکان انتخاب معنا را فراهم کند، اما خود به دشواری میتواند معنایی نیرومند و مشترک تولید کند. فوکویاما با طرح هویت ملی میکوشد این خلأ را تا حدی پر کند، اما هویت ملی مدنی نیز اگر بیش از حد حقوقی و انتزاعی باشد، شاید نتواند با نیروهای پرشور دین، ناسیونالیسم، ایدئولوژیهای رهاییبخش یا هویتهای زخمی رقابت کند.
این مشکل به ماهیت خود لیبرالیسم بازمیگردد. لیبرالیسم میخواهد فضای خالی لازم برای زندگیهای گوناگون را حفظ کند. اما همین فضای خالی، اگر با نهادهای فرهنگی، اخلاقی و معنایی پر نشود، میتواند به پوچی، مصرفگرایی یا بیتعلقی بدل شود. لیبرالیسم نمیتواند و نباید یک دین سیاسی بسازد؛ اما اگر هیچ زبان مشترکی برای خیر عمومی، فضیلت، فداکاری و معنا نداشته باشد، شهروندانش دیر یا زود به نیروهایی رو میآورند که چنین زبانی دارند. از این منظر، بحران لیبرالیسم فقط بحران نهادها یا افراطها نیست؛ بحران روح نیز هست. فوکویاما از اعتدال، قانون، دولت و هویت ملی سخن میگوید، اما پرسش باقی میماند که آیا این عناصر میتوانند روح ازدسترفته جوامعی را بازسازی کنند که در آنها تنهایی، اضطراب، مصرف، رقابت، خشم و بیاعتمادی به تجربه روزمره بدل شده است؟
محدودیت چهارم در فهم فوکویاما از سیاست هویت دیده میشود. او بهدرستی هشدار میدهد که سیاست هویت افراطی میتواند فرد را در گروه حل کند، حقیقت را به تجربه زیسته فروبکاهد و شهروندی مشترک را تضعیف کند. اما گاه در نقد او، درد تاریخی گروهها کمتر از خطر نظری سیاست هویت برجسته میشود. برای گروههایی که قرنها بردگی، استعمار، تبعیض، حذف جنسیتی یا تحقیر فرهنگی را تجربه کردهاند، بازگشت ساده به فرد جهانشمول لیبرالی کافی نیست. آنان ممکن است بپرسند این فرد جهانشمول کجا بود وقتی قانون، بازار، دانشگاه، علم و دولت به نام بیطرفی، حذف آنان را عادی میکردند؟ جهانشمولی لیبرالی برای آنکه دوباره اعتبار پیدا کند، باید از تاریخ عبور کند، نه اینکه از فراز تاریخ سخن بگوید. فوکویاما میخواهد سیاست هویت را درون لیبرالیسم مهار کند؛ اما این مهار فقط زمانی مشروع خواهد بود که لیبرالیسم نشان دهد واقعاً توان جبران، اصلاح و بازنویسی نهادهای خود را دارد.
به تعبیر دیگر، نقد سیاست هویت نباید به دفاع پنهان از جهانشمولی ناتمام تبدیل شود. درست است که انسان را نباید در هویت گروهی زندانی کرد؛ اما انسان انتزاعی نیز اگر از بدن، تاریخ، زبان، طبقه و زخمهایش جدا شود، به خیالی حقوقی بدل میشود. لیبرالیسم آینده باید بتواند فرد را هم در مقام انسان عام و هم در مقام موجودی تاریخی ببیند. فرد فقط دارنده حق نیست؛ حامل حافظه نیز هست. عدالت فقط اعطای حقوق برابر نیست؛ گاه نیازمند دیدن نابرابریهای انباشته، زخمهای نمادین و ساختارهای پنهان سلطه است. فوکویاما این امر را کاملاً انکار نمیکند، اما تأکید اصلی او بر خطرهای سیاست هویت است، نه بر امکانهای اصلاحی آن. در حالی که شاید بتوان گفت سیاست هویت، در صورت متعادل و لیبرالیشده خود، نه تهدید، بلکه فرصتی برای عمیقتر کردن جهانشمولی لیبرالی است.
محدودیت پنجم به مسئله جهان غیرغربی مربوط میشود. فوکویاما درباره لیبرالیسم بهعنوان سنتی جهانشمول سخن میگوید، اما بسیاری از تجربههای تاریخی لیبرالیسم در جهان غیرغربی با استعمار، سلطه، مداخله خارجی، نابرابری جهانی و دوگانگی معیارها همراه بوده است. برای بسیاری از جوامع، لیبرالیسم فقط نام قانون، حقوق و آزادی نبوده؛ گاه زبان قدرتهای مسلطی بوده که در داخل خود از آزادی سخن گفتهاند و در خارج از مرزهای خود سلطه اعمال کردهاند. این مسئله به معنای بیاعتباری اصول لیبرالی نیست، اما نشان میدهد که دفاع از لیبرالیسم در جهان غیرغربی باید حساستر، تاریخیتر و انتقادیتر باشد. نمیتوان فقط از فضیلتهای لیبرالیسم سخن گفت و نسبت آن را با امپراتوری، توسعه نامتوازن، جنگ، تحریم، نابرابری بینالمللی و قدرت ژئوپلیتیک نادیده گرفت.
لیبرالیسم، اگر واقعاً جهانشمول است، باید بتواند خود را از صورت تمدنی و ژئوپلیتیک خاصی که در تاریخ با آن همراه شده جدا کند. باید نشان دهد که حقوق، قانون، کرامت، آزادی بیان و محدودیت قدرت، اموری متعلق به یک جغرافیای فرهنگی خاص نیستند، بلکه پاسخهایی انسانی به مسئله قدرت و خشونتاند. اما این جدایی فقط با ادعا ممکن نیست؛ با نقد صادقانه تاریخ لیبرالیسم، پذیرش تناقضهای آن و گشودن راه برای صورتهای بومی، مدنی و غیرامپریالیستی لیبرالیسم ممکن میشود. فوکویاما به دلیل تمرکز بر بحران لیبرالدموکراسیهای غربی، این بحث را چندان بسط نمیدهد. حال آنکه آینده لیبرالیسم فقط در واشنگتن، لندن، پاریس یا برلین تعیین نخواهد شد؛ در جوامعی تعیین میشود که هم از اقتدارگرایی رنج بردهاند، هم از مداخله خارجی، هم از توسعه نامتوازن و هم از بحران دولتسازی.
محدودیت ششم در نسبت فوکویاما با دین و سنت است. او به ضرورت هویت، تعلق و محدودیت واقف است، اما از منظر لیبرالی، نسبت به ادعاهای حقیقت دینی یا سنتی محتاط باقی میماند. این احتیاط از نظر سیاسی قابل فهم است، زیرا دولت لیبرال نمیتواند و نباید حقیقت دینی خاصی را بر همه تحمیل کند. اما در سطح اجتماعی، دین و سنت همچنان از مهمترین منابع معنا، اخلاق، همبستگی و خویشتنداریاند. اگر لیبرالیسم نتواند با این منابع رابطهای سازنده برقرار کند، آنها یا به حاشیه رانده میشوند و به ضدلیبرالیسم میگرایند، یا در صورت خصوصی و بیاثر باقی میمانند و جامعه از نیروی اخلاقی آنان محروم میشود. مسئله اصلی، نه حذف دین از عرصه عمومی است و نه واگذاری دولت به دین؛ مسئله ساختن نظمی است که در آن سنتها بتوانند به گفتوگوی عمومی کمک کنند، بیآنکه به ابزار اجبار سیاسی تبدیل شوند.
این نکته درباره سنتهای فرهنگی نیز صادق است. لیبرالیسم گاه چنان بر انتخاب فردی تأکید میکند که ارزش حکمتهای تاریخی، عادتهای اخلاقی و نهادهای دیرپا را کمتر میبیند. حال آنکه بسیاری از فضیلتهایی که لیبرالیسم برای بقا به آنها نیاز دارد، از درون سنتها میآیند: خویشتنداری، وفاداری، تعهد خانوادگی، احترام، صداقت، کار، نوعدوستی، حرمت قانون و مراقبت از نسلهای آینده. لیبرالیسم میتواند این فضیلتها را از سنتها بگیرد و در چارچوبی آزاد و غیرتحمیلی بازتفسیر کند. اما اگر سنت را فقط خطر سلطه بداند، خود را از منابع اخلاقی مهمی محروم میکند. فوکویاما به ضرورت محدودیت اشاره میکند، اما شاید کمتر نشان میدهد که این محدودیت در عمل از کجا باید بیاید. قانون به تنهایی محدودیت درونی نمیسازد؛ سنت، تربیت، دین، خانواده، انجمن و فرهنگ عمومی نیز لازماند.
محدودیت هفتم به بحران زیستمحیطی و آینده تمدن صنعتی مربوط است. کتاب فوکویاما عمدتاً بر بحرانهای سیاسی، فرهنگی و نهادی لیبرالیسم تمرکز دارد؛ اما یکی از بزرگترین آزمونهای هر نظم سیاسی در قرن بیستویکم، نسبت آن با طبیعت، اقلیم، مصرف و توسعه است. لیبرالیسم تاریخی با رشد اقتصادی، مالکیت خصوصی، نوآوری تکنولوژیک و گسترش رفاه پیوند داشته است. این پیوند دستاوردهای عظیمی داشته، اما در جهان امروز با مرزهای زیستمحیطی زمین روبهرو شده است. اگر آزادی اقتصادی، انتخاب مصرفکننده و رشد بیپایان، با محدودیتهای سیارهای ناسازگار شوند، لیبرالیسم چگونه باید پاسخ دهد؟ آیا اعتدال فوکویاما میتواند به معنای بازاندیشی در الگوی مصرف، توسعه و نسبت انسان با طبیعت نیز باشد؟ کتاب او کمتر به این افق میپردازد، در حالی که آینده آزادی بدون آینده زیستپذیر زمین معنایی نخواهد داشت.
این مسئله، مفهوم اعتدال را از سطح سیاست داخلی به سطح تمدنی میبرد. شاید بزرگترین افراط مدرن نه فقط افراط بازار یا خودآیینی، بلکه افراط در تصرف طبیعت باشد. انسان مدرن، بهویژه در نظم سرمایهداری صنعتی، جهان را همچون منبعی برای رشد، مصرف و انباشت دیده است. لیبرالیسم اگر بخواهد در قرن آینده زنده بماند، باید آزادی را با محدودیتهای اکولوژیک آشتی دهد. این کار آسان نیست، زیرا محدودیت زیستمحیطی ممکن است بهانهای برای دولتهای اقتدارگرا شود تا آزادیها را سرکوب کنند؛ اما بیتوجهی به آن نیز میتواند بنیان مادی زندگی آزاد را نابود سازد. بنابراین، بازسازی لیبرالیسم باید شامل نظریهای درباره طبیعت، نسلهای آینده و مسئولیت بیننسلی باشد؛ امری که در کتاب فوکویاما چندان پررنگ نیست.
با وجود این نقدها، نباید ارزش اصلی پروژه فوکویاما را کم شمرد. او در زمانهای که بسیاری از روشنفکران یا شیفته گسستهای رادیکالاند یا گرفتار نوستالژیهای اقتدارگرایانه، از فضیلت دشوار اصلاح دفاع میکند. اصلاح، از انقلاب کمهیجانتر است، اما در بسیاری موارد انسانیتر است. انقلاب وعده پاکسازی میدهد؛ اصلاح به پیچیدگی تن میدهد. انقلاب دشمن میسازد؛ اصلاح نهاد میسازد. انقلاب از آغاز دوباره سخن میگوید؛ اصلاح میداند که جوامع انسانی هرگز از صفر آغاز نمیشوند. فوکویاما با دفاع از لیبرالیسم معتدل، در واقع از سیاست به مثابه هنر نگهداری، ترمیم و محدودیت دفاع میکند. این دفاع در عصر افراط، خشم و شتاب، ارزشمند است.
اهمیت دیگر فوکویاما آن است که لیبرالیسم را از کاریکاتورهای رایج جدا میکند. لیبرالیسم در کتاب او نه همان نئولیبرالیسم است، نه لیبرتارینیسم، نه بیاخلاقی فرهنگی، نه بیوطنی جهانگرایانه، نه حکومت نخبگان بیریشه. لیبرالیسم، در روایت او، نظمی است برای مهار قدرت، حفظ کرامت فرد، مدیریت تکثر، حمایت از قانون، امکان رشد اقتصادی، گفتوگوی عقلانی و زندگی مشترک. این بازتعریف، بهویژه برای جوامعی که لیبرالیسم را فقط از خلال تصویرهای ایدئولوژیک یا تجربههای ژئوپلیتیک شناختهاند، اهمیت دارد. فوکویاما یادآوری میکند که هسته لیبرالیسم نه سلطه غرب است و نه رهاسازی بیقید بازار؛ هسته آن محدود کردن قدرت و حفاظت از انسان در برابر اجبارهای بزرگ است.
اما در نهایت، شاید بتوان گفت فوکویاما بیش از آنکه نظریهای نو برای عصر پسالیبرال عرضه کند، کوششی نیرومند برای نجات لیبرالیسم از سوءتعبیرهای خود آن ارائه میدهد. او پزشک اورژانس است، نه معمار تمدنی تازه. میخواهد بیمار را از مرگ نجات دهد، تب را پایین بیاورد، خونریزی را متوقف کند و اندامهای حیاتی را حفظ نماید. این کار ضروری است. اما پس از نجات بیمار، پرسشهای عمیقتری باقی میمانند: این بیمار چگونه باید زندگی کند؟ چه معنایی باید به زندگی خود بدهد؟ چه نسبتی با طبیعت، فناوری، دین، عدالت جهانی و آینده داشته باشد؟ فوکویاما پاسخهای اولیهای دارد، اما شاید برای این پرسشهای تمدنی کافی نباشد. از این رو، کتاب او پایان بحث درباره لیبرالیسم نیست؛ نقطه عزیمتی است برای بازاندیشی عمیقتر در باب آزادی در جهانی که دیگر به بداهتهای قرن بیستم اعتماد ندارد.
نقد نهایی را میتوان چنین صورتبندی کرد: فوکویاما درست میگوید که رها کردن لیبرالیسم خطرناک است؛ اما شاید کمتر نشان میدهد که حفظ لیبرالیسم مستلزم دگرگونیهایی ژرفتر از بازگشت به اعتدال کلاسیک است. لیبرالیسم آینده باید از لیبرالیسم کلاسیک بیاموزد، اما نمیتواند صرفاً به آن بازگردد. باید از نقد نئولیبرالیسم عبور کند و نظریهای تازه درباره سرمایهداری ارائه دهد؛ باید از سیاست هویت بیاموزد و جهانشمولی خود را تاریخیتر سازد؛ باید از دین و سنت بیاموزد و زبان معنا را بازیابد؛ باید از بحران اقلیم بیاموزد و آزادی را با محدودیتهای زمین آشتی دهد؛ باید از فناوری بیاموزد و قدرت دیجیتال را در نظریه آزادی وارد کند؛ باید از جهان غیرغربی بیاموزد و از سایه امپراتوری و دوگانگی معیارها بیرون آید. چنین لیبرالیسمی هنوز لیبرالیسم خواهد بود، زیرا به کرامت فرد، قانون، آزادی و محدودیت قدرت وفادار میماند؛ اما دیگر نمیتواند به همان صورت قرن نوزدهمی یا حتی قرن بیستمی خود باقی بماند.
به همین دلیل، ارزش کتاب فوکویاما را باید در دو سطح دید. در سطح نخست، او از لیبرالیسم در برابر بدیلهای خطرناک دفاع میکند و نشان میدهد که بسیاری از نارضایتیها را میتوان با اصلاح و اعتدال پاسخ داد. در این سطح، استدلال او قوی، ضروری و قانعکننده است. اما در سطح دوم، یعنی سطح پرسشهای تمدنی و آیندهنگر، کتاب او کافی نیست. او بیشتر به نجات لیبرالیسم میاندیشد تا به بازآفرینی آن. در حالی که جهان امروز شاید فقط نیازمند نجات لیبرالیسم از افراطهای خود نباشد؛ نیازمند لیبرالیسمی است که بتواند با بحران معنا، نابرابری جهانی، فناوری فراگیر، فروپاشی زیستمحیطی و بازگشت امر تمدنی روبهرو شود. لیبرالیسمی که صرفاً معتدل باشد، ممکن است اخلاقاً شریف باشد؛ اما لیبرالیسمی که میخواهد آینده بسازد، باید علاوه بر اعتدال، تخیل، عدالت و عمق فرهنگی نیز داشته باشد.
با این همه، در زمانهای که بسیاری از بدیلها یا به خشونت میل دارند یا به رؤیاهای خطرناک، دفاع فوکویاما از لیبرالیسم همچنان اهمیتی جدی دارد. او یادآوری میکند که سیاست نباید میدان تحقق مطلق هیچ ایدهای باشد. نه بازار مطلق، نه ملت مطلق، نه هویت مطلق، نه دولت مطلق، نه آزادی مطلق و نه برابری مطلق. سیاست انسانی، سیاست حدهاست؛ و لیبرالیسم، در بهترین صورت خود، آموزهای درباره همین حدهاست. نقد ما بر فوکویاما نباید این حقیقت را پنهان کند. او شاید همه پاسخها را ندهد، اما پرسشی را زنده نگه میدارد که بدون آن، سیاست به خشونت بازمیگردد: چگونه میتوان آزاد بود، بیآنکه جهان مشترک را نابود کرد؟ چگونه میتوان به تفاوتها احترام گذاشت، بیآنکه انسانیت مشترک از میان برود؟ چگونه میتوان قدرت را به کار گرفت، بیآنکه در برابر آن تسلیم شد؟ چگونه میتوان از فرد دفاع کرد، بیآنکه جامعه را فراموش کرد؟ این پرسشها، هنوز پرسشهای اصلی جهان ما هستند.
نتیجهگیری
کتاب «لیبرالیسم و نارضایتیهای آن» را باید پاسخی به یکی از پرسشهای بنیادین سیاست معاصر دانست: آیا لیبرالیسم هنوز توان آن را دارد که در جهانی آکنده از نابرابری، خشم، بیاعتمادی، سیاست هویت، فناوریهای مهارناپذیر و بازگشت اقتدارگرایی، افق معتبری برای زندگی سیاسی باقی بماند؟ فوکویاما در برابر این پرسش نه به انکار بحران پناه میبرد و نه به اعلام پایان لیبرالیسم. او میکوشد راهی میانه و در عین حال جدی بگشاید: لیبرالیسم بیمار است، اما بیماری آن الزاماً مرگ آن نیست؛ لیبرالیسم دچار نارضایتیهای عمیق شده، اما بسیاری از این نارضایتیها از افراط در اصولی برخاستهاند که در اصل خود درست و ضروری بودهاند. بنابراین، راهحل نه ترک لیبرالیسم، بلکه بازگرداندن آن به تعادل، حد، قانون، مسئولیت و اعتدال است.
مسیر استدلال فوکویاما نشان میدهد که لیبرالیسم، برخلاف تصویرهای سادهشده، فقط دفاع از بازار آزاد یا آزادی فردی بیقید نیست. لیبرالیسم در معنای کلاسیک، پیش از هر چیز، پاسخی به مسئله قدرت و خشونت است. این سنت میخواهد قدرت سیاسی را محدود کند، حقوق فردی را در برابر دولت و اکثریت پاس بدارد، امکان زندگی مشترک در شرایط تکثر را فراهم آورد و انسانها را از اجبار حقیقتهای رسمی و تحمیلی برهاند. از این جهت، لیبرالیسم نه صرفاً یک ایدئولوژی حزبی، بلکه نوعی معماری سیاسی برای مهار خطرهای همیشگی زندگی جمعی است. انسانها با یکدیگر اختلاف دارند؛ درباره دین، حقیقت، سبک زندگی، عدالت، سنت، هویت و آینده توافق کامل ندارند. لیبرالیسم نمیخواهد این اختلافها را نابود کند، بلکه میخواهد آنها را از خشونت به قانون، از سرکوب به مدارا، و از حذف به گفتوگو منتقل کند.
با این حال، همین سنت در تاریخ معاصر از دو سو فرسوده شده است. از سوی راست اقتصادی، آزادی به بازار فروکاسته شد و لیبرالیسم اقتصادی در صورت نئولیبرالی خود، دولت را تضعیف کرد، نابرابری را افزایش داد، امنیت اجتماعی را کاهش داد و بخشهایی از جامعه را در برابر نیروهای جهانی بازار بیپناه گذاشت. بازار، که باید درون چارچوب قانون، اخلاق و خیر عمومی عمل میکرد، در بسیاری موارد به معیار نهایی عقلانیت اجتماعی تبدیل شد. انسان شهروند به انسان مصرفکننده، جامعه به میدان رقابت، و آزادی به توان انتخاب در بازار تقلیل یافت. نتیجه آن بود که بسیاری از شهروندان احساس کردند نظم لیبرال نه خانه مشترک آنان، بلکه سازوکاری برای حفظ قدرت نخبگان اقتصادی، مالی و تکنوکراتیک است.
از سوی دیگر، در قلمرو فرهنگ، خودآیینی فردی به افراطی دیگر کشیده شد. فردی که لیبرالیسم میخواست از سلطه دولت، سنت و جماعت محافظت کند، در فرهنگ متأخر گاه به سرچشمه مطلق معنا تبدیل شد. آزادی دیگر فقط حق انتخاب درون جهانی مشترک نبود، بلکه به مطالبه سازگار شدن جهان با خود درونی فرد تبدیل گردید. از دل این وضعیت، سیاست هویت سر برآورد؛ سیاستی که در صورت نخست خود، تلاشی مشروع برای دیدهشدن گروههای حذفشده و تحقق وعده ناتمام برابری بود، اما در صورت افراطی خود، فرد را در گروه، حقیقت را در تجربه زیسته، و شهروندی را در رقابت هویتهای زخمی حل کرد. بدین ترتیب، لیبرالیسمی که بر حقوق فردی و انسانیت مشترک بنا شده بود، از درون با مطالباتی روبهرو شد که گاه بنیانهای جهانشمول آن را به پرسش کشیدند.
بحران حقیقت و فناوری نیز این وضعیت را پیچیدهتر کرد. لیبرالیسم برای بقا به فضایی نیاز دارد که در آن گفتوگوی عقلانی، داوری بر پایه شواهد، اعتماد نسبی به نهادهای معرفتی و تمایز میان واقعیت و دروغ ممکن باشد. اما در جهان معاصر، هم نقدهای افراطی نسبت به عقلانیت و علم، و هم منطق پلتفرمهای دیجیتال، این جهان مشترک را فرسودهاند. وقتی هر حقیقتی به روایت، هر دانشی به قدرت، هر رسانهای به ابزار سلطه و هر اختلافی به جنگ قبیلهای تبدیل شود، سیاست لیبرال امکان تنفس خود را از دست میدهد. آزادی بیان، اگر در فضایی بدون اعتماد، بدون حریم خصوصی، بدون مسئولیت و زیر سلطه الگوریتمهای اقتصاد توجه قرار گیرد، دیگر لزوماً به گفتوگوی آزاد نمیانجامد؛ میتواند به آشوب اطلاعاتی، خشم دائمی، حذف اجتماعی و فروپاشی داوری عمومی منتهی شود.
در چنین جهانی، فوکویاما با این پرسش روبهرو میشود که آیا بدیلی برای لیبرالیسم وجود دارد. پاسخ او، در نهایت، منفی است؛ نه از آن جهت که لیبرالیسم کامل است، بلکه از آن جهت که بدیلهای ضدلیبرال غالباً خطرناکترند. راست پوپولیست، در واکنش به بیریشگی و بحران معنا، به ملت بسته، سنت تحمیلی و اقتدار سیاسی میل میکند. چپ رادیکال، در واکنش به نابرابری و تبعیض، گاه به تضعیف حقوق فردی، آزادی بیان و جهانشمولی انسانی نزدیک میشود. اقتدارگرایی، در واکنش به کندی و آشوب دموکراسی، وعده نظم و کارآمدی میدهد، اما سازوکار اصلاح خطا و مهار قدرت را از میان میبرد. دولت دینی یا تمدنی، در واکنش به خلأ معنا، ممکن است حقیقت یک گروه را بر همه تحمیل کند. در برابر این بدیلها، لیبرالیسم همچنان فضیلتی کمنظیر دارد: قدرت را مشکوک میداند، فرد را قربانی کل نمیکند، خطاپذیری انسان را میپذیرد و به جای وعده وحدت کامل، امکان همزیستی ناقص اما انسانی را فراهم میآورد.
اما دفاع از لیبرالیسم، اگر به دفاع از وضع موجود تقلیل یابد، محکوم به شکست است. این نکته مهمترین درس کتاب فوکویاما و نیز مهمترین نقطهای است که مقاله حاضر بر آن تأکید کرده است. لیبرالیسم برای بقا باید خود را اصلاح کند. باید از نئولیبرالیسم فاصله بگیرد و دوباره نسبت آزادی اقتصادی با عدالت اجتماعی، دولت توانمند و خیر عمومی را بازسازی کند. باید نشان دهد که آزادی فقط امتیاز کسانی نیست که ثروت، آموزش و امنیت کافی دارند، بلکه امکانی است که باید با نهادهای عادلانه برای همه قابل دسترس شود. باید دولت را نه دشمن مطلق آزادی، بلکه ابزار ضروری اجرای قانون، مهار انحصار، حمایت از آسیبپذیران و حفظ شرایط عمومی آزادی بداند. دولت لیبرال باید محدود باشد، اما ضعیف نباشد؛ پاسخگو باشد، اما ناتوان نباشد؛ قانونمند باشد، اما از مسئولیت اجتماعی کناره نگیرد.
لیبرالیسم همچنین باید با مسئله هویت ملی آشتی کند. جامعه سیاسی بدون احساس تعلق مشترک دوام نمیآورد. شهروندان باید بدانند که در خانهای مشترک زندگی میکنند، هرچند درون این خانه باورها، سبکها، خاطرهها و هویتهای متنوعی وجود داشته باشد. هویت ملی اگر قومی، نژادی، مذهبی و طردکننده شود، ضدلیبرال است؛ اما اگر مدنی، باز، خودانتقادگر و مبتنی بر شهروندی برابر باشد، میتواند پشتوانه لیبرالیسم باشد. لیبرالیسم بیوطن، ناتوان از تولید همبستگی است؛ وطنپرستی بیلیبرالی، مستعد حذف و خشونت است. هنر سیاست آینده در پیوند دادن این دو است: آزادیای که ریشه دارد و ملتی که حقوق فردی را قربانی وحدت نمیکند.
در سطحی عمیقتر، لیبرالیسم باید زبان معنا، فضیلت و مسئولیت را دوباره بیاموزد. حقوق فردی ضروریاند، اما کافی نیستند. شهروند لیبرال فقط دارنده حق نیست؛ موجودی مسئول، خطاپذیر، نیازمند تربیت، محتاج تعلق و درگیر حقیقت است. جامعهای که فقط از حق سخن بگوید و وظیفه، خویشتنداری، صداقت، مدارا، فداکاری و خیر عمومی را فراموش کند، بهتدریج از درون تهی میشود. لیبرالیسم نباید به دین سیاسی یا ایدئولوژی اخلاقی بسته تبدیل شود، اما نمیتواند نسبت به فضیلتهای نگهدارنده خود بیتفاوت بماند. آزادی نیازمند انسانهایی است که بتوانند از آزادی خود به گونهای استفاده کنند که امکان آزادی دیگران نیز محفوظ بماند. این امر نه فقط با قانون، بلکه با تربیت، فرهنگ، جامعه مدنی، خانواده، مدرسه، رسانه و نهادهای میانجی ممکن میشود.
نقد نهایی ما بر فوکویاما از همین نقطه آغاز میشود. او بهدرستی از اعتدال دفاع میکند، اما شاید بحران جهان معاصر عمیقتر از آن باشد که صرفاً با بازگشت به اعتدال کلاسیک پاسخ یابد. لیبرالیسم آینده باید بیش از آنچه فوکویاما میگوید، با سرمایهداری دیجیتال، بحران معنا، نابرابری جهانی، تجربه تاریخی جوامع غیرغربی، قدرت فناوری، بحران محیط زیست و بازگشت امر دینی و تمدنی درگیر شود. بازگشت به لیبرالیسم کلاسیک لازم است، اما کافی نیست. باید از آن عبور نکرد، بلکه آن را تعمیق کرد؛ باید هسته اخلاقی آن، یعنی دفاع از کرامت فرد و محدودیت قدرت، حفظ شود، اما این هسته در افقی تازه بازتفسیر گردد. لیبرالیسم آینده اگر بخواهد زنده بماند، باید تاریخیتر، اجتماعیتر، زیستمحیطیتر، فناورانهتر، معنابخشتر و جهانیتر از صورت کلاسیک خود باشد.
با وجود این، کتاب فوکویاما اهمیتی تعیینکننده دارد، زیرا در زمانهای که بسیاری از نیروهای سیاسی از شکست لیبرالیسم سخن میگویند، او یادآوری میکند که جایگزین کردن لیبرالیسم آسان نیست. بسیاری از بدیلها، به نام عدالت، آزادی را میکاهند؛ به نام ملت، شهروندان را درجهبندی میکنند؛ به نام حقیقت، تکثر را سرکوب میکنند؛ به نام مردم، نهادها را نابود میکنند؛ و به نام معنا، حق انتخاب فردی را محدود میسازند. لیبرالیسم، با همه ضعفهایش، همچنان یکی از معدود سنتهایی است که از انسان در برابر قدرتهای بزرگ دفاع میکند: قدرت دولت، قدرت اکثریت، قدرت بازار، قدرت سنت، قدرت گروه، قدرت رهبر، قدرت ایدئولوژی و حتی قدرت حقیقتهای مطلقنمای سیاسی.
بنابراین، نتیجه نهایی این مقاله آن است که کتاب «لیبرالیسم و نارضایتیهای آن» را باید نه مرثیهای بر پایان لیبرالیسم، بلکه دعوتی به بازاندیشی آن دانست. فوکویاما به ما میگوید که لیبرالیسم وقتی اصول خود را مطلق کند، دشمنان خود را از درون میسازد؛ اما وقتی حد، قانون، اعتدال و خودانتقادی را حفظ کند، هنوز میتواند یکی از انسانیترین پاسخها به مسئله سیاست باشد. لیبرالیسم نه وعده رستگاری نهایی میدهد، نه مدعی ساخت انسان کامل است، نه اختلاف را از میان میبرد و نه جامعهای بیتنش میسازد. فضیلت آن دقیقاً در فروتنی آن است: میپذیرد که انسانها متفاوتاند، قدرت خطرناک است، حقیقت خطاپذیر است، نهادها ناقصاند و آزادی بدون مراقبت دائمی از میان میرود. از همین رو، لیبرالیسم اگرچه شور انقلابی بدیلهای رادیکال را ندارد، اما شاید خرد تراژیکی دارد که جهان معاصر بیش از هر زمان به آن نیازمند است.
پرسش نهایی، پس از فوکویاما، این نیست که آیا باید به لیبرالیسم گذشته بازگشت یا از آن عبور کرد؛ پرسش این است که چگونه میتوان لیبرالیسمی ساخت که از گذشته خود بیاموزد، خطاهای خود را بپذیرد، از بدیلهای ضدلیبرال نهراسد اما در برابر آنها تسلیم نشود، و آزادی را در پیوند با عدالت، حقیقت، تعلق، معنا و مسئولیت بازتعریف کند. چنین لیبرالیسمی دیگر نمیتواند مغرورانه از پایان تاریخ سخن بگوید؛ باید فروتنانه از امکان ادامه تاریخ دفاع کند. ادامه تاریخی که در آن انسانها، با همه اختلافها و زخمها و رؤیاهایشان، هنوز بتوانند بدون خشونت، بدون تحمیل حقیقت نهایی، و بدون قربانی کردن فرد در پای کل، جهانی مشترک بسازند. این، شاید نه پایان تاریخ، بلکه آغاز دشوارتر و انسانیتر سیاست باشد.