انقلاب به‌مثابه فرایند بیناجتماعی؛ بازخوانی جورج لاوسن و نظریه‌های انقلاب

انقلاب یکی از دشوارترین، پرتنش‌ترین و در عین حال زایاترین مفاهیم اندیشه سیاسی و اجتماعی مدرن است؛ مفهومی که در آن امید و هراس، رهایی و خشونت، تأسیس و ویرانی، گسست و تداوم، اراده و ساختار، و امکان و فاجعه در هم تنیده می‌شوند. از انقلاب فرانسه تا انقلاب روسیه، از انقلاب‌های ضد استعماری تا انقلاب ایران، از انقلاب‌های اروپای شرقی تا خیزش‌های معاصر، همواره این پرسش در برابر نظریه اجتماعی قرار داشته است که انقلاب دقیقاً چیست و چگونه باید آن را فهمید: آیا انقلاب صرفاً سقوط یک رژیم سیاسی است؟ آیا دگرگونی بنیادین ساختارهای طبقاتی و اقتصادی است؟ آیا فوران اراده جمعی علیه نظم مسلط است؟ آیا محصول فروپاشی دولت، جنگ، فشارهای بین‌المللی و بحران مالی است؟ آیا رخدادی داخلی است که سپس پیامدهای جهانی می‌یابد، یا از همان آغاز درون شبکه‌ای از روابط فرامرزی، ایده‌های سیال، رقابت‌های ژئوپلیتیک، ضدانقلاب، استعمار، سرمایه‌داری و نظم جهانی ساخته می‌شود؟ مقاله حاضر با تمرکز بر کتاب کالبدشناسی‌های انقلاب اثر جورج لاوسن، می‌کوشد جایگاه او را در سنت بلند نظریه انقلاب بازسازی کند و نشان دهد که اهمیت او نه صرفاً در افزودن «عامل بین‌المللی» به نظریه انقلاب، بلکه در جابه‌جایی بنیادی سطح تحلیل انقلاب است. لاوسن انقلاب را نه پدیده‌ای داخلی با زمینه‌ها یا پیامدهای خارجی، بلکه فرایندی تاریخی، رابطه‌ای و بیناجتماعی می‌فهمد؛ فرایندی که در آن امر داخلی و امر خارجی از آغاز در یکدیگر تنیده‌اند. بر اساس این خوانش، دولت، جامعه، طبقه، ارتش، ایدئولوژی، زبان مشروعیت، تصور عقب‌ماندگی، الگوهای نوسازی، شیوه‌های اعتراض، امکان سرکوب و حتی تخیل رهایی، هیچ‌کدام در خلأ ملی شکل نمی‌گیرند، بلکه در دل تاریخ جهانی مدرنیته، جنگ، امپراتوری، استعمار، سرمایه‌داری، مهاجرت، رقابت قدرت‌ها، شبکه‌های فکری و موج‌های انقلابی ساخته می‌شوند. برای فهم این پروژه، مقاله نخست به سنت کلاسیک انقلاب بازمی‌گردد و نسبت لاوسن را با توکویل و برینتون توضیح می‌دهد. توکویل انقلاب را در پیوند پنهان آن با رژیم قدیم می‌فهمد و نشان می‌دهد که گسست انقلابی همواره حامل تداوم‌هایی از گذشته است. برینتون با استعاره کالبدشناسی می‌کوشد الگوهایی مشترک در انقلاب‌های بزرگ بیابد، اما در معرض خطر فروکاستن انقلاب‌ها به چرخه‌ای واحد و مرحله‌ای قرار می‌گیرد. سپس مقاله به بارینگتون مور و تدا اسکاچپول می‌پردازد و نشان می‌دهد که جامعه‌شناسی تاریخی انقلاب چگونه مسئله انقلاب را از سطح رخداد سیاسی به سطح مسیرهای طبقاتی مدرنیته، ساختارهای ارضی، دولت، جنگ، بحران مالی و فشارهای بین‌المللی منتقل کرد. در گام بعد، جک گلدستون به‌عنوان متفکری بررسی می‌شود که نظریه انقلاب را از ساختارهای کلان اما نسبتاً ایستا به سوی پویایی‌های جمعیتی، مالی، نخبگانی و موج‌های فروپاشی دولت حرکت داد. سپس فرد هالیدی به‌عنوان چهره‌ای تحلیل می‌شود که انقلاب را به قلب سیاست جهانی برد و نشان داد انقلاب‌ها نه فقط از نظم بین‌المللی اثر می‌گیرند، بلکه خود به نیروهایی سازنده و برهم‌زننده در سیاست جهانی تبدیل می‌شوند. در بخش مرکزی مقاله، پروژه لاوسن در قالب جامعه‌شناسی تاریخی جهانی انقلاب بازسازی می‌شود. لاوسن انقلاب را «موجودیتی در حرکت» می‌فهمد و از همین رو میان وضعیت‌های انقلابی، مسیرهای انقلابی و پیامدهای انقلابی تمایز می‌گذارد. این سه‌گانه به او امکان می‌دهد انقلاب‌های موفق، شکست‌خورده، مذاکره‌شده، نیمه‌تمام و معاصر را در چارچوبی واحد اما غیرتقلیل‌گرایانه تحلیل کند. مقاله در عین دفاع از اهمیت نظری لاوسن، محدودیت‌های پروژه او را نیز بررسی می‌کند: گستردگی مفهوم بیناجتماعی، خطر کم‌رنگ‌شدن اقتصاد سیاسی و طبقه، جایگاه سازمان و رهبری، نقش فرهنگ و عاطفه، و خلأ نسبی فلسفه هنجاری انقلاب. نتیجه نهایی مقاله آن است که کالبدشناسی‌های انقلاب نه پایان نظریه انقلاب، بلکه گشایش مرحله‌ای تازه در بازاندیشی انقلاب است؛ مرحله‌ای که در آن انقلاب باید در حرکت، در رابطه، در تاریخ و در جهان فهمیده شود.

انقلاب به‌مثابه فرایند بیناجتماعی؛ بازخوانی جورج لاوسن و نظریه‌های انقلاب
انقلاب به‌مثابه فرایند بیناجتماعی: جایگاه جورج لاوسن در گذار از نظریه‌های کلاسیک انقلاب به جامعه‌شناسی تاریخی جهانی

انقلاب به‌مثابه فرایند بیناجتماعی: جایگاه جورج لاوسن در گذار از نظریه‌های کلاسیک انقلاب به جامعه‌شناسی تاریخی جهانی

فهرست

مقدمه

انقلاب از آن مفاهیمی است که هیچ‌گاه در قلمرو سرد و بی‌طرف واژگان علمی آرام نگرفته است. هر بار که از انقلاب سخن می‌گوییم، حتی اگر زبانمان زبان جامعه‌شناسی، تاریخ‌نگاری یا روابط بین‌الملل باشد، سایه‌ای از داوری، امید، هراس، خاطره، خشونت و انتظار آینده بر سخن ما می‌افتد. انقلاب فقط نام یک دگرگونی سیاسی نیست؛ نام لحظه‌ای است که در آن نظم مستقر از بداهت می‌افتد، اقتدار دیگر طبیعی به نظر نمی‌رسد، فرمان‌برداری به پرسش کشیده می‌شود، مردم یا بخش‌هایی از مردم خود را نه تابعان منفعل قدرت، بلکه حاملان امکانی تازه برای تأسیس می‌بینند، و تاریخ از حالت استمرار روزمره خارج می‌شود. به همین سبب، انقلاب همواره مفهومی دوچهره بوده است. در یک چهره، انقلاب زبان رهایی است: زبان گشودن نظم‌های بسته، نفی تحقیر، برانداختن سلطه، طلب عدالت، بازیابی کرامت و اعلام اینکه آنچه هست، ضرورت مطلق ندارد. در چهره دیگر، انقلاب زبان خطر است: زبان گسست، آشوب، خشونت، جنگ داخلی، انتقام، تمرکز قدرت و امکان زایش سلطه‌ای تازه به نام رهایی.

این دوچهرگی در سراسر تاریخ مدرن همراه انقلاب بوده است. انقلاب فرانسه، در تخیل سیاسی جهان مدرن، هم لحظه اعلام حقوق بشر و شهروند است و هم یادآور ترور، جنگ و ناپلئون. انقلاب روسیه هم وعده برابری و رهایی طبقه فرودست است و هم خاطره حزب-دولت، جنگ داخلی، خشونت و تمرکز بی‌سابقه قدرت. انقلاب‌های ضد استعماری هم زبان استقلال، بازپس‌گیری کرامت و خروج از سلطه امپراتوری‌اند و هم در مواردی آغازگر دولت‌هایی شدند که در نام ملت یا رهایی، جامعه را تحت نظم‌های سخت و امنیتی قرار دادند. انقلاب ایران هم برای بخش بزرگی از نیروهای اجتماعی لحظه نفی سلطنت، وابستگی و تحقیر تاریخی بود و هم در ادامه با مسئله دولت‌سازی، جنگ، حذف رقیبان، بازسازی نظم و نسبت دشوار میان آرمان و قدرت مواجه شد. بنابراین انقلاب را نه می‌توان به شکلی رمانتیک ستود و نه به شیوه‌ای محافظه‌کارانه صرفاً محکوم کرد. نظریه انقلاب درست در همین منطقه دشوار شکل می‌گیرد: منطقه‌ای میان امید و فاجعه.

از این رو، نظریه انقلاب فقط پرسش از «علت» نیست. اگر پرسش فقط این بود که چرا رژیمی سقوط کرد، می‌شد انقلاب را در کنار کودتا، شورش، اصلاحات یا جنگ داخلی قرار داد و با مجموعه‌ای از متغیرها توضیح داد. اما انقلاب چیزی بیش از سقوط یک رژیم است. انقلاب لحظه‌ای است که در آن مسئله مشروعیت، حاکمیت، مردم، دولت، عدالت، آینده و تاریخ هم‌زمان باز می‌شود. در انقلاب، فقط این پرسش مطرح نیست که چه کسی حکومت می‌کند؛ پرسش عمیق‌تر این است که چه کسی حق حکومت دارد، نظم سیاسی بر چه مبنایی باید استوار باشد، جامعه چگونه باید بازساخته شود، گذشته چه نسبتی با آینده دارد، و آیا مردمی که تا دیروز موضوع فرمان بودند، می‌توانند به فاعلان تأسیس تبدیل شوند. انقلاب از همین جهت مفهومی فلسفی، تاریخی، جامعه‌شناختی و سیاسی است. هیچ رشته‌ای به‌تنهایی نمی‌تواند آن را به‌طور کامل در اختیار بگیرد.

همین پیچیدگی سبب شده است که نظریه‌های انقلاب در طول دو قرن گذشته مسیرهای متفاوتی را طی کنند. برخی انقلاب را از زاویه ایده‌ها و آرمان‌ها فهمیده‌اند؛ برخی از زاویه بحران دولت؛ برخی از زاویه طبقات اجتماعی؛ برخی از زاویه دهقانان، زمین و مالکیت؛ برخی از زاویه جنگ و فشارهای بین‌المللی؛ برخی از زاویه جمعیت، قیمت‌ها، مالیه دولت و رقابت نخبگان؛ برخی از زاویه ایدئولوژی، فرهنگ سیاسی، شبکه‌های بسیج و کنش جمعی؛ و برخی از زاویه سیاست جهانی، صدور انقلاب و ضدانقلاب. هرکدام از این رویکردها چیزی را روشن کرده‌اند و چیزی را در سایه نهاده‌اند. نظریه انقلاب، به همین دلیل، نه یک سنت واحد، بلکه میدان گفت‌وگویی پرتنش میان تاریخ‌نگاران، جامعه‌شناسان، فیلسوفان سیاسی، نظریه‌پردازان دولت، پژوهشگران روابط بین‌الملل و تحلیلگران جنبش‌های اجتماعی بوده است.

در این میدان، جورج لاوسن جایگاهی مهم و متمایز دارد. اهمیت کالبدشناسی‌های انقلاب در آن نیست که صرفاً کتابی تازه درباره چند انقلاب تاریخی است. اهمیت آن در تلاش برای بازسازی خودِ صورت مسئله انقلاب است. لاوسن در برابر دو خطای متقابل می‌ایستد. خطای نخست، محدودکردن انقلاب به چند نمونه کلاسیک و بزرگ است؛ گویی انقلاب فقط زمانی انقلاب است که به سبک فرانسه، روسیه، چین یا کوبا رخ دهد، یعنی با سقوط آشکار رژیم، بسیج توده‌ای، خشونت گسترده، ایدئولوژی رادیکال و تأسیس دولت جدید همراه باشد. این رویکرد، انقلاب‌های مذاکره‌شده، انقلاب‌های نیمه‌تمام، انقلاب‌های شکست‌خورده، وضعیت‌های انقلابی بی‌پیامد، انقلاب‌های رنگی، خیزش‌های معاصر و شکل‌های جدید دگرگونی رادیکال را یا نادیده می‌گیرد یا به حاشیه می‌راند. خطای دوم، گسترش بی‌حد مفهوم انقلاب است؛ چنان‌که هر تغییر فناورانه، فرهنگی، مدیریتی، مصرفی یا رسانه‌ای «انقلاب» نامیده می‌شود. در این حالت، انقلاب از مفهومی تحلیلی به استعاره‌ای تبلیغاتی بدل می‌شود و قدرت توضیحی خود را از دست می‌دهد. لاوسن می‌کوشد میان این دو افراط راهی بگشاید: انقلاب را نه چنان محدود کند که فقط چند نمونه کلاسیک باقی بماند، و نه چنان گسترده که مفهوم از معنا تهی شود (Lawson, 2019).

عنوان کتاب لاوسن، کالبدشناسی‌های انقلاب، از همان ابتدا این برنامه نظری را آشکار می‌کند. او آگاهانه با سنت کرین برینتون وارد گفت‌وگو می‌شود؛ سنتی که در کتاب کالبدشناسی انقلاب کوشیده بود الگوهایی مشترک در انقلاب‌های بزرگ مدرن بیابد (Brinton, 1965). اما جمع بستن «کالبدشناسی» در عنوان لاوسن اتفاقی نیست. او نمی‌خواهد یک کالبد واحد برای انقلاب ترسیم کند. از نظر او، انقلاب‌ها کالبد دارند، اما کالبدشان واحد نیست؛ منطق دارند، اما منطقشان خطی و یکسان نیست؛ قابل مقایسه‌اند، اما قابل فروکاستن به یک چرخه عمومی نیستند. همین تفاوت ظاهراً کوچک میان «کالبدشناسی» و «کالبدشناسی‌ها» در واقع تفاوت میان دو نوع نظریه انقلاب است: نظریه‌ای که در پی یک مسیر عمومی و مرحله‌ای است، و نظریه‌ای که به دنبال فهم مسیرهای متکثر، پیکربندی‌های علّی گوناگون و رابطه میان یکتایی تاریخی و امکان مقایسه نظری است.

پروژه لاوسن را باید در افق جامعه‌شناسی تاریخی جهانی فهمید. این تعبیر، نزد او، صرفاً ترکیب سه واژه جذاب نیست. هر جزء آن حامل دعوی نظری مشخصی است. «جهانی» بودن به این معناست که انقلاب‌ها را نمی‌توان درون مرزهای دولت-ملت حبس کرد. «تاریخی» بودن یعنی انقلاب‌ها نه تابع قوانین عام و مکانیکی، بلکه فرایندهایی زمان‌مند، زمینه‌مند و مسیرمندند. «جامعه‌شناختی» بودن یعنی انقلاب‌ها در روابط اجتماعی، ساختارهای قدرت، دولت، طبقات، ایده‌ها، سازمان‌ها و کنش‌های جمعی ریشه دارند. لاوسن می‌کوشد این سه سطح را با هم نگاه دارد. اگر فقط بر جهانی‌بودن تأکید شود، خطر تقلیل انقلاب به بازی قدرت‌های خارجی یا ساختارهای بین‌المللی پدید می‌آید. اگر فقط بر تاریخی‌بودن تأکید شود، هر انقلاب چنان یگانه و تکرارناپذیر می‌شود که نظریه‌پردازی ناممکن می‌گردد. اگر فقط بر جامعه‌شناختی‌بودن تأکید شود، ممکن است دوباره در محدوده جامعه ملی محبوس شویم. نوآوری لاوسن در تلاش برای حفظ هم‌زمان این سه سطح است.

نقطه مرکزی این پروژه، مفهوم «بیناجتماعی» است. لاوسن معتقد است که بسیاری از نظریه‌های انقلاب، حتی هنگامی که به عامل بین‌المللی توجه کرده‌اند، همچنان انقلاب را از درون یک جامعه ملی آغاز کرده‌اند. در این رویکردها، ابتدا یک «داخل» فرض می‌شود: دولت، جامعه، طبقات، ارتش، نخبگان، مخالفان و فرهنگ سیاسی. سپس گفته می‌شود این داخل تحت تأثیر فشارهای بیرونی مانند جنگ، استعمار، بحران اقتصادی جهانی، مداخله خارجی یا رقابت بین‌المللی دچار انقلاب می‌شود. چنین رویکردی بی‌تردید از تحلیل‌های کاملاً داخلی‌محور پیشرفته‌تر است، اما هنوز مرز میان داخل و خارج را طبیعی می‌گیرد. لاوسن این مرز را مسئله‌دار می‌کند. از نظر او، آنچه «داخلی» نامیده می‌شود، از همان آغاز درون روابط بیرونی ساخته شده است. دولت مدرن، ارتش، بوروکراسی، مالیات، مرز، حاکمیت، ملت، طبقه، ایدئولوژی، الگوی توسعه، تصور عقب‌ماندگی و حتی زبان اعتراض، همه در تاریخ روابط فرامرزی، جنگ، امپراتوری، سرمایه‌داری، استعمار، مهاجرت، رقابت قدرت‌ها و گردش ایده‌ها شکل گرفته‌اند. بنابراین انقلاب را نمی‌توان رخدادی داخلی دانست که بعداً بین‌المللی می‌شود؛ انقلاب مدرن از همان آغاز بیناجتماعی است.

این دعوی پیامدهای مهمی برای نظریه انقلاب دارد. نخست آنکه انقلاب دیگر فقط به‌عنوان واکنش جامعه علیه دولت فهمیده نمی‌شود، بلکه به‌عنوان لحظه‌ای از بازآرایی روابطی دیده می‌شود که خودِ دولت و جامعه را ساخته‌اند. دوم آنکه امر بین‌المللی دیگر فقط زمینه یا فشار نیست، بلکه بخشی از تکوین خود فرایند انقلاب است. سوم آنکه انقلاب‌ها نه فقط در تاریخ ملی، بلکه در تاریخ جهانی مدرنیته جای می‌گیرند. انقلاب فرانسه بدون جهان اقیانوس اطلس، جنگ‌های اروپایی، بحران مالی ناشی از رقابت قدرت‌ها و نمونه انقلاب آمریکا قابل فهم نیست. انقلاب روسیه بدون جنگ جهانی اول، مارکسیسم بین‌المللی، بحران امپراتوری و عقب‌ماندگی نسبی در برابر غرب فهمیده نمی‌شود. انقلاب کوبا بدون ایالات متحده، آمریکای لاتین، جنگ سرد و جهان سوم قابل تحلیل نیست. انقلاب ایران بدون نفت، جنگ سرد، رابطه با آمریکا، مدرنیزاسیون آمرانه، گفتمان ضد امپریالیستی، شبکه‌های فکری و تبعیدی، و زمینه جهانی انقلاب‌های قرن بیستم فهمی ناقص خواهد داشت. در همه این نمونه‌ها، «جهان بیرون» فقط پس از انقلاب وارد صحنه نمی‌شود؛ از ابتدا در امکان انقلاب حضور دارد.

با این حال، لاوسن انقلاب را به عامل خارجی تقلیل نمی‌دهد. این نکته برای فهم دقیق او حیاتی است. تأکید بر بیناجتماعی بودن انقلاب به معنای آن نیست که انقلاب‌ها را قدرت‌های خارجی می‌سازند، یا جنبش‌های انقلابی صرفاً ابزار رقابت‌های ژئوپلیتیک‌اند. چنین خوانشی، پروژه لاوسن را سطحی و حتی وارونه می‌کند. مقصود او این است که هیچ جامعه‌ای، هیچ دولتی و هیچ جنبش انقلابی‌ای در خلأ ملی ناب وجود ندارد. امر داخلی و امر خارجی در هم ساخته می‌شوند. نیروهای داخلی واقعی‌اند؛ طبقات، رنج‌ها، سازمان‌ها، باورها، ایدئولوژی‌ها، رهبران و مردم واقعی‌اند؛ اما واقعیت آنان از آغاز در جهانی شکل گرفته که بیرون از مرزهای آنان امتداد دارد. بنابراین رویکرد بیناجتماعی نه انکار عاملیت داخلی است و نه بازگشت به نظریه توطئه؛ بلکه تلاشی است برای عبور از دوگانه‌ای که خود محصول روش‌شناسی محدود دولت-ملت است.

مقاله حاضر با تکیه بر همین محور، جایگاه لاوسن را در سنت نظریه انقلاب بازسازی می‌کند. در این بازسازی، لاوسن نه به‌عنوان نظریه‌پردازی منزوی، بلکه به‌عنوان وارث و منتقد چند سنت خوانده می‌شود. از توکویل، او حساسیت به تداوم در دل گسست را به ارث می‌برد؛ اینکه انقلاب‌ها گذشته را نابود نمی‌کنند، بلکه آن را در قالبی تازه بازآرایی می‌کنند (de Tocqueville, 1856/1955). از برینتون، مسئله کالبدشناسی و امکان مقایسه انقلاب‌ها را می‌گیرد، اما از وحدت‌گرایی و مرحله‌گرایی او فاصله می‌گیرد (Brinton, 1965). از مور، توجه به مسیرهای تاریخی مدرنیته، طبقات ارضی، دهقانان و نقش خشونت در گذارهای سیاسی را اخذ می‌کند، هرچند می‌کوشد افق مور را از مقایسه ملی به رابطه‌مندی جهانی گسترش دهد (Moore, 1966). از اسکاچپول، اهمیت دولت، جنگ، فشارهای بین‌المللی و بحران رژیم‌های قدیم را می‌پذیرد، اما می‌خواهد امر بین‌المللی را نه فقط به‌عنوان فشار بیرونی، بلکه به‌عنوان سازنده امر داخلی بفهمد (Skocpol, 1979). از گلدستون، حساسیت به پویایی‌های جمعیتی، مالی، نخبگانی و موج‌های فروپاشی دولت را می‌گیرد، اما این پویایی‌ها را در افق فرایندهای بیناجتماعی قرار می‌دهد (Goldstone, 1991). از هالیدی، پیوند انقلاب و سیاست جهانی را می‌آموزد، اما می‌کوشد از زبان «انقلاب و جهان» به زبان «انقلاب در مقام فرایند جهانی و بیناجتماعی» عبور کند (Halliday, 1999).

روش این مقاله، تفسیری، نظری و انتقادی است. هدف آن ارائه تاریخ تفصیلی یک انقلاب خاص نیست، هرچند در طول بحث به انقلاب‌های تاریخی اشاره خواهد شد. هدف اصلی، بازسازی یک سنت فکری و نشان دادن جایگاه لاوسن در آن است. بنابراین آثار توکویل، برینتون، مور، اسکاچپول، گلدستون و هالیدی نه به‌عنوان موضوعاتی مستقل و جداگانه، بلکه همچون حلقه‌هایی در زنجیره تکوین پرسش لاوسن خوانده می‌شوند. هرکدام از این متفکران سطحی از مسئله انقلاب را روشن کرده‌اند: تداوم رژیم قدیم، کالبدشناسی مراحل انقلاب، مسیرهای طبقاتی مدرنیته، دولت و جنگ، پویایی‌های فروپاشی، و سیاست جهانی. لاوسن در نقطه تلاقی این سطوح می‌ایستد و می‌کوشد آن‌ها را در چارچوبی تازه بازآرایی کند.

نکته مهم آن است که این بازسازی نباید به ستایش بی‌چون‌وچرای لاوسن بینجامد. کالبدشناسی‌های انقلاب اثری مهم و نیرومند است، اما مانند هر پروژه نظری گسترده، محدودیت‌های خود را نیز دارد. مفهوم بیناجتماعی اگر دقیق صورت‌بندی نشود، می‌تواند بیش از حد گسترده شود و قدرت تمایزگذاری خود را از دست بدهد. تأکید بر رابطه‌مندی جهانی اگر با اقتصاد سیاسی تاریخی پیوند نخورد، ممکن است ماده اجتماعی انقلاب، یعنی طبقه، مالکیت، تولید، رنج، نابرابری، زمین، کار و مالیات را کم‌رنگ کند. توجه به فرایند اگر به تحلیل سازمان، رهبری و نهادهای بسیج متصل نشود، ممکن است چگونگی تبدیل بحران به انقلاب را مبهم بگذارد. همچنین، نظریه لاوسن با آنکه به دوگانگی رهایی و خشونت آگاه است، هنوز به فلسفه هنجاری انقلاب، یعنی مسئله حق مقاومت، مشروعیت خشونت، حدود اخلاقی انقلاب و نسبت تأسیس و اجبار، به‌طور کامل نمی‌پردازد. از این رو، نقد لاوسن باید نقدی قدرشناس و سخت‌گیر باشد: قدرشناس، زیرا او افقی تازه برای فهم انقلاب می‌گشاید؛ سخت‌گیر، زیرا همین افق تازه نیازمند دقت بیشتر، مرزبندی مفهومی و پیوند با مسائل مغفول است.

سنت کلاسیک انقلاب: توکویل، برینتون و مسئله کالبدشناسی

برای فهم پروژه لاوسن، باید به سنتی بازگشت که انقلاب هنوز در آن نه به صورت یک متغیر جامعه‌شناختی، بلکه به‌مثابه مسئله‌ای در باب تاریخ، نظم، آزادی، خطر و تداوم اندیشیده می‌شد. سنت کلاسیک نظریه انقلاب را نمی‌توان صرفاً مقدمه‌ای خام برای نظریه‌های متأخر دانست. این سنت، هرچند فاقد زبان فنی جامعه‌شناسی تاریخی معاصر بود، پرسش‌هایی را طرح کرد که همچنان در قلب نظریه انقلاب باقی مانده‌اند. انقلاب آیا آغاز مطلق است یا ادامه‌ای دگرگون‌شده از گذشته؟ آیا گسست است یا تداوم؟ آیا نظم کهن را نابود می‌کند یا آن را در قالبی تازه بازتولید می‌کند؟ آیا انقلاب بیماری بدن سیاسی است یا نشانه آشکارشدن بیماری پنهان نظمی که خود را سالم می‌نمایاند؟ آیا انقلاب قانون‌مندی دارد یا هر انقلاب رخدادی یگانه و تکرارناپذیر است؟

الکسی دو توکویل یکی از نخستین متفکرانی است که به‌نحوی عمیق این پرسش‌ها را صورت‌بندی کرد. اهمیت توکویل در فهم انقلاب فرانسه، نه در ارائه نظریه‌ای علّی به معنای جامعه‌شناختی امروز، بلکه در نشان دادن پیوند پنهان میان انقلاب و رژیم قدیم است. او انقلاب فرانسه را نه انفجاری ناگهانی در برابر نظمی کاملاً بیگانه، بلکه برآمده از دل همان رژیمی می‌دانست که انقلاب مدعی نابودی آن بود. در نگاه توکویل، انقلاب بسیاری از چیزهایی را که به ظاهر برانداخت، در سطحی دیگر ادامه داد. دولت متمرکز، دستگاه اداری، میل به یکسان‌سازی، تضعیف نهادهای میانجی و تمرکز قدرت، همگی پیش از انقلاب در رژیم قدیم رشد کرده بودند. انقلاب این روندها را از مشروعیت سلطنتی جدا کرد و در زبان ملت، قانون و شهروندی بازنشاند (de Tocqueville, 1856/1955).

این بینش توکویلی، یکی از عمیق‌ترین پادزهرها در برابر رمانتیسم انقلابی است. انقلاب‌ها معمولاً خود را لحظه آغاز معرفی می‌کنند. آن‌ها تقویم تازه می‌سازند، نمادهای گذشته را ویران می‌کنند، نام خیابان‌ها و نهادها را تغییر می‌دهند، قانون اساسی جدید می‌نویسند، قهرمانان تازه می‌آفرینند و می‌کوشند زمان را از نو آغاز کنند. اما هیچ انقلابی بر صفحه‌ای سفید نمی‌نویسد. هر انقلاب با میراثی تاریخی کار می‌کند که خود انتخاب نکرده است. دولت انقلابی حتی وقتی خود را نفی دولت پیشین می‌داند، بوروکراسی، ارتش، مرز، مالیات، زبان قانون، عادت‌های فرمان‌برداری، ساختارهای اجتماعی و حافظه سیاسی را به ارث می‌برد. جامعه انقلابی نیز گذشته خود را با فرمان سیاسی کنار نمی‌گذارد. مناسبات طبقاتی، دین، زبان، خانواده، محله، فرهنگ سیاسی، ترس‌ها، امیدها و عادت‌های اجتماعی، همگی در نظم جدید حضور می‌یابند. انقلاب می‌تواند این عناصر را بازآرایی کند، اما نمی‌تواند به‌سادگی آن‌ها را محو کند.

از همین جهت، توکویل برای فهم لاوسن اهمیت بنیادی دارد. لاوسن نیز انقلاب را لحظه آغاز مطلق نمی‌داند. انقلاب برای او فرایندی است که در آن گذشته و آینده، گسست و تداوم، نفی و بازتولید، هم‌زمان حضور دارند. هر انقلاب، حتی وقتی رادیکال‌ترین زبان‌ها را به کار می‌برد، در دل تاریخ پیشین خود زندگی می‌کند. اما لاوسن این بینش توکویلی را جهانی‌تر می‌کند. اگر توکویل نشان داد که انقلاب فرانسه رژیم قدیم را در درون خود حمل می‌کرد، لاوسن نشان می‌دهد که انقلاب‌های مدرن نه فقط رژیم قدیم داخلی، بلکه نظم جهانی پیشین را نیز با خود حمل می‌کنند. دولت انقلابی ممکن است با امپراتوری، سرمایه‌داری جهانی، قدرت‌های بزرگ یا نظم بین‌المللی دشمنی کند، اما همچنان در همان جهانی عمل می‌کند که می‌خواهد از آن بگسلد. حتی گسست نیز شکلی از رابطه است. انقلاب ضد امپریالیستی بدون امپراتوری معنا ندارد؛ انقلاب سوسیالیستی بدون سرمایه‌داری جهانی و بین‌الملل‌گرایی مارکسیستی فهمیده نمی‌شود؛ انقلاب دینی معاصر بدون دولت مدرن، استعمار، سکولاریزاسیون، رسانه و سیاست جهانی قابل تحلیل نیست. بدین ترتیب، لاوسن توکویل را از سطح رژیم قدیم به سطح نظم جهانی مدرنیته گسترش می‌دهد.

اما سنت کلاسیک انقلاب فقط با توکویل تعریف نمی‌شود. کرین برینتون نقطه‌ای دیگر در این سنت است: نقطه‌ای که انقلاب به موضوع مقایسه و الگوپردازی بدل می‌شود. کالبدشناسی انقلاب برینتون، در زمان خود، تلاشی مهم برای بیرون‌آوردن انقلاب از روایت‌های منفرد تاریخی و تبدیل آن به موضوعی قابل مقایسه بود. برینتون انقلاب‌های انگلستان، آمریکا، فرانسه و روسیه را در کنار هم قرار داد و کوشید نوعی توالی مشترک در آن‌ها بیابد: بحران رژیم قدیم، کاهش وفاداری نخبگان، نارضایتی روشنفکران، قدرت‌گیری میانه‌روها، رادیکال‌شدن انقلاب، دوره تندروی، و سرانجام نوعی بازگشت نظم یا ترمیدور (Brinton, 1965). استعاره مسلط او استعاره بیماری و تب بود. جامعه پیش از انقلاب همچون بدنی است که نشانه‌هایی از بیماری دارد؛ انقلاب تب این بدن است؛ رادیکالیسم اوج بحران است؛ و ترمیدور یا نظم پس از انقلاب مرحله فرونشستن تب.

این استعاره، امروز از چند جهت مسئله‌دار به نظر می‌رسد. نخست آنکه انقلاب را به بیماری تشبیه می‌کند و به‌طور ضمنی نظم پیشاانقلابی را وضعیت سلامت می‌گیرد. اما بسیاری از انقلاب‌ها دقیقاً علیه نظمی رخ داده‌اند که برای گروه‌های فرودست، سرکوب‌شده یا تحقیرشده نه سلامت، بلکه استمرار درد بوده است. اگر بدنی سیاسی آرام است، این آرامش الزاماً سلامت نیست؛ ممکن است محصول ترس، سرکوب، حذف، عادت به فرمان‌برداری یا ناتوانی در بیان درد باشد. انقلاب در چنین وضعی نه صرفاً تب بیماری، بلکه گاه آشکارشدن بیماری پنهان نظم است. دوم آنکه الگوی برینتون بیش از حد مرحله‌ای است. انقلاب‌ها در تاریخ واقعی، همیشه از مسیر منظم میانه‌روها، رادیکال‌ها و ترمیدور عبور نمی‌کنند. برخی از آغاز رادیکال‌اند، برخی در مسیر مذاکره می‌شوند، برخی به جنگ داخلی می‌روند، برخی پیش از پیروزی شکست می‌خورند، برخی پس از پیروزی نظم ترکیبی می‌سازند، و برخی نه ترمیدور روشن دارند و نه دولت انقلابی کلاسیک. سوم آنکه برینتون به اندازه کافی به ساختارهای طبقاتی، دولت، اقتصاد سیاسی، جنگ و روابط بین‌الملل توجه ندارد. انقلاب در او بیشتر چرخه‌ای سیاسی و روانی است تا پیکربندی‌ای تاریخی، اجتماعی و جهانی.

با این حال، نقد برینتون نباید ما را از اهمیت کار او غافل کند. برینتون مسئله‌ای را طرح کرد که هنوز بنیادین است: آیا انقلاب‌ها الگو دارند؟ اگر هیچ الگویی نداشته باشند، نظریه انقلاب ناممکن می‌شود و ما فقط با مجموعه‌ای از روایت‌های تاریخی منفرد روبه‌رو خواهیم بود. اگر فقط یک الگو داشته باشند، تاریخ واقعی انقلاب‌ها قربانی ساده‌سازی می‌شود. مسئله نظریه انقلاب، دقیقاً یافتن راهی میان این دو افراط است. برینتون راه را با الگوپردازی گشود، اما الگوی او بیش از حد واحد، مرحله‌ای و استعاری بود. لاوسن از همین نقطه وارد گفت‌وگو با برینتون می‌شود. او می‌پذیرد که انقلاب‌ها را باید مقایسه کرد و نمی‌توان هر انقلاب را جزیره‌ای یگانه و غیرقابل فهم دانست. اما در عین حال معتقد است که انقلاب‌ها یک کالبد واحد ندارند. بنابراین عنوان کالبدشناسی‌های انقلاب پاسخی نظری به برینتون است: انقلاب‌ها کالبد دارند، اما کالبدهایشان متعدد است؛ مسیر دارند، اما مسیرشان یکسان نیست؛ الگو دارند، اما الگوهایشان درون زمینه‌های تاریخی و بیناجتماعی ساخته می‌شود (Lawson, 2019).

نسبت لاوسن با برینتون از این جهت بسیار ظریف است. او استعاره کالبدشناسی را کنار نمی‌گذارد، بلکه آن را تغییر می‌دهد. کالبدشناسی برینتون به‌نوعی کالبدشناسی ثابت است؛ گویی بدن انقلاب پس از وقوع روی میز تشریح قرار گرفته و اندام‌های مشترک آن شناسایی می‌شود. اما کالبدشناسی لاوسن فرایندی است. انقلاب برای او بدنی مرده و ثابت نیست، بلکه موجودیتی در حرکت است. انقلاب در مسیر خود تغییر می‌کند؛ در مواجهه با دولت، ضدانقلاب، جنگ، مداخله خارجی، شکاف نخبگان، بحران اقتصادی، روایت‌های ایدئولوژیک و امکان‌های ناگهانی، شکل تازه‌ای می‌یابد. بنابراین کالبد انقلاب را نمی‌توان جدا از حرکت آن فهمید. بدن انقلاب همان مسیر انقلاب است؛ اندام‌های آن همان روابطی‌اند که در زمان ساخته می‌شوند؛ و هویت آن نه از جوهری ثابت، بلکه از پیکربندی تاریخی نیروها برمی‌خیزد.

از نظر فلسفی، گذار از برینتون به لاوسن گذار از جست‌وجوی «ماهیت واحد انقلاب» به فهم «هستی تاریخی و رابطه‌ای انقلاب» است. برینتون همچنان می‌خواهد در پس آشوب انقلاب، نظمی عمومی بیابد؛ نظمی شبیه چرخه بیماری و بهبود. لاوسن نیز در پی نظم است، اما نظمی غیرخطی، تاریخی و چندمسیره. او نمی‌خواهد انقلاب را به تصادف محض فروبکاهد، اما نمی‌خواهد آن را به قانون عام نیز تبدیل کند. انقلاب‌ها از ترکیب نیروهایی پدید می‌آیند که پیشاپیش در تاریخ وجود دارند، اما در لحظاتی خاص به‌گونه‌ای تازه به هم متصل می‌شوند. بحران مالی دولت، شکست نظامی، ایده عدالت، الگوی انقلاب موفق در کشوری دیگر، نارضایتی دهقانان یا طبقات شهری، شکاف نخبگان، فرسایش مشروعیت، سرکوب اعتراض، مداخله خارجی و سازمان‌یابی مخالفان ممکن است در جوامع مختلف وجود داشته باشند؛ اما تنها در برخی لحظات، این عناصر چنان به هم گره می‌خورند که وضعیت انقلابی پدید می‌آید. بنابراین مسئله فقط وجود عوامل نیست، بلکه پیکربندی، زمان‌بندی و رابطه میان آن‌هاست.

این نکته، لاوسن را از سنت کلاسیک جدا و در عین حال به آن متصل می‌کند. او از توکویل می‌آموزد که انقلاب‌ها گذشته را در خود حمل می‌کنند. از برینتون می‌آموزد که انقلاب‌ها را باید مقایسه کرد و نمی‌توان به روایت منفرد بسنده کرد. اما هر دو را در سطحی تازه بازسازی می‌کند. تداوم توکویلی، نزد لاوسن، فقط تداوم رژیم قدیم نیست؛ تداوم نظم جهانی، روابط امپراتوری، دولت مدرن، سرمایه‌داری، جنگ و ایده‌های فرامرزی نیز هست. کالبدشناسی برینتونی، نزد لاوسن، فقط الگوی مرحله‌ای نیست؛ مجموعه‌ای از کالبدهای متکثر و فرایندی است. از این رو، سنت کلاسیک برای فهم لاوسن نه صرفاً پیشینه تاریخی، بلکه میدان گفت‌وگویی زنده است. لاوسن بدون توکویل نمی‌توانست به این اندازه به تداوم در دل گسست حساس باشد؛ بدون برینتون نمی‌توانست عنوان و مسئله کالبدشناسی را چنین معنادار بازسازی کند؛ اما بدون عبور از هر دو نیز نمی‌توانست جامعه‌شناسی تاریخی جهانی انقلاب را صورت‌بندی کند.

انقلاب در این مرحله از بحث، دیگر نه آغاز مطلق است و نه بیماری بدن سیاسی. انقلاب لحظه‌ای است که در آن گذشته به بحرانی تازه وارد می‌شود، نظم قدیم امکان بازتولید عادی خود را از دست می‌دهد، نیروهای اجتماعی و سیاسی به زبان‌های بدیل مشروعیت دست می‌یابند، و آینده‌ای دیگر، هرچند مبهم و پرخطر، قابل تصور می‌شود. اما این آینده هرگز در خلأ ساخته نمی‌شود. انقلاب همواره با ماده تاریخی گذشته، با ابزارهای دولت موجود، با زبان‌های به ارث رسیده، با فشارهای جهانی، با دشمنان داخلی و خارجی، و با تصادف‌های مسیر خود کار می‌کند. همین فهم است که راه را به سوی جامعه‌شناسی تاریخی انقلاب می‌گشاید؛ جایی که بارینگتون مور و سپس تدا اسکاچپول، انقلاب را از سطح تأمل کلاسیک درباره نظم و گسست به سطح تحلیل ساختارهای طبقاتی، دولت، جنگ و مسیرهای مدرنیته منتقل کردند.

بارینگتون مور و انقلاب در مسیرهای تاریخی مدرنیته

اگر توکویل انقلاب را در نسبت پنهان آن با رژیم قدیم فهمید و برینتون کوشید از دل انقلاب‌های بزرگ مدرن نوعی کالبدشناسی عمومی استخراج کند، بارینگتون مور انقلاب را در افقی گسترده‌تر قرار داد: افق گذار تاریخی از جوامع کشاورزی به جهان مدرن. در اینجا انقلاب دیگر فقط مسئله فروپاشی یک رژیم، طغیان جمعی یا توالی مراحل بحران سیاسی نیست، بلکه بخشی از پرسشی بنیادی‌تر است: جوامع چگونه به مدرنیته وارد می‌شوند، چرا برخی مسیرها به دموکراسی پارلمانی می‌انجامند، برخی به فاشیسم، برخی به کمونیسم، و چرا در برخی موارد، نه انقلاب بورژوایی از پایین رخ می‌دهد، نه انقلاب از بالا به صنعتی‌شدن اقتدارگرایانه ختم می‌شود، و نه دهقانان به نیرویی انقلابی برای تخریب نظم کهن بدل می‌شوند؟ مور با چنین پرسشی، انقلاب را از سطح رخداد سیاسی به سطح تاریخ اجتماعی بلندمدت منتقل می‌کند. او در پی توضیح آن نیست که چرا در روز یا سالی خاص مردمی به خیابان آمدند یا رژیمی سقوط کرد؛ مسئله او عمیق‌تر است: کدام پیکربندی‌های طبقاتی، ارضی، سیاسی و اقتصادی در طول تاریخ، مسیرهای متفاوت دموکراسی، دیکتاتوری و انقلاب را ممکن ساخته‌اند؟

اهمیت مور در تاریخ نظریه انقلاب از همین جابه‌جایی پرسش آغاز می‌شود. او در خاستگاه‌های اجتماعی دیکتاتوری و دموکراسی انقلاب را نه به‌عنوان رخدادی منفرد، بلکه به‌عنوان لحظه‌ای در مسیرهای متفاوت ساخت جهان مدرن بررسی می‌کند. عنوان فرعی کتاب، «ارباب و دهقان در ساختن جهان مدرن»، خود نشان می‌دهد که مسئله مور پیش از هر چیز، نسبت میان ساختارهای ارضی، طبقات مسلط روستایی، دهقانان، بورژوازی و سرنوشت سیاسی مدرنیته است (Moore, 1966). برخلاف نظریه‌هایی که صنعتی‌شدن را به‌تنهایی نیروی اصلی گذار به دموکراسی یا دیکتاتوری می‌دانستند، مور چشم خود را به عقب برمی‌گرداند؛ به روستا، به زمین، به اشرافیت، به دهقانان، به شیوه‌های استخراج مازاد، به رابطه میان مالکان و زارعان، و به ائتلاف‌هایی که در لحظات بحرانی میان طبقات شکل می‌گیرند. در نگاه او، آینده سیاسی جوامع صنعتی را نمی‌توان بدون گذشته ارضی آن‌ها فهمید. دموکراسی، فاشیسم و کمونیسم، نه صرفاً پیامدهای ایدئولوژیک یا نهادی قرن بیستم، بلکه محصول مسیرهای تاریخی متفاوتی‌اند که از دل روابط میان زمین، دولت، طبقه و بازار برآمده‌اند.

این نکته، به‌ظاهر تاریخی، در واقع یکی از عمیق‌ترین مداخلات نظری در فهم انقلاب است. مور نشان می‌دهد که سیاست مدرن از دل خاک برمی‌خیزد؛ نه به معنای رمانتیک یا طبیعت‌گرایانه، بلکه به این معنا که شکل‌های مالکیت زمین، ساختار قدرت در روستا، رابطه ارباب و دهقان، میزان استقلال یا وابستگی اشرافیت، قدرت یا ضعف بورژوازی، و امکان یا ناممکنی شورش دهقانی، مسیرهای متفاوتی برای ورود به جهان مدرن می‌سازند. انقلاب، در این معنا، فقط لحظه‌ای شهری، روشنفکرانه، حزبی یا ایدئولوژیک نیست. حتی وقتی در پایتخت‌ها، مجالس، خیابان‌ها، کمیته‌ها و ارتش‌ها رخ می‌دهد، ریشه‌های آن به تاریخ طولانی روابط ارضی بازمی‌گردد. از همین‌جاست که مور جامعه‌شناسی انقلاب را از سطح بحران سیاسی به سطح تاریخ اجتماعی بلندمدت منتقل می‌کند. در نظر او، انقلاب را نمی‌توان بدون فهم اینکه چه کسانی زمین را در اختیار داشتند، چگونه از دهقانان مازاد می‌گرفتند، چه نسبتی با دولت داشتند، و چگونه با طبقات تجاری و صنعتی پیوند برقرار کردند، توضیح داد.

در روایت مور، مسیرهای مدرنیته سیاسی را می‌توان در نسبت با سه الگوی بزرگ فهمید. مسیر نخست، مسیر دموکراسی سرمایه‌دارانه است؛ مسیری که در آن بخش‌هایی از طبقات مسلط ارضی یا در پیوند با نیروهای تجاری و بورژوایی، یا در اثر دگرگونی ساختار مالکیت و تولید، با نابودی یا تضعیف شدید دهقانان سنتی، زمینه نوعی نظم سرمایه‌داری و در نهایت دموکراسی پارلمانی را فراهم می‌کنند. نمونه اصلی این مسیر، انگلستان است. در اینجا مور با روایتی ساده از «گذار آرام و تدریجی انگلیسی» مخالفت می‌کند. او نشان می‌دهد که آنچه بعدها به‌عنوان سنت مصالحه، پارلمانتاریسم و آزادی انگلیسی فهمیده شد، بر بستری از خشونت اجتماعی، اخراج دهقانان از زمین، محصورسازی، دگرگونی عمیق نظم روستایی و نابودی تدریجی جهان کهن دهقانی شکل گرفت. به بیان دیگر، تدریج‌گرایی انگلیسی خود محصول خشونتی تاریخی بود که از چشم روایت لیبرالی پنهان مانده است. آنچه به‌ظاهر «اصلاح» و «تداوم» می‌نماید، در لایه‌های اجتماعی خود حامل گسستی دردناک و عمیق است.

این نکته از نظر فلسفی بسیار مهم است. مور، بی‌آنکه انقلاب را ستایش کند، پرده از خشونت نهفته در نظم‌های به‌ظاهر آرام برمی‌دارد. دموکراسی مدرن، در روایت او، صرفاً محصول عقلانیت تدریجی، گفت‌وگوی پارلمانی، فرهنگ مدارا یا بلوغ مدنی نیست؛ بلکه پشت آن، حذف، زور، نابودی جهان‌های کهن و بازسازی مناسبات اجتماعی قرار دارد. این نگاه، خوش‌بینی ساده‌انگارانه به مدرنیته لیبرال را تضعیف می‌کند. اگر دموکراسی غربی بر پایه نوعی حل تاریخی «مسئله دهقانی» و نابودی یا ادغام ساختارهای ارضی کهن شکل گرفته باشد، آنگاه دموکراسی نه فقط نتیجه فضیلت سیاسی، بلکه محصول پیکربندی خاصی از قدرت، مالکیت، خشونت و طبقه است. مور از همین‌جا به صورت‌بندی مشهور خود نزدیک می‌شود که بدون بورژوازی نیرومند، دموکراسی مدرن دشوار یا ناممکن است. البته این سخن را نباید به معنای مکانیکی فهمید؛ مقصود مور این نیست که هرجا بورژوازی باشد، دموکراسی ناگزیر است. مقصود او این است که بدون نیرویی اجتماعی که بتواند در برابر ائتلاف‌های ارتجاعی زمین‌دارانه و سلطنتی بایستد و مناسبات تولید و سیاست را از قالب‌های پیشاسرمایه‌دارانه بیرون بکشد، دموکراسی پارلمانی مدرن امکان تاریخی نیرومندی نمی‌یابد (Moore, 1966).

مسیر دوم در تحلیل مور، مسیر سرمایه‌داری ارتجاعی و انقلاب از بالاست؛ مسیری که به فاشیسم یا اقتدارگرایی مدرن می‌انجامد. در اینجا بورژوازی ضعیف‌تر از آن است که بتواند به‌طور مستقل نظم سیاسی را دگرگون کند. طبقات زمین‌دار نیز به‌طور کامل کنار زده نمی‌شوند، بلکه در ائتلافی با نیروهای صنعتی، بوروکراتیک و نظامی، مدرنیزاسیون را از بالا و تحت نظمی اقتدارگرا پیش می‌برند. آلمان و ژاپن، در این چارچوب، نمونه‌های برجسته‌اند. در این مسیر، جامعه وارد جهان صنعتی می‌شود، اما نه از راه انقلاب بورژوایی دموکراتیک، بلکه از راه ائتلاف محافظه‌کارانه میان زمین، صنعت، ارتش و دولت. نتیجه، صنعتی‌شدن بدون دموکراتیزاسیون عمیق است؛ مدرنیته‌ای که تکنیک، ارتش، بوروکراسی و تولید را می‌پذیرد، اما آزادی سیاسی و مشارکت دموکراتیک را یا سرکوب می‌کند یا در قالب‌هایی محدود و ناپایدار نگه می‌دارد. این مسیر نشان می‌دهد که مدرن‌شدن لزوماً به آزادی نمی‌انجامد. جامعه می‌تواند صنعتی شود، قدرت دولتی خود را افزایش دهد، ارتش نیرومند بسازد، فناوری را جذب کند و در رقابت جهانی موفق‌تر ظاهر شود، اما در عین حال، از نظر سیاسی به سمت اقتدارگرایی، نظامی‌گری و حذف نیروهای مستقل اجتماعی حرکت کند.

اهمیت این مسیر در آن است که مور روایت خطی و خوش‌بینانه مدرنیته را به چالش می‌کشد. در برخی روایت‌های لیبرال یا نوسازی‌گرایانه، مدرن‌شدن گویی به‌تدریج به توسعه اقتصادی، عقلانیت نهادی، طبقه متوسط و سپس دموکراسی می‌انجامد. مور نشان می‌دهد که این رابطه به هیچ‌وجه ضروری نیست. مدرنیته می‌تواند دموکراتیک باشد، اما می‌تواند اقتدارگرایانه نیز باشد. می‌تواند آزادی سیاسی بیاورد، اما می‌تواند دولت نظامی، بسیج توده‌ای از بالا، ناسیونالیسم تهاجمی و فاشیسم تولید کند. بنابراین مسئله اصلی فقط «مدرن‌شدن» نیست، بلکه مسیر مدرن‌شدن است. نیروهایی که مدرنیته را حمل می‌کنند، ائتلاف‌هایی که آن را ممکن می‌سازند، و طبقاتی که هزینه آن را می‌پردازند، سرنوشت سیاسی آن را تعیین می‌کنند. از این منظر، انقلاب و ضدانقلاب دو امکان درون فرایند مدرنیته‌اند، نه استثناهایی بیرون از آن. جامعه‌ای که از انقلاب دموکراتیک عبور نمی‌کند، الزاماً به ثبات آزادمنشانه نمی‌رسد؛ ممکن است به انباشت اقتدار، نظامی‌گری و انفجارهای بعدی خشونت برسد.

مسیر سوم، مسیر کمونیستی است؛ مسیری که در روسیه و چین رخ می‌دهد. در اینجا نه بورژوازی توانمند و مستقلی وجود دارد که مسیر دموکراسی سرمایه‌دارانه را بگشاید، و نه ائتلاف زمین‌داران و بورژوازی آن‌قدر نیرومند و منسجم است که مدرنیزاسیون اقتدارگرایانه از بالا را به‌طور پایدار پیش ببرد. آنچه باقی می‌ماند، دولتی کهن، بوروکراتیک، گرفتار بحران، و جامعه‌ای وسیعاً دهقانی است که در اثر فشارهای مدرنیته، جنگ، مالیات، فقر و فروپاشی اقتدار سنتی، به نیرویی عظیم برای تخریب نظم قدیم بدل می‌شود. اما پارادوکس تلخ این مسیر در نگاه مور آن است که دهقانان، هرچند نیروی ویرانگر اصلی در براندازی نظم قدیم‌اند، در دولت کمونیستی پس از انقلاب اغلب قربانی اصلی پروژه مدرن‌سازی می‌شوند. آنان انقلاب را ممکن می‌کنند، اما دولت انقلابی، به نام آینده، صنعت، برنامه، حزب و ترقی، دوباره آنان را تحت انضباطی سخت قرار می‌دهد.

این پارادوکس یکی از ژرف‌ترین تناقض‌های انقلاب‌های اجتماعی است: نیرویی که انقلاب را ممکن می‌سازد، لزوماً همان نیرویی نیست که از پیامدهای آن بهره‌مند می‌شود. دهقانان می‌توانند رژیم قدیم را متلاشی کنند، اما نظم جدید ممکن است آنان را در قالبی تازه تابع سازد. طبقات محروم می‌توانند انرژی اخلاقی و مادی انقلاب را فراهم کنند، اما پس از پیروزی، دولت، حزب، ارتش، بوروکراسی و نخبگان جدید ممکن است سخن‌گفتن به نام آنان را جایگزین سخن‌گفتن آنان کنند. این مسئله بعدها در نظریه‌های انقلاب بارها بازمی‌گردد: شکاف میان جنبش و دولت، میان رهایی و انضباط، میان انقلاب به‌مثابه شورش جامعه و انقلاب به‌مثابه تأسیس قدرت جدید. مور، با تحلیل مسیر کمونیستی، نشان می‌دهد که انقلاب نه فقط نفی نظم کهن، بلکه آغازی برای مسئله‌ای تازه است: چه کسی پس از انقلاب به نام مردم سخن خواهد گفت، و دولت جدید با نیروهایی که آن را به قدرت رسانده‌اند چه خواهد کرد؟

مور با طرح این مسیرها، نظریه انقلاب را به نظریه مسیرهای تاریخی مدرنیته پیوند می‌زند. او برخلاف برینتون، کمتر به مراحل روانی یا سیاسی انقلاب علاقه دارد و بیش از آن به ساختارهای طبقاتی و ائتلاف‌های تاریخی می‌اندیشد. برای او، انقلاب یک «تب» نیست، بلکه یکی از اشکال حل یا انفجار مسئله گذار از جامعه کشاورزی به جامعه صنعتی است. همین نگاه باعث می‌شود که انقلاب درون تاریخی گسترده‌تر از سرمایه‌داری، دولت، طبقه و خشونت قرار گیرد. انقلاب فرانسه، جنگ داخلی آمریکا، انقلاب روسیه و انقلاب چین، در این افق، فقط رخدادهای ملی نیستند؛ هرکدام لحظاتی در مسیرهای متفاوت ساختن جهان مدرن‌اند. از این رو، مور به نظریه انقلاب عمقی تاریخی می‌دهد که در کالبدشناسی کلاسیک برینتون غایب بود. او نشان می‌دهد که برای فهم لحظه انقلابی، باید دهه‌ها و گاه قرن‌ها به عقب بازگشت؛ به رابطه زمین و قدرت، به شکل مالکیت، به ائتلاف طبقات، به جایگاه دهقانان، به قدرت یا ضعف بورژوازی، و به چگونگی پیوند دولت با طبقات مسلط.

با این حال، مور هنوز در چارچوبی می‌نویسد که واحدهای اصلی آن عمدتاً جوامع ملی یا تمدنی‌اند. او انگلستان، فرانسه، آمریکا، چین، ژاپن و هند را با یکدیگر مقایسه می‌کند تا مسیرهای متفاوت گذار را نشان دهد. از این حیث، کار او نمونه‌ای برجسته از جامعه‌شناسی تاریخی تطبیقی است. او به‌دنبال قانون عام و ساده نیست، اما می‌خواهد از مقایسه تاریخی به الگوهای بزرگ برسد. این روش، بعدها در اسکاچپول به اوج نظام‌مندتری می‌رسد. خود اسکاچپول نیز آشکارا از دین فکری خود به مور سخن می‌گوید و آثار او را یکی از سرچشمه‌های اصلی توجهش به ساختارهای ارضی، تعارضات طبقاتی و تحلیل تطبیقی می‌داند (Skocpol, 1979). در این معنا، اگر برینتون پدر استعاره کالبدشناسی انقلاب باشد، مور یکی از پدران جامعه‌شناسی تاریخی انقلاب است؛ کسی که نشان داد انقلاب را باید در نسبت با مسیرهای بلندمدت ساخت قدرت و طبقه فهمید.

همین‌جا تفاوت مور با لاوسن آشکار می‌شود. لاوسن از مور می‌آموزد که انقلاب‌ها را باید در تاریخ بلندمدت مدرنیته دید، اما او می‌خواهد این تاریخ را از چارچوب مقایسه جوامع ملی فراتر ببرد. مور می‌پرسد چرا انگلستان به دموکراسی، ژاپن به فاشیسم، چین به کمونیسم و هند به مسیری متفاوت رفت. لاوسن نیز به مسیرها علاقه دارد، اما پرسش او این است که این مسیرها چگونه از آغاز درون روابط فرامرزی ساخته شده‌اند. در مور، جهان بیرون حضور دارد، اما اغلب در مقام زمینه‌ای که بر جوامع اثر می‌گذارد؛ در لاوسن، جهان بیرون دیگر بیرون نیست. سرمایه‌داری جهانی، جنگ، امپراتوری، استعمار، رقابت قدرت‌ها، انتقال ایده‌ها و موج‌های انقلابی، بخشی از خود فرایند تکوین مسیرهای داخلی‌اند. به بیان دیگر، لاوسن می‌خواهد جامعه‌شناسی تاریخی مور را جهانی‌تر و رابطه‌ای‌تر کند.

با وجود این، نباید از ظرفیت‌های جهانی نهفته در مور غافل شد. مور، حتی اگر زبان «بیناجتماعی» لاوسن را به کار نمی‌برد، مدرنیته را فرایندی واحد و در عین حال چندمسیره می‌دید. او نشان می‌داد که جوامع مختلف در خلأ حرکت نمی‌کنند، بلکه هرکدام در نسبت با فشارهای صنعتی‌شدن، رقابت نظامی، استعمار، سرمایه‌داری و نمونه‌های بیرونی، راهی خاص می‌یابند. ژاپن بدون فشار غرب و ضرورت حفظ استقلال در برابر قدرت‌های صنعتی فهمیده نمی‌شود. هند بدون استعمار بریتانیا فهمیده نمی‌شود. چین بدون بحران امپراتوری، فشار خارجی و فروپاشی نظم کهن فهمیده نمی‌شود. روسیه بدون عقب‌ماندگی نسبی در برابر غرب، دولت تزاری و فشار جنگ فهمیده نمی‌شود. بنابراین، در زیر سطح مقایسه ملی، نوعی تاریخ جهانی حضور دارد؛ اما این تاریخ جهانی هنوز به‌طور کامل به سطح نظریه منتقل نشده است. این کاری است که لاوسن، چند دهه بعد، با صراحت بیشتری دنبال می‌کند.

از سوی دیگر، مور از نظر فلسفی ما را با نسبت پیچیده خشونت و آزادی روبه‌رو می‌کند. روایت‌های لیبرال معمولاً دموکراسی را در پیوند با قانون، مصالحه، نهادسازی و عقلانیت تدریجی می‌فهمند. مور این تصویر را به چالش می‌کشد و نشان می‌دهد که حتی مسیرهای دموکراتیک نیز از خشونت، جنگ داخلی، حذف دهقانان، نابودی امتیازات کهن و شکست نیروهای ارتجاعی عبور کرده‌اند. این سخن به معنای تقدیس خشونت نیست؛ بلکه به معنای تاریخی‌کردن آزادی است. آزادی سیاسی مدرن نه در فضایی پاک، اخلاقی و بی‌خشونت، بلکه در دل کشمکش‌های سخت بر سر مالکیت، قدرت، کار و دولت پدید آمده است. به همین دلیل، هر نظریه‌ای که انقلاب را فقط به خشونت غیرعقلانی تقلیل دهد، از دیدن خشونت‌های ساختاری نظم موجود ناتوان می‌ماند. در مقابل، هر نظریه‌ای که انقلاب را فقط رهایی بداند، از دیدن خشونت‌های تازه‌ای که انقلاب می‌تواند تولید کند، غافل می‌شود. مور، حتی اگر این مسئله را به زبان فلسفه سیاسی صورت‌بندی نکند، ما را به قلب همین تنش می‌برد.

این تنش بعدها در لاوسن نیز حضور دارد. لاوسن انقلاب را نه ذاتاً رهایی‌بخش و نه ذاتاً تمامیت‌خواه می‌داند، بلکه آن را فرایندی می‌فهمد که هم می‌تواند نظم‌های ستمگر را بگشاید و هم می‌تواند به سلطه‌های تازه بینجامد (Lawson, 2019). مور به ما نشان می‌دهد که این دوگانگی، اتفاقی عرضی نیست، بلکه در خود فرایند مدرن‌شدن ریشه دارد. مدرنیته، هم افق آزادی است و هم افق انضباط؛ هم وعده شهروندی است و هم قدرت دولت؛ هم امکان دموکراسی است و هم امکان فاشیسم و کمونیسم اقتدارگرا. انقلاب‌ها در همین میدان دوگانه عمل می‌کنند. آن‌ها می‌توانند درهای بسته تاریخ را بگشایند، اما نمی‌توانند از مسئله قدرت فرار کنند. هر انقلابی، اگر پیروز شود، باید دولت بسازد، نظم ایجاد کند، مالیات بگیرد، ارتش سامان دهد، مخالفان را مدیریت یا سرکوب کند، اقتصاد را بازسازی کند، و خود را در برابر دشمنان داخلی و خارجی حفظ کند. در همین فرایند، رؤیای رهایی با ضرورت‌های حکمرانی برخورد می‌کند.

از این زاویه، مور مرحله‌ای تعیین‌کننده در گذار از فلسفه انقلاب به جامعه‌شناسی تاریخی انقلاب است. او هنوز دغدغه‌های بزرگ فلسفی دارد: آزادی، دیکتاتوری، دموکراسی، خشونت، مدرنیته. اما این دغدغه‌ها را از راه تحلیل طبقات، کشاورزی، دولت و مسیرهای تاریخی دنبال می‌کند. همین ترکیب است که او را برای بحث حاضر مهم می‌کند. زیرا پروژه لاوسن نیز، در سطحی دیگر، از همین جنس است: لاوسن هم می‌خواهد انقلاب را از سطح ایده‌های کلی و داوری‌های هنجاری به سطح فرایندهای تاریخی ببرد، اما در عین حال نمی‌خواهد معنای فلسفی و سیاسی انقلاب را از دست بدهد. تفاوت در این است که مور مسئله را از درون تاریخ اجتماعی مدرنیته می‌بیند، اما لاوسن آن را درون جامعه‌شناسی تاریخی جهانی و روابط بیناجتماعی بازسازی می‌کند.

نقدی که می‌توان از منظر لاوسن به مور وارد کرد، همین باقی‌ماندن نسبی در چارچوب مقایسه داخلی است. مور مسیرها را مقایسه می‌کند، اما خود رابطه میان مسیرها کمتر در مرکز تحلیل او قرار می‌گیرد. انگلستان، فرانسه، آمریکا، چین، ژاپن و هند در کتاب او کنار هم قرار می‌گیرند تا تفاوت‌هایشان آشکار شود، اما کمتر نشان داده می‌شود که چگونه این جوامع در ساخت یکدیگر نقش داشته‌اند؛ چگونه امپراتوری، تجارت جهانی، جنگ، استعمار، انتقال فناوری، رقابت نظامی و گردش ایده‌ها، مسیرهای درونی هرکدام را ساخته‌اند. لاوسن دقیقاً از همین نقطه وارد می‌شود و می‌گوید مسئله فقط مقایسه مسیرهای ملی نیست، بلکه فهم روابطی است که این مسیرها را از آغاز به هم متصل کرده‌اند. به تعبیر دیگر، جامعه‌شناسی تاریخی کلاسیک می‌پرسید چرا مسیرهای ملی متفاوت شدند؛ جامعه‌شناسی تاریخی جهانی می‌پرسد این مسیرهای متفاوت چگونه درون یک جهان مشترک و نابرابر ساخته شدند.

اما از سوی دیگر، نقدی نیز می‌توان از منظر مور به لاوسن وارد کرد. اگر لاوسن بیش از حد بر رابطه‌مندی جهانی تأکید کند، خطر آن وجود دارد که وزن سخت ساختارهای طبقاتی، روابط مالکیت، زمین، دهقانان و اقتصاد سیاسی داخلی کم‌رنگ شود. مور به ما یادآوری می‌کند که انقلاب‌ها فقط از گردش ایده‌ها، فشارهای بین‌المللی یا شبکه‌های فرامرزی پدید نمی‌آیند. آن‌ها نیازمند ماده اجتماعی‌اند: طبقات، گروه‌ها، منافع، تولید، مالکیت، رنج، کار، مالیات، گرسنگی، و روابط ملموس سلطه. هیچ انقلاب بزرگی صرفاً با ایده انقلاب رخ نمی‌دهد. ایده‌ها باید بر تن جامعه‌ای بنشینند که پیشاپیش زخمی، شکاف‌خورده و آماده منازعه است. بنابراین، اگر لاوسن نظریه انقلاب را جهانی و بیناجتماعی می‌کند، مور به ما هشدار می‌دهد که این جهانی‌بودن نباید جای تحلیل ماده اجتماعی انقلاب را بگیرد.

در حقیقت، خواندن مور و لاوسن در کنار یکدیگر برای نظریه انقلاب بسیار ثمربخش است، زیرا هرکدام دیگری را کامل و محدود می‌کند. مور به لاوسن عمق طبقاتی و ارضی می‌دهد؛ لاوسن به مور افق بیناجتماعی و جهانی. مور نشان می‌دهد که بدون فهم طبقات روستایی، دهقانان، اشرافیت و بورژوازی، مسیرهای دموکراسی و دیکتاتوری فهمیده نمی‌شوند؛ لاوسن نشان می‌دهد که بدون فهم جنگ، امپراتوری، نظم جهانی، ایده‌های فرامرزی و روابط میان جوامع، انقلاب‌ها درون قاب تنگ دولت-ملت محبوس می‌مانند. مور انقلاب را در تاریخ اجتماعی مدرنیته می‌نشاند؛ لاوسن آن تاریخ اجتماعی را در تاریخ جهانی مدرنیته جای می‌دهد.

از همین‌جا می‌توان گذار به اسکاچپول را فهمید. اسکاچپول وارث مستقیم سنت مور است، اما با صراحتی بیشتر، دولت، فشار بین‌المللی و ساختارهای اداری-نظامی را در مرکز نظریه انقلاب قرار می‌دهد. اگر مور بر ارباب و دهقان در ساختن جهان مدرن تأکید داشت، اسکاچپول بر دولت‌های رژیم قدیم، بحران‌های بین‌المللی، ناتوانی اداری-مالی، شورش‌های دهقانی و دولت‌سازی پس از انقلاب تمرکز می‌کند. او از مور می‌آموزد که انقلاب‌ها را باید در سطح ساختارهای بلندمدت و مقایسه تاریخی فهمید، اما گامی دیگر برمی‌دارد: انقلاب‌ها را نه ساخته اراده انقلابیون، بلکه محصول تلاقی بحران دولت، فشار نظام بین‌الملل و شورش طبقاتی می‌داند. در این معنا، مور راه را برای اسکاچپول باز می‌کند؛ و اسکاچپول، به نوبه خود، یکی از مهم‌ترین نقطه‌هایی است که لاوسن باید از آن عبور کند تا نظریه بیناجتماعی خود را بسازد.

بنابراین جایگاه مور در مسیر استدلال چنین است: او حلقه‌ای است میان کالبدشناسی کلاسیک انقلاب و نظریه‌های ساختاری متأخر. او انقلاب را از سطح مراحل و نشانه‌ها به سطح مسیرهای تاریخی مدرنیته منتقل می‌کند. او نشان می‌دهد که دموکراسی، فاشیسم و کمونیسم، نه سه سرنوشت تصادفی، بلکه سه پاسخ تاریخی به مسئله گذار از جوامع کشاورزی به جهان صنعتی‌اند. او خشونت پنهان در مسیرهای دموکراتیک و تناقض‌های رهایی‌بخش و سرکوبگر انقلاب‌های کمونیستی را آشکار می‌کند. اما در عین حال، چارچوب او هنوز نیازمند گسترشی است که روابط میان این مسیرها را نه فقط در مقام مقایسه، بلکه در مقام سازوکار تکوین تاریخی نشان دهد. این همان کاری است که لاوسن، در افق جامعه‌شناسی تاریخی جهانی، می‌کوشد انجام دهد.

تدا اسکاچپول و انقلاب به‌مثابه فروپاشی دولت در متن فشارهای ساختاری

در تاریخ نظریه انقلاب، کمتر اثری به اندازه دولت‌ها و انقلاب‌های اجتماعی تدا اسکاچپول توانسته است مسیر بحث را دگرگون کند. اگر برینتون انقلاب را در قالب نوعی کالبدشناسی مرحله‌ای فهمید، و اگر مور آن را در افق مسیرهای طبقاتی مدرنیته و گذار از جامعه کشاورزی به جهان صنعتی قرار داد، اسکاچپول انقلاب را با صراحتی بی‌سابقه به مسئله دولت، جنگ، فشارهای بین‌المللی، ساختارهای اداری، بحران مالی، طبقات ارضی و شورش‌های دهقانی پیوند زد. اهمیت او در آن است که انقلاب را از قلمرو روان‌شناسی جمعی، ایدئولوژی انقلابی، اراده رهبران و حتی روایت‌های ساده طبقاتی بیرون کشید و آن را به سطحی ساختاری‌تر منتقل کرد. در نگاه اسکاچپول، انقلاب‌های اجتماعی نه محصول مستقیم خواست انقلابیون‌اند، نه صرفاً نتیجه نارضایتی توده‌ها، و نه به‌سادگی پیامد رشد یک طبقه انقلابی خودآگاه. انقلاب‌ها در لحظه‌ای رخ می‌دهند که دولت‌های رژیم قدیم، زیر فشارهای داخلی و خارجی، توان حفظ انسجام اداری و نظامی خود را از دست می‌دهند و هم‌زمان ساختارهای اجتماعی، به‌ویژه در روستا، امکان شورش گسترده از پایین را فراهم می‌کنند (Skocpol, 1979).

صورت‌بندی اسکاچپول از انقلاب اجتماعی بر تمایزی اساسی استوار است: انقلاب اجتماعی چیزی بیش از تغییر حکومت یا جابه‌جایی نخبگان سیاسی است. انقلاب اجتماعی زمانی رخ می‌دهد که دگرگونی سیاسی و دگرگونی اجتماعی به‌طور هم‌زمان و در پیوند با یکدیگر اتفاق بیفتند؛ یعنی نه فقط دولت پیشین فروبپاشد، بلکه ساختارهای طبقاتی، مناسبات مالکیت، شیوه سازمان‌یابی قدرت و بنیادهای اجتماعی نظم نیز دگرگون شوند. از این رو، انقلاب اجتماعی را نمی‌توان با کودتا، شورش، اصلاحات، جنگ داخلی یا گذار سیاسی ساده یکی گرفت. کودتا ممکن است دولت را تغییر دهد اما جامعه را دست‌نخورده بگذارد. اصلاحات ممکن است برخی نهادها را تعدیل کند اما منطق قدرت را حفظ کند. شورش ممکن است نظم را بلرزاند اما به بازسازی ساختاری نینجامد. انقلاب اجتماعی اما آن لحظه‌ای است که بحران دولت و شورش جامعه به هم می‌رسند و نظمی تازه از دل ویرانی رژیم قدیم پدید می‌آید.

این تعریف، خود نشان می‌دهد که چرا اسکاچپول تا این اندازه بر دولت تأکید می‌کند. در بسیاری از نظریه‌های پیش از او، دولت یا به‌عنوان ابزار طبقه مسلط فهمیده می‌شد، یا صحنه‌ای که نیروهای اجتماعی در آن با هم رقابت می‌کنند. اما اسکاچپول دولت را واجد نوعی استقلال نسبی می‌داند. دولت، در نگاه او، صرفاً بازتاب جامعه نیست. دولت سازمانی است با منافع، ظرفیت‌ها، محدودیت‌ها، الزامات مالی، اداری و نظامی خاص خود. دولت باید مالیات بگیرد، ارتش نگه دارد، نظم برقرار کند، با قدرت‌های خارجی رقابت کند، نخبگان را مدیریت کند، قلمرو را کنترل کند و در برابر بحران‌ها واکنش نشان دهد. همین وظایف، دولت را در موقعیتی قرار می‌دهد که نه می‌توان آن را به طبقه فروکاست و نه به اراده حاکمان. دولت در میدان دوگانه‌ای عمل می‌کند: از یک سو باید در داخل بر جامعه فرمان براند، و از سوی دیگر باید در نظام بین‌المللی با دولت‌های دیگر رقابت کند. همین دوگانگی، قلب نظریه اسکاچپول است.

در اینجا، اسکاچپول گامی اساسی فراتر از بسیاری از نظریه‌های داخلی‌محور انقلاب برمی‌دارد. او به‌روشنی نشان می‌دهد که انقلاب‌های اجتماعی بزرگ، به‌ویژه انقلاب‌های فرانسه، روسیه و چین، بدون فشارهای بین‌المللی و نظامی فهمیده نمی‌شوند. دولت‌های رژیم قدیم در جهانی رقابتی قرار داشتند. آنان ناگزیر بودند برای حفظ جایگاه خود در نظام بین‌الملل، ارتش، مالیات، بوروکراسی و ظرفیت اداری خود را گسترش دهند. اما همین کوشش برای تقویت دولت، در برخی موارد به بحرانی مرگبار تبدیل شد. رژیم‌هایی مانند فرانسه بوربونی، روسیه تزاری و چین منچویی در برابر فشارهای جهانی و نظامی نیازمند اصلاحات بودند، اما ساختارهای طبقاتی و نهادی‌شان مانع انجام اصلاحات مؤثر می‌شد. از همین جا بحران آغاز می‌شد: دولت باید برای بقا نوسازی می‌کرد، اما برای نوسازی باید با نیروهای مسلطی درگیر می‌شد که پایه اجتماعی و نهادی همان دولت بودند.

در فرانسه، مسئله دولت در نسبت با مالیات، جنگ و مقاومت نخبگان آشکار شد. سلطنت فرانسه برای رقابت با انگلستان و تأمین هزینه‌های جنگ و دولت، به منابع مالی بیشتری نیاز داشت، اما ساختار اجتماعی و سیاسی رژیم قدیم امکان گسترش آسان مالیات‌ستانی را محدود می‌کرد. اشرافیت، پارلمان‌ها، امتیازات محلی و نظام پیچیده حقوقی و مالی، راه اصلاح دولت را می‌بستند. نتیجه، بحرانی بود که نه صرفاً مالی، بلکه سیاسی و نهادی بود. دولت نیازمند اصلاح بود، اما ابزارهای اصلاح در دست نیروهایی بود که از اصلاح زیان می‌دیدند یا از گسترش قدرت دولت بیم داشتند. در چنین وضعی، بحران مالی به بحران مشروعیت و سپس بحران حاکمیت تبدیل شد. اسکاچپول نشان می‌دهد که انقلاب فرانسه را نمی‌توان فقط با ایده‌های روشنگری یا خشم مردم توضیح داد؛ باید دید چگونه یک دولت بزرگ اروپایی در رقابت نظامی و مالی با قدرت‌های دیگر گرفتار بن‌بست نهادی شد (Skocpol, 1979).

در روسیه، فشار بین‌المللی صورتی خشن‌تر و مستقیم‌تر یافت. شکست‌های نظامی، عقب‌ماندگی نسبی در برابر قدرت‌های صنعتی، و سرانجام فشار عظیم جنگ جهانی اول، دولت تزاری را در وضعیتی قرار داد که توان اداری، اقتصادی و نظامی آن فرسوده شد. روسیه پیش از انقلاب، دولتی بود که از بالا صنعتی‌سازی را پیش برده بود، اما جامعه‌ای عمیقاً دهقانی، روابط ارضی عقب‌مانده و تنش‌های شدید طبقاتی را همچنان در خود حفظ کرده بود. دولت تزاری تا حدی توانسته بود خود را مدرن کند، اما این مدرنیزاسیون ناموزون، شکاف میان الزامات قدرت جهانی و ساختار اجتماعی داخلی را کاهش نداد، بلکه در لحظه جنگ آن را تشدید کرد. جنگ جهانی اول همچون آزمونی تاریخی عمل کرد؛ آزمونی که نشان داد دولت تزاری در برابر فشار بسیج نظامی، تأمین غذا، کنترل ارتش، مدیریت اقتصاد و حفظ مشروعیت سیاسی ناتوان است. فروپاشی دولت، راه را برای ورود نیروهای اجتماعی و سیاسی به میدان گشود.

در چین نیز بحران دولت در متن فشارهای جهانی، ضعف اداری، شورش‌های داخلی، نفوذ خارجی و فرسایش اقتدار امپراتوری شکل گرفت. دولت منچو، مانند فرانسه و روسیه، با مسئله‌ای بنیادی روبه‌رو بود: چگونه می‌توان در جهانی که قدرت‌های صنعتی، نظامی و امپریالیستی در حال گسترش‌اند، نظمی کهن را حفظ یا بازسازی کرد؟ چین، با ساختار وسیع بوروکراتیک، فشار جمعیتی، بحران‌های مالی، شورش‌های دهقانی و نفوذ قدرت‌های خارجی، به‌تدریج توان حفظ انسجام خود را از دست داد. انقلاب چین، در روایت اسکاچپول، نه یک لحظه کوتاه، بلکه فرایندی طولانی از فروپاشی، جنگ، بسیج، شکست دولت‌های میانی و نهایتاً ظهور دولت انقلابی جدید بود. اهمیت این مورد در آن است که اسکاچپول نشان می‌دهد انقلاب اجتماعی همیشه به شکل انفجار سریع رخ نمی‌دهد؛ گاهی دهه‌ها طول می‌کشد تا بحران رژیم قدیم، شورش‌های اجتماعی، جنگ و دولت‌سازی انقلابی به یک نظم جدید منتهی شوند.

با این حال، فشار بین‌المللی به‌تنهایی برای انقلاب کافی نیست. این یکی از ظریف‌ترین نکات نظریه اسکاچپول است. همه دولت‌ها با فشار خارجی روبه‌رو می‌شوند، اما همه آن‌ها دچار انقلاب اجتماعی نمی‌شوند. ژاپن و پروس نیز با فشارهای بین‌المللی و ضرورت نوسازی مواجه بودند، اما توانستند از طریق اصلاحات از بالا و بازسازی اقتدار دولتی، از انقلاب اجتماعی جلوگیری کنند. بنابراین باید پرسید چرا برخی رژیم‌ها در برابر فشار خارجی اصلاح می‌شوند و برخی فرو می‌پاشند. پاسخ اسکاچپول در نسبت میان دولت و طبقات مسلط ارضی نهفته است. در جایی که طبقات زمین‌دار دارای نفوذ سیاسی و نهادی گسترده در ساختار دولت بودند و می‌توانستند اصلاحات مالی، اداری و نظامی را مسدود کنند، تلاش دولت برای نوسازی به بحران رژیم تبدیل می‌شد. اما در جایی که دولت بوروکراتیک‌تر و از طبقات زمین‌دار مستقل‌تر بود، امکان اصلاحات از بالا بیشتر می‌شد. بنابراین انقلاب اجتماعی نتیجه فشار خارجی به‌تنهایی نیست، بلکه حاصل تلاقی فشار خارجی، ضعف ساختار دولتی، مقاومت طبقات مسلط و امکان شورش اجتماعی است.

از این منظر، انقلاب اجتماعی نتیجه تصادفی نارضایتی نیست؛ محصول تلاقی دو بحران است: بحران از بالا و بحران از پایین. بحران از بالا، بحران دولت، نخبگان، مالیات، جنگ، بوروکراسی و اقتدار است. بحران از پایین، بحران طبقات فرودست، به‌ویژه دهقانان، در برابر مناسبات ارضی و سلطه محلی است. فروپاشی دولت، فضای سیاسی لازم را برای شورش دهقانی می‌گشاید؛ شورش دهقانی نیز با تخریب روابط ارضی و نظم محلی، بازگشت ساده رژیم قدیم را ناممکن می‌کند. در اینجا است که انقلاب اجتماعی از صرف بحران سیاسی فراتر می‌رود. اگر دولت فروبپاشد اما دهقانان یا طبقات فرودست نتوانند ساختار اجتماعی را بلرزانند، ممکن است کشور وارد جنگ داخلی، کودتا یا بازسازی اقتدار شود، اما انقلاب اجتماعی رخ نمی‌دهد. اگر دهقانان ناراضی باشند اما دولت همچنان منسجم و سرکوبگر باقی بماند، شورش‌ها پراکنده یا سرکوب می‌شوند. انقلاب اجتماعی هنگامی پدید می‌آید که این دو سطح هم‌زمان به هم برسند.

نقش دهقانان در نظریه اسکاچپول از همین جا اهمیت می‌یابد. او، مانند مور، دهقانان را صرفاً توده‌ای منفعل نمی‌بیند، اما برخلاف برخی روایت‌های رمانتیک نیز آنان را حامل خودآگاه یک ایدئولوژی انقلابی مدرن نمی‌داند. دهقانان در انقلاب‌های اجتماعی، به‌ویژه فرانسه، روسیه و چین، نیرویی تعیین‌کننده‌اند، زیرا در لحظه فروپاشی اقتدار مرکزی می‌توانند روابط ارضی قدیم را تخریب کنند. آنان ممکن است به زبان‌های محلی، سنتی، مذهبی یا جماعتی سخن بگویند، اما عملشان پیامدهای ساختاری عظیم دارد. دهقانان با حمله به اربابان، اسناد مالکیت، مالیات‌ها، اجاره‌ها، مناسبات ارباب-رعیتی و نمادهای سلطه محلی، پایه‌های مادی و اجتماعی رژیم قدیم را از میان می‌برند. از این رو، حتی اگر افق آنان نه دولت مدرن سوسیالیستی باشد و نه جمهوری حقوق بشر، کنش آنان راه را برای دولت جدید و نظم انقلابی می‌گشاید.

این نکته، بار دیگر ما را به تنش میان کنش و پیامد می‌رساند. اسکاچپول از آن دسته نظریه‌پردازانی نیست که انقلاب را محصول نقشه انقلابیون بداند. او با صورت‌بندی مشهور خود تأکید می‌کند که انقلاب‌ها ساخته نمی‌شوند، بلکه می‌آیند. معنای این سخن آن نیست که انسان‌ها در انقلاب نقشی ندارند؛ بلکه این است که انقلاب اجتماعی بزرگ معمولاً نتیجه قصد اولیه هیچ گروهی نیست. انقلابیون، نخبگان، دهقانان، روشنفکران، سربازان و دولت‌مردان همگی عمل می‌کنند، اما حاصل عمل آنان در ساختاری گسترده‌تر از نیت‌هایشان شکل می‌گیرد. انقلاب از دل پیامدهای ناخواسته کنش‌ها، بن‌بست‌های ساختاری، شکست اصلاحات، فشار جنگ، فروپاشی اقتدار و فرصت‌های ناگهانی پدید می‌آید. این نگاه، اراده‌گرایی انقلابی را به چالش می‌کشد. انقلاب نه صرفاً ساخته حزب است، نه محصول تبلیغ ایدئولوژیک، نه نتیجه تصمیم رهبران؛ انقلاب لحظه‌ای است که ساختارها شکاف برمی‌دارند و کنش‌های پراکنده در فضایی از بحران، معنایی تازه می‌یابند.

در همین جا قوت و ضعف رویکرد اسکاچپول هم‌زمان آشکار می‌شود. قوت آن در این است که انقلاب را از سطح شعار، ایدئولوژی و روایت قهرمانانه بیرون می‌کشد. او نشان می‌دهد که برای فهم انقلاب، باید به دولت، ارتش، مالیات، طبقات ارضی، جنگ، ساختارهای بین‌المللی و ظرفیت اداری نگاه کرد. این توجه، نظریه انقلاب را از روان‌شناسی نارضایتی و از روایت‌های ساده‌ای که انقلاب را اقدام آگاهانه طبقه انقلابی یا رهبران انقلابی می‌دانستند، فراتر می‌برد. اما ضعف آن نیز در همین نقطه شکل می‌گیرد: اگر انقلاب بیش از حد محصول ساختارها باشد، جایگاه ایدئولوژی، فرهنگ سیاسی، رهبری، سازمان، روایت، دین، عاطفه، اخلاق و خلاقیت کنشگران چه می‌شود؟ چگونه می‌توان انقلاب ایران، نیکاراگوئه، افغانستان یا بسیاری از انقلاب‌های متأخر را توضیح داد که در آن‌ها ائتلاف‌های چندطبقه‌ای، فرهنگ‌های مقاومت، دین، نمادها، شبکه‌ها و کنش آگاهانه نقش برجسته‌ای داشتند؟

این همان نقدی است که نسل‌های بعدی نظریه انقلاب، و از جمله لاوسن، به رویکرد ساختاری وارد کردند. ساختارها مهم‌اند، اما ساختار به‌تنهایی انقلاب نمی‌سازد. شرایط ساختاری ممکن است آماده باشد، اما انقلابی رخ ندهد. برعکس، گاهی انقلاب در شرایطی رخ می‌دهد که از منظر ساختاری، چندان کلاسیک یا آماده به نظر نمی‌رسد. نظریه ساختاری می‌تواند توضیح دهد چرا برخی دولت‌ها آسیب‌پذیرند، اما همیشه نمی‌تواند توضیح دهد چگونه مخالفان هویت مشترک می‌سازند، چگونه ترس به شجاعت جمعی تبدیل می‌شود، چگونه نمادها مردم را بسیج می‌کنند، چگونه سرکوب دولت گاه به جای خاموش‌کردن اعتراض آن را شعله‌ورتر می‌سازد، چگونه رهبری‌های متکثر به ائتلاف می‌رسند، و چگونه تصور امکان پیروزی در میان مردمی که سال‌ها سرکوب شده‌اند، ناگهان پدید می‌آید. در اینجا، ایدئولوژی و فرهنگ نه تزئین ساختار، بلکه بخشی از خود فرایند انقلاب‌اند.

با وجود این، نقد اسکاچپول نباید ما را از اهمیت عظیم او غافل کند. او یکی از نخستین نظریه‌پردازانی بود که به‌طور نظام‌مند نشان داد انقلاب‌های اجتماعی مدرن بدون زمینه بین‌المللی و جهانی فهمیده نمی‌شوند. او نظام بین‌المللی را صرفاً صحنه‌ای بیرونی نمی‌داند. رقابت نظامی، تهدید خارجی، جنگ، استعمار و جایگاه نابرابر دولت‌ها در نظام جهانی، مستقیماً بر ظرفیت و بحران دولت‌های رژیم قدیم اثر می‌گذارند. دولت‌هایی که در نظام بین‌الملل موقعیتی ضعیف‌تر دارند، ناچارند برای جبران عقب‌ماندگی، اصلاحات و بسیج منابع را شدت بخشند. اما اگر ساختار داخلی آنان مانع این اصلاحات شود، فشار خارجی به بحران داخلی تبدیل می‌شود. در این معنا، اسکاچپول راه را برای فهم بین‌المللی انقلاب باز می‌کند؛ هرچند هنوز آن را به‌صورت کامل در قالب نظریه بیناجتماعی لاوسن صورت‌بندی نمی‌کند.

لاوسن دقیقاً از همین میراث آغاز می‌کند. او به‌خوبی می‌داند که بدون اسکاچپول، نظریه انقلاب نمی‌توانست از دولت، جنگ و نظام بین‌الملل سخن بگوید. اما به باور او، رویکرد اسکاچپول هنوز تا حدی اسیر تفکیک میان امر داخلی و امر خارجی است. در اسکاچپول، دولت-جامعه هنوز واحد اصلی تحلیل است. امر بین‌المللی بسیار مهم است، اما اغلب در مقام فشار، زمینه یا متغیری بیرونی ظاهر می‌شود که بر دولت‌های ملی اثر می‌گذارد. لاوسن می‌خواهد این مرز را جابه‌جا کند. او نمی‌خواهد فقط بگوید انقلاب‌ها عوامل داخلی و عوامل خارجی دارند. این سخن، هرچند درست، هنوز کافی نیست. لاوسن می‌خواهد نشان دهد که آنچه «داخلی» نامیده می‌شود، از آغاز با امر خارجی ساخته شده است. دولت قدیم، ساختار طبقاتی، ارتش، نخبگان، ایده‌های اصلاح، زبان انقلاب، ترس از عقب‌ماندگی، الگوهای نوسازی، و حتی شکل سازمان‌های انقلابی، همگی در رابطه با جهان بیرون و در دل میدان‌های بیناجتماعی شکل گرفته‌اند (Lawson, 2019).

در این نقطه، تفاوت اسکاچپول و لاوسن ظریف اما بنیادین است. اسکاچپول می‌گوید هیچ نظریه معتبری درباره انقلاب نمی‌تواند زمینه بین‌المللی و جهانی را نادیده بگیرد. لاوسن گامی فراتر می‌گذارد و می‌گوید انقلاب‌ها بیناجتماعی تا ژرفا هستند. در بیان اسکاچپول، می‌توان هنوز از دولت‌ها و جوامعی سخن گفت که درون نظام بین‌الملل قرار گرفته‌اند. در بیان لاوسن، خود این دولت‌ها و جوامع محصول روابط تاریخی فرامرزی‌اند. به همین دلیل، تفاوت فقط در میزان توجه به عامل بین‌المللی نیست، بلکه در هستی‌شناسی اجتماعی نظریه انقلاب است. اسکاچپول هستی‌شناسی‌ای دارد که در آن واحدهای دولت-جامعه در متن نظام جهانی تحلیل می‌شوند؛ لاوسن هستی‌شناسی‌ای رابطه‌ای‌تر دارد که در آن واحدها خود از درون روابط ساخته می‌شوند.

با این همه، اسکاچپول برای لاوسن نه رقیبی ساده، بلکه بنیانی ضروری است. لاوسن بدون اسکاچپول نمی‌توانست با چنین صراحتی از دولت، بحران، فشار خارجی و ساختار سخن بگوید. آنچه او به اسکاچپول اضافه می‌کند، تعمیق رابطه‌مندی و تاریخ‌مندی است. اگر اسکاچپول به ما می‌آموزد که انقلاب فرانسه، روسیه و چین را باید در تلاقی فشار بین‌المللی، بحران دولت و شورش دهقانی فهمید، لاوسن می‌پرسد این تلاقی چگونه در طول زمان و از طریق روابط فرامرزی ساخته شده است. اگر اسکاچپول نشان می‌دهد که شکست‌های نظامی یا تهدیدهای خارجی می‌توانند دولت را تضعیف کنند، لاوسن می‌پرسد چگونه خود مفهوم عقب‌ماندگی، ضرورت نوسازی، الگوی دولت قوی، ایده انقلاب موفق و ترس از ضدانقلاب از طریق تماس‌های جهانی، جنگ‌ها، امپراتوری‌ها، تبعیدیان و شبکه‌های فکری ساخته می‌شوند.

از سوی دیگر، بازخوانی اسکاچپول از منظر لاوسن به ما کمک می‌کند نسبت انقلاب و دولت‌سازی را نیز عمیق‌تر بفهمیم. اسکاچپول انقلاب‌های اجتماعی را فقط در لحظه سقوط رژیم قدیم بررسی نمی‌کند؛ او به پیامدها نیز توجه دارد. انقلاب‌های فرانسه، روسیه و چین، در روایت او، به دولت‌هایی جدید انجامیدند که از بسیاری جهات متمرکزتر، بسیج‌گرتر و نیرومندتر از رژیم‌های پیشین بودند. این نکته اهمیت فراوانی دارد. انقلاب، برخلاف برخی تصورات رمانتیک، همیشه به تضعیف دولت نمی‌انجامد؛ برعکس، بسیاری از انقلاب‌های بزرگ، دولت را نیرومندتر کرده‌اند. آنان رژیم قدیم را نابود کرده‌اند، اما به‌جای آن دولت‌هایی ساخته‌اند که توان بیشتری برای بسیج جامعه، کنترل قلمرو، اجرای سیاست‌های اقتصادی، جنگیدن، آموزش‌دادن، مالیات‌گرفتن و نفوذ در زندگی روزمره داشته‌اند. انقلاب، در این معنا، نه فقط نفی دولت کهن، بلکه زایش دولت جدید است.

این مسئله برای فهم پارادوکس انقلاب حیاتی است. انقلاب از جامعه علیه دولت آغاز می‌شود، اما اگر پیروز شود، ناگزیر باید خود دولت بسازد. جنبشی که با نام آزادی، عدالت، برابری یا رهایی به میدان آمده، پس از پیروزی با پرسش‌هایی سخت روبه‌رو می‌شود: چگونه نظم را حفظ کند؟ چگونه دشمنان را مهار کند؟ چگونه اقتصاد را اداره کند؟ چگونه ارتش بسازد؟ چگونه قانون وضع کند؟ چگونه میان تنوع جامعه و وحدت سیاسی تعادل برقرار کند؟ چگونه انقلاب را از ضدانقلاب حفظ کند؟ در پاسخ به این پرسش‌ها، انقلاب اغلب به سمت تمرکز، بوروکراسی، انضباط و قهر حرکت می‌کند. این همان جایی است که آرمان رهایی‌بخش انقلاب با ضرورت‌های دولت‌سازی برخورد می‌کند. اسکاچپول این برخورد را به زبان جامعه‌شناسی تاریخی نشان می‌دهد؛ لاوسن آن را در افق گسترده‌تر روابط بیناجتماعی، جنگ، ضدانقلاب و نظم جهانی بازخوانی می‌کند.

از این زاویه، انقلاب‌های اجتماعی اسکاچپول را می‌توان نه فقط رخدادهای داخلی، بلکه لحظاتی در بازسازی ظرفیت دولت در جهان مدرن دانست. فرانسه پس از انقلاب، دولتی ساخت که توان بسیج نظامی و اداری بی‌سابقه‌ای یافت. روسیه پس از انقلاب، به‌رغم جنگ داخلی و ویرانی، در نهایت دولت حزبی متمرکزی ساخت که توان صنعتی‌سازی شتابان و بسیج عظیم منابع را پیدا کرد. چین پس از انقلاب، دولتی توده‌ای و بسیج‌گر ساخت که توانست قلمروی وسیع و جامعه‌ای پراکنده را تحت نظمی جدید قرار دهد. در هر سه مورد، انقلاب نه پایان دولت، بلکه آغاز شکل تازه‌ای از دولت بود. این نکته با بحث هالیدی و لاوسن نیز پیوند می‌خورد، زیرا دولت انقلابی جدید، فقط برای اداره داخل ساخته نمی‌شود؛ برای بقا در نظام جهانی، مقابله با تهدید خارجی، صدور انقلاب یا مهار ضدانقلاب نیز شکل می‌گیرد.

نکته دیگری که در اسکاچپول اهمیت دارد، روش تطبیقی اوست. او انقلاب‌های فرانسه، روسیه و چین را در کنار مواردی مانند پروس و ژاپن قرار می‌دهد تا نشان دهد چرا برخی رژیم‌ها دچار انقلاب شدند و برخی دیگر از طریق اصلاحات از بالا از انقلاب گریختند. این روش، در برابر روایت‌های تک‌موردی، قدرت زیادی دارد. زیرا نشان می‌دهد که برای فهم انقلاب، فقط نباید به مواردی نگاه کرد که انقلاب در آن‌ها رخ داده است؛ باید به مواردی نیز توجه کرد که شرایط مشابهی داشتند اما انقلاب در آن‌ها رخ نداد. این کار باعث می‌شود پژوهشگر از انتخاب نتیجه‌محور بگریزد و انقلاب را نه سرنوشتی محتوم، بلکه یکی از امکان‌های تاریخی در میان امکان‌های دیگر بفهمد. لاوسن نیز همین حساسیت را حفظ می‌کند، اما روش خود را از مقایسه کلاسیک به سوی تحلیل پیکربندی‌ها، مسیرها و روابط بیناجتماعی گسترش می‌دهد.

با این حال، روش اسکاچپول نیز محدودیت‌هایی دارد. تمرکز بر چند انقلاب اجتماعی بزرگ، به‌ویژه فرانسه، روسیه و چین، باعث می‌شود نظریه او بیش از حد با نوع خاصی از انقلاب پیوند بخورد: انقلاب‌های اجتماعی بزرگ، دهقانی، دولت‌ساز و عمدتاً خشونت‌بار. اما جهان انقلاب‌ها وسیع‌تر از این است. انقلاب‌های ضد استعماری، انقلاب‌های مذهبی، انقلاب‌های مذاکره‌شده، انقلاب‌های بی‌خشونت، انقلاب‌های رنگی، انقلاب‌های شکست‌خورده، وضعیت‌های انقلابی بی‌پیامد، و خیزش‌های شبکه‌ای معاصر همگی پرسش‌هایی را طرح می‌کنند که نظریه اسکاچپول به‌سختی می‌تواند به‌تنهایی پاسخ دهد. لاوسن، با انتخاب عنوان کالبدشناسی‌های انقلاب، دقیقاً می‌خواهد این کثرت را جدی بگیرد. او نمی‌خواهد نظریه انقلاب را فقط بر اساس چند انقلاب بزرگ اجتماعی بسازد؛ می‌خواهد مسیرهای متفاوت انقلاب، از وضعیت انقلابی تا مسیر انقلابی و پیامد انقلابی، را در تاریخ‌های گوناگون بررسی کند.

در عین حال، اسکاچپول به ما یادآوری می‌کند که هر گسترش نظریه انقلاب به شکل‌های جدیدتر نباید باعث فراموشی مسئله دولت شود. در دوران معاصر، گاه انقلاب‌ها در زبان جنبش‌های اجتماعی، رسانه‌های دیجیتال، شبکه‌های افقی و کنش‌های نمادین فهمیده می‌شوند. این‌ها بسیار مهم‌اند، اما هیچ نظریه انقلاب نمی‌تواند از مسئله دولت بگریزد. حتی انقلاب‌های بی‌خشونت و شبکه‌ای نیز در نهایت با دولت روبه‌رو می‌شوند: با دستگاه سرکوب، ارتش، پلیس، دادگاه، قانون، بوروکراسی، مرز، منابع مالی و مشروعیت حاکمیت. اگر جنبشی نتواند نسبت خود را با دولت روشن کند، ممکن است اعتراض بماند، اما انقلاب نشود. اسکاچپول از این جهت همچنان معاصر است، زیرا می‌گوید انقلاب اجتماعی بدون بحران دولت و بدون بازسازی دولت فهمیده نمی‌شود. لاوسن این درس را حفظ می‌کند، اما آن را در جهانی می‌نشاند که دولت‌ها دیگر هرگز واحدهایی بسته و خودبسنده نیستند.

بنابراین، جایگاه اسکاچپول در مسیر نظریه انقلاب چنین است: او نقطه اوج نظریه ساختاری انقلاب است. او انقلاب را از سطح اراده و ایدئولوژی به سطح ساختارهای دولت، طبقه و نظام بین‌الملل منتقل می‌کند. او نشان می‌دهد که انقلاب‌های اجتماعی در لحظه‌ای رخ می‌دهند که فشارهای جهانی و نظامی، بحران دولت‌های رژیم قدیم را تشدید می‌کنند و شورش‌های دهقانی، امکان بازسازی نظم قدیم را از میان می‌برند. او با تأکید بر دولت، استقلال نسبی آن، ظرفیت اداری و نظامی، و نقش جنگ و فشار خارجی، نظریه انقلاب را عمیق‌تر و تاریخی‌تر می‌کند. اما محدودیت او در آن است که هنوز به اندازه کافی به فرهنگ، ایدئولوژی، عاملیت، روایت، شبکه‌های فرامرزی و رابطه‌مندی سازنده امر داخلی و خارجی توجه نمی‌کند. لاوسن از همین نقطه آغاز می‌کند: او میراث اسکاچپول را می‌پذیرد، اما می‌کوشد آن را از دولت‌محوری ساختاری به سوی جامعه‌شناسی تاریخی جهانی و بیناجتماعی ببرد.

در نتیجه، اسکاچپول برای فهم لاوسن هم نقطه عزیمت است و هم نقطه عبور. بدون اسکاچپول، لاوسن نمی‌تواند بگوید انقلاب‌ها را باید در متن دولت، جنگ و فشار جهانی فهمید. اما اگر در اسکاچپول متوقف شویم، انقلاب‌ها هنوز تا حد زیادی درون واحدهای دولت-جامعه باقی می‌مانند و امر بین‌المللی بیشتر به‌صورت زمینه یا فشار خارجی ظاهر می‌شود. لاوسن می‌خواهد نشان دهد که انقلاب نه فقط تحت تأثیر جهان، بلکه ساخته‌شده در جهان است؛ نه فقط واکنش دولت به فشارهای خارجی، بلکه تکوین رابطه‌ای نیروهای داخلی و خارجی؛ نه فقط فروپاشی رژیم قدیم، بلکه لحظه‌ای از بازآرایی نظم‌های بیناجتماعی. از این منظر، حرکت از اسکاچپول به لاوسن، حرکت از «انقلاب در متن نظام بین‌الملل» به «انقلاب به‌مثابه فرایند بیناجتماعی» است.

جک گلدستون و گذار از ساختارهای ثابت به پویایی‌های بحران، جمعیت و فروپاشی دولت

پس از مور و اسکاچپول، نظریه انقلاب وارد مرحله‌ای شد که در آن دیگر نه می‌شد به کالبدشناسی کلاسیک برینتون بازگشت، نه می‌شد به ساختارگرایی سخت و نسبتاً دولت‌محور اسکاچپول بسنده کرد. انقلاب‌های نیمه دوم قرن بیستم، از ایران و نیکاراگوئه تا افغانستان و موج‌های متأخرتر اعتراض و گذار، پرسش‌هایی را پیش کشیدند که نظریه‌های کلاسیک و ساختاری به‌سختی می‌توانستند به آن‌ها پاسخ دهند. انقلاب‌ها همیشه در جوامعی رخ نمی‌دادند که از نظر ساختاری به الگوی فرانسه، روسیه و چین نزدیک باشند. ایدئولوژی، دین، فرهنگ سیاسی، شبکه‌های اجتماعی، رهبری، رسانه، سرکوب، فرصت‌های بین‌المللی و حتی تصور عمومی از امکان پیروزی، نقش‌هایی داشتند که نمی‌شد آن‌ها را صرفاً به بازتاب بحران دولت یا ساختار طبقاتی فروکاست. در چنین فضایی، جک گلدستون یکی از مهم‌ترین چهره‌هایی است که کوشید نظریه انقلاب را از دو جهت گسترش دهد: نخست با بازخوانی انقلاب‌ها و شورش‌های جهان اوایل مدرن در افقی مقایسه‌ای و ساختاری-جمعیتی؛ دوم با مشارکت در گذار به نسل تازه‌ای از نظریه‌ها که انقلاب را نه به‌عنوان نتیجه یک علت بزرگ، بلکه به‌مثابه محصول شکنندگی ثبات، انباشت بحران‌ها و ترکیب چندین عامل می‌فهمند.

کتاب انقلاب و شورش در جهان اوایل مدرن گلدستون از همان عنوان فصل نخست خود نشان می‌دهد که مسئله اصلی آن نه فقط انقلاب، بلکه «موج‌های ادواری فروپاشی دولت» است. پرسش او این نیست که چرا یک انقلاب خاص رخ داد، بلکه این است که چرا در دوره‌هایی معین، در سرزمین‌های متفاوت، دولت‌ها هم‌زمان یا در فاصله‌هایی نزدیک دچار بحران، شورش، جنگ داخلی یا فروپاشی می‌شوند. این جابه‌جایی پرسش اهمیت فراوان دارد. در اسکاچپول، دولت رژیم قدیم زیر فشار بین‌المللی و ساختار طبقاتی داخلی فرو می‌پاشد. در گلدستون، مسئله به سطحی پویاتر منتقل می‌شود: چگونه تغییرات جمعیتی، مالی، نخبگانی و اجتماعی طی چند نسل، فشارهایی می‌سازند که ظرفیت دولت برای اداره بحران را تضعیف می‌کنند و جامعه را به سوی انفجارهای مکرر سوق می‌دهند؟ انقلاب در اینجا نه فقط لحظه فروپاشی، بلکه نقطه آشکارشدن فرایندی طولانی از فرسایش است؛ فرایندی که در عمق جمعیت، اقتصاد، دولت و نخبگان شکل گرفته است (Goldstone, 1991).

گلدستون در برابر روایت‌هایی می‌ایستد که انقلاب‌های اوایل مدرن را صرفاً با سرمایه‌داری، ایدئولوژی، جنگ یا تضاد طبقاتی توضیح می‌دهند. او نمی‌گوید این عوامل بی‌اهمیت‌اند، اما معتقد است که بدون توجه به فشارهای جمعیتی و پیامدهای چندگانه آن‌ها، فهم موج‌های انقلاب و شورش ناقص می‌ماند. رشد جمعیت، در شرایطی که تولید کشاورزی، ساختار مالی دولت و ظرفیت جذب اقتصادی جامعه محدود است، فقط به افزایش تعداد انسان‌ها منجر نمی‌شود؛ این رشد، قیمت‌ها را بالا می‌برد، دستمزدهای واقعی را کاهش می‌دهد، فشار بر زمین را شدت می‌بخشد، رقابت میان نخبگان را افزایش می‌دهد، هزینه اداره دولت را بالا می‌برد و از همه مهم‌تر، نظام مالی دولت را فرسوده می‌کند. در چنین وضعی، بحران از یک نقطه آغاز نمی‌شود، بلکه در چند سطح به‌طور هم‌زمان شکل می‌گیرد: دولت با کسری مالی روبه‌رو می‌شود؛ نخبگان برای دسترسی به مناصب، رانت‌ها و منابع محدود با هم رقابت می‌کنند؛ توده‌های مردم زیر فشار قیمت‌ها، مالیات‌ها و کاهش سطح زندگی ناراضی می‌شوند؛ و مشروعیت نظم موجود به‌تدریج فرسوده می‌گردد.

اهمیت نظری گلدستون در آن است که بحران را به‌صورت زنجیره‌ای و چندسطحی می‌فهمد. در نظریه‌های ساده‌تر، معمولاً یک عامل اصلی به‌عنوان علت انقلاب معرفی می‌شود: فقر، ستم، ایدئولوژی، بحران دولت، جنگ یا تضاد طبقاتی. اما گلدستون نشان می‌دهد که هیچ‌کدام از این‌ها به‌تنهایی کافی نیست. فقر می‌تواند قرن‌ها وجود داشته باشد بی‌آنکه انقلاب رخ دهد. جنگ می‌تواند دولت را تضعیف کند، اما لزوماً به فروپاشی نینجامد. ایدئولوژی می‌تواند الهام‌بخش باشد، اما بدون بحران نهادی و اجتماعی نیروی انقلابی نمی‌یابد. نخبگان می‌توانند ناراضی باشند، اما اگر دولت منابع کافی برای خرید وفاداری آنان داشته باشد، بحران مهار می‌شود. مردم می‌توانند خشمگین باشند، اما اگر نخبگان متحد و دستگاه سرکوب منسجم باشد، خشم به انقلاب بدل نمی‌شود. انقلاب هنگامی محتمل می‌شود که این عناصر در پیکربندی خاصی به هم برسند: دولت از نظر مالی و اداری فرسوده شود، نخبگان دچار شکاف شوند، مردم از نظر معیشتی و اخلاقی ناراضی شوند، و چارچوب‌های فرهنگی یا سیاسی بتوانند این نارضایتی‌ها را در زبانی مشترک بیان کنند.

از این جهت، گلدستون میان اسکاچپول و لاوسن جایگاهی واسط دارد. او همچنان به دولت، مالیات، ساختار اجتماعی و بحران‌های عینی توجه دارد؛ یعنی از میراث ساختاری نسل سوم نظریه انقلاب فاصله کامل نمی‌گیرد. اما در عین حال، با تأکید بر ترکیب عوامل و بر شکنندگی ثبات، راه را برای رویکردهای نسل چهارم باز می‌کند. در نظریه او، انقلاب دیگر محصول یک تضاد بنیادین یا یک عامل تعیین‌کننده نیست، بلکه حاصل انباشت فشارهایی است که در سطوح مختلف عمل می‌کنند و در لحظه‌ای خاص به هم می‌رسند. این نگاه، به‌ویژه برای لاوسن اهمیت دارد، زیرا لاوسن نیز انقلاب را نه نتیجه علت‌های منفرد، بلکه محصول پیکربندی‌های علّی و مسیرهای تاریخی می‌داند. تفاوت در آن است که گلدستون بیشتر بر پویایی‌های داخلی و ساختاری بحران، به‌ویژه جمعیت، مالیه و نخبگان، تمرکز می‌کند، حال آنکه لاوسن می‌خواهد این پویایی‌ها را در میدان وسیع‌تر روابط بیناجتماعی و تاریخ جهانی قرار دهد (Lawson, 2019).

نکته مهم دیگر در کار گلدستون، مفهوم ضمنی «شکنندگی ثبات» است. در بسیاری از نظریه‌های انقلاب، پرسش اصلی این است که چرا انقلاب رخ می‌دهد. اما گلدستون، به‌ویژه در آثاری که به تحلیل فروپاشی دولت و بحران‌های ساختاری می‌پردازند، پرسش را تغییر می‌دهد: تحت چه شرایطی ثبات سیاسی شکننده می‌شود؟ این تغییر پرسش بسیار مهم است. ثبات، در این نگاه، حالت طبیعی و بدیهی جامعه نیست. ثبات همیشه ساخته می‌شود؛ با مالیات، مشروعیت، سرکوب، ائتلاف نخبگان، توزیع منابع، روایت‌های سیاسی، کارکرد دستگاه اداری و توان دولت برای پاسخ به بحران. بنابراین اگر انقلاب رخ می‌دهد، نباید فقط پرسید چه چیزی مردم را ناراضی کرد؛ باید پرسید چه چیزی سازوکارهای حفظ ثبات را از کار انداخت. دولت‌ها معمولاً با نارضایتی زندگی می‌کنند. آنچه خطرناک است، تبدیل نارضایتی به بحرانی است که دولت دیگر نمی‌تواند آن را مهار، جذب، سرکوب یا منحرف کند.

از این منظر، انقلاب بیش از آنکه نتیجه شدت نارضایتی باشد، نتیجه ناتوانی نظم در بازتولید خویش است. این سخن ما را به توکویل بازمی‌گرداند، اما با زبانی نظری‌تر و جامعه‌شناختی‌تر. توکویل نشان داده بود که رژیم قدیم فرانسه پیش از انقلاب از درون دچار تناقض شده بود. گلدستون این بینش را تعمیم می‌دهد و می‌پرسد چگونه دولت‌ها در اثر فشارهای بلندمدت جمعیتی، مالی و نخبگانی، توان بازتولید خود را از دست می‌دهند. در اینجا، انقلاب دیگر فوران ناگهانی خشم نیست، بلکه پایان دوره‌ای طولانی از فرسایش نهادی است. لحظه انفجار ممکن است ناگهانی باشد، اما بحران انقلاب در طی زمان ساخته می‌شود؛ در تغییرات قیمت، در رقابت بر سر مناصب، در بدهی دولت، در فشار مالیات، در فرسایش دستمزد، در ناکامی اصلاحات، در بی‌اعتباری نخبگان، و در شکاف میان ادعای نظم و تجربه زیسته مردم.

این فهم از بحران، انقلاب را از سطح رخداد سیاسی به سطح فرایند تاریخی می‌برد. انقلاب، در نگاه گلدستون، لحظه‌ای است که سازوکارهای متعدد ثبات هم‌زمان دچار اختلال می‌شوند. دولت دیگر نمی‌تواند منابع کافی فراهم کند؛ نخبگان دیگر به‌طور کامل به نظم وفادار نیستند؛ توده‌ها دیگر فشار اقتصادی و اجتماعی را طبیعی نمی‌پندارند؛ ایده‌ها یا چارچوب‌های فرهنگی تازه امکان بیان اعتراض را فراهم می‌کنند؛ و نظم موجود دیگر به اندازه گذشته شکست‌ناپذیر به نظر نمی‌رسد. این ترکیب، انقلاب را ممکن می‌کند. اما همین ترکیب نشان می‌دهد که انقلاب امری خطی و ساده نیست. نه فقر به‌تنهایی انقلاب می‌آورد، نه ایدئولوژی، نه جنگ، نه فساد، نه شکاف نخبگان. انقلاب زمانی شکل می‌گیرد که این‌ها در زمانی خاص و در نسبتی خاص با یکدیگر قرار گیرند.

گلدستون همچنین از این جهت مهم است که مسئله انقلاب را از قالب صرفاً اروپایی بیرون می‌برد، هرچند همچنان بر جهان اوایل مدرن تمرکز دارد. او فقط به انگلستان یا فرانسه نمی‌پردازد، بلکه بحران‌های امپراتوری عثمانی، چین مینگ و چینگ، ژاپن و موج‌های گسترده‌تر شورش و فروپاشی را نیز وارد تحلیل می‌کند. این گستره مقایسه‌ای باعث می‌شود انقلاب و شورش به‌عنوان پدیده‌هایی در مقیاس وسیع‌تر جهانی دیده شوند. البته گلدستون هنوز به معنای لاوسنی کلمه، نظریه‌ای کاملاً بیناجتماعی عرضه نمی‌کند. او بیشتر بر الگوهای موازی و مشابه بحران در سرزمین‌های مختلف تأکید دارد تا بر روابط سازنده میان آن‌ها. اما همین توجه به هم‌زمانی‌ها، موج‌ها و فشارهای مشترک، راه را برای فهم جهانی‌تر انقلاب باز می‌کند. گلدستون نشان می‌دهد که بحران‌های سیاسی در خلأ ملی رخ نمی‌دهند، بلکه گاه در موج‌هایی منطقه‌ای یا جهانی ظاهر می‌شوند؛ موج‌هایی که می‌توانند ریشه در فشارهای جمعیتی، تغییرات اقتصادی، جابه‌جایی‌های مالی و بحران‌های هم‌زمان دولت‌ها داشته باشند.

در اینجا باید میان دو نوع جهانی‌دیدن انقلاب تفاوت گذاشت. یک نوع جهانی‌دیدن آن است که بگوییم پدیده‌هایی مشابه در نقاط مختلف جهان رخ داده‌اند، زیرا ساختارهای مشابه یا فشارهای موازی وجود داشته‌اند. گلدستون تا حد زیادی در این سطح حرکت می‌کند: رشد جمعیت، فشار بر منابع، بحران مالی دولت و رقابت نخبگان در سرزمین‌های مختلف می‌تواند موج‌های مشابهی از بحران ایجاد کند. نوع دوم جهانی‌دیدن، همان چیزی است که لاوسن دنبال می‌کند: اینکه این سرزمین‌ها نه فقط به‌طور موازی، بلکه در ارتباط با یکدیگر، درون شبکه‌هایی از تجارت، جنگ، امپراتوری، انتقال ایده، مهاجرت، استعمار و رقابت جهانی ساخته شده‌اند. گلدستون دروازه‌ای به سوی این نگاه می‌گشاید، اما لاوسن می‌خواهد از آن عبور کند و امر بیناجتماعی را در مرکز نظریه قرار دهد.

با این همه، نباید فراموش کرد که تحلیل جمعیتی گلدستون، حتی اگر در ظاهر بر فرایندهایی داخلی تمرکز کند، خود ظرفیت فراملی دارد. رشد جمعیت، تغییرات اقلیمی، تحول تکنیک کشاورزی، گردش فلزات گران‌بها، تجارت جهانی، بیماری‌ها، مهاجرت‌ها و تغییرات قیمت‌ها، به‌سادگی درون مرزهای یک دولت محدود نمی‌مانند. اگر افزایش قیمت‌ها، فشار بر مالیه دولت یا بحران معیشت در چند منطقه به‌طور هم‌زمان ظاهر می‌شود، باید پرسید چه روابطی میان بازارها، جنگ‌ها، جریان‌های تجاری، محیط زیست و دولت‌ها وجود داشته است. بنابراین، گلدستون بیش از آنکه خود تصریح کند، مواد لازم برای نوعی جامعه‌شناسی تاریخی جهانی را فراهم می‌کند. آنچه در او هنوز کم‌تر صورت‌بندی شده، پیوند نظری میان این مواد و مفهوم رابطه‌مندی بیناجتماعی است. لاوسن دقیقاً همین پیوند را در سطحی نظری‌تر دنبال می‌کند.

یکی از نقاط قوت مهم گلدستون، توجه او به نخبگان است. در نظریه‌های انقلاب، گاهی مردم یا طبقات فرودست چنان در مرکز قرار می‌گیرند که شکاف نخبگان نادیده گرفته می‌شود. اما تاریخ انقلاب‌ها نشان می‌دهد تا زمانی که نخبگان حاکم متحد باشند، دستگاه سرکوب منسجم باشد و دولت منابع کافی برای حفظ وفاداری نیروهای کلیدی داشته باشد، حتی نارضایتی گسترده نیز ممکن است به انقلاب نینجامد. بحران زمانی خطرناک می‌شود که نخبگان خود به جان هم بیفتند، بخشی از آنان از دولت فاصله بگیرند، بخشی به مخالفان نزدیک شوند، بخشی اصلاحات را مطالبه کنند، و بخشی دیگر در دفاع از نظم قدیم سخت‌گیرتر شوند. این شکاف، هم از توان دولت برای سرکوب می‌کاهد و هم به مخالفان نشان می‌دهد که رژیم آسیب‌پذیر است. انقلاب فقط وقتی ممکن می‌شود که نظم حاکم دیگر در چشم همه شکست‌ناپذیر به نظر نرسد.

گلدستون نشان می‌دهد که فشار جمعیتی و مالی چگونه رقابت درون نخبگان را تشدید می‌کند. وقتی جمعیت نخبگان، مدعیان مناصب، فرزندان خانواده‌های صاحب‌نام، تحصیل‌کردگان و وابستگان شبکه‌های قدرت افزایش می‌یابد، اما تعداد مناصب، منابع و فرصت‌ها محدود است، رقابت شدت می‌گیرد. نخبگانی که از دسترسی به قدرت محروم می‌شوند، ممکن است به منتقدان نظم موجود تبدیل شوند. اینان برخلاف توده‌های فرودست، زبان، شبکه، آموزش و توان سازمان‌دهی دارند. آنان می‌توانند نارضایتی پراکنده را به گفتمان سیاسی، برنامه اصلاحی یا ایدئولوژی انقلابی تبدیل کنند. به همین سبب، انقلاب نه فقط از پایین، بلکه از شکاف میان بالا و پایین، و از پیوند میان نارضایتی مردمی و انشقاق نخبگان پدید می‌آید.

این نکته برای فهم انقلاب‌های معاصر نیز مهم است. بسیاری از انقلاب‌ها زمانی شتاب می‌گیرند که بخشی از نخبگان حاکم، تکنوکرات‌ها، روشنفکران، روحانیون، افسران، مدیران، دانشجویان، تجار یا طبقات متوسط از رژیم فاصله می‌گیرند و به زبان اعتراض مشروعیت می‌بخشند. بدون این پیوند، خشم اجتماعی ممکن است پراکنده بماند. اما با ورود نخبگان ناراضی، اعتراض می‌تواند سازمان، روایت و افق سیاسی پیدا کند. گلدستون از این جهت ما را به یک اصل اساسی نزدیک می‌کند: انقلاب فقط شورش محرومان نیست؛ بحران ائتلاف حاکم نیز هست. هر انقلابی، به‌نحوی، هم از پایین و هم از بالا ساخته می‌شود؛ از فشار مردم و از شکاف قدرت.

با وجود این، گلدستون نسبت به اسکاچپول جای بیشتری برای فرهنگ، ایدئولوژی و چارچوب‌های معنایی باز می‌کند. او ایدئولوژی را صرفاً روبنا یا توجیه پسینی نمی‌داند. ایدئولوژی و فرهنگ سیاسی می‌توانند هم مخالفان را بسیج کنند و هم رژیم را تثبیت کنند. این مسئله از نظر نظری مهم است، زیرا نظریه انقلاب را از تقابل ساده ساختار و معنا بیرون می‌برد. مردم فقط به دلیل گرسنگی، مالیات یا ستم شورش نمی‌کنند؛ آنان باید رنج خود را در زبانی بفهمند که آن را ناعادلانه، غیرقابل تحمل و قابل تغییر نشان دهد. بحران مادی باید به بحران مشروعیت تبدیل شود. ایدئولوژی، دین، اسطوره، خاطره تاریخی، روایت شهادت، زبان ملت، عدالت یا قانون می‌توانند این تبدیل را ممکن کنند.

در اینجا، گلدستون پلی میان ساختارگرایی نسل سوم و حساسیت‌های فرهنگی نسل چهارم می‌سازد. او هنوز معتقد است که انقلاب بدون بحران دولت، فشار اجتماعی و شکاف نخبگان فهمیده نمی‌شود، اما می‌پذیرد که این بحران‌ها باید از مسیر چارچوب‌های معنایی و کنش جمعی عبور کنند. همین امر است که بعدها در نظریه‌های متأخرتر برجسته‌تر می‌شود: انقلاب‌ها فقط از بحران ساخته نمی‌شوند؛ از داستان‌ها، خاطره‌ها، نمادها و فرهنگ‌های مقاومت نیز ساخته می‌شوند. لاوسن این دستاورد را می‌پذیرد، اما معتقد است نسل چهارم هنوز به‌طور کامل از منطق فهرست‌کردن عوامل بیرون نیامده است. یعنی حتی وقتی نظریه‌پردازان متأخر از فرهنگ، عاملیت، بین‌الملل و ساختار سخن می‌گویند، گاه آن‌ها را همچون مجموعه‌ای از عوامل کنار هم می‌گذارند، نه همچون روابط تاریخی در حال تکوین.

نقد لاوسن به گلدستون و نسل‌های متأخرتر نظریه انقلاب دقیقاً در همین نقطه قرار دارد. لاوسن اذعان دارد که این نسل‌ها چند پیشرفت مهم داشته‌اند: پذیرش تنوع انقلاب‌ها، توجه به فرایندهای برآیندی، بازگشت عاملیت و فرهنگ، و حساسیت بیشتر به ابعاد بین‌المللی. اما از نظر او، این رویکردها هنوز غالباً در پی شناسایی شرایط یا مؤلفه‌های انقلاب‌اند؛ مثلاً فشار مالی، بیگانگی نخبگان، خشم مردمی، روایت‌های مقاومت، روابط بین‌المللی مساعد. در چنین رویکردی، انقلاب همچنان همچون مجموعه‌ای از ویژگی‌ها فهمیده می‌شود. لاوسن می‌خواهد از این نگاه عبور کند و انقلاب را نه به‌عنوان بسته‌ای از متغیرها، بلکه به‌عنوان فرایندی تاریخی، رابطه‌ای و زمان‌مند بفهمد (Lawson, 2019).

این تفاوت بسیار اساسی است. اگر انقلاب را مجموعه‌ای از شرایط بدانیم، ممکن است تصور کنیم هرجا این شرایط حاضر باشند، انقلاب محتمل یا ناگزیر است. اما تاریخ خلاف این را نشان می‌دهد. گاه شرایط به‌ظاهر مساعد وجود دارد، اما انقلاب رخ نمی‌دهد. گاه شرایط ناقص و نامساعد است، اما انقلاب از دل رخدادهای پیش‌بینی‌نشده پدید می‌آید. گاه اصلاحات زودهنگام بحران را تخلیه می‌کند؛ گاه اصلاحات دیرهنگام نشانه ضعف تعبیر می‌شود و انقلاب را سرعت می‌بخشد. گاه سرکوب، اعتراض را خاموش می‌کند؛ گاه همان سرکوب به نماد جنایت رژیم و شتاب‌دهنده انقلاب تبدیل می‌شود. بنابراین مسئله فقط وجود یا عدم وجود عوامل نیست، بلکه زمان، ترتیب، رابطه و تفسیر آن‌هاست. یک عامل در زمانی خاص می‌تواند آرام‌کننده باشد و در زمانی دیگر انفجاری. لاوسن با تأکید بر فرایند تاریخی و پیکربندی علّی، می‌خواهد همین پیچیدگی را وارد نظریه انقلاب کند.

گلدستون خود، البته، از ساده‌سازی پرهیز می‌کند و به تنوع مسیرها توجه دارد. اما کار او همچنان تا حدی متکی بر مدل است؛ مدلی که نشان می‌دهد چگونه رشد جمعیت می‌تواند از طریق فشار بر قیمت‌ها، مالیات، نخبگان و توده‌ها، به بحران دولت بینجامد. قوت مدل در این است که سازوکارهای میانجی را نشان می‌دهد؛ ضعف آن در این است که ممکن است بیش از حد به یک منطق عمومی گرایش پیدا کند. لاوسن با حفظ اهمیت سازوکارها، می‌خواهد بر یکتایی تاریخی هر انقلاب نیز تأکید کند. او نمی‌گوید هیچ الگوی قابل تعمیمی وجود ندارد؛ اگر چنین بود، نظریه ناممکن می‌شد. اما می‌گوید الگوها همیشه باید درون توالی‌های تاریخی خاص، روابط فرامرزی خاص و میدان‌های معنایی خاص فهمیده شوند.

در این معنا، نسبت گلدستون و لاوسن را می‌توان چنین خلاصه کرد: گلدستون نظریه انقلاب را از علل منفرد به سوی پیکربندی‌های چندعاملی حرکت می‌دهد؛ لاوسن این حرکت را از پیکربندی‌های چندعاملی به سوی فرایندهای بیناجتماعی و تاریخ‌مند رادیکال‌تر می‌کند. گلدستون نشان می‌دهد که ثبات سیاسی شکننده است؛ لاوسن می‌پرسد این شکنندگی چگونه در شبکه‌ای از روابط داخلی و خارجی ساخته، تشدید یا مهار می‌شود. گلدستون بر جمعیت، مالیه، نخبگان و مردم تأکید می‌کند؛ لاوسن این عناصر را در بستری از مدرنیته جهانی، انتقال ایده‌ها، رقابت‌های بین‌المللی، ضدانقلاب و زمان تاریخی قرار می‌دهد.

از منظر فلسفی، گلدستون گامی مهم در نقد ذات‌گرایی انقلاب برمی‌دارد. اگر برینتون در پی نوعی کالبد واحد بود و اسکاچپول بر نوع خاصی از انقلاب اجتماعی تمرکز داشت، گلدستون انقلاب را در پیوند با وضعیت‌های گوناگون فروپاشی دولت و بحران‌های چندسطحی می‌فهمد. او به ما نشان می‌دهد که انقلاب نه ذات ثابتی دارد و نه از مسیر واحدی می‌گذرد. انقلاب‌ها در بسترهای مختلف، از ترکیب‌های متفاوتی از فشارها پدید می‌آیند. اما در همین جا پرسشی عمیق‌تر شکل می‌گیرد: اگر انقلاب‌ها چنین متکثرند، پس چه چیزی آن‌ها را همچنان انقلاب می‌کند؟ لاوسن در پاسخ، به‌جای جست‌وجوی ذات ثابت، به فرایند توجه می‌کند: انقلاب، نوعی بسیج جمعی برای براندازی سریع و قهری رژیم موجود و دگرگونی روابط سیاسی، اقتصادی و نمادین است؛ اما شکل تحقق این فرایند بسته به موقعیت‌های تاریخی، مسیرها و پیامدهای متفاوت تغییر می‌کند.

گلدستون همچنین اهمیت زمان را وارد نظریه انقلاب می‌کند، هرچند شاید نه با زبان فلسفی لاوسن. فشارهای جمعیتی، مالی و نخبگانی در لحظه ساخته نمی‌شوند؛ طی نسل‌ها انباشته می‌شوند. همین انباشت است که به انقلاب عمق زمانی می‌دهد. انقلاب ناگهان ظاهر می‌شود، اما ناگهانی ساخته نشده است. این نکته از نظر روش‌شناختی مهم است، زیرا پژوهشگر انقلاب باید از وسوسه لحظه‌گرایی بپرهیزد. میدان، خیابان، شورش، اعتصاب، سقوط کاخ، فرار شاه، فتح پایتخت یا اعلام جمهوری، فقط لحظه‌های قابل مشاهده‌اند. پشت آن‌ها دهه‌ها تغییر در قیمت، جمعیت، دولت، نخبگان، فرهنگ، حافظه و نظم جهانی وجود دارد. گلدستون این تاریخ پنهان بحران را آشکار می‌کند. لاوسن نیز همین حساسیت را می‌گیرد، اما زمان انقلاب را نه فقط زمان داخلی جامعه، بلکه زمان جهانی و بیناجتماعی می‌فهمد.

در نهایت، جایگاه گلدستون در مسیر نظریه انقلاب این است که او نظریه انقلاب را از ساختارگرایی کلاسیک به سمت نظریه‌های پیچیدگی، چندعلتی و فرایندی سوق می‌دهد. او نشان می‌دهد که بحران دولت محصول هم‌زمان چند فشار است؛ فشارهایی که در سطح دولت، نخبگان و مردم اثر می‌گذارند. او به ما می‌آموزد که ثبات سیاسی امری مسئله‌دار و شکننده است، نه حالت طبیعی و بدیهی جامعه. او نشان می‌دهد که انقلاب‌ها را باید در موج‌ها، هم‌زمانی‌ها، فشارهای بلندمدت و پیکربندی‌های بحرانی فهمید. اما در عین حال، او هنوز به‌طور کامل به سوی هستی‌شناسی رابطه‌ای و بیناجتماعی لاوسن حرکت نکرده است. لاوسن از گلدستون عبور می‌کند، نه به معنای کنارگذاشتن او، بلکه به معنای تاریخی‌تر، رابطه‌ای‌تر و جهانی‌تر کردن پرسش‌هایی که گلدستون پیش کشیده بود.

پس از توکویل، برینتون، مور، اسکاچپول و گلدستون، نظریه انقلاب به نقطه‌ای می‌رسد که دیگر نمی‌توان آن را در یک کشور، یک طبقه، یک بحران، یک ایدئولوژی یا یک مرحله خلاصه کرد. انقلاب‌ها در تلاقی دولت، جامعه، طبقه، جمعیت، نخبگان، ایده‌ها، فشارهای جهانی و زمان تاریخی پدید می‌آیند. اما هنوز یک گام دیگر لازم است: باید نسبت انقلاب و جهان را نه فقط از زاویه فشارهای خارجی یا هم‌زمانی‌های ساختاری، بلکه از زاویه سیاست جهانی، نظم بین‌الملل، صدور انقلاب، ضدانقلاب، حاکمیت و مشروعیت جهانی فهمید. این گام را فرد هالیدی با قدرتی ویژه برداشت. اگر اسکاچپول انقلاب را در متن فشارهای بین‌المللی نشاند و گلدستون آن را در موج‌های جمعیتی و فروپاشی دولت‌ها دید، هالیدی انقلاب را به قلب سیاست جهانی برد و نشان داد که انقلاب‌ها نه تنها از جهان تأثیر می‌گیرند، بلکه خود به یکی از نیروهای سازنده و برهم‌زننده نظم جهانی تبدیل می‌شوند.

فرد هالیدی و انقلاب در سیاست جهانی: از علت بین‌المللی تا نیروی برهم‌زننده نظم جهانی

اگر اسکاچپول انقلاب را در متن فشارهای بین‌المللی و بحران دولت‌های رژیم قدیم نشاند، و اگر گلدستون نشان داد که فروپاشی دولت‌ها در موج‌هایی از بحران‌های جمعیتی، مالی و نخبگانی رخ می‌دهد، فرد هالیدی یک گام دیگر برداشت و انقلاب را به قلب سیاست جهانی برد. در آثار پیشین، امر بین‌المللی اغلب به‌صورت فشار، زمینه یا شرط امکان انقلاب ظاهر می‌شد: جنگ، رقابت نظامی، شکست خارجی، نفوذ قدرت‌های بزرگ، بحران مالی ناشی از رقابت نظامی، یا جایگاه نابرابر دولت در نظام جهانی. هالیدی اما مسئله را گسترده‌تر دید. از نظر او، انقلاب نه فقط تحت تأثیر سیاست جهانی قرار دارد، بلکه خود یکی از نیروهایی است که سیاست جهانی را دگرگون می‌کند. انقلاب‌ها فقط پیامدهای داخلی ندارند؛ آن‌ها نظم بین‌المللی را به چالش می‌کشند، زبان حاکمیت را تغییر می‌دهند، اتحادها را بازآرایی می‌کنند، الگوهای جدیدی از دولت‌سازی می‌آفرینند، جنبش‌های فراملی را الهام می‌بخشند، ضدانقلاب را فعال می‌کنند، و گاه خود همچون نیرویی برهم‌زننده در برابر نظم مستقر عمل می‌کنند (Halliday, 1999).

اهمیت هالیدی از آنجاست که انقلاب را از حاشیه نظریه روابط بین‌الملل بیرون می‌کشد. در بخش بزرگی از سنت روابط بین‌الملل، به‌ویژه در واقع‌گرایی کلاسیک و نوواقع‌گرایی، دولت‌ها واحدهای اصلی تحلیل‌اند؛ واحدهایی که در محیطی آنارشیک برای بقا، امنیت، قدرت و منافع ملی رقابت می‌کنند. در چنین تصویری، انقلاب غالباً رویدادی داخلی تلقی می‌شود که ممکن است سیاست خارجی یک دولت را تغییر دهد، اما خود نظریه روابط بین‌الملل را دگرگون نمی‌کند. انقلاب در بهترین حالت، توضیحی برای تغییر رفتار یک دولت است؛ در بدترین حالت، مسئله‌ای مربوط به جامعه‌شناسی سیاسی یا تاریخ داخلی کشورها. هالیدی با این تفکیک مخالفت می‌کند. او نشان می‌دهد که انقلاب‌ها دقیقاً به این دلیل برای سیاست جهانی مهم‌اند که مرز میان داخل و خارج را بی‌ثبات می‌کنند. انقلاب نه فقط حکومت یک کشور، بلکه تعریف مشروعیت، حاکمیت، تعهدات بین‌المللی، دوستی و دشمنی، و نسبت دولت با مردم و جهان را دگرگون می‌سازد.

در انقلاب‌های بزرگ مدرن، نخستین چالش به اصل حاکمیت بازمی‌گردد. نظم بین‌المللی مدرن بر این فرض استوار است که دولت‌ها، هرچند با نظام‌های داخلی متفاوت، یکدیگر را به‌عنوان واحدهای حاکم به رسمیت می‌شناسند. حاکمیت، در معنای کلاسیک، به دولت اجازه می‌دهد که در قلمروی خود اقتدار نهایی داشته باشد و در برابر مداخله بیرونی، استقلال حقوقی خود را حفظ کند. انقلاب این قاعده را برهم می‌زند، زیرا دولت انقلابی مدعی است که مشروعیت خود را نه از تداوم حقوقی دولت پیشین، نه از عرف دیپلماتیک، و نه از پذیرش قدرت‌های خارجی، بلکه از مردم، طبقه، ملت، امت، مستضعفان، پرولتاریا یا حقیقتی جهان‌شمول می‌گیرد. انقلاب به‌محض پیروزی، این پرسش را پیش می‌کشد که آیا تعهدات رژیم پیشین همچنان معتبر است؟ آیا پیمان‌های خارجی، بدهی‌ها، امتیازات، مرزها، اتحادها و قواعد دیپلماتیک گذشته الزام‌آورند؟ آیا دولت جدید باید همچون دولتی عادی رفتار کند یا چون نماینده حقیقتی انقلابی، خود را مجاز به تخطی از قواعد نظم موجود بداند؟ اینجاست که انقلاب به مسئله‌ای حقوقی، هنجاری و بین‌المللی تبدیل می‌شود.

دولت انقلابی معمولاً با دو میل متضاد آغاز می‌کند. از یک سو، میل به گسست دارد: گسست از رژیم پیشین، گسست از وابستگی‌های خارجی، گسست از قراردادهایی که آن‌ها را ناعادلانه می‌داند، گسست از نظامی جهانی که آن را امپریالیستی، سرمایه‌دارانه، استعماری، طبقاتی، نژادی یا ضدالهی می‌خواند. از سوی دیگر، دولت انقلابی برای بقا ناگزیر است در همان جهانی عمل کند که با آن دشمنی می‌ورزد. باید به رسمیت شناخته شود، تجارت کند، سلاح بخرد، مرزهای خود را حفظ کند، ارز به دست آورد، با تهدید نظامی مقابله کند، سفارتخانه‌ها را مدیریت کند، در سازمان‌های بین‌المللی حضور یابد، و گاه برای حفظ خود، با همان قدرت‌هایی مذاکره کند که از نظر ایدئولوژیک نفی‌شان کرده است. همین دوگانگی، قلب تحلیل هالیدی است: انقلاب‌ها علیه نظم بین‌المللی شورش می‌کنند، اما برای دوام به قواعدی از همان نظم نیازمندند (Halliday, 1999).

این دوگانگی در سیاست خارجی انقلابی به شکل سیاستی دوپاره ظاهر می‌شود. دولت انقلابی، در سطح ایدئولوژیک، خود را حامل رسالتی فراتر از مرزها می‌داند. انقلاب فرانسه از آزادی ملت‌ها، نفی استبداد و حق مردم سخن گفت. انقلاب روسیه خود را مقدمه انقلاب جهانی پرولتاریا دانست. انقلاب چین، کوبا و ویتنام الهام‌بخش جنبش‌های ضد امپریالیستی و جهان سومی شدند. انقلاب ایران زبان امت، مستضعفان، استکبارستیزی و نفی سلطه را به سیاست منطقه‌ای و جهانی خود پیوند زد. اما همین دولت‌ها، در سطح عملی، ناگزیر بودند منطق بقا، مصلحت، امنیت، مرز، اقتصاد و توازن قوا را رعایت کنند. بنابراین سیاست خارجی انقلابی همیشه میان رسالت و دولت، میان آرمان و بقا، میان جهان‌شمولی و منافع ملی، میان صدور انقلاب و حفظ نظام، میان همبستگی فراملی و ضرورت دیپلماسی گرفتار است.

هالیدی این تناقض را نشانه ریاکاری ساده انقلابیون نمی‌داند، بلکه آن را ساختار درونی دولت انقلابی می‌فهمد. دولت انقلابی هم دولت است و هم انقلاب. به‌عنوان انقلاب، میل به گسترش، الهام‌بخشی، تخریب نظم کهن و نفی مشروعیت دشمنان دارد. به‌عنوان دولت، میل به تثبیت، بقا، کنترل مرزها، حفظ منابع و جلوگیری از آشوب دارد. این دو وجه هیچ‌گاه کاملاً با هم آشتی نمی‌کنند. اگر دولت انقلابی بیش از حد به وجه انقلابی خود وفادار بماند، ممکن است در جنگ، انزوا، تحریم، محاصره یا ماجراجویی خارجی فرسوده شود. اگر بیش از حد به منطق دولت عادی تن دهد، ممکن است مشروعیت انقلابی خود را نزد هواداران داخلی و خارجی از دست بدهد. بنابراین انقلاب پس از پیروزی وارد وضعی تراژیک می‌شود: برای زنده‌ماندن باید تا حدی از خود فاصله بگیرد؛ اما اگر بیش از حد از خود فاصله بگیرد، دیگر همان انقلابی نیست که به نام آن قدرت را به دست آورده است.

این مسئله در مورد صدور انقلاب به‌وضوح دیده می‌شود. هر انقلاب بزرگ، به‌ویژه اگر خود را حامل حقیقتی جهان‌شمول بداند، نمی‌تواند به‌سادگی در مرزهای ملی متوقف شود. انقلاب فرانسه در زبان خود محدود به فرانسه نبود؛ آزادی، برابری و حاکمیت ملت، مفاهیمی جهان‌شمول بودند. انقلاب روسیه نیز خود را نه انقلاب یک کشور، بلکه آغاز دوره‌ای جهانی می‌دانست. انقلاب کوبا، به‌ویژه در دهه‌های نخست، خود را بخشی از مبارزه ضدامپریالیستی در آمریکای لاتین، آفریقا و جهان سوم می‌فهمید. انقلاب ایران نیز از آغاز، در زبان رسمی و نمادین خود، فراتر از مرز دولت-ملت سخن گفت و مفاهیمی چون امت، مستضعفان و مقابله با استکبار را در مرکز تخیل سیاسی خود قرار داد. اما صدور انقلاب، هنگامی که از سطح الهام و زبان به سطح سازمان، پول، آموزش، رسانه، حمایت سیاسی یا مداخله می‌رسد، با منطق سخت سیاست جهانی روبه‌رو می‌شود. سایر دولت‌ها آن را تهدید می‌بینند؛ ضدانقلاب فعال می‌شود؛ قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی واکنش نشان می‌دهند؛ و دولت انقلابی باید میان آرمان گسترش و هزینه‌های بقا انتخاب کند.

از همین‌جا می‌توان فهمید چرا هالیدی انقلاب را فقط یک مسئله داخلی نمی‌داند. انقلاب با ایجاد دولت انقلابی، خود را وارد میدان دشمنی‌های جدیدی می‌کند. هر انقلاب، ضدانقلاب خود را می‌آفریند، اما این ضدانقلاب فقط داخلی نیست. انقلاب فرانسه ائتلاف سلطنت‌های اروپایی را علیه خود برانگیخت. انقلاب روسیه با مداخله خارجی، جنگ داخلی، محاصره و دشمنی قدرت‌های سرمایه‌داری روبه‌رو شد. انقلاب کوبا با فشار ایالات متحده، تحریم، حمله خلیج خوک‌ها و بحران موشکی مواجه شد. انقلاب ایران با انزوای دیپلماتیک، بحران گروگان‌گیری، جنگ عراق علیه ایران، تحریم‌ها و رقابت‌های منطقه‌ای درگیر شد. بنابراین ضدانقلاب، از منظر هالیدی، بخشی از پویایی خود انقلاب است. انقلاب فقط علیه دشمنان داخلی نمی‌جنگد؛ علیه نظمی جهانی می‌جنگد که خود را در برابر سرایت انقلاب، بی‌ثباتی حاکمیت‌ها و تهدید ایدئولوژیک محافظت می‌کند.

در اینجا هالیدی به یکی از عمیق‌ترین ابعاد انقلاب اشاره می‌کند: انقلاب‌ها زمان جهانی را دگرگون می‌کنند. انقلاب موفق فقط یک دولت را تغییر نمی‌دهد؛ به دیگران نشان می‌دهد که آنچه ناممکن می‌نمود، ممکن شده است. این امکان‌پذیری شاید یکی از مهم‌ترین اثرات بین‌المللی انقلاب باشد. پیش از انقلاب، نظم موجود خود را طبیعی، جاودانه یا دست‌کم شکست‌ناپذیر نشان می‌دهد. انقلاب، با شکستن این تصویر، قدرتی نمادین می‌آفریند که از مرزها عبور می‌کند. هنگامی که باستیل سقوط می‌کند، هنگامی که تزار سقوط می‌کند، هنگامی که باتیستا فرار می‌کند، هنگامی که شاه ایران می‌رود، فقط یک رژیم از میان نرفته است؛ تصوری جهانی از امکان سقوط قدرت شکل گرفته است. از همین‌رو، انقلاب‌ها الهام‌بخش‌اند حتی وقتی مستقیماً صادر نمی‌شوند. گاه تصویر انقلاب، بیش از سازمان انقلاب، جهان را دگرگون می‌کند.

اما همان‌طور که انقلاب الهام می‌بخشد، ترس نیز تولید می‌کند. برای نیروهای محافظه‌کار، دولت‌های همسایه، امپراتوری‌ها و قدرت‌های بزرگ، انقلاب موفق نشانه خطری مسری است. اگر یک ملت بتواند سلطنت را براندازد، ملت‌های دیگر نیز ممکن است چنین کنند. اگر دهقانان بتوانند زمین‌داران را عقب برانند، دهقانان دیگر نیز ممکن است به حرکت درآیند. اگر یک جنبش ضداستعماری پیروز شود، مستعمرات دیگر نیز می‌توانند به استقلال بیندیشند. اگر یک دولت دینی یا سوسیالیستی بتواند در برابر قدرت‌های بزرگ دوام آورد، نیروهای مشابه در جاهای دیگر جسارت می‌یابند. بنابراین انقلاب‌ها نه فقط از طریق صدور رسمی، بلکه از طریق تخیل سیاسی، ترس، تقلید، پیشگیری و سرکوب نیز جهانی می‌شوند. ضدانقلاب، به همان اندازه انقلاب، فراملی است.

در تحلیل هالیدی، انقلاب‌ها همچنین سیاست خارجی را از سطح دیپلماسی عادی فراتر می‌برند. دیپلماسی عادی مبتنی بر شناسایی متقابل، منافع، توازن، مذاکره و استمرار است. سیاست خارجی انقلابی اما غالباً با زبان گسست، حقیقت، دشمنی وجودی، رسالت و مشروعیت اخلاقی سخن می‌گوید. این زبان، روابط بین‌الملل را اخلاقی‌تر و هم‌زمان خطرناک‌تر می‌کند. اخلاقی‌تر، زیرا پرسش از عدالت، رهایی، سلطه و حق مقاومت را وارد میدان می‌کند؛ خطرناک‌تر، زیرا دشمن را نه صرفاً رقیب، بلکه تجسم ظلم، امپریالیسم، ارتجاع، کفر، سرمایه‌داری، استعمار یا ضدانقلاب می‌نامد. هنگامی که سیاست جهانی به زبان انقلاب ترجمه می‌شود، مصالحه دشوارتر می‌گردد. اما از سوی دیگر، هیچ دولت انقلابی نمی‌تواند برای همیشه در زبان خالص دشمنی زندگی کند. دیر یا زود، نیاز به تجارت، امنیت، بازسازی، فناوری، دیپلماسی و بقا آن را به مذاکره می‌کشاند. در این کشاکش، سیاست خارجی انقلابی دائماً میان اخلاق و مصلحت نوسان می‌کند.

هالیدی همچنین نشان می‌دهد که انقلاب‌ها پس از پیروزی، در پروژه دگرگونی داخلی خود نیز از جهان بیرون جدا نیستند. انقلابیون می‌خواهند جامعه را تغییر دهند: نظام سیاسی، اقتصاد، آموزش، مالکیت، روابط طبقاتی، فرهنگ، خانواده، جنسیت، دین، قانون و حتی انسان را. انقلاب‌های بزرگ مدرن غالباً سودای ساختن انسان نو داشته‌اند؛ شهروند جمهوری‌خواه، انسان سوسیالیست، انسان ضداستعماری، سوژه انقلابی یا فردی که از بند نظم کهن رها شده است. اما این پروژه‌های داخلی، در خلأ اجرا نمی‌شوند. تهدید خارجی، جنگ، محاصره، تحریم، رقابت نظامی و فشار اقتصادی، هم شکل و هم شدت دگرگونی داخلی را تعیین می‌کنند. دولت انقلابی ممکن است برای دفاع از خود به تمرکز بیشتر، بسیج اجباری، کنترل رسانه، اقتصاد دولتی، امنیتی‌کردن جامعه و سرکوب مخالفان روی آورد. در چنین وضعی، نمی‌توان به‌سادگی گفت خشونت پس از انقلاب فقط از ایدئولوژی انقلاب برمی‌خیزد یا فقط از توطئه دشمنان خارجی. مسئله در پیوند این دو است: ایدئولوژی انقلابی، در میدان تهدید خارجی و ضدانقلاب، رادیکال‌تر، امنیتی‌تر و دولت‌محورتر می‌شود.

اینجا هالیدی به بحثی نزدیک می‌شود که در لاوسن نیز اهمیت زیادی دارد: انقلاب‌ها را باید در مسیرشان فهمید، نه فقط در لحظه پیروزی. انقلاب ممکن است با آرمان‌های باز، کثرت‌گرا، ضد استبدادی یا آزادی‌خواه آغاز شود، اما در مسیر جنگ، محاصره، توطئه، بحران اقتصادی، رقابت جناحی و فشار خارجی، به سوی تمرکز و حذف حرکت کند. این به معنای تبرئه دولت‌های انقلابی نیست؛ بلکه به معنای فهم تاریخی و رابطه‌ای خشونت انقلابی است. خشونت نه فقط از متن ایدئولوژی، نه فقط از شخصیت رهبران، و نه فقط از ضرورت دفاعی برمی‌خیزد؛ از ترکیب این‌ها در میدان خاص انقلاب و ضدانقلاب پدید می‌آید. هالیدی کمک می‌کند تا انقلاب را از اخلاق‌گرایی ساده دور کنیم؛ نه آن را به رهایی ناب تبدیل کنیم و نه به جنون خشونت. انقلاب در میدان قدرت جهانی زندگی می‌کند، و همین میدان، آن را از درون تغییر می‌دهد.

با این همه، هالیدی در نسبت با لاوسن هنوز در مرحله‌ای پیشین قرار دارد. او انقلاب و سیاست جهانی را به‌طور عمیق به هم پیوند می‌زند، اما اغلب هنوز می‌توان در زبان او نوعی نسبت میان دو قلمرو را دید: انقلاب از یک سو، نظام بین‌الملل از سوی دیگر؛ انقلاب بر جهان اثر می‌گذارد و جهان بر انقلاب. لاوسن این رابطه را یک گام رادیکال‌تر می‌کند. او نمی‌خواهد فقط از «انقلاب و جهان» سخن بگوید، بلکه می‌خواهد نشان دهد انقلاب از آغاز درون روابط جهانی ساخته شده است. در هالیدی، گویی انقلاب وارد سیاست جهانی می‌شود؛ در لاوسن، انقلاب هرگز بیرون از سیاست جهانی نبوده است. این تفاوت، ظریف اما سرنوشت‌ساز است. هالیدی مرز میان انقلاب و روابط بین‌الملل را سوراخ می‌کند؛ لاوسن می‌کوشد نشان دهد که این مرز از ابتدا مصنوعی بوده است (Lawson, 2019).

به بیان دیگر، هالیدی نظریه‌پرداز انقلاب و سیاست جهانی است؛ لاوسن نظریه‌پرداز انقلاب به‌مثابه فرایند بیناجتماعی. در تعبیر نخست، انقلاب و جهان دو سطح‌اند که در هم اثر می‌گذارند. در تعبیر دوم، خود انقلاب از تعامل سطح‌ها پدید می‌آید. دولت پیشاانقلابی، مخالفان، ایدئولوژی، بحران اقتصادی، شکل سازمان‌دهی، امکان سرکوب، زبان مشروعیت، امید به پیروزی و هراس از شکست، همگی از همان آغاز درون روابط فرامرزی ساخته می‌شوند. انقلاب ایران بدون جنگ سرد، نفت، رابطه ایران و آمریکا، مدرنیزاسیون آمرانه، شبکه‌های تبعیدی، زبان ضد امپریالیستی، اقتصاد جهانی و الگوی انقلاب‌های قرن بیستم فهمیده نمی‌شود. انقلاب کوبا بدون امپریالیسم آمریکا، جنگ سرد، آمریکای لاتین و جهان سوم فهمیده نمی‌شود. انقلاب روسیه بدون جنگ جهانی اول، سرمایه‌داری جهانی، مارکسیسم بین‌المللی و رقابت قدرت‌های بزرگ فهمیده نمی‌شود. انقلاب فرانسه نیز بدون رقابت اروپایی، جنگ، بدهی، نمونه انقلاب آمریکا و جهان اقیانوس اطلس فهمیده نمی‌شود. این همان چرخشی است که لاوسن می‌خواهد نظریه‌مند کند.

با این حال، فاصله لاوسن از هالیدی به معنای کم‌اهمیت‌کردن هالیدی نیست. برعکس، هالیدی یکی از مهم‌ترین پیشینیان مستقیم لاوسن است. او نشان داد که نادیده‌گرفتن انقلاب در روابط بین‌الملل، به معنای نادیده‌گرفتن یکی از نیروهای اصلی ساخت جهان مدرن است. از انقلاب فرانسه تا روسیه، از چین تا کوبا، از ایران تا نیکاراگوئه، انقلاب‌ها نظم جهانی را به چالش کشیده‌اند. آن‌ها به جنگ‌ها دامن زده‌اند، اتحادها را تغییر داده‌اند، مفاهیم مشروعیت و حاکمیت را جابه‌جا کرده‌اند، جنبش‌های فراملی ساخته‌اند، و سیاست جهانی را ایدئولوژیک‌تر کرده‌اند. اگر روابط بین‌الملل فقط به دولت‌های عادی، توازن قوا و منافع ملی توجه کند، بخش بزرگی از تاریخ جهان مدرن را نمی‌فهمد. هالیدی به همین معنا، انقلاب را وارد دستور کار روابط بین‌الملل کرد.

اهمیت دیگر هالیدی در این است که او مسئله هنجاری انقلاب را از یاد نمی‌برد. انقلاب‌ها فقط دولت‌ها را تغییر نمی‌دهند؛ درباره حق، عدالت، مقاومت، سلطه و رهایی داوری می‌کنند. هر انقلاب ادعا دارد که نظمی نامشروع را برانداخته و نظمی عادلانه‌تر را ممکن کرده است. اما هر انقلاب نیز با خطر تبدیل‌شدن به سلطه‌ای تازه روبه‌روست. هالیدی نشان می‌دهد که این مسئله در سطح بین‌المللی نیز حضور دارد. آیا دولتی انقلابی حق دارد برای حمایت از مظلومان، طبقات فرودست، ملت‌های تحت ستم یا نیروهای همسو در دیگر کشورها مداخله کند؟ آیا اصل حاکمیت باید در برابر عدالت انقلابی کنار برود؟ اگر انقلاب‌ها نظم‌های ظالمانه را برمی‌اندازند، آیا ضدانقلاب جهانی برای حفظ ثبات، حق سرکوب آن‌ها را دارد؟ این پرسش‌ها، نظریه انقلاب را به فلسفه حقوق بین‌الملل، اخلاق جنگ و حق مقاومت پیوند می‌زنند. لاوسن نیز به‌نحوی دیگر نشان می‌دهد که انقلاب، برخلاف جنگ، سنت نیرومندی از تأمل هنجاری درباره حق انقلاب و حدود اخلاقی آن ندارد. این خلأ، خود نشان‌دهنده دشواری انقلاب به‌عنوان مفهومی است که هم‌زمان سیاسی، اخلاقی و تاریخی است (Lawson, 2019).

از منظر بحث حاضر، هالیدی سه میراث اصلی برای لاوسن باقی می‌گذارد. نخست، انقلاب را باید در پیوند با سیاست جهانی فهمید، نه صرفاً به‌عنوان بحرانی داخلی. دوم، دولت انقلابی موجودی دوگانه است: هم حامل آرمان‌های جهان‌شمول و هم اسیر ضرورت‌های بقا در نظام دولت‌ها. سوم، انقلاب و ضدانقلاب رابطه‌ای فراملی دارند؛ انقلاب الهام می‌بخشد و ضدانقلاب را فعال می‌کند، ضدانقلاب انقلاب را رادیکال می‌کند و دولت انقلابی را به تمرکز و امنیتی‌سازی سوق می‌دهد. این سه میراث در لاوسن حفظ می‌شوند، اما در چارچوبی رابطه‌ای‌تر و تاریخی‌تر بازسازی می‌گردند.

نقد لاوسن به سنت هالیدی این است که هنوز باید از زبان تأثیر متقابل فراتر رفت. تا زمانی که بگوییم انقلاب بر جهان اثر می‌گذارد و جهان بر انقلاب، همچنان دوگانگی داخل و خارج را حفظ کرده‌ایم. جامعه‌شناسی تاریخی جهانی، در خوانش لاوسن، باید نشان دهد که این دوگانگی از اساس مسئله‌دار است. دولت داخلی، از همان آغاز، با نظام جهانی ساخته شده است؛ جامعه ملی، از همان آغاز، درون سرمایه‌داری، استعمار، جنگ، مهاجرت و ایده‌های فرامرزی شکل گرفته است؛ ایدئولوژی انقلابی، از همان آغاز، زبانی جهانی دارد؛ و حتی ضدانقلاب داخلی، اغلب با حمایت، الهام یا ترس‌های خارجی پیوند خورده است. بنابراین انقلاب را نباید واقعه‌ای داخلی دانست که بعداً بین‌المللی می‌شود؛ انقلاب مدرن، از آغاز، مدرن و جهانی است.

این گذار از هالیدی به لاوسن، در حقیقت، گذار از بین‌المللی‌کردن نظریه انقلاب به بازسازی هستی‌شناسی انقلاب است. هالیدی می‌گوید انقلاب‌ها برای سیاست جهانی مهم‌اند. لاوسن می‌گوید انقلاب‌ها بدون سیاست جهانی وجود تاریخی قابل فهم ندارند. هالیدی نشان می‌دهد که انقلاب‌ها نظم بین‌الملل را به چالش می‌کشند. لاوسن می‌گوید خود شکل انقلاب، مسیر انقلاب و پیامد انقلاب، در دل مناسبات بیناجتماعی ساخته می‌شود. هالیدی بر انقلاب‌های پیروز و دولت‌های انقلابی تمرکز زیادی دارد؛ لاوسن می‌خواهد وضعیت‌های انقلابی، مسیرهای انقلاب، پیامدها و حتی شکست‌ها و انقلاب‌های مذاکره‌شده را نیز در همین منطق رابطه‌ای بفهمد.

هالیدی آخرین ایستگاه مهم پیش از ورود مستقیم به لاوسن است. توکویل به ما آموخت که انقلاب از دل رژیم قدیم می‌آید و گذشته را در خود حمل می‌کند. برینتون تلاش کرد کالبدی عمومی برای انقلاب‌های بزرگ ترسیم کند. مور انقلاب را در مسیرهای طبقاتی مدرنیته و گذار از جهان کشاورزی به جهان صنعتی نشاند. اسکاچپول دولت، جنگ، ساختار طبقاتی و فشارهای بین‌المللی را در مرکز نظریه انقلاب قرار داد. گلدستون بحران را چندسطحی، جمعیتی، مالی، نخبگانی و موج‌وار فهمید. هالیدی انقلاب را به سیاست جهانی برد و نشان داد که انقلاب‌ها نه فقط در جهان رخ می‌دهند، بلکه جهان را دگرگون می‌کنند. لاوسن در نقطه‌ای ایستاده است که می‌خواهد همه این سنت‌ها را بازآرایی کند: انقلاب، در نگاه او، نه فقط گسست از رژیم قدیم، نه فقط مرحله‌ای در مسیر مدرنیته، نه فقط فروپاشی دولت، نه فقط موج بحران، و نه فقط چالشی برای نظم بین‌الملل است؛ انقلاب فرایندی تاریخی، رابطه‌ای و بیناجتماعی است که در آن داخل و خارج، دولت و جامعه، گذشته و آینده، رهایی و سلطه، و انقلاب و ضدانقلاب، در یک میدان جهانی متغیر به هم گره می‌خورند.

جورج لاوسن و جامعه‌شناسی تاریخی جهانی انقلاب

پس از طی مسیر توکویل، برینتون، مور، اسکاچپول، گلدستون و هالیدی، اکنون می‌توان جایگاه جورج لاوسن را دقیق‌تر فهمید. لاوسن در خلأ نظری نمی‌نویسد. او وارث سنتی بلند است که در آن انقلاب گاه به‌مثابه گسست از رژیم قدیم، گاه همچون کالبدی مرحله‌ای، گاه در قالب مسیرهای طبقاتی مدرنیته، گاه به‌عنوان فروپاشی دولت در متن فشارهای ساختاری، گاه در مقام بحران جمعیتی و مالی و نخبگانی، و گاه به‌مثابه نیرویی در سیاست جهانی فهمیده شده است. اهمیت لاوسن در آن است که این میراث‌ها را کنار نمی‌گذارد، بلکه می‌کوشد آن‌ها را در سطحی تازه بازآرایی کند. او نه با توکویل قطع رابطه می‌کند، نه با برینتون، نه با مور، نه با اسکاچپول، نه با گلدستون و نه با هالیدی؛ اما هیچ‌یک را نیز کافی نمی‌داند. پروژه او تلاشی است برای عبور از محدودیت‌های هرکدام، بی‌آنکه دستاوردهایشان را از دست بدهد.

نقطه آغاز لاوسن تشخیصی درباره وضعیت خود نظریه انقلاب است. به باور او، مطالعات تجربی درباره انقلاب همچنان زنده، متنوع و گسترده‌اند، اما نظریه انقلاب با نوعی فرسودگی یا توقف روبه‌رو شده است. از یک سو، بسیاری از مفاهیم و الگوهای کلاسیک همچنان بر ذهن پژوهشگران سایه دارند؛ گویی انقلاب واقعی همچنان باید شبیه انقلاب فرانسه، روسیه، چین یا کوبا باشد. از سوی دیگر، در زبان عمومی و حتی گاه در زبان دانشگاهی، مفهوم انقلاب چنان گسترده شده است که هر تغییر چشمگیر، هر نوآوری فناورانه، هر تحول فرهنگی یا هر موج سیاسی تازه «انقلاب» نامیده می‌شود. این دو وضعیت ظاهراً متضاد، در واقع به یک نتیجه مشترک می‌رسند: تضعیف قدرت تحلیلی مفهوم انقلاب. اگر انقلاب فقط چند رخداد کلاسیک باشد، نظریه انقلاب توان فهم دگرگونی‌های معاصر را از دست می‌دهد. اگر انقلاب هر تغییر بزرگی باشد، دیگر چیزی را با دقت توضیح نمی‌دهد. لاوسن درست در برابر این دو خطر می‌ایستد (Lawson, 2019).

او می‌خواهد انقلاب را به‌گونه‌ای تعریف و تحلیل کند که هم از دقت مفهومی برخوردار باشد و هم از انعطاف تاریخی. این کار آسان نیست. دقت مفهومی معمولاً با محدودسازی همراه است؛ یعنی پژوهشگر برای آنکه مفهوم را روشن نگه دارد، موارد مرزی و مبهم را کنار می‌گذارد. انعطاف تاریخی، برعکس، پژوهشگر را وادار می‌کند به تنوع موارد، مسیرها و پیامدها توجه کند. اگر دقت بیش از حد شود، مفهوم خشک و بسته می‌شود؛ اگر انعطاف بیش از حد شود، مفهوم شل و بی‌مرز می‌گردد. لاوسن می‌کوشد میان این دو نیاز تعادل برقرار کند. از همین رو، او انقلاب را نه صرفاً یک رویداد، نه صرفاً یک نتیجه، و نه صرفاً یک مجموعه شرایط، بلکه فرایندی می‌فهمد که در آن نظم سیاسی، اقتصادی و نمادین با چالشی بنیادی روبه‌رو می‌شود و امکان بازآرایی آن پدید می‌آید.

این فهم فرایندی، نخستین کلید ورود به پروژه لاوسن است. بسیاری از نظریه‌های انقلاب، حتی هنگامی که به تاریخ توجه دارند، انقلاب را در قالب لحظه‌ای خاص می‌فهمند: لحظه سقوط رژیم، لحظه قیام توده‌ای، لحظه تسخیر قدرت، لحظه اعلام جمهوری، لحظه پیروزی حزب یا جنبش، یا لحظه تدوین قانون اساسی جدید. این لحظه‌ها بی‌تردید مهم‌اند، اما انقلاب را نمی‌توان به آن‌ها فروکاست. انقلاب پیش از سقوط رژیم آغاز می‌شود و پس از پیروزی رسمی نیز ادامه می‌یابد. وضعیت انقلابی ممکن است پیش از آنکه کسی آن را انقلاب بنامد، شکل گرفته باشد؛ مسیر انقلاب ممکن است پس از آغاز اعتراض، به سوی مذاکره، جنگ داخلی، سرکوب، پیروزی یا سازش حرکت کند؛ پیامد انقلاب نیز ممکن است سال‌ها و حتی دهه‌ها پس از لحظه پیروزی در حال شکل‌گیری باشد. بنابراین انقلاب را باید در زمان دید. انقلاب عکس نیست؛ فیلم است. اما حتی این استعاره نیز کافی نیست، زیرا فیلم انقلاب مسیر ازپیش‌نوشته‌ای ندارد. در جریان حرکت خود ساخته می‌شود.

لاوسن با این نگاه، از جست‌وجوی علت واحد انقلاب فاصله می‌گیرد. انقلاب‌ها نه از فقر به‌تنهایی برمی‌خیزند، نه از ایدئولوژی به‌تنهایی، نه از بحران دولت، نه از جنگ، نه از نابرابری، نه از سرکوب، نه از شکاف نخبگان و نه از مداخله خارجی. هرکدام از این‌ها ممکن است در مواردی نقش داشته باشند، اما هیچ‌کدام به‌تنهایی توضیح‌دهنده نیستند. آنچه اهمیت دارد، پیکربندی تاریخی آن‌هاست: اینکه این عوامل چگونه، در چه زمانی، با چه ترتیبی، در چه نسبتی، و درون چه میدان معنایی و بیناجتماعی به هم متصل می‌شوند. یک بحران اقتصادی ممکن است در یک جامعه به اصلاحات محدود منجر شود، در جامعه‌ای دیگر به کودتا، در سومی به شورش پراکنده، و در چهارمی به انقلاب. سرکوب ممکن است در یک لحظه اعتراض را خاموش کند، اما در لحظه‌ای دیگر به نماد جنایت رژیم و عامل گسترش بسیج تبدیل شود. شکاف نخبگان ممکن است به گذار مذاکره‌شده بینجامد یا به فروپاشی کامل دولت. جنگ ممکن است رژیم را تقویت کند، زیرا حس ملی‌گرایانه و ضرورت امنیتی می‌آفریند؛ اما می‌تواند رژیم را نیز نابود کند، زیرا هزینه‌های مالی، انسانی و اداری آن را فراتر از ظرفیت دولت می‌برد. بنابراین نظریه انقلاب باید به جای فهرست‌کردن عوامل، روابط میان عوامل را در زمان تحلیل کند.

همین تأکید بر رابطه، لاوسن را به مفهوم مرکزی پروژه‌اش می‌رساند: امر بیناجتماعی. لاوسن معتقد است که انقلاب‌ها را نمی‌توان در چارچوب ملی‌گرایی روش‌شناختی فهمید. ملی‌گرایی روش‌شناختی به این معناست که پژوهشگر جامعه ملی یا دولت-ملت را واحد طبیعی تحلیل فرض کند؛ گویی هر جامعه ابتدا به‌طور مستقل وجود دارد و سپس با جوامع دیگر رابطه برقرار می‌کند. در چنین نگاهی، انقلاب ابتدا رخدادی داخلی است: دولت و جامعه‌ای درون مرزهای مشخص دچار بحران می‌شوند؛ سپس عوامل خارجی ممکن است این بحران را تشدید کنند یا پیامدهای آن به جهان بیرون سرایت کند. لاوسن این تصویر را وارونه می‌کند. از نظر او، هیچ «داخل» ناب و خودبسنده‌ای وجود ندارد که بعداً با «خارج» تماس پیدا کند. آنچه داخلی نامیده می‌شود، خود در طول تاریخ از طریق روابط خارجی و فرامرزی ساخته شده است.

این ادعا را باید با دقت فهمید. لاوسن نمی‌گوید انقلاب‌ها ساخته قدرت‌های خارجی‌اند یا کنشگران داخلی اهمیت ندارند. چنین برداشتی پروژه او را به نظریه‌ای سطحی و توطئه‌محور تبدیل می‌کند. مقصود او این است که دولت، جامعه، طبقه، ارتش، نخبگان، اقتصاد، فرهنگ سیاسی، ایدئولوژی و زبان مشروعیت، همگی محصول تاریخ‌هایی هستند که از مرزهای ملی عبور می‌کنند. دولت مدرن در رقابت نظامی با دولت‌های دیگر ساخته شده است. ارتش مدرن در متن جنگ‌های فرامرزی و ضرورت بسیج منابع شکل گرفته است. بوروکراسی، مالیات و قانون در ارتباط با نیاز دولت‌ها به رقابت و بقا گسترش یافته‌اند. طبقات اجتماعی درون سرمایه‌داری جهانی، استعمار، تجارت، بازارهای جهانی و تقسیم کار بین‌المللی شکل گرفته‌اند. ایدئولوژی‌های انقلابی از طریق ترجمه، تبعید، مهاجرت، شبکه‌های روشنفکری، دانشگاه‌ها، رسانه‌ها و نمونه‌های تاریخی از مرزها عبور کرده‌اند. حتی تصور عقب‌ماندگی یا پیشرفت نیز همیشه مقایسه‌ای و جهانی است: جامعه خود را عقب‌مانده می‌بیند، زیرا تصویری از جوامع پیشرفته‌تر یا قدرتمندتر در برابر خود دارد.

از این منظر، انقلاب مدرن هرگز صرفاً داخلی نیست. انقلاب فرانسه فقط بحران سلطنت فرانسه نبود؛ در جهان اقیانوس اطلس، رقابت‌های اروپایی، بدهی‌های جنگی، انقلاب آمریکا، اندیشه روشنگری و نظم در حال تغییر قدرت‌های امپراتوری قرار داشت. انقلاب روسیه فقط انفجار تضادهای داخلی امپراتوری تزاری نبود؛ در متن جنگ جهانی اول، سرمایه‌داری جهانی، مارکسیسم بین‌المللی، عقب‌ماندگی نسبی روسیه در برابر غرب و بحران امپراتوری‌های چندملیتی شکل گرفت. انقلاب کوبا فقط قیام علیه باتیستا نبود؛ در میدان نفوذ ایالات متحده، جنگ سرد، آمریکای لاتین، ضد امپریالیسم و تخیل جهان سومی معنا یافت. انقلاب ایران فقط شورشی علیه سلطنت پهلوی نبود؛ در نسبت با نفت، جنگ سرد، وابستگی به آمریکا، مدرنیزاسیون آمرانه، گفتمان ضد امپریالیستی، شبکه‌های فکری و تبعیدی، و بحران مشروعیت الگوهای توسعه اقتدارگرایانه فهمیده می‌شود. در همه این موارد، «جهان بیرون» بیرون از انقلاب نیست؛ در خود شکل‌گیری آن حضور دارد.

لاوسن از اینجا به نقد سنت‌های پیشین می‌رسد. او اسکاچپول را به‌خاطر توجه به دولت، جنگ و فشارهای بین‌المللی جدی می‌گیرد، اما معتقد است که در آنجا امر بین‌المللی هنوز بیشتر به‌صورت فشار بیرونی ظاهر می‌شود. او هالیدی را به‌خاطر واردکردن انقلاب به سیاست جهانی بسیار مهم می‌داند، اما می‌خواهد از زبان «انقلاب و جهان» عبور کند. مسئله او این نیست که انقلاب‌ها بر سیاست جهانی اثر می‌گذارند یا سیاست جهانی بر انقلاب‌ها اثر می‌گذارد؛ هر دو درست‌اند، اما هنوز کافی نیستند. مسئله عمیق‌تر این است که انقلاب‌ها از همان آغاز درون روابط جهانی ساخته می‌شوند. در اینجا لاوسن از تحلیل تعامل میان داخل و خارج به سوی تحلیل هم‌تکوینی آن‌ها حرکت می‌کند. داخل و خارج دو جوهر جدا نیستند که سپس بر هم اثر بگذارند؛ دو سطح درهم‌تنیده‌اند که در تاریخ یکدیگر را می‌سازند.

این چرخش، پیامدهای روش‌شناختی جدی دارد. اگر انقلاب‌ها بیناجتماعی‌اند، پژوهشگر نمی‌تواند فقط به بایگانی ملی، تاریخ داخلی، طبقات داخلی، نخبگان داخلی و بحران‌های داخلی بسنده کند. او باید بپرسد این طبقات، نخبگان، ایده‌ها، بحران‌ها و دولت‌ها چگونه در روابط گسترده‌تر شکل گرفته‌اند. باید شبکه‌های تبعید، انتقال ایده، مداخله خارجی، تجارت، جنگ، بدهی، تحریم، مهاجرت، استعمار، رقابت ژئوپلیتیک، رسانه‌های فرامرزی و الگوهای انقلابی را وارد تحلیل کند. اما این ورود نباید به افزودن چند «عامل خارجی» به تحلیل داخلی محدود بماند. بلکه باید نشان دهد که چگونه خودِ امر داخلی در طول زمان از طریق این روابط ساخته شده است. همین‌جاست که جامعه‌شناسی تاریخی جهانی لاوسن از جامعه‌شناسی تاریخی تطبیقی کلاسیک فاصله می‌گیرد.

جامعه‌شناسی تاریخی تطبیقی، در سنت مور و اسکاچپول، اغلب جوامع را با یکدیگر مقایسه می‌کرد: چرا انگلستان به دموکراسی رفت، فرانسه به انقلاب، آلمان به فاشیسم، روسیه و چین به کمونیسم؟ چرا فرانسه، روسیه و چین انقلاب اجتماعی کردند اما پروس و ژاپن اصلاحات از بالا را تجربه کردند؟ این پرسش‌ها همچنان مهم‌اند. اما لاوسن می‌گوید مقایسه کافی نیست. باید رابطه را نیز دید. جوامع صرفاً موارد جداگانه‌ای نیستند که کنار هم قرار گیرند و شباهت‌ها و تفاوت‌هایشان بررسی شود؛ آن‌ها در تاریخ واقعی با هم در رابطه بوده‌اند. انگلستان، فرانسه، روسیه، چین، کوبا، ایران، شیلی یا آفریقای جنوبی در خلأ از یکدیگر جدا نبوده‌اند. جنگ‌ها، بازارها، امپراتوری‌ها، ایده‌ها، الگوها، ترس‌ها و امیدها میان آن‌ها جریان داشته است. بنابراین روش نظریه انقلاب باید از مقایسه به سوی مقایسه رابطه‌ای حرکت کند؛ یعنی هم تفاوت‌ها را ببیند و هم روابطی را که این تفاوت‌ها را ساخته‌اند.

در همین چارچوب، لاوسن انقلاب را «موجودیتی در حرکت» می‌فهمد. این تعبیر اهمیت زیادی دارد. انقلاب یک شیء ثابت نیست که بتوان آن را با مجموعه‌ای از ویژگی‌ها تعریف کرد و سپس در جهان به دنبال مصادیقش گشت. انقلاب فرایندی است که در حرکت خود هویت می‌یابد. وضعیت انقلابی، مسیر انقلابی و پیامد انقلابی سه لحظه از این حرکت‌اند. انقلاب ممکن است در وضعیت خود رادیکال به نظر برسد اما در مسیر به مذاکره منتهی شود. ممکن است در آغاز محدود باشد اما در اثر سرکوب، جنگ یا شکاف نخبگان رادیکال شود. ممکن است با آرمان آزادی آغاز شود اما در پیامد به دولت متمرکز و امنیتی برسد. ممکن است رژیمی را سرنگون کند اما ساختار اقتصادی یا امنیتی قدیم را تا حدی حفظ کند. ممکن است شکست بخورد اما تخیل سیاسی جامعه و مخالفان را برای دهه‌ها تغییر دهد. اگر انقلاب را فقط با لحظه پیروزی تعریف کنیم، همه این حرکت‌ها را از دست می‌دهیم.

سه‌گانه وضعیت، مسیر و پیامد در اینجا به ابزار اصلی لاوسن تبدیل می‌شود. وضعیت انقلابی، لحظه‌ای است که در آن نظم موجود دچار بحران حاکمیت و مشروعیت می‌شود و مخالفان می‌توانند ادعایی بدیل نسبت به قدرت مطرح کنند. مسیر انقلابی، نحوه حرکت این وضعیت در زمان است؛ اینکه آیا بحران به سرکوب، سازش، جنگ داخلی، پیروزی، مذاکره یا ضدانقلاب منتهی می‌شود. پیامد انقلابی، نظمی است که پس از این فرایند شکل می‌گیرد؛ نظمی که همیشه ترکیبی از نو و کهنه، آرمان و ضرورت، انقلاب و دولت، گسست و تداوم است. این سه‌گانه، لاوسن را قادر می‌سازد که انقلاب را فقط با موارد موفق و کلاسیک نسنجَد. انقلاب‌های شکست‌خورده، انقلاب‌های مذاکره‌شده، وضعیت‌های انقلابی ناتمام، و پیامدهای آمیخته نیز در میدان تحلیل قرار می‌گیرند.

در اینجاست که لاوسن از سنت برینتون فاصله‌ای اساسی می‌گیرد. برینتون به دنبال توالی مرحله‌ای بود؛ لاوسن به دنبال مسیرهای تاریخی است. تفاوت مرحله و مسیر بسیار مهم است. مرحله، معمولاً نوعی ترتیب نسبتاً ثابت را فرض می‌کند. مسیر، برعکس، باز است. ممکن است از نقطه‌ای مشابه، مسیرهای متفاوتی آغاز شود. دو جامعه ممکن است هر دو دچار بحران مشروعیت، شکاف نخبگان و بسیج مردمی شوند، اما یکی به انقلاب اجتماعی، دیگری به گذار مذاکره‌شده، سومی به سرکوب، و چهارمی به جنگ داخلی برسد. آنچه این تفاوت را توضیح می‌دهد، نه فقط شرایط اولیه، بلکه توالی رخدادها، واکنش رژیم، شکل سازمان مخالفان، نقش نیروهای خارجی، وضعیت دستگاه قهری، روایت‌های مشروعیت و زمان‌بندی تصمیم‌هاست. مسیر، مفهوم contingency یا امکان‌مندی تاریخی را وارد نظریه انقلاب می‌کند؛ یعنی اینکه تاریخ می‌توانست به شکل‌های دیگری نیز پیش رود، اما در اثر پیکربندی خاصی از روابط، به این مسیر رفته است.

لاوسن با این تأکید بر امکان‌مندی، نه به جبر ساختاری تن می‌دهد و نه به اراده‌گرایی. انقلاب، در نگاه او، نه صرفاً محصول ساختارهای کلان است و نه صرفاً ساخته رهبران و جنبش‌ها. ساختارها میدان امکان را محدود و جهت‌دار می‌کنند؛ اما کنشگران درون این میدان عمل می‌کنند، خطا می‌کنند، تصمیم می‌گیرند، ائتلاف می‌سازند، روایت تولید می‌کنند، خطر می‌کنند و گاه فرصت‌هایی را می‌آفرینند که پیش‌تر آشکار نبود. از سوی دیگر، کنشگران هرچه نیرومند باشند، نمی‌توانند خارج از ساختارهای دولت، طبقه، جنگ، اقتصاد، مشروعیت و نظم جهانی عمل کنند. بنابراین نظریه لاوسن در پی میانجی‌گری میان ساختار و عاملیت است. او می‌خواهد نشان دهد که انقلاب‌ها در تعامل این دو ساخته می‌شوند: ساختارها امکان‌ها را می‌گشایند یا می‌بندند، و کنشگران این امکان‌ها را تفسیر، فعال یا نابود می‌کنند.

یکی از ظریف‌ترین ابعاد نظریه لاوسن، توجه او به رابطه انقلاب و ضدانقلاب است. در بسیاری از روایت‌های انقلاب، ضدانقلاب پس از انقلاب می‌آید؛ گویی ابتدا انقلاب رخ می‌دهد و سپس نیروهایی برای بازگرداندن نظم قدیم یا مهار تغییرات انقلابی فعال می‌شوند. لاوسن، در امتداد هالیدی، نشان می‌دهد که انقلاب و ضدانقلاب از آغاز در رابطه‌اند. حتی امکان انقلاب، نیروهای ضدانقلابی را فعال می‌کند. رژیم پیش از سقوط، با ترس از انقلاب دست به سرکوب، اصلاحات، تبلیغات، بسیج هواداران، جلب حمایت خارجی یا کودتا می‌زند. نیروهای خارجی نیز ممکن است پیش از پیروزی انقلاب، در حمایت از رژیم یا مخالفان وارد عمل شوند. پس از پیروزی نیز ضدانقلاب می‌تواند داخلی، خارجی، نظامی، اقتصادی، نمادین یا نهادی باشد. این رابطه، مسیر انقلاب را تغییر می‌دهد. بسیاری از انقلاب‌ها نه مطابق طرح انقلابیون، بلکه در واکنش به ضدانقلاب رادیکال می‌شوند. جنگ، محاصره، تحریم، مداخله یا شورش‌های داخلی می‌توانند دولت انقلابی را به سوی تمرکز، امنیتی‌سازی و حذف مخالفان سوق دهند.

این نکته برای فهم پیامدهای انقلاب اهمیت دارد. پیامد انقلاب هرگز اجرای ساده برنامه انقلابیون نیست. انقلابیون ممکن است آزادی، عدالت، برابری، استقلال، بازگشت به ارزش‌ها، حکومت مردم یا رهایی طبقه را وعده دهند؛ اما پس از پیروزی با واقعیت‌هایی روبه‌رو می‌شوند که آنان را محدود و دگرگون می‌کند. دولت باید ساخته شود. اقتصاد باید اداره شود. دشمنان باید مهار شوند. جنگ یا تهدید خارجی باید پاسخ داده شود. نظم حقوقی باید تثبیت شود. گروه‌های ائتلاف انقلابی که پیش از پیروزی در کنار هم بودند، پس از پیروزی بر سر سهم قدرت، جهت آینده و تعریف انقلاب اختلاف پیدا می‌کنند. از این رو، پیامد انقلاب معمولاً نه تحقق ناب آرمان‌هاست و نه بازگشت ساده گذشته. پیامد، نظمی آمیخته است؛ ترکیبی از آرمان‌های تازه، نهادهای قدیم، ضرورت‌های دولت‌داری، فشارهای جهانی، منازعات داخلی و واکنش‌های ضدانقلابی.

در همین جا لاوسن بار دیگر به توکویل نزدیک می‌شود، اما با افقی جهانی‌تر. توکویل نشان داده بود که انقلاب فرانسه بسیاری از روندهای رژیم قدیم را ادامه داد. لاوسن این فهم را به پیامدهای انقلاب‌ها تعمیم می‌دهد و می‌گوید نظم‌های پس از انقلاب معمولاً نظم‌هایی آمیخته‌اند. آن‌ها نه کاملاً نو هستند و نه صرفاً قدیم. دولت انقلابی ممکن است زبان، ایدئولوژی و نمادهای تازه‌ای داشته باشد، اما از بوروکراسی، مرز، ارتش، قانون، نخبگان فنی، شبکه‌های اقتصادی و عادت‌های اداری پیشین استفاده کند. جامعه ممکن است خود را انقلابی بداند، اما بسیاری از مناسبات جنسیتی، طبقاتی، محلی، قومی یا فرهنگی پیشین در آن باقی بمانند. انقلاب می‌تواند ساختار سیاسی را دگرگون کند، اما اقتصاد را کمتر تغییر دهد؛ یا اقتصاد را ملی کند، اما فرهنگ سیاسی اقتدارگرایانه را حفظ کند؛ یا نظم نمادین را عوض کند، اما دستگاه امنیتی را تقویت نماید. این آمیختگی، نه نشانه شکست کامل انقلاب است و نه نشانه پیروزی کامل آن؛ نشانه تاریخی‌بودن انقلاب است.

توجه لاوسن به انقلاب‌های مذاکره‌شده و نیمه‌تمام نیز از همین فهم برمی‌خیزد. اگر انقلاب فقط سقوط خشونت‌آمیز رژیم و تأسیس دولت رادیکال جدید باشد، بسیاری از دگرگونی‌های معاصر از قلمرو نظریه انقلاب بیرون می‌افتند. اما اگر انقلاب را فرایندی بدانیم که وضعیت، مسیر و پیامد دارد، می‌توان اشکالی از دگرگونی را تحلیل کرد که نه کاملاً اصلاح‌اند و نه انقلاب کلاسیک. آفریقای جنوبی نمونه‌ای مهم است. پایان آپارتاید صرفاً اصلاحی محدود نبود؛ ساختار سیاسی و نمادین نظم نژادی را از بنیاد دگرگون کرد. اما این دگرگونی از مسیر سقوط نظامی رژیم و تسخیر قهری دولت نگذشت، بلکه از مسیر مبارزه طولانی، فشار داخلی، تحریم خارجی، بسیج مردمی، مذاکره، سازش و بازسازی تدریجی قدرت عبور کرد. چنین موردی نظریه‌های کلاسیک انقلاب را دشوار می‌کند، اما برای لاوسن دقیقاً نشان می‌دهد که چرا باید از مدل واحد انقلاب عبور کرد (Lawson, 2019).

در مقابل، برخی وضعیت‌های انقلابی ممکن است هرگز به پیامد انقلابی نرسند. شیلی نمونه‌ای است که لاوسن برای فهم وضعیت‌های انقلابی و حدود آن بررسی می‌کند. در شیلی، بحران عمیق سیاسی، قطبی‌شدن جامعه، مداخله خارجی، مبارزه ایدئولوژیک و فشارهای طبقاتی وجود داشت، اما مسیر به انقلاب اجتماعی پیروز منتهی نشد. کودتا، انسجام دستگاه قهری، حمایت خارجی از نیروهای ضدانقلابی و ناتوانی مخالفان در ساختن توازن قدرت لازم، مسیر را تغییر داد. چنین مواردی برای لاوسن اهمیت دارند، زیرا نشان می‌دهند انقلاب را نباید فقط از موارد پیروز فهمید. مطالعه شکست‌ها و آستانه‌ها به همان اندازه مهم است که مطالعه پیروزی‌ها. اگر فقط انقلاب‌های موفق را بررسی کنیم، دچار خطای نتیجه‌محور می‌شویم و تصور می‌کنیم عواملی که در انقلاب پیروز دیده می‌شوند، ضرورتاً علت‌های انقلاب‌اند. اما مقایسه با موارد شکست‌خورده نشان می‌دهد که بسیاری از شرایط ممکن است حاضر باشند، اما انقلاب به نتیجه نرسد.

بنابراین روش لاوسن بیش از آنکه به دنبال قانون عام باشد، در پی روایت تحلیلی است. روایت تحلیلی یعنی حفظ حساسیت تاریخی در کنار استخراج سازوکارهای نظری. تاریخ واقعی پر از جزئیات، تصادف‌ها، شخصیت‌ها، لحظه‌ها، سوءتفاهم‌ها و رخدادهای غیرقابل پیش‌بینی است. نظریه نمی‌تواند همه این‌ها را در خود نگه دارد؛ اگر چنین کند، دیگر نظریه نخواهد بود. اما اگر نظریه بیش از حد انتزاع کند، تاریخ را تحریف می‌کند. لاوسن می‌کوشد میان این دو حرکت کند. او روایت تاریخی را به‌گونه‌ای می‌سازد که پیکربندی‌های علّی و مسیرهای تحول آشکار شوند. این روش، نه تاریخ‌نگاری صرف است و نه مدل‌سازی خشک. تلاشی است برای فهم انقلاب همچون فرایندی که هم یگانه است و هم قابل مقایسه.

این روش با فلسفه علوم اجتماعی خاصی همراه است. لاوسن در پی قوانین جهان‌شمول به معنای علوم طبیعی نیست. او نمی‌خواهد بگوید هرگاه الف و ب و ج حاضر باشند، انقلاب رخ خواهد داد. چنین قانونی در جهان اجتماعی به‌سختی ممکن است، زیرا کنشگران انسان‌اند، معناها تغییر می‌کنند، ساختارها تاریخی‌اند، و روابط اجتماعی در طول زمان دگرگون می‌شوند. اما این به معنای کنارگذاشتن توضیح نیست. میان قانون‌گرایی سخت و روایت‌گرایی صرف، راهی میانی وجود دارد: توضیح از طریق سازوکارها، پیکربندی‌ها و مسیرها. لاوسن در همین راه می‌نویسد. او می‌خواهد نشان دهد چگونه برخی ترکیب‌ها، در برخی زمان‌ها و مکان‌ها، احتمال انقلاب را افزایش می‌دهند؛ چگونه مسیرها تغییر می‌کنند؛ و چگونه پیامدها از دل منازعه انقلاب و ضدانقلاب ساخته می‌شوند.

در این چارچوب، انقلاب برای لاوسن فقط موضوع گذشته نیست. یکی از دلایل اهمیت کتاب او این است که به پرسش انقلاب در جهان معاصر بازمی‌گردد. پس از پایان جنگ سرد، بسیاری تصور کردند که عصر انقلاب‌های بزرگ به پایان رسیده است. فروپاشی شوروی، گسترش سرمایه‌داری جهانی، غلبه زبان دموکراسی لیبرال و کاهش جذابیت ایدئولوژی‌های رادیکال، این تصور را پدید آورد که انقلاب دیگر به گذشته تعلق دارد. اما خیزش‌های عربی، انقلاب‌های رنگی، جنبش‌های ضد اقتدارگرا، شورش‌های ضد نابرابری، پوپولیسم، بحران نظم لیبرال، و بازگشت اشکال گوناگون بسیج توده‌ای نشان دادند که میل به گسست از نظم موجود همچنان زنده است. انقلاب شاید شکل کلاسیک خود را از دست داده باشد، اما مسئله انقلاب پایان نیافته است. لاوسن دقیقاً در برابر روایت پایان انقلاب می‌ایستد.

اما انقلاب‌های معاصر با انقلاب‌های کلاسیک تفاوت‌هایی جدی دارند. بسیاری از آن‌ها شبکه‌ای‌ترند، رسانه‌ای‌ترند، کمتر حزبی‌اند، کمتر ایدئولوژی‌های منسجم و تمام‌عیار دارند، و بیشتر به زبان کرامت، فسادستیزی، دموکراسی، عدالت، ضد اقتدارگرایی یا حقوق شهروندی سخن می‌گویند. آن‌ها گاه بسیار سریع بسیج می‌شوند، اما به همان سرعت نیز ممکن است فرسوده شوند. شبکه‌های اجتماعی می‌توانند بسیج را آسان کنند، اما سازمان پایدار را تضمین نمی‌کنند. تصاویر و نمادها می‌توانند رژیم را بی‌اعتبار کنند، اما جایگزین برنامه دولت‌سازی نمی‌شوند. فشار جهانی می‌تواند سرکوب را پرهزینه‌تر کند، اما می‌تواند مداخله خارجی، جنگ نیابتی یا رقابت ژئوپلیتیک را نیز فعال کند. انقلاب‌های معاصر از این جهت بیش از پیش بیناجتماعی‌اند؛ نه فقط به معنای کلاسیک جنگ و دیپلماسی، بلکه از طریق رسانه، داده، پلتفرم، تحریم، شبکه‌های تبعیدی، افکار عمومی جهانی و اقتصاد جهانی.

لاوسن این تحولات را فرصتی برای نوسازی نظریه انقلاب می‌داند. نظریه‌ای که فقط بر انقلاب‌های دهقانی، حزب پیشاهنگ، جنگ چریکی یا سقوط خشونت‌آمیز رژیم تمرکز کند، قادر به فهم این اشکال تازه نیست. اما نظریه‌ای که هر اعتراض بزرگی را انقلاب بنامد، نیز دقت خود را از دست می‌دهد. سه‌گانه وضعیت، مسیر و پیامد می‌تواند به ما کمک کند. ممکن است یک جنبش معاصر وضعیت انقلابی ایجاد کند، اما مسیر آن به سرکوب یا اصلاحات محدود برسد. ممکن است رژیمی سقوط کند، اما پیامد انقلابی عمیقی شکل نگیرد. ممکن است پیامد نمادین و فرهنگی یک خیزش بسیار عمیق باشد، حتی اگر رژیم باقی بماند. ممکن است انقلاب در سطح دولت شکست بخورد، اما تخیل سیاسی یک نسل را تغییر دهد. چنین ظرافت‌هایی فقط با نظریه‌ای فرایندی و چندسطحی قابل فهم است.

از این منظر، اهمیت لاوسن فراتر از یک مداخله در ادبیات انقلاب است. او در واقع می‌خواهد شیوه اندیشیدن ما به سیاست مدرن را تغییر دهد. سیاست مدرن غالباً درون دولت-ملت تصور می‌شود: شهروندان، دولت، قانون، احزاب، انتخابات، طبقات، نهادها. اما انقلاب نشان می‌دهد که این چارچوب همیشه ناکافی است. لحظه انقلاب، لحظه‌ای است که مرزهای عادی سیاست شکسته می‌شود. مردم به خیابان می‌آیند، دولت مشروعیت خود را از دست می‌دهد، قدرت‌های خارجی نگران یا مداخله‌گر می‌شوند، ایده‌های جهانی فعال می‌شوند، رسانه‌ها تصویر انقلاب را منتشر می‌کنند، ضدانقلاب شکل می‌گیرد، و آینده‌ای دیگر قابل تصور می‌شود. انقلاب، به این معنا، آزمایشگاهی است که در آن محدودیت‌های نظریه‌های معمول سیاست آشکار می‌شود. اگر نظریه سیاست نتواند انقلاب را بفهمد، یعنی نتوانسته است امکان گسست در تاریخ را بفهمد.

با این حال، لاوسن انقلاب را رمانتیک نمی‌کند. این نکته برای فهم اخلاق نظری او مهم است. او انقلاب را صرفاً لحظه رهایی نمی‌داند. انقلاب‌ها می‌توانند نظم‌های ستمگر را براندازند، اما می‌توانند خشونت، اقتدارگرایی، جنگ و سلطه تازه نیز بیافرینند. آن‌ها می‌توانند کرامت را بازگردانند، اما می‌توانند به نام همان کرامت، مخالفان را حذف کنند. می‌توانند مردم را سوژه تاریخ کنند، اما پس از پیروزی، مردم را دوباره به موضوع فرمان دولت انقلابی تبدیل کنند. انقلاب‌ها از نظر اخلاقی مبهم‌اند. این ابهام به معنای بی‌معنایی یا نسبی‌گرایی نیست؛ به معنای آن است که انقلاب را باید هم‌زمان در دو چهره دید: چهره گشودن امکان و چهره خطر تمرکز قدرت. لاوسن، در این معنا، نه محافظه‌کار ضدانقلاب است و نه رمانتیک انقلابی؛ او جامعه‌شناس تاریخی انقلاب است.

در نهایت، پروژه لاوسن را می‌توان تلاشی برای بازگرداندن پیچیدگی به نظریه انقلاب دانست. او انقلاب را از مدل‌های تک‌خطی، علت‌های منفرد، واحدهای ملی بسته، و داوری‌های ساده رها می‌کند. انقلاب، در نگاه او، فرایندی است در حرکت؛ محصول پیکربندی تاریخی نیروها؛ ساخته‌شده در روابط بیناجتماعی؛ گشوده به مسیرهای متفاوت؛ و منتهی به پیامدهایی آمیخته و منازعه‌آمیز. این فهم، نظریه انقلاب را دشوارتر می‌کند، اما دقیق‌تر نیز می‌سازد. پس از لاوسن، پرسش اصلی دیگر این نیست که «علت انقلاب چیست؟» بلکه باید پرسید: کدام وضعیت انقلابی، در چه میدان بیناجتماعی، با چه پیکربندی نیروها، از چه مسیری عبور کرد و به چه پیامدی انجامید؟ این جابه‌جایی پرسش، مهم‌ترین دستاورد نظری اوست.

وضعیت‌های انقلابی، مسیرهای انقلابی و پیامدهای انقلابی در کالبدشناسی‌های انقلاب

معماری نظری کالبدشناسی‌های انقلاب بر سه مفهوم محوری استوار است: وضعیت انقلابی، مسیر انقلابی و پیامد انقلابی. این سه مفهوم را نباید صرفاً به‌عنوان سه بخش یا سه مرحله مکانیکی در نظریه لاوسن فهمید. آن‌ها سه زاویه دید نسبت به انقلاب‌اند؛ سه لحظه تحلیلی که به ما امکان می‌دهند انقلاب را نه همچون رخدادی ناگهانی، بلکه همچون فرایندی تاریخی و رابطه‌ای درک کنیم. انقلاب، در این چارچوب، از وضعیتی آغاز می‌شود که در آن نظم سیاسی دیگر بدیهی و تثبیت‌شده نیست؛ در مسیری حرکت می‌کند که در آن کنش‌ها، واکنش‌ها، ائتلاف‌ها، سرکوب‌ها، مداخلات، تصادف‌ها و انتخاب‌ها به هم گره می‌خورند؛ و به پیامدهایی می‌رسد که معمولاً نه تحقق ناب آرمان‌های انقلابی‌اند و نه بازگشت ساده نظم پیشین، بلکه صورت‌هایی آمیخته، منازعه‌آمیز و تاریخ‌مند از نظم اجتماعی‌اند (Lawson, 2019).

این سه‌گانه از آن جهت اهمیت دارد که لاوسن را از دو خطای رایج در نظریه انقلاب دور می‌کند. خطای نخست، یکی‌گرفتن انقلاب با لحظه پیروزی یا سقوط رژیم است. در بسیاری از روایت‌ها، انقلاب زمانی آغاز می‌شود که رژیم سرنگون می‌شود؛ گویی پیش از آن فقط نارضایتی، بحران یا اعتراض وجود داشته است. اما چنین نگاهی بخش مهمی از فرایند انقلاب را از دست می‌دهد. انقلاب پیش از سقوط رژیم، در شکل‌گیری امکان بدیل، فرسایش مشروعیت، شکاف اقتدار، گسترش شبکه‌های اعتراض، تردید دستگاه قهری، و تغییر ادراک مردم از امکان پیروزی آغاز می‌شود. خطای دوم، یکی‌گرفتن انقلاب با پیامد رادیکال است. اگر فقط آن دگرگونی‌هایی انقلاب نامیده شوند که به تغییرات اجتماعی عمیق، دولت جدید، ایدئولوژی نو و نظم اقتصادی تازه منجر شده‌اند، آنگاه بسیاری از وضعیت‌ها و مسیرهای انقلابی شکست‌خورده، مذاکره‌شده، نیمه‌تمام یا منحرف‌شده از قلمرو نظریه بیرون می‌مانند. لاوسن می‌خواهد هر دو خطا را اصلاح کند: انقلاب را باید از آغاز امکان تا سرنوشت پیامد آن تحلیل کرد.

وضعیت انقلابی نخستین لحظه این معماری است. وضعیت انقلابی صرفاً نارضایتی عمومی، بحران اقتصادی، اعتراض خیابانی یا ضعف دولت نیست. این عناصر ممکن است در شکل‌گیری وضعیت انقلابی نقش داشته باشند، اما به‌تنهایی کافی نیستند. وضعیت انقلابی زمانی پدید می‌آید که اقتدار حاکم با ادعایی بدیل نسبت به قدرت روبه‌رو شود؛ یعنی هنگامی که حاکمیت از حالت یگانگی و بداهت خارج گردد و نیروهایی بتوانند با درجاتی از اعتبار، سازمان، پشتیبانی اجتماعی یا مشروعیت نمادین، خود را حامل نظمی دیگر معرفی کنند. در چنین وضعی، مردم فقط ناراضی نیستند؛ بخشی از آنان دیگر دولت را یگانه مرجع مشروع قدرت نمی‌دانند. مخالفان فقط منتقد نیستند؛ می‌کوشند به بدیلی برای فرمان‌رانی تبدیل شوند. دولت فقط با اعتراض روبه‌رو نیست؛ با چالشی نسبت به اصل حق فرمان‌رانی خود مواجه است.

در اینجا می‌توان از مفهوم دوگانگی یا چندگانگی حاکمیت سخن گفت. وضعیت انقلابی هنگامی شکل می‌گیرد که میان قدرت رسمی و قدرت بدیل شکافی پدید آید؛ شکافی که در آن فرمان دولت دیگر به‌طور کامل اطاعت نمی‌شود و فرمان یا خواست نیرویی دیگر، هرچند هنوز کاملاً مستقر نشده، برای بخشی از جامعه الزام‌آور یا دست‌کم مشروع به نظر می‌رسد. این وضعیت ممکن است به شکل شوراها، کمیته‌ها، مجالس موازی، نیروهای چریکی، شبکه‌های مذهبی، اعتصابات سراسری، سازمان‌های اپوزیسیون، جنبش‌های محلی، یا حتی نوعی مرجعیت اخلاقی و نمادین در برابر دولت ظاهر شود. نکته مهم آن است که در وضعیت انقلابی، مسئله فقط سیاست روزمره نیست؛ اصل حاکمیت به پرسش کشیده می‌شود.

با این حال، وضعیت انقلابی امری کاملاً داخلی نیست. در دستگاه لاوسن، حتی شکل‌گیری وضعیت انقلابی نیز باید در متن روابط بیناجتماعی فهمیده شود. یک رژیم ممکن است از درون دچار بحران باشد، اما تا زمانی که در میدان جهانی از حمایت سیاسی، نظامی، اقتصادی یا نمادین کافی برخوردار باشد، بتواند از سقوط بگریزد. برعکس، رژیمی که در داخل هنوز ظاهراً نیرومند است، اگر در سطح بین‌المللی مشروعیت خود را از دست بدهد، متحدانش از آن فاصله بگیرند، اقتصادش زیر فشار قرار گیرد، یا الگوهای جهانی تازه‌ای علیه آن فعال شوند، ممکن است سریع‌تر از انتظار وارد بحران شود. همچنین مخالفان نیز در خلأ عمل نمی‌کنند. آنان از انقلاب‌های پیشین الهام می‌گیرند، از شبکه‌های تبعیدی بهره می‌برند، زبان حقوق بشر، عدالت، ملت، دین، ضد استعمار یا دموکراسی را از میدان‌های فرامرزی وام می‌گیرند، حمایت رسانه‌ای یا سیاسی خارجی جذب می‌کنند، یا در برابر اتهام وابستگی خارجی ناچار به بازتعریف مشروعیت خود می‌شوند. بنابراین وضعیت انقلابی، حتی در لحظه‌ای که در خیابان‌ها و نهادهای داخلی رخ می‌دهد، در جهانی فراتر از مرزها ساخته می‌شود.

لاوسن برای نشان دادن این مسئله، وضعیت‌های انقلابی را با نمونه‌هایی تاریخی می‌سنجد که لزوماً همگی به پیامد انقلابی مشابهی منتهی نمی‌شوند. اهمیت این روش در آن است که او انقلاب را فقط از انتهای مسیر نمی‌فهمد. اگر پژوهشگر فقط انقلاب‌های پیروز را مطالعه کند، دچار خطای نتیجه‌محور می‌شود: عواملی را که در انقلاب‌های موفق وجود داشته‌اند، علت انقلاب می‌پندارد، بی‌آنکه ببیند همین عوامل ممکن است در موارد شکست‌خورده نیز وجود داشته باشند. مطالعه وضعیت‌های انقلابی موفق و ناموفق به ما نشان می‌دهد که انقلاب نه نتیجه ضروری بحران، بلکه یکی از امکان‌های تاریخی درون بحران است. وضعیت ممکن است انقلابی باشد، اما مسیر آن به کودتا، سرکوب، اصلاحات، سازش یا جنگ داخلی بینجامد. بنابراین وضعیت انقلابی، میدان امکان است، نه تضمین نتیجه.

این نکته از نظر نظری بسیار مهم است، زیرا انقلاب را از جبرگرایی بیرون می‌آورد. بسیاری از تحلیل‌های انقلاب، پس از وقوع انقلاب، گذشته را چنان بازسازی می‌کنند که گویی انقلاب از ابتدا ناگزیر بوده است. بحران مالی، نارضایتی مردم، فساد رژیم، شکاف نخبگان، سرکوب، فشار خارجی و ایدئولوژی بدیل همه کنار هم قرار می‌گیرند و نتیجه انقلاب طبیعی جلوه می‌کند. اما در زمان واقعی، هیچ‌چیز این‌قدر روشن نیست. کنشگران نمی‌دانند چه خواهد شد. رژیم ممکن است تصور کند هنوز می‌تواند کنترل کند. مخالفان ممکن است میان امید و ترس در نوسان باشند. مردم ممکن است منتظر نشانه‌ای از امکان پیروزی بمانند. قدرت‌های خارجی ممکن است میان حمایت، فشار، سکوت یا مداخله مردد باشند. وضعیت انقلابی یعنی همین لحظه ابهام؛ لحظه‌ای که نظم قدیم دیگر کاملاً مطمئن نیست، اما نظم جدید نیز هنوز متولد نشده است.

در این وضعیت، دستگاه قهری اهمیت تعیین‌کننده‌ای می‌یابد. بسیاری از اعتراض‌ها زمانی به انقلاب نزدیک می‌شوند که ارتش، پلیس، نیروهای امنیتی یا بخش‌هایی از آن‌ها در اطاعت از رژیم تردید کنند. دستگاه قهری می‌تواند اعتراض را سرکوب کند، اما اگر خود دچار شکاف شود، از سرکوب گسترده امتناع کند، بخشی از آن به مخالفان بپیوندد، یا هزینه سرکوب از نظر داخلی و بین‌المللی بیش از حد بالا رود، وضعیت وارد مرحله‌ای تازه می‌شود. با این حال، وفاداری یا شکاف دستگاه قهری نیز صرفاً داخلی نیست. ارتش‌ها از نظر آموزش، تسلیحات، دکترین، حمایت خارجی، وابستگی مالی، روابط امنیتی و تصور تهدید در میدان‌های جهانی شکل می‌گیرند. گاه حمایت خارجی به دستگاه قهری اعتمادبه‌نفس می‌دهد؛ گاه قطع حمایت خارجی آن را دچار تردید می‌کند. گاه فشار حقوق بشری یا رسانه‌ای جهانی هزینه سرکوب را افزایش می‌دهد؛ گاه ترس از مداخله خارجی یا جنگ داخلی، ارتش را به حمایت سخت‌تر از رژیم سوق می‌دهد. بنابراین حتی سرنوشت دستگاه قهری نیز درون روابط بیناجتماعی فهمیده می‌شود.

سطح دوم در معماری لاوسن، مسیر انقلابی است. مسیر انقلابی جایی است که نظریه انقلاب بیش از هر جا باید از قطعیت فاصله بگیرد. وضعیت انقلابی می‌تواند امکان گسست را ایجاد کند، اما اینکه این امکان به کدام سو می‌رود، بسته به مجموعه‌ای از کنش‌ها و واکنش‌هاست. آیا رژیم امتیاز می‌دهد یا سرکوب می‌کند؟ آیا امتیازدهی نشانه عقلانیت و اصلاح‌پذیری تلقی می‌شود یا نشانه ضعف؟ آیا سرکوب مخالفان را می‌ترساند یا آنان را رادیکال‌تر می‌کند؟ آیا مخالفان متحد می‌مانند یا دچار شکاف می‌شوند؟ آیا رهبران می‌توانند نارضایتی‌های متکثر را در زبانی مشترک جمع کنند؟ آیا طبقات متوسط، کارگران، دهقانان، روشنفکران، اقلیت‌ها و نخبگان ناراضی در ائتلافی واحد قرار می‌گیرند یا هرکدام مسیر خود را می‌روند؟ آیا قدرت‌های خارجی از رژیم حمایت می‌کنند، از مخالفان حمایت می‌کنند، یا به انتظار نتیجه می‌نشینند؟ این پرسش‌ها نشان می‌دهد که مسیر انقلاب از پیش تعیین نشده است.

در مسیر انقلابی، زمان اهمیت بنیادین دارد. رخدادهایی که در لحظه‌ای خاص رخ می‌دهند، می‌توانند معنایی کاملاً متفاوت از همان رخدادها در لحظه‌ای دیگر داشته باشند. اصلاحات زودهنگام ممکن است بحران را جذب کند، اما اصلاحات دیرهنگام می‌تواند مردم را به این نتیجه برساند که رژیم فقط از ترس عقب‌نشینی کرده است. سرکوب در آغاز یک جنبش ممکن است آن را خاموش کند، اما پس از گسترش همبستگی عمومی، همان سرکوب ممکن است به نقطه عطفی برای رادیکال‌شدن اعتراض تبدیل شود. حمایت خارجی از رژیم ممکن است در کوتاه‌مدت آن را حفظ کند، اما در بلندمدت مشروعیت آن را به‌عنوان نیرویی وابسته تخریب کند. پیروزی کوچک مخالفان می‌تواند اعتماد جمعی بسازد و تصور شکست‌ناپذیری رژیم را نابود کند. شکست کوچک نیز می‌تواند جنبش را دچار سرخوردگی یا بازسازمان‌دهی کند. مسیر انقلاب، در این معنا، تاریخ تصمیم‌ها، واکنش‌ها و تفسیرهاست.

این توجه به مسیر، لاوسن را از نظریه‌های مرحله‌ای کلاسیک جدا می‌کند. مرحله‌گرایی معمولاً فرض می‌کند انقلاب‌ها از توالی کم‌وبیش مشابهی عبور می‌کنند: بحران، میانه‌روها، رادیکال‌ها، ترور، ترمیدور. اما مسیرگرایی لاوسن بازتر است. مسیرها می‌توانند به رادیکالیسم، سازش، ضدانقلاب، جنگ داخلی، دولت انقلابی، گذار مذاکره‌شده یا شکست خاموش منتهی شوند. مسیر انقلاب کوبا با مسیر آفریقای جنوبی یکسان نیست. در کوبا، مبارزه مسلحانه، فرسایش رژیم باتیستا، شکست مشروعیت دولت، نقش جنگ سرد، ضد امپریالیسم و سازمان چریکی، مسیر انقلاب را به سوی سقوط رژیم و تأسیس دولت انقلابی سوق داد. در آفریقای جنوبی، مبارزه علیه آپارتاید، بسیج مردمی، فشار بین‌المللی، تحریم‌ها، رهبری سیاسی، مقاومت مدنی و مذاکره، مسیر متفاوتی ساخت؛ مسیری که دگرگونی بنیادین نظم سیاسی و نمادین را از راه مصالحه و گذار مذاکره‌شده ممکن کرد. هر دو مورد انقلابی‌اند، اما نه به یک معنا و نه از یک مسیر (Lawson, 2019).

این مقایسه نشان می‌دهد که انقلاب را نباید فقط با خشونت یا تسخیر قهری دولت تعریف کرد. خشونت در بسیاری از انقلاب‌ها حضور دارد، اما انقلاب را نمی‌توان به خشونت فروکاست. برخی مسیرهای انقلابی از خشونت گسترده عبور می‌کنند؛ برخی از مبارزه مدنی؛ برخی از ترکیب مقاومت مسلحانه و مذاکره؛ برخی از فروپاشی سریع رژیم؛ برخی از فرسایش طولانی‌مدت؛ و برخی از شکلی از گذار که در آن رژیم قدیم و نیروهای انقلابی ناچار به بازتعریف قواعد بازی می‌شوند. اگر نظریه انقلاب فقط یک مسیر را معیار قرار دهد، بسیاری از تجربه‌های تاریخی را یا نادیده می‌گیرد یا تحریف می‌کند. لاوسن با مفهوم مسیر انقلابی، امکان تحلیل این تنوع را فراهم می‌کند.

در مسیر انقلاب، سازمان و رهبری اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کنند. وضعیت انقلابی می‌تواند نارضایتی گسترده ایجاد کند، اما بدون سازوکارهای سازمانی، این نارضایتی ممکن است پراکنده، مقطعی و فرسایشی بماند. سازمان فقط به معنای حزب رسمی یا گروه چریکی نیست. سازمان می‌تواند شبکه‌های مذهبی، اتحادیه‌های کارگری، شوراهای محلی، انجمن‌های دانشجویی، رسانه‌های زیرزمینی، خانواده‌های سیاسی، گروه‌های تبعیدی، شبکه‌های دیجیتال، مساجد، کلیساها، دانشگاه‌ها یا حتی آیین‌های جمعی باشد. آنچه مهم است، توان تبدیل خشم به تداوم، ترس به همبستگی، اعتراض به فشار سیاسی و پراکندگی به جهت مشترک است. رهبری نیز همیشه به معنای رهبر واحد و کاریزماتیک نیست. گاه رهبری شبکه‌ای، نمادین یا چندمرکزی است. اما هر مسیر انقلابی نیازمند نوعی هماهنگی، روایت، تصمیم و اعتماد است. بدون این‌ها، وضعیت انقلابی ممکن است در سطح آشوب باقی بماند.

با این حال، لاوسن سازمان و رهبری را نیز در خلأ داخلی نمی‌بیند. سازمان‌های انقلابی از الگوهای پیشین یاد می‌گیرند. انقلاب‌ها دارای حافظه جهانی‌اند. گروه‌های انقلابی از انقلاب فرانسه، روسیه، چین، کوبا، ایران، اروپای شرقی، آفریقای جنوبی یا خیزش‌های معاصر الهام می‌گیرند. شیوه‌های اعتراض، اعتصاب، اشغال میدان، تشکیل شورا، اعتصاب عمومی، مبارزه چریکی، جنگ رسانه‌ای، نافرمانی مدنی و حتی شعارها و نمادها از مرزها عبور می‌کنند. به همان اندازه، رژیم‌ها نیز از تجربه سرکوب، کنترل، تبلیغات، مدیریت بحران، قطع ارتباطات، ایجاد ترس و استفاده از نیروهای شبه‌نظامی در دیگر کشورها می‌آموزند. بنابراین مسیر انقلاب و ضدانقلاب هر دو دارای حافظه بیناجتماعی‌اند. انقلاب‌ها از یکدیگر می‌آموزند؛ ضدانقلاب‌ها نیز همین‌طور.

در اینجا مسئله فناوری‌های اجتماعی اهمیت می‌یابد. انقلاب‌ها فقط با ایده‌های انتزاعی و ساختارهای مادی پیش نمی‌روند؛ آن‌ها به فناوری‌هایی نیاز دارند که بتوانند احساس، هویت، اعتماد، شجاعت و جهت سیاسی تولید کنند. شعار، پرچم، تصویر، سرود، مراسم سوگواری، اعتصاب، راهپیمایی، اشغال میدان، شبکه‌های ارتباطی، روایت قهرمانان، خاطره شهدا، طنز سیاسی، نمادهای دینی یا ملی، و حتی لباس و رنگ، همگی می‌توانند به فناوری‌های اجتماعی انقلاب تبدیل شوند. این فناوری‌ها به مردم امکان می‌دهند خود را بخشی از جمعی بزرگ‌تر ببینند. فردی که در تنهایی از رژیم می‌ترسد، در جمع ممکن است احساس قدرت کند. جمعی که خود را پراکنده می‌دید، با شعار و نماد مشترک خود را یک ملت، یک طبقه، یک امت، یک مردم یا یک جنبش می‌بیند. انقلاب بدون این تبدیل عاطفی و نمادین دشوار است.

مسیر انقلابی، از این منظر، فقط مسیر نیروهای عینی نیست؛ مسیر معناها نیز هست. مردم باید باور کنند که رژیم نامشروع است، تغییر ممکن است، آنان تنها نیستند، هزینه کنش قابل تحمل است، و آینده‌ای بدیل می‌تواند وجود داشته باشد. این باورها خودبه‌خود از بحران اقتصادی یا سرکوب سیاسی نتیجه نمی‌شوند. ممکن است مردم فقیر، سرکوب‌شده یا تحقیرشده باشند، اما اگر نظم موجود را طبیعی، تغییرناپذیر یا شکست‌ناپذیر بدانند، انقلاب رخ نمی‌دهد. انقلاب زمانی آغاز می‌شود که رنج به بی‌عدالتی، ترس به خشم، خشم به امید، و امید به کنش جمعی تبدیل شود. این تبدیل، نیازمند زبان، نماد، سازمان و رخدادهای برانگیزاننده است. لاوسن، هرچند نظریه‌ای کامل درباره عاطفه انقلاب ارائه نمی‌کند، با تأکید بر فرایند و فناوری‌های اجتماعی، راه را برای ورود این سطح از تحلیل باز می‌کند.

سطح سوم، پیامد انقلابی است. شاید دشوارترین بخش نظریه انقلاب همین جا باشد، زیرا پیامدهای انقلاب معمولاً از نیت‌های آغازین فاصله می‌گیرند. انقلابیون با آرمان‌هایی بزرگ به میدان می‌آیند: آزادی، عدالت، برابری، استقلال، دین، ملت، طبقه، قانون، کرامت یا رهایی. اما پس از پیروزی یا تغییر رژیم، با واقعیت‌هایی سخت روبه‌رو می‌شوند: دولت‌سازی، اقتصاد، امنیت، جنگ، ضدانقلاب، اختلاف داخلی، کمبود منابع، فشار خارجی، انتظار مردم، و ضرورت تصمیم‌گیری در جهانی که منتظر تحقق آرمان‌ها نمی‌ماند. پیامد انقلاب در برخورد میان آرمان و ضرورت ساخته می‌شود. بنابراین نمی‌توان پیامد انقلاب را صرفاً از ایدئولوژی آن یا از ساختارهای پیشین نتیجه گرفت. پیامد، خود فرایندی منازعه‌آمیز است.

لاوسن برای فهم پیامدها از مفهوم نظم‌های آمیخته بهره می‌گیرد. نظم پس از انقلاب معمولاً نه کاملاً نو است و نه صرفاً قدیم. انقلاب‌ها ممکن است رژیم سیاسی را دگرگون کنند، اما از بسیاری از ابزارهای دولت پیشین استفاده کنند. ممکن است زبان مشروعیت را تغییر دهند، اما ساختارهای اجتماعی قدیم را تا حدی حفظ کنند. ممکن است نهادهای جدید بسازند، اما عادت‌های اداری و فرهنگی گذشته را بازتولید کنند. ممکن است قدرت خارجی پیشین را طرد کنند، اما در نظام جهانی همچنان به تجارت، فناوری، منابع مالی یا امنیت نیازمند باشند. ممکن است به نام مردم حکومت کنند، اما پس از مدتی میان دولت انقلابی و همان مردم فاصله بیفتد. این آمیختگی نه صرفاً نشانه شکست انقلاب است و نه نشانه پیروزی کامل آن؛ ویژگی تاریخی انقلاب است. انقلاب با مواد موجود تاریخ کار می‌کند، نه با خلأ.

نمونه ایران برای فهم پیامدهای انقلابی اهمیت ویژه‌ای دارد. انقلاب ایران فقط سقوط سلطنت نبود؛ بازتعریف نظم سیاسی، نمادین، حقوقی، ایدئولوژیک و منطقه‌ای بود. این انقلاب زبان حاکمیت، نسبت دین و دولت، جایگاه مردم، رابطه با غرب، مفهوم استقلال، ساختار قدرت و تخیل سیاسی منطقه را دگرگون کرد. اما پیامد آن در خلأ شکل نگرفت. جنگ ایران و عراق، بحران گروگان‌گیری، فشارهای خارجی، حذف نیروهای رقیب، بسیج اجتماعی، ساخت نهادهای جدید، تداوم برخی سازوکارهای دولت پیشین، و ضرورت بقا در محیطی خصمانه، همگی در شکل‌دادن به نظم پس از انقلاب نقش داشتند. انقلاب ایران نمونه‌ای روشن از آن چیزی است که لاوسن از آن به‌عنوان پیامدی آمیخته و بیناجتماعی یاد می‌کند: نظمی که از دل گسست انقلابی برآمد، اما در تلاقی گذشته داخلی، فشار خارجی، جنگ، ایدئولوژی، دولت‌سازی و ضدانقلاب شکل گرفت (Lawson, 2019).

اوکراین نیز از زاویه‌ای دیگر برای فهم پیامدها مهم است. در اینجا پیامد انقلابی به تثبیت سریع نظم جدید منتهی نمی‌شود، بلکه کشور را وارد دوره‌ای طولانی از منازعه بر سر جهت‌گیری سیاسی، هویت ملی، رابطه با روسیه و غرب، اصلاحات نهادی، فساد، جنگ و دولت‌سازی ناتمام می‌کند. چنین موردی نشان می‌دهد که پیامد انقلاب همیشه نقطه پایان نیست؛ گاه آغاز میدان تازه‌ای از نزاع است. انقلاب می‌تواند رژیمی را کنار بزند، اما مسئله دولت، ملت، مرز، اقتصاد و جایگاه بین‌المللی را حل‌نشده باقی بگذارد. در چنین شرایطی، انقلاب نه یک پایان، بلکه گشودن بحرانی تازه است. این نگاه، انقلاب را از روایت‌های پیروزی‌محور دور می‌کند و نشان می‌دهد که پیامدها ممکن است دهه‌ها در حال شکل‌گیری باشند.

در بحث پیامدها، ضدانقلاب بار دیگر اهمیت می‌یابد. هیچ انقلابی پس از پیروزی تنها با مسئله ساخت نظم جدید روبه‌رو نیست؛ با نیروهایی نیز روبه‌روست که می‌خواهند آن را محدود، منحرف، سرنگون یا مهار کنند. ضدانقلاب می‌تواند داخلی باشد: نیروهای رژیم قدیم، طبقات زیان‌دیده، ارتش، بوروکراسی، گروه‌های سیاسی شکست‌خورده، یا بخش‌هایی از جامعه که از انقلاب هراس دارند. می‌تواند خارجی باشد: دولت‌های همسایه، قدرت‌های بزرگ، نهادهای بین‌المللی، تحریم‌ها، مداخله نظامی یا حمایت از مخالفان. می‌تواند نمادین باشد: تلاش برای بی‌اعتبارکردن انقلاب، بازنویسی خاطره آن، یا ساخت روایت‌هایی درباره آشوب، افراط و شکست. پیامد انقلاب در تعامل با این ضدانقلاب‌ها ساخته می‌شود. انقلاب، برای حفظ خود، ممکن است رادیکال‌تر، امنیتی‌تر یا متمرکزتر شود. بنابراین برخی پیامدهای اقتدارگرایانه انقلاب را نمی‌توان فقط از ایدئولوژی انقلابی یا ذات انقلاب توضیح داد؛ باید رابطه انقلاب و ضدانقلاب را نیز دید.

این سخن البته نباید به تبرئه دولت‌های انقلابی بینجامد. اینکه فشار خارجی یا ضدانقلاب در رادیکال‌شدن یک انقلاب نقش دارد، به معنای آن نیست که همه خشونت‌ها، سرکوب‌ها یا خطاهای دولت انقلابی قابل توجیه‌اند. لاوسن در پی داوری اخلاقی مستقیم نیست، اما چارچوب او به ما کمک می‌کند از توضیحات ساده فاصله بگیریم. دولت‌های انقلابی نه فقط قربانی فشار خارجی‌اند و نه فقط عاملان مختار خشونت. آنان در میدانی عمل می‌کنند که در آن آرمان، قدرت، تهدید، ترس، فرصت، سازمان و ایدئولوژی به هم گره می‌خورند. نقد اخلاقی انقلاب باید این پیچیدگی را ببیند، بی‌آنکه مسئولیت کنشگران را نفی کند.

سه‌گانه وضعیت، مسیر و پیامد همچنین به ما اجازه می‌دهد درباره انقلاب‌های معاصر با دقت بیشتری سخن بگوییم. بسیاری از جنبش‌های امروز ممکن است وضعیت انقلابی ایجاد کنند اما مسیرشان به پیامد انقلابی نرسد. برخی ممکن است رژیمی را سرنگون کنند اما نتوانند نظم جدیدی بسازند. برخی ممکن است در سطح نمادین و فرهنگی بسیار انقلابی باشند، اما در سطح نهادی محدود باقی بمانند. برخی ممکن است از نظر سیاسی موفق شوند اما از نظر اقتصادی یا اجتماعی تداوم‌های عمیق گذشته را حفظ کنند. برخی ممکن است شکست بخورند اما تخیل سیاسی جامعه را برای دهه‌ها تغییر دهند. بنابراین پرسش «آیا این انقلاب بود یا نه؟» همیشه کافی نیست. باید پرسید: آیا وضعیت انقلابی شکل گرفت؟ مسیر آن چه بود؟ پیامد آن در کدام سطح انقلابی بود و در کدام سطح نبود؟

این نوع پرسش‌گذاری یکی از مهم‌ترین دستاوردهای لاوسن است. او مفهوم انقلاب را نه رها و بی‌مرز می‌کند و نه آن را به قالبی سخت فرو می‌بندد. سه‌گانه او به ما امکان می‌دهد تفاوت میان اعتراض، شورش، وضعیت انقلابی، انقلاب شکست‌خورده، انقلاب مذاکره‌شده، انقلاب اجتماعی و پیامد آمیخته را بهتر بفهمیم. در عین حال، این سه‌گانه نشان می‌دهد که انقلاب یک چیز نیست؛ فرایندی چندسطحی است. ممکن است در سطح وضعیت، انقلابی باشد؛ در سطح مسیر، شکست بخورد؛ در سطح پیامد، اثرات نمادین و فرهنگی عمیق بگذارد. یا ممکن است در سطح رژیم سیاسی موفق شود، اما در سطح ساختار اجتماعی محدود بماند. این ظرافت، نظریه انقلاب را از داوری‌های ساده نجات می‌دهد.

از نظر روش‌شناختی، وضعیت، مسیر و پیامد به پژوهشگر اجازه می‌دهند که زمان انقلاب را تجزیه کند، بی‌آنکه آن را به مراحل مکانیکی فروبکاهد. وضعیت به لحظه گشودگی امکان مربوط است. مسیر به حرکت امکان در زمان مربوط است. پیامد به تثبیت، شکست، آمیختگی یا تداوم منازعه پس از گسست مربوط است. هر سه در رابطه با یکدیگرند، اما هیچ‌کدام دیگری را به‌طور کامل تعیین نمی‌کند. وضعیت انقلابی ممکن است مسیرهای متفاوت داشته باشد. مسیر انقلابی ممکن است پیامدهای گوناگون بسازد. پیامد نیز ممکن است خود وضعیت تازه‌ای برای انقلاب یا ضدانقلاب بعدی ایجاد کند. بنابراین انقلاب در این چارچوب خطی نیست؛ حلقه‌ای، باز و منازعه‌آمیز است.

این فهم از انقلاب، بار دیگر ما را به مسئله اصلی مقاله بازمی‌گرداند: انقلاب به‌مثابه فرایند بیناجتماعی. وضعیت انقلابی درون جهانی از فشارها، الگوها، ترس‌ها و امکان‌های فرامرزی شکل می‌گیرد. مسیر انقلابی از طریق واکنش‌های داخلی و خارجی، سازمان‌های محلی و شبکه‌های جهانی، سرکوب و همبستگی، مداخله و الهام، ساخته می‌شود. پیامد انقلابی نیز در تعامل با ضدانقلاب، جنگ، تحریم، نظم جهانی، اقتصاد بین‌الملل، و میراث رژیم قدیم پدید می‌آید. بنابراین بیناجتماعی بودن انقلاب فقط یکی از عوامل آن نیست؛ در همه لحظات آن حضور دارد. انقلاب از آغاز تا پیامد، در جهان رخ می‌دهد، اما نه به معنای صحنه‌ای بیرونی؛ بلکه به این معنا که جهان بخشی از خود انقلاب است.

در نتیجه، سه‌گانه لاوسن را می‌توان قلب روش‌شناختی جامعه‌شناسی تاریخی جهانی انقلاب دانست. این سه‌گانه نشان می‌دهد که انقلاب را باید هم در زمان دید، هم در رابطه، هم در ساختار، هم در کنش، هم در داخل، هم در خارج، و هم در پیامدهای آمیخته. وضعیت بدون مسیر ناقص است؛ مسیر بدون پیامد ناتمام است؛ پیامد بدون بازگشت به وضعیت و مسیر نامفهوم است. این سه سطح، انقلاب را از شیء ثابت به فرایند زنده تبدیل می‌کنند. از همین‌جاست که پروژه لاوسن قدرت خود را نشان می‌دهد: او نه تنها مفهوم انقلاب را بازتعریف می‌کند، بلکه شیوه پرسیدن از انقلاب را تغییر می‌دهد.

نقد نظری لاوسن: قوت‌ها، محدودیت‌ها و پرسش‌های گشوده

اکنون که معماری اصلی پروژه لاوسن روشن شده است، می‌توان با فاصله‌ای انتقادی به آن بازگشت. اهمیت *کالبدشناسی‌های انقلاب* در این است که نظریه انقلاب را از چند بن‌بست قدیمی بیرون می‌کشد: از بن‌بست ملی‌گرایی روش‌شناختی، از بن‌بست الگوهای تک‌خطی، از بن‌بست تقابل ساده ساختار و عاملیت، از بن‌بست فروکاستن انقلاب به چند نمونه کلاسیک، و از بن‌بست جدایی مصنوعی میان امر داخلی و امر بین‌المللی. لاوسن در برابر نظریه‌هایی می‌ایستد که انقلاب را یا به رخدادی داخلی و ملی فرو می‌کاهند، یا آن را به فهرستی از شرایط لازم و کافی تبدیل می‌کنند، یا تنها انقلاب‌های پیروز و رادیکال را شایسته نام انقلاب می‌دانند. او می‌کوشد انقلاب را به‌مثابه فرایندی تاریخی، رابطه‌ای، چندمسیره و بیناجتماعی بازسازی کند؛ فرایندی که در آن وضعیت، مسیر و پیامد انقلاب هرکدام منطق خاص خود را دارند و در عین حال از یکدیگر جدا نیستند (Lawson, 2019).

با این همه، ارزش یک نظریه فقط در توانایی آن برای گشودن افق‌های تازه نیست؛ در میزان تاب‌آوری آن در برابر پرسش‌های سخت نیز هست. پروژه لاوسن، درست به دلیل گستردگی و جاه‌طلبی نظری‌اش، با پرسش‌هایی مهم روبه‌روست. اگر انقلاب‌ها از آغاز بیناجتماعی‌اند، مرزهای این مفهوم کجاست؟ اگر انقلاب را باید در حرکت دید، چگونه می‌توان وزن علّی عوامل را تعیین کرد؟ اگر انقلاب‌ها نظم‌هایی آمیخته می‌سازند، چگونه می‌توان میان انقلاب عمیق، گذار سیاسی، اصلاحات رادیکال و جابه‌جایی نخبگان تمایز گذاشت؟ اگر امر داخلی و خارجی در هم تنیده‌اند، آیا خطر کم‌رنگ‌شدن اقتصاد سیاسی، طبقه، مالکیت، رنج مادی و سازمان داخلی وجود ندارد؟ اگر انقلاب‌ها از نظر اخلاقی دوچهره‌اند، آیا جامعه‌شناسی تاریخی جهانی برای پاسخ به پرسش هنجاری انقلاب کافی است؟ این پرسش‌ها ضعف‌های ساده پروژه لاوسن نیستند؛ بلکه نشانه زنده‌بودن آن‌اند. نظریه‌ای که پرسش تولید نکند، نظریه‌ای بسته است. لاوسن، دقیقاً به دلیل آنکه چارچوبی باز می‌سازد، امکان نقد و بسط را فراهم می‌کند.

نخستین قوت بزرگ لاوسن، عبور او از ملی‌گرایی روش‌شناختی است. بخش مهمی از علوم اجتماعی مدرن، حتی زمانی که خود را انتقادی می‌داند، جامعه ملی را واحد طبیعی تحلیل می‌گیرد. گویی هر جامعه ابتدا در درون مرزهای خود وجود دارد و سپس با جهان بیرون رابطه برقرار می‌کند. در چنین نگاهی، انقلاب نیز ابتدا بحرانی داخلی است؛ بعد می‌توان دید جنگ، مداخله خارجی، استعمار، سرمایه‌داری جهانی یا فشارهای بین‌المللی چگونه بر آن اثر گذاشته‌اند. لاوسن این چارچوب را وارونه می‌کند. او می‌گوید خود جامعه ملی، دولت ملی، ارتش، بوروکراسی، نخبگان، طبقات، ایدئولوژی‌ها و زبان مشروعیت، در طول تاریخ از طریق روابط فرامرزی ساخته شده‌اند. بنابراین انقلاب را نمی‌توان ابتدا داخلی و سپس بین‌المللی دانست. امر داخلی، از آغاز، جهانی است؛ نه به این معنا که نیروهای داخلی واقعی نیستند، بلکه به این معنا که واقعیت آن‌ها در میدان روابط جهانی شکل گرفته است.

این جابه‌جایی، نظریه انقلاب را از سطح تحلیل افزودنی بیرون می‌آورد. تحلیل افزودنی آن است که ابتدا مجموعه‌ای از عوامل داخلی را شناسایی کنیم و سپس عوامل خارجی را به آن بیفزاییم. مثلاً بگوییم انقلاب در اثر نارضایتی، بحران اقتصادی، شکاف نخبگان و سرکوب رخ داد، و در کنار آن، فشار خارجی یا مداخله بین‌المللی نیز نقش داشت. لاوسن این منطق را ناکافی می‌داند، زیرا هنوز فرض می‌کند که عوامل داخلی و خارجی پیشاپیش جدا از هم وجود دارند. در نگاه او، باید پرسید خود نارضایتی، بحران اقتصادی، شکاف نخبگان، سرکوب، زبان اعتراض و الگوی دولت چگونه در تاریخی بیناجتماعی ساخته شده‌اند. برای نمونه، بحران اقتصادی یک جامعه ممکن است ناشی از جایگاه آن در تقسیم کار جهانی، وابستگی نفتی، بدهی خارجی، تحریم، تجارت جهانی، یا الگوهای توسعه وارداتی باشد. شکاف نخبگان ممکن است در نسبت با تحصیل در خارج، شبکه‌های فکری فراملی، وابستگی به قدرت‌های خارجی، یا اختلاف بر سر مسیر توسعه جهانی شکل گیرد. زبان اعتراض ممکن است از حقوق بشر، سوسیالیسم، اسلام سیاسی، ناسیونالیسم، ضد استعمار، فمینیسم یا دموکراسی وام بگیرد؛ زبان‌هایی که هیچ‌کدام در خلأ ملی تولید نشده‌اند.

این قوت لاوسن، به‌ویژه برای فهم انقلاب‌های غیرغربی و جهان پسااستعماری اهمیت دارد. بسیاری از انقلاب‌های قرن بیستم در کشورهایی رخ دادند که تجربه استعمار، نیمه‌استعمار، وابستگی، مداخله خارجی، دولت‌سازی ناموزون، توسعه آمرانه و فشار برای نوسازی سریع را پشت سر گذاشته بودند. در چنین جوامعی، دولت مدرن اغلب نه حاصل تکامل تدریجی نهادهای داخلی، بلکه نتیجه برخورد با قدرت‌های خارجی، استعمار، اصلاحات از بالا، ارتش‌سازی، دیوان‌سالاری وارداتی و رقابت برای بقا در جهانی نابرابر بود. بنابراین انقلاب در این جوامع را نمی‌توان با مدلی فهمید که گویا جامعه‌ای مستقل و خودبسنده علیه دولتی صرفاً داخلی شوریده است. انقلاب‌های ضد استعماری، سوسیالیستی، دینی، ملی و ضدامپریالیستی، همگی در جهانی ساخته شده‌اند که در آن «خارج» بخشی از تجربه روزمره سلطه، تحقیر، توسعه، نظامی‌سازی و تخیل سیاسی بوده است. لاوسن با مفهوم بیناجتماعی، امکان فهم این پیچیدگی را فراهم می‌کند.

دومین قوت لاوسن، فرایندی‌کردن انقلاب است. بسیاری از تحلیل‌ها انقلاب را با لحظه‌ای خاص یکی می‌گیرند: سقوط رژیم، فتح پایتخت، پیروزی جنبش، تصویب قانون اساسی جدید یا اعلام نظام سیاسی تازه. اما لاوسن انقلاب را در طول زمان می‌بیند. انقلاب پیش از سقوط رژیم آغاز می‌شود، زیرا پیش از سقوط، وضعیت انقلابی، بحران مشروعیت، شکاف اقتدار و امکان بدیل شکل گرفته است. انقلاب پس از سقوط رژیم نیز پایان نمی‌یابد، زیرا پیامدهای آن در دولت‌سازی، ضدانقلاب، جنگ، اقتصاد، فرهنگ و بازآرایی اجتماعی ادامه پیدا می‌کند. این فهم فرایندی، از یک سو انقلاب را از تقلیل به لحظه قیام نجات می‌دهد و از سوی دیگر نشان می‌دهد که انقلاب را نمی‌توان فقط با پیامد نهایی سنجید. مسیر انقلاب، خود بخشی از حقیقت انقلاب است.

فرایندی‌کردن انقلاب به لاوسن اجازه می‌دهد شکست‌ها و وضعیت‌های ناتمام را نیز وارد نظریه کند. این نکته بسیار مهم است. نظریه‌های انقلاب معمولاً بر انقلاب‌های موفق تمرکز می‌کنند؛ یعنی مواردی که در آن رژیم سقوط کرده و نظم تازه‌ای پدید آمده است. اما اگر فقط انقلاب‌های موفق را بررسی کنیم، دچار نوعی خطای انتخاب می‌شویم. ممکن است عواملی را که در انقلاب‌های موفق دیده‌ایم، علت انقلاب بدانیم، در حالی که همان عوامل در موارد شکست‌خورده نیز وجود داشته‌اند. برای فهم انقلاب، باید وضعیت‌هایی را نیز بررسی کرد که در آستانه انقلاب ایستاده‌اند اما به پیامد انقلابی نرسیده‌اند؛ جنبش‌هایی که بسیج گسترده داشته‌اند اما سرکوب شده‌اند؛ رژیم‌هایی که دچار بحران مشروعیت بوده‌اند اما با اصلاح یا خشونت خود را حفظ کرده‌اند؛ و گذارهایی که برخی ابعاد انقلاب را داشته‌اند اما به انقلاب اجتماعی تمام‌عیار تبدیل نشده‌اند. سه‌گانه وضعیت، مسیر و پیامد، این امکان را فراهم می‌کند.

سومین قوت لاوسن، عبور از تقابل ساده ساختار و عاملیت است. در نظریه‌های ساختاری، انقلاب‌ها عمدتاً محصول بحران دولت، فشار بین‌المللی، ساختار طبقاتی و شورش‌های اجتماعی‌اند. در نظریه‌های اراده‌گرایانه، انقلاب‌ها بیشتر محصول رهبری، ایدئولوژی، سازمان و تصمیم کنشگران‌اند. لاوسن می‌کوشد هیچ‌یک را حذف نکند. ساختارها میدان امکان را شکل می‌دهند، اما کنشگران درون این میدان تصمیم می‌گیرند، معنا می‌سازند، ائتلاف می‌کنند، خطا می‌کنند، خطر می‌کنند و گاه مسیر تاریخ را تغییر می‌دهند. از سوی دیگر، کنشگران هرگز بر صفحه‌ای سفید عمل نمی‌کنند. آنان با دولتی مشخص، دستگاه قهری مشخص، اقتصاد مشخص، نظام طبقاتی مشخص، نظم جهانی مشخص و میراث تاریخی مشخص روبه‌رو هستند. بنابراین انقلاب محصول رابطه میان ساختار و عاملیت است، نه پیروزی یکی بر دیگری.

با این حال، همین قوت‌ها می‌توانند به محدودیت‌هایی تبدیل شوند. نخستین محدودیت، گستردگی مفهوم بیناجتماعی است. اگر گفته شود انقلاب‌ها از آغاز بیناجتماعی‌اند، باید روشن شود که این ادعا در هر مورد دقیقاً چه معنایی دارد. خطر آن است که مفهوم بیناجتماعی آن‌قدر گسترده شود که تقریباً همه چیز را دربر گیرد. اگر جنگ، تجارت، ایده، مهاجرت، رسانه، استعمار، سرمایه‌داری، الهام، ضدانقلاب، تحریم، دیپلماسی، آموزش، تبعید، ترجمه، حافظه تاریخی و حتی تخیل سیاسی، همگی بیناجتماعی باشند، آنگاه باید پرسید این مفهوم چگونه میان امور مهم و کم‌اهمیت تمایز می‌گذارد. یک مفهوم نظری زمانی قدرت دارد که هم چیزی را آشکار کند و هم مرز بگذارد. اگر همه چیز بیناجتماعی باشد، شاید در نهایت هیچ چیز به‌طور خاص توضیح داده نشود.

برای رفع این ابهام، نظریه لاوسن نیازمند تفکیک دقیق‌تر سازوکارهای بیناجتماعی است. امر بیناجتماعی می‌تواند شکل‌های متفاوتی داشته باشد. گاه به‌صورت فشار نظامی و جنگ ظاهر می‌شود؛ مانند تأثیر جنگ جهانی اول بر انقلاب روسیه. گاه به‌صورت وابستگی اقتصادی، بدهی یا بحران بازار جهانی؛ گاه به‌صورت استعمار یا نیمه‌استعمار؛ گاه به‌صورت انتقال ایده‌ها و الگوهای انقلابی؛ گاه به‌صورت حمایت خارجی از رژیم یا مخالفان؛ گاه به‌صورت تحریم و محاصره؛ گاه به‌صورت رسانه و افکار عمومی جهانی؛ گاه به‌صورت شبکه‌های تبعیدی و مهاجران سیاسی؛ گاه به‌صورت ضدانقلاب فراملی؛ و گاه به‌صورت مقایسه نمادین با جوامع دیگر، یعنی احساس عقب‌ماندگی، تحقیر یا طلب پیشرفت. همه این‌ها بیناجتماعی‌اند، اما سازوکارشان یکی نیست. نظریه لاوسن برای آنکه دقیق‌تر شود، باید بتواند نشان دهد در هر مورد، کدام سازوکار فعال بوده، در کدام مرحله عمل کرده، با کدام نیروی داخلی پیوند خورده، و چه پیامدی ساخته است.

محدودیت دوم، نسبت پروژه لاوسن با اقتصاد سیاسی و طبقه است. لاوسن انقلاب را در افق مدرنیته جهانی، رابطه‌مندی بیناجتماعی، دولت، ایده‌ها و مسیرهای تاریخی قرار می‌دهد. اما در این میان، گاه این خطر وجود دارد که ماده سخت انقلاب، یعنی مالکیت، تولید، طبقه، فقر، کار، زمین، مالیات، دستمزد، بدهی، بهره‌کشی و اقتصاد سیاسی، در پس زبان رابطه‌مندی و فرایند کم‌رنگ شود. سنت مور، اسکاچپول و حتی گلدستون به ما یادآوری می‌کند که انقلاب‌ها فقط از ایده‌ها، شبکه‌ها و فشارهای جهانی برنمی‌خیزند؛ آن‌ها از دل روابط مادی سلطه نیز ساخته می‌شوند. مردم باید رنجی را تجربه کنند که نظم موجود را تحمل‌ناپذیر سازد. این رنج ممکن است با تحقیر، سرکوب، تبعیض یا فقدان کرامت پیوند داشته باشد، اما اغلب ریشه‌هایی مادی دارد: نان، زمین، مالیات، مزد، مسکن، بیکاری، بدهی، تورم، فساد و نابرابری.

در بسیاری از انقلاب‌ها، بحران معیشت و اقتصاد سیاسی نقش تعیین‌کننده‌ای داشته است. انقلاب فرانسه بدون بحران مالی دولت، قیمت نان و ساختار امتیازات طبقاتی فهمیده نمی‌شود. انقلاب روسیه بدون زمین، جنگ، نان و دهقانان ناقص فهمیده می‌شود. انقلاب چین بدون مسئله دهقانی، زمین، جنگ و فقر روستایی قابل تحلیل نیست. انقلاب‌های ضد استعماری بدون استخراج اقتصادی، نابرابری جهانی و سلطه امپراتوری فهمیده نمی‌شوند. حتی انقلاب‌هایی که به زبان دین، ملت، کرامت یا آزادی سخن می‌گویند، اغلب در عمق خود با مسئله توزیع منابع، منزلت اجتماعی، دسترسی به فرصت‌ها، فساد و اقتصاد سیاسی دولت پیوند دارند. بنابراین جامعه‌شناسی تاریخی جهانی انقلاب باید با اقتصاد سیاسی تاریخی ترکیب شود. جهانی‌کردن انقلاب نباید به معنای دورشدن از زمین، کار، طبقه و معیشت باشد.

این نقد به معنای آن نیست که لاوسن اقتصاد سیاسی را نادیده می‌گیرد. او به مدرنیته جهانی، دولت، سرمایه‌داری، امپراتوری و روابط قدرت توجه دارد. مسئله این است که در چارچوب او، اقتصاد سیاسی گاه یکی از لایه‌های فرایند است، نه ستون مرکزی تحلیل. شاید برای تکمیل پروژه لاوسن باید پیوند او با سنت‌هایی مانند مور، اریک ولف، جان فوران و تحلیل‌های اقتصاد سیاسی انقلاب تقویت شود. انقلاب‌ها نه فقط بیناجتماعی‌اند؛ مادی نیز هستند. آن‌ها نه فقط در جهان ایده‌ها، دولت‌ها و روابط بین‌الملل، بلکه در بدن‌های گرسنه، زمین‌های مصادره‌شده، کارخانه‌ها، بازارها، قیمت‌ها، مالیات‌ها، بدهی‌ها و شیوه‌های استخراج مازاد زندگی می‌کنند. اگر نظریه انقلاب این لایه را کم‌رنگ کند، بخشی از نیروی انفجاری انقلاب را از دست می‌دهد.

محدودیت سوم، مسئله سازمان و رهبری است. لاوسن به عاملیت توجه دارد و انقلاب را محصول ساختارهای کور نمی‌داند، اما تأکید او بر پیکربندی‌های تاریخی و روابط بیناجتماعی گاه می‌تواند نقش سازمان‌های مشخص را کم‌رنگ کند. انقلاب فقط زمانی از وضعیت بحرانی به مسیر انقلابی عبور می‌کند که نیروهایی بتوانند نارضایتی پراکنده را به کنش جمعی پایدار تبدیل کنند. این کار نیازمند سازمان است. سازمان می‌تواند حزب سیاسی، اتحادیه کارگری، شبکه مذهبی، گروه چریکی، انجمن دانشجویی، کمیته محلی، رسانه، شبکه دیجیتال یا ائتلافی غیررسمی باشد. شکل سازمان ممکن است تغییر کند، اما نیاز به سازمان از میان نمی‌رود. بدون سازمان، اعتراض ممکن است لحظه‌ای نیرومند باشد، اما دوام و جهت نداشته باشد.

در انقلاب‌های کلاسیک، حزب، ارتش انقلابی، اتحادیه، شورا، شبکه مذهبی یا سازمان مخفی نقش تعیین‌کننده‌ای داشتند. در انقلاب‌های معاصر، شکل سازمان تغییر کرده است. شبکه‌های افقی، رسانه‌های اجتماعی، پلتفرم‌ها، گروه‌های غیرمتمرکز و ائتلاف‌های سیال اهمیت بیشتری یافته‌اند. اما حتی در این موارد نیز مسئله سازمان ناپدید نمی‌شود؛ فقط شکل آن دگرگون می‌شود. پرسش اصلی همچنان باقی است: چه کسی تصمیم می‌گیرد؟ چه کسی پیام را هماهنگ می‌کند؟ چه کسی مذاکره می‌کند؟ چه کسی هزینه کنش را کاهش می‌دهد؟ چه کسی اعتماد تولید می‌کند؟ چه کسی پس از سقوط رژیم نظم جدید را می‌سازد؟ بسیاری از خیزش‌های معاصر نشان داده‌اند که بسیج سریع بدون سازمان پایدار می‌تواند رژیم را بلرزاند، اما لزوماً دولت جدیدی نمی‌سازد. بنابراین نظریه انقلاب باید نسبت میان بسیج، سازمان و دولت‌سازی را با دقت بیشتری تحلیل کند.

لاوسن با مفهوم مسیر انقلابی امکان ورود به این بحث را فراهم می‌کند، اما شاید آن را تا پایان نمی‌گستراند. سازمان حلقه واسط میان وضعیت و مسیر است. وضعیت انقلابی ممکن است پدید آید، اما بدون سازمانی که بتواند بحران را جهت دهد، نیروها را هماهنگ کند، روایت بسازد، از فرصت‌ها استفاده کند و پس از پیروزی یا شکست راهی پیشنهاد دهد، انقلاب ممکن است فرسوده یا مصادره شود. رهبری نیز، چه فردی و کاریزماتیک باشد، چه جمعی و شبکه‌ای، اهمیت دارد. البته نباید به روایت قهرمانانه بازگشت و انقلاب را محصول رهبران دانست. اما حذف رهبری نیز خطاست. انقلاب‌ها به لحظاتی نیاز دارند که در آن تصمیم، نماد، اعتماد و جهت سیاسی شکل می‌گیرد. این‌ها بدون نوعی رهبری دشوارند.

محدودیت چهارم، نسبت لاوسن با فرهنگ، معنا و عاطفه است. او از ایده‌ها، نمادها و فناوری‌های اجتماعی سخن می‌گوید، اما پروژه او بیش از آنکه نظریه‌ای فرهنگی یا عاطفی از انقلاب باشد، جامعه‌شناسی تاریخی و رابطه‌ای انقلاب است. این انتخاب قابل دفاع است، اما پرسشی مهم باقی می‌گذارد: چگونه رنج به بی‌عدالتی تبدیل می‌شود؟ چگونه ترس به شجاعت جمعی بدل می‌شود؟ چگونه مردمی که سال‌ها به نظم موجود عادت کرده‌اند، ناگهان آن را نامشروع می‌بینند؟ چگونه یک تصویر، یک مرگ، یک شعار، یک مراسم، یک میدان، یک رنگ یا یک نماد، به نقطه تراکم معنایی انقلاب تبدیل می‌شود؟ انقلاب فقط با بحران عینی آغاز نمی‌شود؛ با تغییر در ادراک امکان و مشروعیت آغاز می‌شود.

این تغییر ادراک، عمیقاً عاطفی است. انقلاب‌ها لحظه‌های خشم، امید، ترس، تحقیر، شجاعت، سوگ، غرور، کرامت و احساس قدرت جمعی‌اند. مردمی که دیروز تنها و پراکنده بودند، ناگهان خود را بخشی از جمعی بزرگ می‌بینند. قدرتی که شکست‌ناپذیر می‌نمود، آسیب‌پذیر به نظر می‌رسد. ترس از رژیم جای خود را به ترس رژیم از مردم می‌دهد. این جابه‌جایی عاطفی، یکی از رازهای انقلاب است. بدون آن، بحران‌ها می‌توانند سال‌ها ادامه یابند بی‌آنکه انقلابی رخ دهد. اقتصاد ممکن است بد باشد، دولت فاسد باشد، نابرابری شدید باشد، اما اگر مردم امکان تغییر را تصور نکنند، انقلاب شکل نمی‌گیرد. نظریه لاوسن ظرفیت فهم این مسئله را دارد، اما برای تکمیل آن باید پیوند عمیق‌تری با جامعه‌شناسی عواطف، فرهنگ سیاسی و نظریه نمادها برقرار شود.

محدودیت پنجم، به مفهوم انقلاب‌های مذاکره‌شده و مرز انقلاب با گذار سیاسی مربوط است. یکی از نوآوری‌های لاوسن آن است که انقلاب را از الگوی خشونت‌بار و کلاسیک بیرون می‌آورد و امکان فهم انقلاب‌های مذاکره‌شده را فراهم می‌کند. این کار از نظر نظری بسیار مهم است، زیرا بسیاری از دگرگونی‌های معاصر نه به شکل تسخیر قهری قدرت، بلکه از مسیر فشار اجتماعی، مذاکره، سازش و بازآرایی نهادی رخ داده‌اند. آفریقای جنوبی نمونه‌ای برجسته است. پایان آپارتاید صرفاً اصلاحی محدود نبود، بلکه نظم سیاسی و نمادین یک رژیم نژادی را از بنیاد دگرگون کرد. با این حال، این دگرگونی از مسیر انقلاب کلاسیک نگذشت. لاوسن با گشودن مفهوم انقلاب به چنین مواردی، نظریه را انعطاف‌پذیرتر می‌کند (Lawson, 2019).

اما همین انعطاف پرسشی دشوار می‌آفریند: مرز انقلاب مذاکره‌شده با گذار دموکراتیک، اصلاحات رادیکال یا جابه‌جایی نخبگان کجاست؟ اگر هر دگرگونی عمیق اما مذاکره‌شده را انقلاب بنامیم، آیا مفهوم انقلاب بیش از حد کش نمی‌آید؟ اگر فقط دگرگونی‌های خشونت‌بار و قهری را انقلاب بدانیم، آیا تجربه‌های مهمی را حذف نمی‌کنیم؟ این پرسش آسان نیست. شاید پاسخ در تفکیک سطح‌های دگرگونی باشد. باید دید آیا فقط رژیم سیاسی تغییر کرده، یا نظم اجتماعی، نمادین، حقوقی و اقتصادی نیز دگرگون شده است. باید دید آیا حاکمیت و مشروعیت بازتعریف شده‌اند، یا فقط نخبگان حاکم تغییر کرده‌اند. باید دید آیا مردم به‌عنوان نیرویی تأسیسی وارد صحنه شده‌اند، یا گذار عمدتاً از بالا مدیریت شده است. باید دید آیا نظم قدیم فقط اصلاح شده یا بنیان‌های مشروعیت آن فروپاشیده است. بدون چنین معیارهایی، مفهوم انقلاب مذاکره‌شده می‌تواند مبهم بماند.

محدودیت ششم، مسئله خشونت است. لاوسن به خشونت انقلاب آگاه است و انقلاب را رمانتیک نمی‌کند، اما نظریه او بیش از آنکه نظریه‌ای مستقل درباره خشونت انقلابی باشد، نظریه‌ای درباره فرایندهای انقلابی است. در حالی که خشونت یکی از گره‌های اصلی فهم انقلاب است. آیا خشونت ذات انقلاب است یا یکی از مسیرهای ممکن آن؟ آیا انقلاب بدون خشونت ممکن است؟ آیا خشونت انقلابی محصول ایدئولوژی است، یا فشار ساختار، یا واکنش به ضدانقلاب، یا منطق دولت‌سازی؟ چه نسبتی میان خشونت رژیم قدیم و خشونت انقلاب وجود دارد؟ آیا می‌توان خشونت انقلاب را بدون توجه به خشونت ساختاری نظم پیشین فهمید؟ و آیا می‌توان خشونت پس از انقلاب را صرفاً با تهدید ضدانقلاب توجیه کرد؟ این پرسش‌ها نیازمند نظریه‌ای دقیق‌ترند.

انقلاب‌ها اغلب در جهانی خشونت‌آمیز متولد می‌شوند. رژیم‌های پیشاانقلابی ممکن است سال‌ها خشونت عریان یا پنهان اعمال کرده باشند: زندان، شکنجه، سانسور، فقر ساختاری، تبعیض، سلب زمین، سرکوب کارگران، تحقیر اقلیت‌ها، یا وابستگی خارجی. انقلاب، در چنین وضعی، گاه خود را پاسخ به خشونت پیشین می‌داند. اما انقلاب پس از پیروزی نیز می‌تواند خشونت تازه تولید کند: حذف مخالفان، جنگ داخلی، پاکسازی، دادگاه‌های انقلابی، تمرکز امنیتی، سرکوب آزادی‌ها و انضباط اجتماعی. نظریه انقلاب باید بتواند این زنجیره خشونت را بدون ساده‌سازی توضیح دهد. نه خشونت انقلاب را باید جدا از خشونت نظم پیشین دید، نه خشونت نظم پیشین می‌تواند همه خشونت‌های انقلاب را توجیه کند. لاوسن با مفهوم مسیر و ضدانقلاب امکان تحلیل این پیچیدگی را فراهم می‌کند، اما این بحث می‌تواند بسیار بیشتر بسط یابد.

محدودیت هفتم، مسئله هنجاری انقلاب است. *کالبدشناسی‌های انقلاب* اثری جامعه‌شناختی و تاریخی است، نه رساله‌ای در فلسفه سیاسی انقلاب. با این حال، خود موضوع انقلاب چنان بار هنجاری دارد که نمی‌توان از این پرسش‌ها گریخت. چه زمانی انقلاب مشروع است؟ آیا مردمی که زیر سلطه نظمی ناعادلانه زندگی می‌کنند، حق دارند آن نظم را براندازند؟ اگر اصلاحات ممکن باشد، آیا انقلاب همچنان موجه است؟ اگر رژیم اصلاح‌ناپذیر باشد، آیا خشونت علیه آن مشروع می‌شود؟ حدود اخلاقی انقلاب چیست؟ آیا انقلاب حق دارد به نام آینده، آزادی حال را محدود کند؟ آیا دولت انقلابی می‌تواند به نام حفظ انقلاب، مخالفان را حذف کند؟ ضدانقلاب چه زمانی صرفاً دفاع از امتیازهای قدیم است و چه زمانی می‌تواند دفاع از جامعه در برابر فروپاشی باشد؟

این پرسش‌ها در نظریه انقلاب کمتر از نظریه جنگ بسط یافته‌اند. درباره جنگ، سنتی طولانی از بحث درباره جنگ عادلانه، حق دفاع، تناسب، تمایز میان نظامی و غیرنظامی، ضرورت و مشروعیت وجود دارد. اما درباره انقلاب، چنین سنتی به همان اندازه منسجم نیست. این خلأ عجیب است، زیرا انقلاب نیز مانند جنگ با خشونت، مرگ، رنج، تأسیس، حاکمیت و عدالت سروکار دارد. لاوسن این مسئله را به‌طور ضمنی آشکار می‌کند، اما پروژه‌اش بیشتر توضیحی است تا هنجاری. یکی از مسیرهای مهم برای بسط کار او، پیوند جامعه‌شناسی تاریخی جهانی انقلاب با فلسفه سیاسی حق مقاومت، عدالت انتقالی، خشونت سیاسی و اخلاق تأسیس نظم جدید است.

با وجود این نقدها، باید تأکید کرد که پروژه لاوسن از نظر نظری بسیار نیرومند است. قوت آن در ارائه فرمول ساده نیست؛ در پیچیده‌کردن درست مسئله است. برخی نظریه‌ها جذاب‌اند زیرا پاسخ‌های ساده می‌دهند. نظریه لاوسن جذاب است زیرا پرسش را دقیق‌تر می‌کند. پس از او، دیگر نمی‌توان به‌سادگی پرسید «علت انقلاب چیست؟» باید پرسید کدام وضعیت انقلابی، در چه میدان بیناجتماعی، با کدام پیکربندی نیروها، از چه مسیری عبور کرد، با چه ضدانقلابی روبه‌رو شد، و به چه پیامدی انجامید. این جابه‌جایی پرسش، بزرگ‌ترین دستاورد اوست. او نظریه انقلاب را از جست‌وجوی علت واحد به سوی تحلیل فرایندهای تاریخی و رابطه‌ای می‌برد.

از منظر سنت نظریه انقلاب، لاوسن جایگاهی میانی و در عین حال فراتر دارد. او از توکویل تداوم در دل گسست را می‌آموزد؛ از برینتون امکان کالبدشناسی و مقایسه را؛ از مور عمق تاریخی طبقه و مسیرهای مدرنیته را؛ از اسکاچپول اهمیت دولت، جنگ و فشار ساختاری را؛ از گلدستون پویایی بحران و فروپاشی دولت را؛ و از هالیدی پیوند انقلاب با سیاست جهانی را. اما هیچ‌کدام از این‌ها را به همان شکل حفظ نمی‌کند. او همه را در چارچوبی تازه بازسازی می‌کند که در آن انقلاب فرایندی بیناجتماعی، چندمسیره و تاریخی است. همین توان جذب و بازآرایی سنت‌های پیشین، *کالبدشناسی‌های انقلاب* را به اثری مهم در نظریه اجتماعی معاصر تبدیل می‌کند.

در نهایت، نقد لاوسن باید نقدی قدرشناس و سخت‌گیر باشد. قدرشناس، زیرا او نظریه انقلاب را از الگوهای بسته، واحدهای ملی و تقابل‌های ساده بیرون می‌آورد. سخت‌گیر، زیرا همین نظریه نیازمند دقت بیشتر در مرزبندی مفهوم بیناجتماعی، پیوند عمیق‌تر با اقتصاد سیاسی، توجه بیشتر به سازمان و رهبری، بسط نظریه فرهنگ و عاطفه، و صورت‌بندی جدی‌تر پرسش هنجاری انقلاب است. این نقدها پروژه لاوسن را تضعیف نمی‌کنند؛ برعکس، نشان می‌دهند که پروژه او زنده و قابل ادامه است. نظریه‌های بزرگ معمولاً نه به این دلیل مهم‌اند که همه پرسش‌ها را پاسخ می‌دهند، بلکه به این دلیل که پرسش‌های بهتری پدید می‌آورند. لاوسن از همین دست نظریه‌پردازان است.

لاوسن و فهم انقلاب‌های معاصر: شبکه، رسانه، ضدانقلاب و بحران نظم جهانی

اهمیت لاوسن فقط در بازخوانی سنت کلاسیک و جامعه‌شناسی تاریخی انقلاب نیست؛ اهمیت او به همان اندازه در توانایی چارچوبش برای فهم انقلاب‌ها، خیزش‌ها و وضعیت‌های انقلابی معاصر است. جهان امروز، جهان انقلاب‌های کلاسیک قرن نوزدهم و بیستم نیست. انقلاب‌ها کمتر از گذشته در قالب حزب پیشاهنگ، ایدئولوژی تمام‌عیار، جنگ چریکی طولانی یا دولت‌سازی سوسیالیستی ظاهر می‌شوند. بسیاری از جنبش‌های معاصر فاقد مرکز فرماندهی واحدند، از شبکه‌های دیجیتال بهره می‌برند، با زبان کرامت، فسادستیزی، عدالت، آزادی، ضد اقتدارگرایی یا حقوق شهروندی سخن می‌گویند، و در میدانی عمل می‌کنند که رسانه، افکار عمومی جهانی، پلتفرم‌ها، دولت‌های خارجی، سازمان‌های بین‌المللی، تحریم‌ها، شبکه‌های تبعیدی و ضدانقلاب‌های امنیتی و اطلاعاتی در آن حضوری دائمی دارند. اگر نظریه انقلاب بخواهد همچنان زنده بماند، باید بتواند این اشکال تازه را بفهمد، بی‌آنکه مفهوم انقلاب را چنان گسترش دهد که هر اعتراض گسترده‌ای انقلاب نامیده شود.

در اینجا سه‌گانه لاوسن، یعنی وضعیت انقلابی، مسیر انقلابی و پیامد انقلابی، اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. بسیاری از خیزش‌های معاصر را نمی‌توان به‌سادگی انقلاب کامل نامید، اما نمی‌توان آن‌ها را نیز صرفاً اعتراض عادی دانست. برخی از آن‌ها وضعیت انقلابی می‌سازند، زیرا مشروعیت رژیم را از بنیاد به چالش می‌کشند، مردم را در ابعادی گسترده به میدان می‌آورند، دستگاه قدرت را دچار بحران ادراکی و عملی می‌کنند و امکان نظمی دیگر را در تخیل عمومی می‌گشایند. اما همین وضعیت‌ها ممکن است به پیامد انقلابی نرسند. رژیم می‌تواند سرکوب کند، مخالفان می‌توانند از سازمان پایدار محروم بمانند، قدرت‌های خارجی می‌توانند مداخله کنند، شکاف نخبگان می‌تواند ناکافی باشد، دستگاه قهری می‌تواند وفادار بماند، یا مسیر جنبش می‌تواند در اثر جنگ، فرسایش، رقابت جناحی یا فقدان افق سیاسی مشترک از هم بپاشد. لاوسن به ما اجازه می‌دهد میان «وضعیت انقلابی» و «انقلاب پیروز» تمایز بگذاریم؛ تمایزی که برای فهم جهان معاصر حیاتی است (Lawson, 2019).

خیزش‌های عربی نمونه‌ای روشن از ضرورت چنین تمایزی‌اند. این خیزش‌ها در بسیاری از کشورها وضعیت‌های انقلابی ایجاد کردند. رژیم‌هایی که سال‌ها شکست‌ناپذیر به نظر می‌رسیدند، ناگهان آسیب‌پذیر شدند؛ میدان‌ها، شبکه‌های اجتماعی، اعتصابات، شعارهای مشترک و تصاویر سرکوب، تخیل عمومی را دگرگون کردند؛ مردم عادی دریافتند که می‌توانند به فاعلان تاریخ تبدیل شوند؛ و مشروعیت اقتدارگرایی‌های قدیمی در سطح منطقه‌ای و جهانی زیر سؤال رفت. اما مسیر این وضعیت‌ها یکسان نبود. در تونس، مسیر به گذار سیاسی انجامید، هرچند خود آن گذار بعداً با بحران‌ها و عقب‌گردهای جدی روبه‌رو شد. در مصر، وضعیت انقلابی به سقوط مبارک انجامید، اما پیامد آن در کشاکش ارتش، اسلام‌گرایان، لیبرال‌ها، نیروهای امنیتی و مداخله‌های منطقه‌ای به بازگشت اقتدارگرایی انجامید. در لیبی و سوریه، وضعیت انقلابی به جنگ داخلی، مداخله خارجی و فروپاشی گسترده دولت کشیده شد. در بحرین، سرکوب داخلی و مداخله منطقه‌ای مسیر را بست. این تفاوت‌ها نشان می‌دهد که «خیزش عربی» یک رویداد واحد نبود، بلکه مجموعه‌ای از وضعیت‌های انقلابی بود که در مسیرهای متفاوت و در میدان‌های بیناجتماعی متفاوت حرکت کردند.

در اینجا چارچوب لاوسن از دو جهت مفید است. نخست، مانع از آن می‌شود که خیزش‌های عربی را یا به‌طور کامل انقلاب بنامیم یا به‌طور کامل شکست‌خورده و بی‌معنا بدانیم. برخی از آن‌ها در سطح وضعیت انقلابی بسیار عمیق بودند، حتی اگر پیامد انقلابی پایدار نداشتند. دوم، نشان می‌دهد که تفاوت پیامدها را نمی‌توان فقط با اراده مردم یا کیفیت رهبران توضیح داد. باید دستگاه قهری، ساختار دولت، جایگاه ارتش، شکاف نخبگان، اقتصاد سیاسی، حمایت یا مخالفت خارجی، موقعیت ژئوپلیتیک، شبکه‌های مذهبی و قبیله‌ای، رسانه‌های منطقه‌ای، و ترس دولت‌های همسایه از سرایت انقلاب را وارد تحلیل کرد. در واقع، خیزش‌های عربی به شکل بسیار آشکاری نشان دادند که انقلاب‌های معاصر از آغاز بیناجتماعی‌اند. هیچ‌یک از این خیزش‌ها صرفاً درون مرزهای ملی خود باقی نماند. تصویرها، شعارها، ترس‌ها، امیدها، مداخلات و ضدانقلاب‌ها از مرزها عبور کردند.

انقلاب‌های رنگی نیز از زاویه‌ای دیگر اهمیت لاوسن را نشان می‌دهند. این انقلاب‌ها اغلب با بسیج خیابانی، اعتراض به تقلب انتخاباتی، مطالبه دموکراسی، شبکه‌های مدنی، نمادهای رنگی، حمایت رسانه‌ای جهانی و فشارهای بین‌المللی همراه بودند. برخی از آن‌ها به تغییر رژیم یا تغییر نخبگان حاکم انجامیدند، اما همواره این پرسش باقی ماند که آیا باید آن‌ها را انقلاب نامید یا گذار سیاسی، جنبش دموکراسی‌خواه، مداخله نرم خارجی یا جابه‌جایی نخبگان؟ پاسخ ساده‌ای وجود ندارد. اگر انقلاب را فقط دگرگونی اجتماعی عمیق بدانیم، بسیاری از این موارد انقلاب نیستند. اگر انقلاب را صرفاً سقوط حکومت یا تغییر رژیم بدانیم، شاید انقلاب باشند. لاوسن با تفکیک وضعیت، مسیر و پیامد اجازه می‌دهد دقیق‌تر سخن بگوییم. ممکن است یک انقلاب رنگی در سطح وضعیت و مسیر انقلابی باشد، زیرا حاکمیت را به چالش می‌کشد و مردم را در مقام نیروی تأسیسی وارد صحنه می‌کند، اما در سطح پیامد، محدود باقی بماند، زیرا ساختارهای اقتصادی، امنیتی و ژئوپلیتیک پیشین را تا حد زیادی حفظ می‌کند.

چنین مواردی همچنین اهمیت مفهوم بیناجتماعی را آشکار می‌کنند. انقلاب‌های رنگی بدون سازمان‌های غیردولتی، شبکه‌های فراملی دموکراسی‌خواهی، رسانه‌های جهانی، آموزش‌های کنش مدنی، حمایت‌های خارجی، فشارهای دیپلماتیک و رقابت ژئوپلیتیک میان غرب و روسیه قابل فهم نیستند. اما این سخن به معنای فروکاستن آن‌ها به پروژه خارجی نیست. این یکی از حساس‌ترین نقاط نظریه لاوسن است. اگر امر بیناجتماعی را درست بفهمیم، درمی‌یابیم که حضور عوامل خارجی الزاماً به معنای بی‌اصالتی نیروهای داخلی نیست. مردم ممکن است واقعاً ناراضی باشند، دولت واقعاً فاسد یا اقتدارگرا باشد، انتخابات واقعاً مناقشه‌برانگیز باشد، و جنبش واقعاً ریشه‌های داخلی داشته باشد؛ اما شکل‌گیری زبان اعتراض، تکنیک‌های بسیج، فرصت‌های سیاسی، حمایت رسانه‌ای و واکنش رژیم، در میدانی فرامرزی ساخته شود. بنابراین تحلیل بیناجتماعی از یک سو نظریه توطئه را رد می‌کند و از سوی دیگر ساده‌لوحی داخلی‌گرا را نیز کنار می‌گذارد.

جهان دیجیتال، پیچیدگی انقلاب‌های معاصر را بیشتر کرده است. در انقلاب‌های کلاسیک، کنترل چاپخانه، روزنامه، رادیو، تلگراف، راه‌آهن، مسجد، حزب، اتحادیه یا پادگان اهمیت داشت. در جهان امروز، شبکه‌های اجتماعی، پیام‌رسان‌ها، پلتفرم‌ها، تلفن همراه، ویدئوهای کوتاه، هشتگ‌ها، تصاویر زنده، رسانه‌های برون‌مرزی، داده‌ها و الگوریتم‌ها بخشی از میدان انقلاب‌اند. اعتراض می‌تواند در چند ساعت از محله‌ای کوچک به موضوعی جهانی تبدیل شود. تصویری از سرکوب می‌تواند مشروعیت رژیم را در سطحی گسترده تخریب کند. شبکه‌های تبعیدی می‌توانند روایت اعتراض را به زبان‌های مختلف منتقل کنند. دولت‌ها نیز می‌توانند اینترنت را قطع کنند، داده‌ها را رصد کنند، روایت‌های رقیب بسازند، ارتش سایبری به کار گیرند، اخبار جعلی تولید کنند، مخالفان را شناسایی کنند و میدان ارتباطات را به میدان امنیتی تبدیل کنند. انقلاب دیجیتال، اگر چنین تعبیری به‌درستی به کار رود، فقط ابزار انقلاب‌های سیاسی را تغییر نداده است؛ خود منطق وضعیت و مسیر انقلاب را نیز دگرگون کرده است.

با این حال، جهان دیجیتال نباید ما را دچار توهم کند. بسیج دیجیتال می‌تواند سرعت انقلاب را افزایش دهد، اما جایگزین سازمان پایدار نمی‌شود. هشتگ می‌تواند توجه جهانی ایجاد کند، اما دولت نمی‌سازد. تصویر می‌تواند خشم تولید کند، اما راهبرد سیاسی نمی‌آفریند. شبکه افقی می‌تواند مانع تمرکز قدرت در جنبش شود، اما ممکن است تصمیم‌گیری، مذاکره و تداوم را دشوار کند. این پارادوکس یکی از مسائل اصلی انقلاب‌های معاصر است. قدرت بسیج بالا رفته، اما توان سازمان‌دهی پایدار همیشه به همان اندازه افزایش نیافته است. لاوسن با تأکید بر مسیر انقلابی به ما یادآوری می‌کند که آغاز نیرومند یک جنبش، پیامد آن را تضمین نمی‌کند. وضعیت انقلابی ممکن است به سرعت پدید آید، اما بدون سازمان، ائتلاف، برنامه، شکاف در قدرت، و توان عبور از سرکوب و فرسایش، مسیر آن می‌تواند بسته شود.

از سوی دیگر، رژیم‌های معاصر نیز از انقلاب‌ها آموخته‌اند. همان‌گونه که جنبش‌ها از تجربه انقلاب‌های پیشین الهام می‌گیرند، دولت‌ها و ضدانقلاب‌ها نیز از تجربه سرکوب، مهار و منحرف‌کردن انقلاب‌ها درس می‌گیرند. دولت‌های اقتدارگرا امروز فقط با گلوله و زندان عمل نمی‌کنند؛ آن‌ها با مدیریت اطلاعات، کنترل اینترنت، روایت‌سازی، ایجاد ترس، قطبی‌سازی جامعه، متهم‌کردن مخالفان به وابستگی خارجی، خریدن زمان، اصلاحات محدود، بسیج هواداران، استفاده از نیروهای غیررسمی، جنگ روانی، و ترکیب سرکوب سخت و نرم عمل می‌کنند. ضدانقلاب معاصر، در بسیاری موارد، هوشمندتر، شبکه‌ای‌تر و رسانه‌ای‌تر از ضدانقلاب‌های کلاسیک است. این واقعیت، اهمیت مفهوم رابطه انقلاب و ضدانقلاب را در لاوسن افزایش می‌دهد. انقلاب هرگز تنها بازی نمی‌کند؛ همیشه در برابر نیرویی قرار دارد که می‌آموزد، تطبیق می‌یابد و واکنش نشان می‌دهد.

بحران نظم لیبرال جهانی نیز زمینه‌ای تازه برای فهم انقلاب‌های معاصر ایجاد کرده است. پس از پایان جنگ سرد، برای مدتی این تصور پدید آمد که دموکراسی لیبرال، بازار جهانی و نظم حقوقی بین‌المللی چارچوب نهایی سیاست مدرن‌اند. انقلاب، در چنین فضایی، یا یادگار قرن بیستم به نظر می‌رسید یا در قالب گذارهای دموکراتیک و انقلاب‌های رنگی تفسیر می‌شد. اما بحران‌های دو دهه اخیر، از جنگ‌های مداخله‌گرانه تا بحران مالی، از افزایش نابرابری تا فرسایش دموکراسی‌ها، از پوپولیسم تا رقابت قدرت‌های بزرگ، از بحران مهاجرت تا بی‌اعتمادی عمومی به نخبگان، نشان داده‌اند که نظم لیبرال نه پایان تاریخ، بلکه نظمی تاریخی، شکننده و منازعه‌آمیز است. در چنین جهانی، انقلاب به شکلی تازه بازمی‌گردد؛ نه همیشه به‌عنوان پروژه‌ای ایدئولوژیک و تمام‌عیار، بلکه به‌عنوان نامی برای نارضایتی از انسداد، نابرابری، تحقیر، فساد و فقدان آینده.

با این همه، بازگشت انقلاب در جهان معاصر الزاماً بازگشت سیاست رهایی‌بخش نیست. برخی از انرژی‌های ضدنظم موجود می‌توانند به پوپولیسم اقتدارگرا، ناسیونالیسم افراطی، بنیادگرایی، خشونت فرقه‌ای یا نفی نهادهای دموکراتیک منتهی شوند. این نکته بسیار مهم است. انقلاب و ضدانقلاب همیشه به‌سادگی از هم جدا نیستند. گاه نیروهایی که خود را ضد وضع موجود می‌نامند، حامل افقی رهایی‌بخش نیستند، بلکه خواهان بازگشت به نظمی اقتدارگراتر، خالص‌تر، بسته‌تر یا طردکننده‌ترند. در چنین مواردی، زبان انقلاب ممکن است در خدمت پروژه‌های ضددموکراتیک قرار گیرد. لاوسن با تأکید بر دوچهرگی انقلاب، به ما هشدار می‌دهد که هر گسستی از نظم موجود الزاماً رهایی‌بخش نیست. گسست می‌تواند به آزادی منتهی شود، اما می‌تواند راه را برای سلطه‌ای تازه نیز بگشاید.

انقلاب‌های معاصر همچنین با مسئله دولت‌سازی به شکلی حاد روبه‌رو هستند. سرنگونی رژیم یا تضعیف اقتدار، لزوماً به ساخت دولت بهتر نمی‌انجامد. تجربه‌های عراق، لیبی، سوریه و برخی موارد دیگر نشان داده‌اند که فروپاشی دولت می‌تواند جامعه را وارد دوره‌ای از خشونت، جنگ داخلی، مداخله خارجی و تجزیه عملی قدرت کند. این امر به معنای دفاع از اقتدارگرایی به نام ثبات نیست، بلکه یادآوری این واقعیت است که انقلاب فقط نفی دولت نیست؛ مسئله ساخت دولت نیز هست. هر جنبش انقلابی، اگر بخواهد از لحظه اعتراض عبور کند، باید به پرسش دولت پاسخ دهد: چگونه نظم برقرار خواهد شد؟ چگونه امنیت بدون استبداد ممکن می‌شود؟ چگونه قانون بدون بازتولید سرکوب ساخته می‌شود؟ چگونه تکثر اجتماعی در دولت جدید نمایندگی می‌یابد؟ چگونه نیروهای مسلح مهار می‌شوند؟ چگونه اقتصاد اداره می‌شود؟ بدون پاسخ به این پرسش‌ها، انقلاب می‌تواند به خلأ قدرت یا میدان ضدانقلاب تبدیل شود.

لاوسن از این جهت برای فهم جهان معاصر مهم است که انقلاب را هم‌زمان با دولت و ضدانقلاب می‌بیند. در برخی روایت‌های جنبشی، دولت فقط دشمن است و انقلاب فقط رهایی از دولت. اما تجربه تاریخی نشان می‌دهد که پس از فروپاشی دولت، خلأ قدرت به‌ندرت با آزادی ناب پر می‌شود. معمولاً نیروهای مسلح، گروه‌های سازمان‌یافته‌تر، قدرت‌های خارجی، شبکه‌های اقتصادی غیررسمی یا بقایای رژیم قدیم وارد میدان می‌شوند. بنابراین انقلاب اگر نتواند مسئله دولت را حل کند، ممکن است دستاوردهای خود را از دست بدهد. این همان درسی است که از اسکاچپول تا لاوسن ادامه دارد: انقلاب اجتماعی و سیاسی بدون فهم دولت ناقص است. تفاوت لاوسن در این است که دولت را نه واحدی بسته، بلکه بخشی از میدان بیناجتماعی می‌فهمد.

یکی دیگر از مسائل معاصر، نسبت انقلاب با خشونت و بی‌خشونتی است. در دهه‌های اخیر، نظریه‌ها و تجربه‌های مبارزه مدنی نشان داده‌اند که برخی جنبش‌ها می‌توانند بدون توسل گسترده به خشونت، رژیم‌های اقتدارگرا را به عقب‌نشینی یا سقوط وادارند. این مسئله نظریه‌های کلاسیک انقلاب را به چالش می‌کشد، زیرا بسیاری از آن نظریه‌ها انقلاب را با خشونت، جنگ داخلی، سرکوب و دولت‌سازی قهری پیوند می‌دادند. لاوسن با بازکردن مفهوم انقلاب به مسیرهای متفاوت، امکان تحلیل انقلاب‌های کم‌خشونت‌تر یا مذاکره‌شده را فراهم می‌کند. اما هم‌زمان باید توجه داشت که بی‌خشونتی جنبش الزاماً به معنای بی‌خشونتی فرایند نیست. رژیم ممکن است خشونت کند، ضدانقلاب ممکن است مسلح شود، قدرت‌های خارجی ممکن است مداخله کنند، و پس از سقوط رژیم، منازعه بر سر دولت جدید می‌تواند خشونت‌آمیز شود. بنابراین خشونت را باید در کل مسیر انقلاب دید، نه فقط در روش آغازین جنبش.

در جهان معاصر، تحریم‌ها، فشار اقتصادی و جنگ مالی نیز به بخشی از میدان انقلاب و ضدانقلاب تبدیل شده‌اند. در گذشته، مداخله خارجی اغلب به شکل لشکرکشی، حمایت نظامی، کودتا یا جنگ ظاهر می‌شد. امروز، ابزارهای اقتصادی و مالی نیز نقش مهمی دارند. تحریم می‌تواند رژیم را تضعیف کند، اما می‌تواند جامعه را فقیرتر، ملی‌گرایی دفاعی را تقویت، طبقات متوسط را فرسوده، و دولت را امنیتی‌تر کند. فشار اقتصادی خارجی ممکن است مخالفان را تقویت کند، اما ممکن است به رژیم امکان دهد بحران را به دشمن خارجی نسبت دهد. بنابراین رابطه فشار خارجی و انقلاب خطی نیست. اینجا نیز لاوسن مفید است، زیرا از فهرست‌کردن عوامل می‌گریزد و بر پیکربندی‌ها و مسیرها تأکید می‌کند. تحریم در یک مسیر ممکن است رژیم را تضعیف کند؛ در مسیری دیگر ممکن است آن را سخت‌تر و بسته‌تر سازد. اثر عامل خارجی به رابطه آن با ساختار داخلی، روایت سیاسی، اقتصاد، طبقات و دستگاه قهری بستگی دارد.

مسئله مهاجرت و تبعید نیز در انقلاب‌های معاصر اهمیت فراوانی دارد. بسیاری از جنبش‌های سیاسی امروز دارای امتداد تبعیدی‌اند. فعالان، روزنامه‌نگاران، روشنفکران، سرمایه‌داران، دانشجویان و مخالفان سیاسی در خارج از کشور زندگی می‌کنند، رسانه می‌سازند، لابی می‌کنند، منابع جمع می‌کنند، روایت تولید می‌کنند و با داخل ارتباط دارند. این شبکه‌ها می‌توانند صدای جنبش را جهانی کنند، اما می‌توانند تنش‌هایی نیز ایجاد کنند: فاصله تجربه زیسته داخل و خارج، تفاوت هزینه کنش، رقابت بر سر نمایندگی، وابستگی مالی یا رسانه‌ای، و امکان متهم‌شدن جنبش به خارجی‌بودن. بنابراین تبعید، هم امکان است و هم مسئله. نظریه بیناجتماعی لاوسن دقیقاً برای فهم چنین پدیده‌هایی مناسب است، زیرا نشان می‌دهد جنبش انقلابی را نمی‌توان فقط در جغرافیای رسمی کشور تحلیل کرد. ملت سیاسی، در بسیاری از موارد، فراتر از مرزهای دولت زندگی می‌کند.

از سوی دیگر، مسئله مشروعیت جهانی در انقلاب‌های معاصر پررنگ‌تر شده است. رژیم‌ها و جنبش‌ها هر دو می‌کوشند روایت خود را در سطح جهانی عرضه کنند. رژیم‌ها خود را قربانی توطئه خارجی، حافظ ثبات، مانع تروریسم، ضامن امنیت یا نماینده نظم قانونی معرفی می‌کنند. جنبش‌ها خود را صدای مردم، مدافع حقوق بشر، طلب‌کننده آزادی، عدالت یا کرامت می‌دانند. رسانه‌های جهانی، سازمان‌های حقوق بشری، دولت‌های خارجی، نهادهای بین‌المللی و افکار عمومی جهانی در ساخت یا تخریب این مشروعیت نقش دارند. این به معنای آن نیست که مشروعیت داخلی به مشروعیت جهانی وابسته است، اما در بسیاری از موارد، این دو به هم گره خورده‌اند. رژیمی که در سطح جهانی منزوی می‌شود، ممکن است در داخل نیز آسیب‌پذیرتر شود؛ اما گاه همین فشار جهانی می‌تواند به رژیم امکان بسیج ملی‌گرایانه دهد. باز هم نتیجه به پیکربندی بستگی دارد.

در این زمینه، مفهوم «زمان جهانی» اهمیت پیدا می‌کند. انقلاب‌ها در زمان‌هایی رخ می‌دهند که افق امکان جهانی تغییر کرده است. انقلاب فرانسه در عصر روشنگری، جنگ‌های اروپایی و جهان اقیانوس اطلس رخ داد. انقلاب روسیه در عصر جنگ جهانی، سوسیالیسم بین‌المللی و بحران امپراتوری‌ها شکل گرفت. انقلاب‌های ضد استعماری در عصر افول امپراتوری‌ها و ظهور حق تعیین سرنوشت ملت‌ها ممکن شدند. انقلاب‌های رنگی در عصر هژمونی دموکراسی‌خواهی پس از جنگ سرد رخ دادند. خیزش‌های عربی در دوره‌ای شکل گرفتند که شبکه‌های اجتماعی، رسانه‌های ماهواره‌ای، فساد اقتدارگرایی‌های عربی، بیکاری جوانان و بحران مشروعیت دولت‌های امنیتی به هم رسیده بودند. هر انقلاب در زمانی جهانی رخ می‌دهد؛ زمانی که برخی زبان‌ها، الگوها، امیدها و ترس‌ها را ممکن‌تر از زمان‌های دیگر می‌سازد. لاوسن با تأکید بر تاریخ‌مندی و بیناجتماعی‌بودن انقلاب، این زمان جهانی را وارد تحلیل می‌کند.

اما نظریه لاوسن برای جهان معاصر فقط از این جهت اهمیت ندارد که ابزار تحلیلی دقیق‌تری می‌دهد؛ از نظر سیاسی نیز نوعی احتیاط فکری تولید می‌کند. او مانع از دو ساده‌سازی رایج می‌شود. ساده‌سازی نخست، رمانتیسم جنبشی است: هر اعتراض بزرگی را آغاز رهایی دانستن، هر سقوط رژیمی را پیروزی مردم شمردن، و نادیده‌گرفتن دشواری دولت‌سازی، ضدانقلاب و پیامدهای آمیخته. ساده‌سازی دوم، بدبینی محافظه‌کارانه است: هر انقلاب را آشوب، خشونت، فروپاشی و فاجعه دانستن و از این نتیجه گرفتن که نظم موجود، هرچند ظالمانه، بهتر از گسست است. لاوسن میان این دو می‌ایستد. انقلاب می‌تواند رهایی‌بخش باشد، اما تضمینی برای رهایی نیست. نظم موجود می‌تواند ثبات ایجاد کند، اما ثبات لزوماً عدالت نیست. انقلاب خطر دارد، اما فقدان انقلاب نیز ممکن است استمرار خشونت ساختاری و تحقیر باشد.

این احتیاط فکری برای تحلیل سیاست معاصر ضروری است. در جهانی که بحران‌های متعدد، از نابرابری تا اقلیم، از اقتدارگرایی تا فساد، از جنگ تا مهاجرت، نظم‌های سیاسی را تحت فشار قرار داده‌اند، میل به گسست از وضع موجود افزایش یافته است. اما گسست به‌تنهایی فضیلت نیست. پرسش این است که گسست به کجا می‌رود، چه نیروهایی آن را هدایت می‌کنند، چه سازمانی دارد، چه تصویری از دولت و جامعه پس از خود دارد، چگونه با خشونت مواجه می‌شود، چه نسبتی با جهان بیرون برقرار می‌کند، و چگونه از تبدیل‌شدن به سلطه تازه جلوگیری می‌کند. نظریه لاوسن، با تأکید بر مسیر و پیامد، ما را وادار می‌کند از لحظه شورانگیز اعتراض فراتر برویم و به سرنوشت تاریخی آن بیندیشیم.

از همین رو، یکی از مهم‌ترین کاربردهای چارچوب لاوسن، تحلیل وضعیت‌های انقلابی بدون شتاب در نام‌گذاری است. در فضای رسانه‌ای امروز، رویدادها به‌سرعت نام می‌گیرند: انقلاب، شورش، کودتا، اعتراض، اغتشاش، بهار، خیزش، جنگ داخلی، جنبش دموکراسی‌خواهی. این نام‌گذاری‌ها بی‌طرف نیستند؛ هر نام، داوری و سیاستی با خود دارد. نامیدن یک رخداد به‌عنوان انقلاب می‌تواند آن را مشروع، تاریخی و رهایی‌بخش نشان دهد. نامیدن آن به‌عنوان شورش یا اغتشاش می‌تواند سرکوب آن را آسان‌تر کند. لاوسن کمک می‌کند از این نام‌گذاری‌های شتاب‌زده فاصله بگیریم و به‌جای آن، سطوح مختلف رخداد را تحلیل کنیم: آیا حاکمیت به‌طور جدی به چالش کشیده شده است؟ آیا بدیل مشروعی شکل گرفته است؟ آیا دستگاه قهری شکاف برداشته است؟ آیا نخبگان دچار انشقاق شده‌اند؟ آیا جنبش سازمان و افق دارد؟ آیا مسیر به تغییر رژیم، اصلاح، سرکوب یا جنگ می‌رود؟ آیا پیامدها نظم اجتماعی و نمادین را دگرگون می‌کنند؟ چنین پرسش‌هایی از داوری‌های سطحی دقیق‌ترند.

در نهایت، جهان معاصر نشان می‌دهد که انقلاب نه پایان یافته و نه به شکل کلاسیک خود باقی مانده است. انقلاب در عصر شبکه‌ها، پلتفرم‌ها، دولت‌های امنیتی، رسانه‌های جهانی، بحران نظم لیبرال، رقابت قدرت‌های بزرگ، اقتصاد مالی، تحریم، مهاجرت و افکار عمومی جهانی، چهره‌ای پیچیده‌تر یافته است. لاوسن به ما کمک می‌کند این پیچیدگی را حفظ کنیم. او نه انقلاب را به گذشته تبعید می‌کند و نه آن را در هر اعتراض تازه‌ای می‌بیند. او مفهومی می‌سازد که می‌تواند میان وضعیت، مسیر و پیامد تمایز بگذارد؛ میان امر داخلی و خارجی رابطه برقرار کند؛ و انقلاب را در تاریخ جهانی مدرنیته بفهمد. همین ظرفیت است که پروژه او را برای فهم سیاست معاصر ضروری می‌کند.

بنابراین، اگر پرسش این باشد که نظریه لاوسن امروز چه فایده‌ای دارد، پاسخ این است که او به ما زبانی می‌دهد برای فهم رخدادهایی که در مرز اعتراض، انقلاب، گذار، شورش، جنگ داخلی و ضدانقلاب قرار دارند. جهان معاصر پر از این رخدادهای مرزی است. مفاهیم قدیمی یا آن‌ها را بیش از حد ساده می‌کنند یا از فهمشان ناتوان می‌مانند. لاوسن با جامعه‌شناسی تاریخی جهانی انقلاب، نه نسخه‌ای برای پیش‌بینی قطعی انقلاب می‌دهد و نه الگویی برای داوری شتاب‌زده. او دستگاهی مفهومی فراهم می‌کند برای دیدن انقلاب در حرکت، در رابطه، در جهان و در پیامدهای ناخواسته‌اش. این شاید مهم‌ترین نیاز نظری ما در زمانه‌ای باشد که نظم‌های مستقر فرسوده‌اند، اما آینده‌های بدیل نیز روشن و بی‌خطر نیستند.

نتیجه‌گیری: انقلاب، مدرنیته جهانی و امکان بازاندیشی در سیاست معاصر

بازخوانی نظریه انقلاب از منظر جورج لاوسن ما را به نقطه‌ای می‌رساند که در آن دیگر نمی‌توان انقلاب را با تعاریف ساده، الگوهای تک‌خطی یا روایت‌های صرفاً ملی توضیح داد. انقلاب، در پرتو این بازخوانی، نه فقط سقوط یک رژیم سیاسی است، نه صرفاً شورش مردم علیه دولت، نه فقط پیامد فقر و نابرابری، نه فقط نتیجه ایدئولوژی، نه فقط محصول فروپاشی دولت، و نه صرفاً اثر مداخله یا فشار خارجی. انقلاب لحظه‌ای متراکم از تاریخ اجتماعی و جهانی است؛ لحظه‌ای که در آن دولت و جامعه، داخل و خارج، گذشته و آینده، ساختار و عاملیت، رهایی و سلطه، امید و خشونت، سازمان و تصادف، ایده و ماده، انقلاب و ضدانقلاب، در پیکربندی‌ای خاص و ناپایدار به هم می‌رسند. اهمیت لاوسن در این است که ما را وادار می‌کند این پیچیدگی را ببینیم و از وسوسه فروکاستن انقلاب به یک علت، یک مرحله، یک طبقه، یک رهبر، یک ایدئولوژی یا یک میدان ملی فاصله بگیریم.

در آغاز این مقاله نشان داده شد که انقلاب از همان ابتدا مفهومی دوچهره بوده است. انقلاب، از یک سو، زبان گسست از نظم‌های بسته، تحقیرآمیز و ناعادلانه است؛ زبان مردمی که دیگر نمی‌خواهند فرمان‌برداری را سرنوشت طبیعی خود بدانند. از سوی دیگر، انقلاب نام خطری است که در آن نیروی رهایی‌بخش می‌تواند به تمرکز قدرت، خشونت، حذف و دولت‌مندی سخت بدل شود. این دوچهرگی نه امری عرضی، بلکه بخشی از ذات تاریخی انقلاب مدرن است. انقلاب می‌خواهد نظم را بشکند، اما پس از شکست نظم، ناگزیر باید نظمی تازه بسازد. می‌خواهد قدرت را به مردم بازگرداند، اما برای تثبیت خود دولت می‌سازد. می‌خواهد آینده‌ای نو بیافریند، اما با میراث گذشته و فشارهای جهان موجود کار می‌کند. بنابراین هر نظریه انقلاب باید بتواند هم امکان رهایی را ببیند و هم خطر سلطه تازه را؛ هم علیه محافظه‌کاری‌ای بایستد که هر گسستی را آشوب می‌خواند، و هم علیه رمانتیسمی که هر انقلاب را پیشاپیش رهایی‌بخش می‌داند.

سنت کلاسیک انقلاب این دوچهرگی را به شکل‌های گوناگون دیده بود. توکویل نشان داد که انقلاب، حتی وقتی خود را آغاز مطلق معرفی می‌کند، از دل رژیم قدیم برمی‌خیزد و بسیاری از تداوم‌های همان رژیم را در قالبی تازه حمل می‌کند. اهمیت توکویل در آن بود که انقلاب را از اسطوره آغاز ناب بیرون آورد و نشان داد که گسست، همواره بر شانه‌های تداوم ایستاده است. برینتون، از سوی دیگر، کوشید انقلاب‌ها را مقایسه کند و برای آن‌ها کالبدی مشترک بیابد. او انقلاب را همچون نوعی تب سیاسی دید؛ بحرانی که از ضعف رژیم قدیم آغاز می‌شود، به رادیکالیسم می‌رسد و سرانجام با نوعی بازگشت نظم فرومی‌نشیند. هرچند استعاره بیماری و مرحله‌گرایی برینتون محدودیت‌هایی جدی دارد، اهمیت او در طرح این پرسش بود که آیا انقلاب‌ها الگو دارند و آیا می‌توان از ورای تفاوت‌های تاریخی، منطق‌هایی مشترک در آن‌ها یافت (Brinton, 1965; de Tocqueville, 1856/1955).

بارینگتون مور انقلاب را در سطحی ژرف‌تر از تاریخ اجتماعی مدرنیته قرار داد. او نشان داد که دموکراسی، فاشیسم و کمونیسم را نمی‌توان بدون فهم ساختارهای ارضی، رابطه ارباب و دهقان، قدرت یا ضعف بورژوازی، ائتلاف‌های طبقاتی و مسیرهای متفاوت گذار از جامعه کشاورزی به جهان صنعتی فهمید. مور انقلاب را از لحظه سیاسی به مسیر تاریخی منتقل کرد. او به ما آموخت که آینده سیاسی جوامع مدرن در گذشته روستایی، در زمین، در مالکیت، در خشونت پنهان محصورسازی، در نابودی یا بقای دهقانان، و در ائتلاف میان طبقات ریشه دارد. از همین جا، نظریه انقلاب وارد قلمرو جامعه‌شناسی تاریخی شد؛ قلمرویی که در آن انقلاب نه فقط رویدادی سیاسی، بلکه بخشی از سرگذشت مدرنیته است (Moore, 1966).

تدا اسکاچپول این مسیر را ساختاری‌تر و دولت‌محورتر کرد. او نشان داد که انقلاب‌های اجتماعی بزرگ، به‌ویژه فرانسه، روسیه و چین، نه صرفاً ساخته اراده انقلابیون، بلکه محصول تلاقی بحران دولت، فشارهای بین‌المللی، ساختارهای طبقاتی و شورش‌های دهقانی‌اند. در نظریه اسکاچپول، دولت دیگر ابزار ساده طبقه مسلط نیست؛ سازمانی است با منافع، ظرفیت‌ها و بحران‌های خاص خود. دولت باید در داخل مالیات بگیرد، نظم برقرار کند و طبقات مسلط را مدیریت کند؛ و در خارج با دولت‌های دیگر بجنگد، رقابت کند و جایگاه خود را حفظ کند. انقلاب اجتماعی زمانی رخ می‌دهد که دولت رژیم قدیم زیر فشار این دو سطح دچار فروپاشی شود و هم‌زمان نیروهای اجتماعی، به‌ویژه دهقانان، نظم طبقاتی و ارضی پیشین را از پایین متلاشی کنند. اسکاچپول انقلاب را از اراده‌گرایی بیرون آورد، اما در عین حال، به سبب تأکید شدید بر ساختار، با خطر کم‌رنگ‌کردن فرهنگ، ایدئولوژی، رهبری و عاملیت روبه‌رو شد (Skocpol, 1979).

گلدستون نظریه انقلاب را از ساختارهای نسبتاً ایستا به سوی پویایی‌های بحران حرکت داد. او نشان داد که فروپاشی دولت‌ها و موج‌های شورش را باید در انباشت فشارهای جمعیتی، مالی، نخبگانی و اجتماعی فهمید. انقلاب، در نگاه او، نتیجه یک عامل منفرد نیست؛ نه فقط فقر، نه فقط جنگ، نه فقط ایدئولوژی، نه فقط بحران دولت. انقلاب هنگامی محتمل می‌شود که دولت از نظر مالی و اداری فرسوده شود، نخبگان دچار رقابت و شکاف شوند، مردم فشار معیشتی و اجتماعی را تحمل‌ناپذیر بدانند، و چارچوب‌های فرهنگی بتوانند این نارضایتی‌ها را به زبان اعتراض و مشروعیت بدیل ترجمه کنند. گلدستون با تأکید بر شکنندگی ثبات، نشان داد که مسئله نظریه انقلاب فقط توضیح انفجار نیست، بلکه فهم سازوکارهایی است که ثبات را می‌سازند و سپس از کار می‌اندازند (Goldstone, 1991).

فرد هالیدی انقلاب را به قلب سیاست جهانی برد. او نشان داد که انقلاب‌ها فقط در جهان رخ نمی‌دهند، بلکه جهان را تغییر می‌دهند. دولت انقلابی موجودی دوگانه است: هم دولت است و هم انقلاب. به‌عنوان انقلاب، میل به گسست، صدور آرمان، الهام‌بخشی و نفی نظم مسلط دارد؛ به‌عنوان دولت، ناگزیر از بقا، دیپلماسی، تجارت، امنیت، مرز، ارتش و مصلحت است. همین دوگانگی، سیاست خارجی انقلابی را میان رسالت و ضرورت قرار می‌دهد. هالیدی همچنین نشان داد که هر انقلاب، ضدانقلاب خود را فعال می‌کند؛ ضدانقلابی که فقط داخلی نیست، بلکه اغلب منطقه‌ای، جهانی، نظامی، اقتصادی و نمادین است. از این منظر، انقلاب‌ها بخشی از پویایی نظم جهانی‌اند؛ نظم را می‌شکنند، ترس تولید می‌کنند، الهام می‌بخشند، ائتلاف‌ها را دگرگون می‌کنند و معنای حاکمیت را به پرسش می‌کشند (Halliday, 1999).

لاوسن در نقطه تلاقی همه این سنت‌ها می‌ایستد. او از توکویل، حساسیت به تداوم در دل گسست را می‌گیرد؛ از برینتون، امکان کالبدشناسی و مقایسه انقلاب‌ها را؛ از مور، عمق طبقاتی و تاریخی مدرنیته را؛ از اسکاچپول، اهمیت دولت، جنگ و فشارهای ساختاری را؛ از گلدستون، پویایی بحران و شکنندگی ثبات را؛ و از هالیدی، پیوند انقلاب با سیاست جهانی را. اما نوآوری او در این است که این عناصر را در چارچوبی تازه بازسازی می‌کند: جامعه‌شناسی تاریخی جهانی انقلاب. در این چارچوب، انقلاب نه رخدادی داخلی با اثرات بین‌المللی، بلکه فرایندی بیناجتماعی است. امر داخلی و امر خارجی، در نظر لاوسن، دو قلمرو جدا نیستند که بعداً بر یکدیگر اثر بگذارند؛ بلکه از آغاز در هم ساخته می‌شوند. دولت، جامعه، طبقه، ارتش، ایدئولوژی، زبان مشروعیت، تصور عقب‌ماندگی، الگوی توسعه، شیوه اعتراض و حتی امکان سرکوب، همگی در تاریخ جهانی مدرنیته و در میدان روابط فرامرزی شکل گرفته‌اند (Lawson, 2019).

مفهوم بیناجتماعی، به همین دلیل، قلب پروژه لاوسن است. لاوسن نمی‌گوید که انقلاب‌ها را قدرت‌های خارجی می‌سازند یا نیروهای داخلی اصالت ندارند. چنین برداشتی، پروژه او را به نظریه‌ای سطحی و توطئه‌محور فرو می‌کاهد. مقصود او این است که هیچ نیروی داخلی‌ای در خلأ ملی ناب وجود ندارد. مردم، دولت، طبقه، نخبگان، مخالفان، ارتش، بازار، روشنفکران، رسانه‌ها و ایدئولوژی‌ها همگی در جهانی تاریخی شکل گرفته‌اند که از مرزهای رسمی دولت عبور می‌کند. بنابراین انقلاب را نمی‌توان ابتدا درون مرزهای کشور تحلیل کرد و سپس چند عامل خارجی را به آن افزود. باید از آغاز پرسید: این «داخل» چگونه ساخته شده است؟ دولت چگونه در رقابت جهانی شکل گرفته؟ طبقات چگونه در سرمایه‌داری جهانی جای گرفته‌اند؟ ایده‌های انقلاب از کجا آمده‌اند؟ رژیم چگونه به حمایت یا فشار خارجی وابسته بوده؟ مخالفان از چه الگوها و شبکه‌هایی الهام گرفته‌اند؟ ضدانقلاب چگونه از مرزها عبور کرده است؟

این چرخش، نظریه انقلاب را از ملی‌گرایی روش‌شناختی بیرون می‌آورد. ملی‌گرایی روش‌شناختی، جامعه ملی را واحد طبیعی تحلیل می‌گیرد و روابط خارجی را امری ثانویه می‌داند. لاوسن نشان می‌دهد که چنین فرضی برای فهم انقلاب‌های مدرن ناکافی است. انقلاب فرانسه بدون جهان اقیانوس اطلس، جنگ‌های اروپایی، انقلاب آمریکا و بحران مالی ناشی از رقابت قدرت‌ها ناقص فهمیده می‌شود. انقلاب روسیه بدون جنگ جهانی اول، مارکسیسم بین‌المللی، سرمایه‌داری جهانی و بحران امپراتوری‌ها قابل تحلیل نیست. انقلاب کوبا بدون ایالات متحده، جنگ سرد، ضد امپریالیسم و جهان سوم فهمیده نمی‌شود. انقلاب ایران بدون نفت، جنگ سرد، رابطه با آمریکا، مدرنیزاسیون آمرانه، شبکه‌های فکری و تبعیدی، گفتمان ضد امپریالیستی و موقعیت منطقه‌ای آن ناقص خواهد بود. در همه این موارد، جهان بیرون پس از انقلاب وارد صحنه نمی‌شود؛ از آغاز در امکان انقلاب حضور دارد.

دومین نوآوری لاوسن، فرایندی‌کردن انقلاب از طریق سه‌گانه وضعیت، مسیر و پیامد است. انقلاب، در نظر او، نه فقط لحظه سقوط رژیم است و نه فقط پیامد نهایی آن. وضعیت انقلابی لحظه‌ای است که حاکمیت دچار بحران می‌شود و ادعایی بدیل نسبت به قدرت شکل می‌گیرد. مسیر انقلابی نحوه حرکت این وضعیت در زمان است: سرکوب، سازش، جنگ، مذاکره، رادیکال‌شدن، شکاف نخبگان، تغییر در دستگاه قهری، مداخله خارجی، سازمان‌دهی مخالفان و تولید معنا. پیامد انقلابی نیز نظمی است که پس از این فرایند شکل می‌گیرد؛ نظمی که معمولاً آمیخته، منازعه‌آمیز و ناتمام است. این سه‌گانه مانع از آن می‌شود که انقلاب را فقط با موفقیت یا شکست نهایی بسنجیم. ممکن است وضعیت انقلابی عمیق باشد، اما پیامد انقلابی پدید نیاید. ممکن است رژیمی سقوط کند، اما دگرگونی اجتماعی محدود بماند. ممکن است انقلابی شکست بخورد، اما تخیل سیاسی یک نسل را دگرگون کند. ممکن است پیامد انقلاب نه تثبیت نظم نو، بلکه گشودن میدان تازه‌ای از نزاع باشد.

این نگاه، برای فهم انقلاب‌های معاصر اهمیت خاصی دارد. بسیاری از خیزش‌های امروز در مرز انقلاب، اعتراض، گذار، شورش و جنبش اجتماعی قرار دارند. برخی مانند خیزش‌های عربی، وضعیت‌های انقلابی نیرومندی ساختند، اما در مسیرهای متفاوت حرکت کردند و پیامدهای گوناگون یافتند. برخی مانند انقلاب‌های رنگی، در سطح بسیج، نماد، مشروعیت و تغییر رژیم اهمیت داشتند، اما از نظر دگرگونی ساختارهای اجتماعی و اقتصادی محدود باقی ماندند. برخی جنبش‌های شبکه‌ای در جهان دیجیتال می‌توانند به‌سرعت میدان سیاسی را بلرزانند، اما بدون سازمان پایدار و افق دولت‌سازی، به‌سختی می‌توانند پیامد انقلابی تثبیت‌شده بسازند. چارچوب لاوسن به ما اجازه می‌دهد این پدیده‌های مرزی را بدون شتاب در نام‌گذاری تحلیل کنیم: آیا وضعیت انقلابی شکل گرفته است؟ مسیر آن چیست؟ پیامد آن در کدام سطح انقلابی است و در کدام سطح نیست؟

با وجود این، پروژه لاوسن بی‌پرسش و بی‌نقص نیست. نخستین پرسش به گستردگی مفهوم بیناجتماعی بازمی‌گردد. اگر همه انقلاب‌ها از آغاز بیناجتماعی‌اند، باید روشن شود که در هر مورد کدام سازوکار بیناجتماعی نقش تعیین‌کننده دارد. جنگ، استعمار، تحریم، تجارت، سرمایه‌داری جهانی، الهام‌گیری از انقلاب‌های دیگر، شبکه‌های تبعیدی، رسانه‌های فرامرزی، حمایت خارجی، مداخله نظامی و ضدانقلاب جهانی، همگی بیناجتماعی‌اند، اما یکسان عمل نمی‌کنند. نظریه لاوسن برای افزایش دقت خود باید بتواند این سازوکارها را تفکیک کند، وزن نسبی آن‌ها را بسنجد و نشان دهد هرکدام در کدام لحظه از وضعیت، مسیر یا پیامد عمل کرده‌اند. در غیر این صورت، مفهوم بیناجتماعی ممکن است بیش از حد گسترده شود و تیزی تحلیلی خود را از دست بدهد.

پرسش دوم به اقتصاد سیاسی و طبقه مربوط است. جامعه‌شناسی تاریخی جهانی اگر با اقتصاد سیاسی تاریخی پیوند نخورد، خطر دارد که ماده اجتماعی انقلاب را کم‌رنگ کند. انقلاب‌ها فقط در جهان ایده‌ها، دولت‌ها و روابط بین‌الملل رخ نمی‌دهند؛ در بدن‌های گرسنه، در زمین‌های از دست رفته، در کارخانه‌ها، در بازارها، در مالیات‌ها، در مزدها، در بیکاری، در مسکن، در بدهی، در فساد و در تجربه روزمره نابرابری نیز زندگی می‌کنند. مور، اسکاچپول و گلدستون هرکدام به شکلی به ما یادآوری کرده‌اند که انقلاب بدون ماده اجتماعی و اقتصادی فهمیده نمی‌شود. لاوسن این ابعاد را نادیده نمی‌گیرد، اما برای تکمیل پروژه او باید اقتصاد سیاسی، طبقه و مالکیت در مرکز پررنگ‌تری قرار گیرند. انقلاب بیناجتماعی است، اما هم‌زمان مادی و طبقاتی نیز هست.

پرسش سوم به سازمان، رهبری و دولت‌سازی مربوط است. وضعیت انقلابی بدون سازمان ممکن است در سطح خشم، اعتراض و گسست نمادین باقی بماند. انقلاب برای عبور از وضعیت به مسیر و از مسیر به پیامد، نیازمند سازوکارهایی برای تداوم، هماهنگی، اعتماد، تصمیم و ساخت نظم جدید است. این سازوکارها ممکن است حزب، شبکه، اتحادیه، نهاد مذهبی، گروه مسلح، رسانه، شورا یا ائتلاف مدنی باشند. اما به هر حال، فقدان سازمان پایدار می‌تواند انقلاب را فرسوده، پراکنده یا قابل مصادره کند. جهان دیجیتال این مسئله را حادتر کرده است: بسیج سریع ممکن شده، اما سازمان پایدار همیشه شکل نمی‌گیرد. نظریه لاوسن با مفهوم مسیر انقلابی امکان تحلیل این مسئله را دارد، اما برای فهم انقلاب‌های معاصر باید توجه بیشتری به رابطه میان بسیج، سازمان، رهبری و دولت‌سازی نشان دهد.

پرسش چهارم به فرهنگ، معنا و عاطفه مربوط است. انقلاب فقط با بحران عینی آغاز نمی‌شود؛ با تغییر ادراک امکان و مشروعیت آغاز می‌شود. مردم باید رنج خود را نه سرنوشت، بلکه بی‌عدالتی بدانند. باید رژیم را نه قدرتمند و ابدی، بلکه آسیب‌پذیر ببینند. باید خود را نه افراد پراکنده، بلکه جمعی صاحب قدرت تصور کنند. این تغییر، عمیقاً عاطفی و نمادین است. خشم، امید، ترس، سوگ، کرامت، شجاعت، تحقیر و غرور در انقلاب نقش دارند. یک شعار، یک تصویر، یک مرگ، یک میدان یا یک مراسم می‌تواند به نقطه تراکم معنایی تبدیل شود. لاوسن با تأکید بر فناوری‌های اجتماعی راه ورود به این بحث را باز می‌کند، اما نظریه او می‌تواند با جامعه‌شناسی عواطف و فرهنگ سیاسی غنی‌تر شود.

پرسش پنجم، پرسش هنجاری انقلاب است. انقلاب فقط موضوع توضیح نیست؛ موضوع داوری نیز هست. چه زمانی انقلاب مشروع است؟ آیا مردم حق دارند علیه نظمی اصلاح‌ناپذیر و ناعادلانه قیام کنند؟ مرز میان مقاومت و ویرانی کجاست؟ خشونت انقلابی چه زمانی، اگر اصلاً، قابل دفاع است؟ آیا دولت انقلابی حق دارد به نام حفظ انقلاب، آزادی‌ها را محدود کند؟ آیا ضدانقلاب همیشه دفاع از امتیازهای قدیم است، یا گاه می‌تواند دفاع از جامعه در برابر فروپاشی باشد؟ نظریه لاوسن، به دلیل تمرکز جامعه‌شناختی و تاریخی‌اش، این پرسش‌ها را تا حد زیادی گشوده می‌گذارد. اما برای تکمیل نظریه انقلاب، باید جامعه‌شناسی تاریخی جهانی با فلسفه سیاسی انقلاب، حق مقاومت، اخلاق خشونت و عدالت پس از انقلاب پیوند بخورد.

با همه این پرسش‌ها، لاوسن یکی از مهم‌ترین تلاش‌های معاصر برای نوسازی نظریه انقلاب را عرضه می‌کند. اهمیت او در ارائه فرمولی ساده برای پیش‌بینی انقلاب نیست. برعکس، او نشان می‌دهد که انقلاب را نمی‌توان با فرمولی ساده پیش‌بینی کرد. اهمیت او در تغییر شیوه پرسیدن از انقلاب است. پس از لاوسن، پرسش اصلی دیگر این نیست که «علت انقلاب چیست؟» بلکه باید پرسید: کدام وضعیت انقلابی، در کدام میدان بیناجتماعی، با کدام پیکربندی نیروها، از کدام مسیر عبور کرد، با چه ضدانقلابی روبه‌رو شد، و چه پیامد آمیخته‌ای ساخت؟ این جابه‌جایی پرسش، نظریه انقلاب را از جبرگرایی، مرحله‌گرایی، داخلی‌گرایی و رمانتیسم نجات می‌دهد.

در جهان معاصر، این جابه‌جایی بیش از هر زمان ضروری است. نظم‌های سیاسی و اقتصادی موجود در بسیاری از نقاط جهان با بحران مشروعیت، نابرابری، فساد، اقتدارگرایی، بحران اقلیم، مهاجرت، جنگ، پوپولیسم و فرسایش دموکراسی روبه‌رو هستند. میل به گسست از وضع موجود از میان نرفته است؛ فقط شکل‌های آن دگرگون شده‌اند. انقلاب دیگر همیشه با حزب پیشاهنگ، ایدئولوژی منسجم، ارتش انقلابی یا جنگ چریکی ظاهر نمی‌شود. گاه در میدان، شبکه، تصویر، هشتگ، اعتصاب، سوگواری، افشاگری، اشغال خیابان، یا مطالبه کرامت ظهور می‌کند. اما همچنان با پرسش‌های قدیمی روبه‌روست: دولت چه می‌شود؟ قدرت چگونه مهار می‌شود؟ نظم جدید چگونه ساخته می‌شود؟ ضدانقلاب چگونه پاسخ می‌دهد؟ جهان بیرون چه نقشی دارد؟ و آیا رهایی به سلطه‌ای تازه بدل خواهد شد؟

از این رو، کالبدشناسی‌های انقلاب را باید نه پایان نظریه انقلاب، بلکه دعوتی به بازاندیشی آن دانست. لاوسن نشان می‌دهد که انقلاب همچنان یکی از بنیادی‌ترین آزمایشگاه‌های سیاست مدرن است. در انقلاب، مفاهیمی که در سیاست روزمره تثبیت‌شده به نظر می‌رسند، ناگهان باز می‌شوند: مردم، دولت، حاکمیت، قانون، عدالت، خشونت، نظم، آزادی، استقلال، آینده. انقلاب لحظه‌ای است که تاریخ از بداهت می‌افتد و امکان‌های نهفته، چه رهایی‌بخش و چه فاجعه‌بار، آشکار می‌شوند. فهم چنین لحظه‌ای نیازمند نظریه‌ای است که بتواند هم به ساختارها توجه کند و هم به کنشگران؛ هم به دولت و هم به جامعه؛ هم به داخل و هم به خارج؛ هم به گذشته و هم به آینده؛ هم به امید و هم به خطر.

نتیجه نهایی این مقاله آن است که لاوسن، با مفهوم انقلاب به‌مثابه فرایند بیناجتماعی، یکی از جدی‌ترین چارچوب‌های نظری برای چنین فهمی را عرضه می‌کند. او انقلاب را از سکون به حرکت می‌برد، از داخل به رابطه، از رویداد به فرایند، از پیروزی به مسیر، از دولت-ملت به تاریخ جهانی، و از داوری‌های ساده به تحلیل پیچیدگی. در این نگاه، انقلاب نه بیماری بدن سیاسی است، نه صرفاً انفجار محرومان، نه فقط پروژه ایدئولوژیک، نه صرفاً فروپاشی دولت، و نه فقط نتیجه فشار خارجی. انقلاب فرایندی است که در آن نظم اجتماعی از بنیاد به پرسش کشیده می‌شود و امکان بازآرایی آن در میدان تاریخ جهانی گشوده می‌گردد.

همین فهم است که جایگاه لاوسن را در سنت نظریه انقلاب تثبیت می‌کند. او ادامه‌دهنده توکویل است، زیرا تداوم را در دل گسست می‌بیند؛ ادامه‌دهنده برینتون است، زیرا همچنان به کالبدشناسی انقلاب می‌اندیشد؛ ادامه‌دهنده مور است، زیرا انقلاب را در مسیرهای مدرنیته می‌نشاند؛ ادامه‌دهنده اسکاچپول است، زیرا دولت و جنگ را جدی می‌گیرد؛ ادامه‌دهنده گلدستون است، زیرا بحران را پویایی چندسطحی می‌فهمد؛ و ادامه‌دهنده هالیدی است، زیرا انقلاب را در سیاست جهانی قرار می‌دهد. اما در عین حال، از همه آن‌ها عبور می‌کند، زیرا انقلاب را به‌مثابه فرایندی بیناجتماعی و جهانی بازسازی می‌کند. این عبور، نفی سنت نیست؛ بازآرایی آن است.

در نهایت، انقلاب همچنان نام آن لحظه‌ای است که تاریخ باز می‌شود. هیچ نظمی، هر اندازه تثبیت‌شده، بیرون از تاریخ نیست. هیچ قدرتی، هر اندازه طبیعی‌نمایی کند، برای همیشه طبیعی نیست. هیچ جامعه‌ای، هر اندازه خاموش، الزاماً برای همیشه خاموش نمی‌ماند. اما هیچ انقلابی نیز تضمین‌شده، پاک، بی‌خطر یا معصوم نیست. انقلاب امکان است؛ امکانی که می‌تواند راهی به سوی کرامت، عدالت و آزادی بگشاید، و در عین حال می‌تواند به خشونت، تمرکز قدرت و سلطه‌ای تازه بینجامد. نظریه لاوسن به ما می‌آموزد که این امکان را نه ساده‌سازی کنیم، نه بپرستیم، نه طرد کنیم؛ بلکه آن را در حرکت، در رابطه، در تاریخ و در جهان بفهمیم.

منابع

  • Arendt, H. (1963). On revolution. Viking Press.
  • Brinton, C. (1965). The anatomy of revolution (Rev. & expanded ed.). Random House.
  • de Tocqueville, A. (1955). The old regime and the French Revolution (S. Gilbert, Trans.). Anchor Books. (Original work published 1856)
  • Foran, J. (2005). Taking power: On the origins of Third World revolutions. Cambridge University Press.
  • Goldstone, J. A. (1991). Revolution and rebellion in the early modern world. University of California Press.
  • Halliday, F. (1999). Revolution and world politics: The rise and fall of the sixth great power. Macmillan Press.
  • Lawson, G. (2019). Anatomies of revolution. Cambridge University Press.
  • McAdam, D., Tarrow, S., & Tilly, C. (2001). Dynamics of contention. Cambridge University Press.
  • Moore, B., Jr. (1966). Social origins of dictatorship and democracy: Lord and peasant in the making of the modern world. Beacon Press.
  • Skocpol, T. (1979). States and social revolutions: A comparative analysis of France, Russia and China. Cambridge University Press.
  • Tilly, C. (1993). European revolutions, 1492–1992. Blackwell.
  • Wolf, E. R. (1969). Peasant wars of the twentieth century. Harper & Row.