ایران در جنگ شبکهها
فهرست مطالب
- مقدمه: جهان در لحظه اتصال بحرانها
- ۱. نظم آمریکامحور و بحران تحقق قدرت
- ۲. آتشبس مسلح جهانی؛ نه صلح، نه جنگ جهانی
- ۳. ایران بهمثابه تمدن گرهای
- ۴. جامعه ایرانی و قدرت نرم ـ دانشی ایران
- ۵. قدرت دفاع بومی و هوشمندی راهبردی ایران
- ۶. قدرت تحققناپذیرکننده
- ۷. جنگ ۲۰۲۶ و شکست منطق پیروزی سریع
- ۸. هرمز و زنجیرههای حیاتی جهان
- ۹. جنگ شبکهها؛ از دولتها به مسیرها
- ۱۰. ابراهیم اَکوردز، I2U2 و IMEC
- ۱۱. هند در نظم آمریکایی؛ چین جایگزین
- ۱۲. راهبرد محصورسازی چین
- ۱۳. پاسخ چین؛ فناوری، راه ابریشم جدید
- ۱۴. ایران و ونزوئلا؛ انرژی مستقل
- ۱۵. اوکراین و اقتصاد نامتقارن جنگ
- ۱۶. روسیه، ناتو و میدان فرسایش نظم غربی
- ۱۷. اسرائیل؛ از بحرانساز به گره کریدوری
- ۱۸. خلیج فارس؛ میان امنیت آمریکا و هراس از جنگ
- ۱۹. آمریکا و اضافهبار راهبردی
- ۲۰. نظم چندمرکزی فرسایشی
- ۲۱. نتیجهگیری: ایران در چهارراه تاریخ
مقدمه: جهان در لحظه اتصال بحرانها
در دورههایی از تاریخ، جهان نه در وضعیت صلح مستقر قرار دارد و نه هنوز وارد جنگی فراگیر شده است. این دورهها معمولاً با نوعی ابهام ساختاری شناخته میشوند: نظم پیشین هنوز از میان نرفته، اما توان پیشین خود را برای اداره بحرانها از دست داده است؛ نظم تازه نیز هنوز صورتبندی نهادی و قاعدهمند خود را پیدا نکرده است. چنین لحظههایی خطرناکاند، زیرا بازیگران گوناگون در آن میکوشند حدود قدرت خود و ضعف رقیب را بیازمایند، اما هنوز هیچ قاعده مشترکی برای مهار زنجیره بحرانها تثبیت نشده است. جهان امروز در چنین وضعیتی قرار گرفته است.
جنگ اوکراین در ظاهر جنگی میان روسیه و اوکراین است، اما در لایه عمیقتر به میدان سنجش توان صنعتی، مالی، تسلیحاتی، اطلاعاتی و روانی غرب در برابر روسیه تبدیل شده است. بحران ایران و آمریکا در ظاهر نزاعی منطقهای در غرب آسیاست، اما در واقع به هرمز، انرژی، اسرائیل، خلیج فارس، چین، روسیه، تحریم، دلار، بازار نفت، اوره، کود، پتروشیمی، سوخت جت، هلیوم و زنجیرههای حیاتی جهان متصل است. توافقهای ابراهیم نیز در ظاهر نوعی عادیسازی رابطه اسرائیل با برخی دولتهای عربیاند، اما در سطحی وسیعتر مقدمه ساختن کریدوری هستند که هند را از طریق خلیج فارس و اسرائیل به اروپا وصل کند و در برابر راه ابریشم جدید چین، شبکهای سازگار با نظم آمریکایی بسازد.
این پیوندها تصادفی نیستند. منازعه امروز جهان دیگر فقط میان دولتها یا ارتشها نیست؛ میان شبکههاست. شبکه آمریکایی میکوشد مسیرهای انرژی، تجارت، سرمایه، فناوری و امنیت را در قالبی تازه بازآرایی کند: هند بهعنوان تولیدکننده جایگزین چین، دولتهای عربی خلیج فارس بهعنوان سرمایه و انرژی، اسرائیل بهعنوان گره فناوری و امنیت، و اروپا بهعنوان مقصد نهایی بازار و مشروعیت سیاسی. در مقابل، چین از مسیر راه ابریشم جدید، بنادر، خطوط ریلی، یوان، سرمایهگذاری زیرساختی، قراردادهای انرژی و پیوند با جنوب جهانی میکوشد نظم بدیلی بسازد که کمتر به دلار، ناوگان آمریکا و گذرگاههای تحت کنترل غرب وابسته باشد.
در این میدان، ایران جایگاهی ویژه دارد. ایران نه فقط به دلیل هرمز، نفت، گاز، موشک یا پهپاد مهم است، بلکه به این دلیل که در نقطه برخورد چندین نظم قرار گرفته است: نظم آمریکاییِ مبتنی بر مهار و کنترل، نظم چینیِ مبتنی بر اتصال و کریدور، نظم روسیِ مبتنی بر فرسایش غرب در میدانهای زمینی و امنیتی، و نظم منطقهایِ در حال بازتعریف در غرب آسیا. ایران در چنین موقعیتی نه حاشیه بحران، بلکه یکی از گرههای اصلی آن است. فشار بر ایران فقط فشار بر یک دولت نیست؛ فشار بر یکی از نقاطی است که انرژی، تمدن، جغرافیا، زبان، مقاومت، مسیرهای تجاری، فناوری نامتقارن و حافظه تاریخی در آن به هم رسیدهاند.
در تحلیلهای رایج، قدرت اغلب به شاخصهایی چون تولید ناخالص داخلی، بودجه نظامی، تعداد جنگندهها، ناوها، پایگاهها، جمعیت یا قدرت مالی فروکاسته میشود. این شاخصها ضروریاند، اما برای فهم جهان امروز کافی نیستند. در نظم شبکهای جدید، کشوری میتواند ابرقدرت کلاسیک نباشد، اما در نقطهای بایستد که هزینه اداره جهان توسط ابرقدرتها را بالا ببرد. قدرت در چنین وضعیتی فقط به معنای توان اداره جهان نیست؛ به معنای توان ناممکنکردن اداره جهان توسط قدرت مسلط نیز هست. این همان نقطهای است که مفهوم «قدرت گرهای» اهمیت پیدا میکند.
ایران نمونه برجسته چنین قدرتی است. نه از آن جهت که همه شاخصهای قدرت کلاسیک را در سطح آمریکا یا چین دارد، بلکه از آن جهت که در محل برخورد چندین زنجیره حیاتی قرار گرفته است. ایران میتواند بحران نظامی را به بحران انرژی، بحران انرژی را به بحران غذا، بحران غذا را به بحران اجتماعی، بحران منطقهای را به بحران کریدوری، و بحران کریدوری را به بحران نظم جهانی تبدیل کند. همین توان انتقال بحران از یک سطح به سطح دیگر است که ایران را در معادلات جهانی متمایز میکند.
مسئله اصلی این مقاله از همینجا آغاز میشود: آیا نظم جهانی هنوز بر پایه توانایی آمریکا برای تبدیل قدرت به نتیجه سیاسی پایدار اداره میشود، یا جهان وارد مرحلهای شده است که در آن بازیگران گرهای، تمدنی و شبکهای میتوانند این ترجمه قدرت به نتیجه را مختل کنند؟ برای پاسخ به این مسئله، باید نخست خودِ نظم آمریکامحور و شکاف درونی آن را فهمید؛ شکافی که نه از فقدان قدرت، بلکه از دشواری تحقق قدرت پدید آمده است.
۱. نظم آمریکامحور و بحران تحقق قدرت
نظم جهانی پس از جنگ سرد بر این تصور بنا شد که ایالات متحده نه فقط قدرت برتر نظامی، بلکه مرجع اصلی تنظیم قواعد جهان است. این برتری فقط در ناوگان، پایگاههای نظامی، پیمانهای امنیتی یا توان مداخله مستقیم خلاصه نمیشد. دلار، شبکه بانکی جهانی، نهادهای مالی بینالمللی، قدرت تحریم، فناوری، رسانه، هالیوود، دانشگاه، شرکتهای بزرگ، روایت حقوق بشر، ناتو، بازارهای مالی و معماری حقوقی تجارت جهانی، همگی اجزای یک نظم وسیعتر بودند. آمریکا بهواسطه این مجموعه ابزارها میتوانست بسیاری از بحرانها را نه فقط با زور، بلکه با ترکیب زور، مشروعیت، فشار اقتصادی، اجماعسازی و کنترل شبکهها مدیریت کند.
این نظم هرگز بدون رقیب یا بدون خشونت نبود. از آمریکای لاتین تا خاورمیانه، از شرق آسیا تا اروپای شرقی، ردپای مداخله، کودتا، تحریم، جنگ، فشار امنیتی و بازآرایی سیاسی دیده میشد. با این حال، ویژگی اصلی نظم آمریکامحور در دوره پس از جنگ سرد آن بود که واشنگتن میتوانست میان ابزارهای گوناگون قدرت خود نوعی همافزایی ایجاد کند. حمله نظامی با تحریم همراه میشد؛ تحریم با روایت اخلاقی پشتیبانی میگردید؛ روایت اخلاقی با رسانه جهانی تقویت میشد؛ رسانه با نهادهای حقوقی و مالی همصدا میگردید؛ و همه اینها در نهایت برای تغییر رفتار، تضعیف حکومتها، جابهجایی موازنهها یا وادارکردن بازیگران به عقبنشینی به کار میرفت.
اما بحران امروز آمریکا در نبود ابزار نیست. آمریکا همچنان بزرگترین شبکه قدرت نظامی جهان را دارد، دلار همچنان ستون اصلی مبادلات مالی بینالمللی است، ناتو هنوز قدرتمندترین پیمان نظامی تاریخ معاصر به شمار میرود، شرکتهای آمریکایی در بسیاری از حوزههای فناوری پیشرو هستند و واشنگتن هنوز توانایی بینظیری برای اعمال فشار سیاسی، اقتصادی و رسانهای دارد. مسئله در جای دیگری است: تبدیل این قدرت عظیم به نتیجه سیاسی پایدار دشوارتر شده است.
افغانستان یکی از نخستین نشانههای این بحران بود. آمریکا توانست طالبان را در ۲۰۰۱ از قدرت کنار بزند، اما نتوانست نظمی سیاسی بسازد که بدون حضور نظامی مستقیم آن دوام بیاورد. عراق نشانهای عمیقتر بود: قدرت نظامی آمریکا توانست دولت صدام حسین را سرنگون کند، اما نتوانست منطقه را مطابق طرح اولیه واشنگتن بازآرایی کند. در سالهای بعد، لیبی، سوریه، یمن، اوکراین، ایران و حتی رقابت با چین نشان دادند که مسئله اصلی دیگر صرفاً پیروزی در نبرد اولیه نیست؛ مسئله ساختن نتیجهای است که بتواند در زمان دوام بیاورد.
در اینجا باید میان «قدرت تخریب» و «قدرت تحقق» تمایز گذاشت. قدرت تخریب یعنی توان ضربهزدن، نابودکردن زیرساخت، تحریم، محاصره، حمله سایبری، عملیات اطلاعاتی یا از میان بردن ظرفیتهای دشمن. قدرت تحقق اما معنای عمیقتری دارد: توان تبدیل این ضربهها به نتیجه سیاسی مطلوب. یک قدرت ممکن است بتواند حمله کند، اما نتواند اراده طرف مقابل را بشکند. ممکن است بتواند زیرساخت بزند، اما نتواند رفتار راهبردی دشمن را تغییر دهد. ممکن است بتواند تحریم کند، اما نتواند کشور هدف را از مسیر تاریخی خود خارج سازد. در چنین وضعیتی، برتری نظامی یا مالی همچنان واقعی است، اما بهتمامی به پیروزی سیاسی تبدیل نمیشود.
این شکاف در سیاست جهانی امروز روزبهروز آشکارتر میشود. در اوکراین، غرب توانسته روسیه را وارد جنگی فرسایشی، پرهزینه و طولانی کند، اما نتوانسته پایان سریع جنگ یا شکست روشن روسیه را تضمین کند. در برابر چین، آمریکا توانسته فشار فناوری، امنیتی و تجاری را افزایش دهد، اما نتوانسته مانع کامل گسترش نفوذ زیرساختی و اقتصادی چین در جنوب جهانی شود. در غرب آسیا، آمریکا میتواند به ایران فشار وارد کند، میتواند ائتلاف بسازد، میتواند از اسرائیل حمایت کند و میتواند بازار انرژی را تا حدی مدیریت کند، اما نمیتواند بدون هزینه، ایران را از معادله منطقهای حذف کند.
همین وضعیت است که میتوان آن را «اضافهبار راهبردی» نامید. ایالات متحده همزمان باید چندین میدان را مدیریت کند: مهار چین در شرق آسیا و اقتصاد جهانی، فرسایش روسیه در اوکراین، کنترل ایران در غرب آسیا، حفظ امنیت اسرائیل، مراقبت از بازار انرژی، تنظیم رابطه با دولتهای عربی خلیج فارس، بالا کشیدن هند بهعنوان وزنهای در برابر چین، کنترل آمریکای لاتین در برابر نفوذ پکن، حفظ انسجام اروپا، دفاع از دلار و مدیریت شکافهای داخلی جامعه آمریکا. هر یک از این مأموریتها بهتنهایی سنگین است؛ جمع آنها به وضعیتی میانجامد که در آن قدرت آمریکا همچنان عظیم است، اما توان تمرکز، استمرار و تحقق نهایی اهدافش محدودتر میشود.
در چنین شرایطی، بازیگران دیگر الزاماً نیاز ندارند آمریکا را در همه حوزهها شکست دهند. کافی است هزینه تحقق اهداف آمریکا را بالا ببرند. روسیه در اوکراین چنین میکند. چین با راه ابریشم جدید و توسعه فناوریهای پیشرفته چنین میکند. ایران در هرمز، غرب آسیا، اقتصاد جنگ نامتقارن و میدان انرژی چنین میکند. ونزوئلا، هرچند با ظرفیت بسیار محدودتر، در سطح انرژی و دسترسی چین به منابع مستقل معنا پیدا میکند. حتی بازیگران کوچکتر نیز در نظم شبکهای میتوانند در گرههای حساس قرار گیرند و اثراتی فراتر از اندازه کلاسیک خود تولید کنند.
از همینجا نظم آمریکامحور وارد مرحلهای تازه میشود. نه میتوان گفت این نظم فروپاشیده است و نه میتوان گفت مانند دهه ۱۹۹۰ یا اوایل دهه ۲۰۰۰ عمل میکند. قدرت آمریکا همچنان وجود دارد، اما دیگر همیشه به اطاعت، عقبنشینی یا نظمپذیری دیگران منجر نمیشود. شکاف میان توان اعمال فشار و توان ساختن نتیجه، همان جایی است که بحران تحقق قدرت ظاهر میشود. این بحران بهویژه در جهان امروز خطرناک است، زیرا قدرتهای رقیب یا مخالف آمریکا لزوماً در پی ساختن فوری یک نظم جایگزین کامل نیستند؛ بسیاری از آنها در مرحله نخست میکوشند نظم موجود را پرهزینه، ناپایدار و ناتمام کنند.
در این وضعیت، جنگها نیز شکل کلاسیک خود را از دست میدهند. جنگ فقط اشغال سرزمین نیست؛ گاهی فرسایش پدافند هوایی با پهپادهای ارزان است. گاهی اختلال در بازار کود، اوره و انرژی است. گاهی اتصال بندری و ریلی هند به اروپا از مسیر اسرائیل است. گاهی قرارداد بلندمدت انرژی با چین است. گاهی کنترل یک تنگه است. گاهی روایتسازی درباره مشروعیت یک دولت یا نامشروعسازی مقاومت آن است. هنگامی که قدرت از میدان نظامی به میدان شبکهها منتقل میشود، صلح و جنگ نیز دیگر مرزهای روشن پیشین خود را ندارند.
در چنین فضایی، باید وضعیت جهان را نه صلح پایدار دانست و نه جنگ جهانی کلاسیک. تعبیر دقیقتر، وضعیتی است که در آن جهان در نوعی آتشبس مسلح به سر میبرد؛ آتشبسی که در آن همه طرفها از جنگ فراگیر پرهیز میکنند، اما هیچکدام از منازعه خارج نشدهاند.
۲. آتشبس مسلح جهانی؛ نه صلح، نه جنگ جهانی
جهان امروز در وضعیتی ایستاده است که با مفاهیم کلاسیک صلح و جنگ بهسادگی قابل توضیح نیست. از یکسو جنگ جهانی به معنای شناختهشده قرن بیستم آغاز نشده است؛ ارتشهای قدرتهای بزرگ بهصورت مستقیم و تمامعیار در برابر یکدیگر صفآرایی نکردهاند، بسیج عمومی جهانی رخ نداده، اقتصادهای بزرگ هنوز بهطور کامل بر مدار جنگ سازماندهی نشدهاند و دیپلماسی، تجارت و نهادهای بینالمللی همچنان ـ هرچند فرسوده و بیاعتبارتر از گذشته ـ فعالاند. اما از سوی دیگر، نمیتوان از صلح سخن گفت؛ زیرا تقریباً همه گسلهای اصلی قدرت فعال شدهاند: شرق اروپا درگیر جنگ فرسایشی است، غرب آسیا در آستانه انفجارهای پیاپی حرکت میکند، دریای سرخ و بابالمندب به میدان فشار بر تجارت جهانی بدل شدهاند، تنگه هرمز دوباره به نقطه اضطراب بازار انرژی و زنجیرههای حیاتی جهان تبدیل شده، تایوان در مرکز رقابت چین و آمریکا قرار دارد، و آمریکای لاتین بار دیگر در نسبت با انرژی، چین و سیاست مداخلهگرانه واشنگتن معنا پیدا کرده است.
این وضعیت را بهتر از هر تعبیر دیگری میتوان «آتشبس مسلح جهانی» نامید. در این وضعیت، قدرتهای بزرگ هنوز از عبور کامل به جنگ فراگیر پرهیز میکنند، اما هیچکدام از منازعه خارج نشدهاند. جنگها محدود میمانند، اما محدودبودن آنها به معنای کماهمیتبودنشان نیست. هر جنگ محلی، پیامدی جهانی دارد؛ هر حمله محدود، بازارها، روایتها، مسیرها و ائتلافها را جابهجا میکند؛ هر توافق موقت، بیش از آنکه نشان پایان بحران باشد، نشان آن است که طرفها هنوز برای عبور به مرحله بعدی نیازمند زمان، بازآرایی و محاسبهاند.
در چنین جهانی، توافقها نیز معنای پیشین خود را از دست میدهند. در سنت کلاسیک دیپلماسی، توافق معمولاً بهمثابه گامی به سوی حل بحران یا کاهش پایدار تنش فهمیده میشد. اما در نظم جدید، توافق اغلب شکلی از تعویق جنگ است. آتشبس میتواند فرصتی برای بازسازی توان نظامی باشد؛ مذاکره میتواند ابزاری برای مدیریت افکار عمومی و خرید زمان باشد؛ توافق موقت میتواند فشار اقتصادی را کاهش دهد تا بازیگر در دور بعدی منازعه با ظرفیت بیشتری وارد شود. از این منظر، صلح و جنگ در برابر هم قرار ندارند، بلکه درون یک پیوستار حرکت میکنند. گاهی جنگ با زبان صلح ادامه مییابد و گاهی صلح فقط نام محترمانهای برای توقف موقت در میدان فرسایش است.
این وضعیت در اوکراین آشکار است. جنگی که در آغاز بسیاری آن را یا به شکست سریع اوکراین یا به عقبراندن سریع روسیه فرو میکاستند، به جنگی طولانی، صنعتی، اطلاعاتی و فرسایشی تبدیل شد. در این جنگ، جبهه نظامی تنها یکی از میدانهاست. تولید مهمات، ظرفیت تعمیر و جایگزینی تجهیزات، پدافند هوایی، پهپاد، ماهواره، جنگ الکترونیک، افکار عمومی غرب، انتخابات، قیمت انرژی، تحریم، شبکههای مالی و توان تحمل اجتماعی، همگی به بخشی از میدان جنگ تبدیل شدهاند. اوکراین نشان داد که جنگ جدید فقط روی نقشه نظامی رخ نمیدهد؛ جنگ در کارخانه، رسانه، بودجه، پارلمان، شبکه برق، خط لوله، بندر و حافظه جمعی نیز ادامه دارد.
همین منطق در غرب آسیا نیز دیده میشود. بحران ایران و آمریکا را نمیتوان فقط در سطح تهدید نظامی، حمله محدود یا مذاکره دیپلماتیک تحلیل کرد. این بحران از یکسو با اسرائیل، خلیج فارس، عراق، سوریه، لبنان، یمن، دریای سرخ و تنگه هرمز پیوند دارد و از سوی دیگر به چین، روسیه، بازار نفت، LNG، اوره، کود، پتروشیمی، سوخت جت، هلیوم، بیمه کشتیرانی، دلار، تحریم و راه ابریشم جدید وصل میشود. هر ضربه به این میدان، در نقطه دیگری پژواک پیدا میکند. به همین دلیل، حتی اگر جنگی محدود بماند، آثار آن محدود نمیماند. نظم شبکهای جهان باعث شده است که یک بحران منطقهای بتواند در مدت کوتاهی به بحران قیمت، حملونقل، غذا، انرژی، فناوری و مشروعیت سیاسی تبدیل شود.
آتشبس مسلح جهانی از همینجا اهمیت نظری پیدا میکند. جهان در وضعیتی است که در آن قدرتها هنوز میکوشند جنگ را کنترل کنند، اما خود سازوکارهای کنترل نیز به بخشی از رقابت تبدیل شدهاند. ناتو میخواهد روسیه را در اوکراین فرسوده کند بیآنکه وارد جنگ مستقیم با مسکو شود. آمریکا میخواهد چین را مهار کند بیآنکه جنگی تمامعیار در اقیانوس آرام آغاز شود. اسرائیل میخواهد ایران را به تهدید دائمی امنیتی تبدیل کند بیآنکه پیامدهای یک جنگ منطقهای کامل، موجودیت و اقتصاد آن را در معرض بحرانی غیرقابل مهار قرار دهد. چین میخواهد از فرسایش آمریکا بهره ببرد بیآنکه بیثباتی انرژی و تجارت جهانی به اقتصاد خود آسیب بنیادین بزند. ایران نیز میخواهد هزینه تجاوز، محاصره و مهار را بالا ببرد بیآنکه الزاماً به جنگی وارد شود که دشمن میدان مطلوب آن را طراحی کرده است.
در چنین وضعیتی، مرز میان جنگ مستقیم، جنگ نیابتی، جنگ اقتصادی، جنگ روایی و جنگ کریدوری باریک میشود. تحریم دیگر فقط ابزار فشار اقتصادی نیست؛ بخشی از جنگ شبکههاست. کنترل تنگه دیگر فقط مسئله نظامی نیست؛ مسئله امنیت غذایی، کود، سوخت، بیمه، تجارت و فناوری است. پهپاد ارزان فقط یک سلاح نیست؛ ابزاری برای تغییر نسبت هزینه حمله و دفاع است. کریدور تجاری فقط مسیر عبور کالا نیست؛ پروژهای برای شکلدادن به وابستگیهای آینده است. از این جهت، نظم جدید نه با اعلام رسمی جنگ جهانی آغاز میشود و نه با امضای یک پیمان صلح پایان مییابد؛ بهآرامی، از درون اتصال بحرانها، توزیع قدرت اخلال و فرسایش توان اداره جهان پدیدار میشود.
آتشبس مسلح جهانی یک وضعیت گذرا اما کوتاهمدت نیست. نشانههای آن در ساختارهای عمیقتری ریشه دارد: کاهش مشروعیت نظم تکقطبی، ظهور چین، بازگشت روسیه به سیاست قدرت، فعالشدن جنوب جهانی، ناتوانی نهادهای بینالمللی در تنظیم بحرانها، فرسایش قدرت روایتسازی غرب، افزایش هزینه مداخله مستقیم، و گسترش فناوریهایی که بازیگران متوسط و حتی کوچک را قادر میسازد در میدانهایی اثر بگذارند که پیشتر در انحصار قدرتهای بزرگ بود. پهپاد، موشکهای ارزانتر، جنگ سایبری، شبکههای اجتماعی، ارزهای جایگزین، زنجیرههای تأمین چندمسیره و کریدورهای رقیب، همگی جهان را از نظم سلسلهمراتبی پیشین به نظمی سیالتر و پرخطرتر منتقل کردهاند.
از دل همین وضعیت است که باید نقش ایران را فهمید. ایران در جهان آتشبس مسلح فقط یک کشور تحت فشار نیست. ایران در نقطهای ایستاده که چندین میدان همزمان از آن عبور میکنند. هر تحلیلی که ایران را صرفاً به توان نظامی، پرونده هستهای، تحریم یا منازعه با اسرائیل فروبکاهد، از فهم جایگاه واقعی آن بازمیماند. ایران نه تنها در جغرافیای بحران قرار دارد، بلکه خود حامل تاریخی بلند، حافظهای تمدنی، زبانی فرهنگی و جامعهای پرظرفیت است که به آن امکان میدهد فشار را فقط بهصورت یک حادثه سیاسی دریافت نکند، بلکه آن را درون تداومی تاریخی و معنایی جذب و بازتفسیر کند. به همین دلیل، ورود به بحث ایران، ورود به بحث کشوری عادی در خاورمیانه نیست؛ ورود به یکی از معدود تمدنهایی است که هنوز در قامت یک دولت، یک زبان، یک حافظه و یک جغرافیای راهبردی ادامه دارد.
۳. ایران بهمثابه تمدن گرهای
ایران را نمیتوان صرفاً با نقشه سیاسی امروز فهمید. مرزهای دولت مدرن، هرچند برای حقوق بینالملل، سیاست رسمی و امنیت سرزمینی اهمیت بنیادین دارند، اما برای فهم معنای تاریخی ایران کافی نیستند. ایران پیش از آنکه فقط یک واحد سیاسی معاصر باشد، یک ایده تاریخی است؛ ایدهای که در طول سدهها، با وجود شکستها، فروپاشی سلسلهها، حملات خارجی، جابهجایی پایتختها، ورود ادیان و اقوام گوناگون، و تغییر صورتبندیهای قدرت، تداوم خود را حفظ کرده است. این تداوم نه از جنس سکون بوده و نه از جنس تکرار ساده گذشته. ایران در هر دورهای خود را بازساخته، اما در این بازسازی، رشتهای از حافظه، زبان، فرهنگ، جغرافیا و دولتداری را از دست نداده است.
در جهان معاصر، بسیاری از دولتها محصول قراردادهای استعماری، مرزکشیهای قرن بیستم، فروپاشی امپراتوریها یا نظمهای پساجنگاند. ایران از این جهت وضعیتی متفاوت دارد. دولت مدرن ایران، با همه ضعفها، گسستها و بحرانهایش، بر روی لایهای بسیار قدیمیتر از حافظه تاریخی نشسته است. این حافظه گاهی در شاهنامه و ادبیات حماسی بروز میکند، گاهی در سنت دیوانی و دولتداری، گاهی در زبان فارسی، گاهی در آیینهای فرهنگی، گاهی در معماری، شعر، فلسفه، عرفان و گاهی در حس عمیق تاریخی نسبت به مفهوم «ایران» بهمثابه سرزمینی بیش از یک جغرافیای اداری.
زبان فارسی در این میان جایگاهی مرکزی دارد. فارسی فقط زبان گفتار یا ادبیات ملی نیست؛ زبان تداوم تاریخی ایران است. این زبان توانسته پس از گسستهای بزرگ تاریخی، از جمله دگرگونیهای سیاسی و دینی، حافظه ایران را بازسازی کند. فارسی زبان شعر بوده، اما فقط زبان شعر نمانده است؛ زبان اخلاق، حکمت، عرفان، سیاستنامه، دیوانسالاری، تاریخنگاری، آموزش، نامهنگاری، هویت و تخیل تمدنی بوده است. بسیاری از تمدنها با از دستدادن زبان تاریخی خود، نسبتشان با گذشته گسسته شده است. ایران، با وجود همه تحولات، توانست بخش بزرگی از پیوستگی خود را از طریق زبان فارسی حفظ کند.
نقش فارسی از مرزهای ایران امروز نیز فراتر رفته است. برای قرنها، فارسی یکی از زبانهای بزرگ تمدنی در آسیای مرکزی، شبهقاره هند، بخشهایی از آناتولی، قفقاز و جهان اسلام بود. در هند، فارسی نه فقط زبان شعر و ادب، بلکه زبان دیوان، دربار، مکاتبه و فرهنگ نخبگان بود. در آسیای مرکزی، فارسی یکی از ستونهای اصلی فرهنگ شهری، علمی و ادبی به شمار میرفت. حتی در قلمرو عثمانی، با وجود غلبه ترکی عثمانی در ساختار سیاسی، فارسی جایگاهی ممتاز در شعر، عرفان، ادب و فرهنگ نخبگانی داشت. چنین گسترهای نشان میدهد که ایران فقط یک قدرت سرزمینی نبوده، بلکه حوزهای تمدنی پدید آورده که از راه زبان و فرهنگ عمل میکرده است.
درخشش تمدن اسلامی نیز بدون سهم ایرانیان قابل فهم نیست. بسیاری از مهمترین دانشمندان، فیلسوفان، پزشکان، ریاضیدانان، متکلمان، ادیبان، مورخان، صوفیان و دیوانسالاران جهان اسلام از حوزه فرهنگی ایران برخاستهاند یا درون سنت ایرانی ـ اسلامی رشد کردهاند. از فارابی و ابنسینا تا بیرونی و خواجه نصیر، از رازی تا سهروردی، از فردوسی تا سعدی و حافظ و مولوی، از نظامالملک تا سنتهای دیوانی و سیاسی، ایران نقشی ایفا کرده که نمیتوان آن را صرفاً در قالب «مشارکت یک قوم یا یک سرزمین» توضیح داد. ایران یکی از کانونهای اصلی تبدیل اسلام به تمدن بود؛ جایی که دین، فلسفه، سیاست، شعر، علم و دیوانسالاری به صورتی تاریخی در هم آمیختند.
این میراث تمدنی هنوز در سیاست امروز بیاثر نیست. قدرت فرهنگی ایران فقط خاطرهای تاریخی یا موضوعی برای افتخار ادبی نیست. این قدرت در توان ایران برای معنا دادن به مقاومت، استقلال، دولت، تاریخ و سرزمین خود را نشان میدهد. جامعهای که پشت سر خود تاریخ کوتاهی ندارد، فشار خارجی را صرفاً بهصورت فشار بر یک دولت مستقر دریافت نمیکند؛ آن را در نسبت با حافظه بلندتری میفهمد. همین حافظه میتواند منبع پایداری باشد، هرچند گاهی نیز به منبع جدالهای درونی، انتظارهای سنگین از دولت و حساسیتهای شدید نسبت به تحقیر خارجی تبدیل میشود. تمدنها فقط سرمایه نیستند؛ بار تاریخی نیز هستند. اما همین بار تاریخی، جامعه را از فروکاستن خود به لحظه اکنون بازمیدارد.
ایران از این جهت یک تمدن گرهای است. گرهای، زیرا در محل اتصال چندین قلمرو قرار دارد: خلیج فارس، فلات ایران، آسیای مرکزی، قفقاز، شبهقاره، جهان عرب، آناتولی، دریای عمان و مسیرهای اوراسیایی. تمدنی، زیرا این اتصال فقط جغرافیایی نیست؛ فرهنگی، زبانی، تاریخی و معنایی است. ایران نه مانند جزیرهای جداافتاده شکل گرفته و نه مانند سرزمینی بیحافظه در حاشیه قدرتهای بزرگ. ایران همواره در معرض عبور، هجوم، تجارت، ترجمه، جذب، مقاومت و بازآفرینی بوده است. این موقعیت، نوعی هوش تاریخی در ایران پدید آورده است: توان زیستن در میان تهدیدها، سازگاری با فشارها، جذب عناصر بیرونی و تبدیل آنها به بخشی از سنت خود.
از همین منظر، فهم ژئوپلیتیک ایران بدون فهم تاریخ و فرهنگ آن ناقص است. تنگه هرمز، موشک، پهپاد، شهرهای زیرزمینی، عمق منطقهای و توان دفاعی ایران در خلأ پدید نیامدهاند. پشت اینها ذهنیتی تاریخی قرار دارد که جهان را فقط از منظر یک نبرد کوتاه نمیبیند. در سیاست ایرانی، زمان معمولاً معنایی طولانیتر دارد. این ویژگی را میتوان در دولتداری قدیم، در ادبیات سیاسی، در سنت صبر تاریخی، و در شیوه مواجهه ایران با فشارهای ممتد دید. ایران بارها شکست خورده، اما کمتر حذف شده است؛ بارها اشغال شده، اما در اشغالگران نیز اثر گذاشته است؛ بارها دچار گسست سیاسی شده، اما حافظه فرهنگی خود را بازتولید کرده است.
همین ویژگی باعث میشود قدرت ایران را نتوان فقط با مقایسه بودجه نظامی یا شمار تجهیزات سنجید. قدرت ایران در ترکیبی از جغرافیا، تاریخ، زبان، فرهنگ، جامعه، دانش، صنعت دفاعی، حافظه جنگی و توان بازسازی نهفته است. ایران اگر فقط یک دولت نفتی بود، فشار بر آن آسانتر معنا پیدا میکرد. اگر فقط یک کشور نظامی بود، مهار آن صرفاً به موازنه تسلیحاتی مربوط میشد. اگر فقط یک بازیگر ایدئولوژیک بود، تغییر شرایط سیاسی میتوانست جایگاه آن را بهسرعت دگرگون کند. اما ایران همزمان دولت، ملت، تمدن، زبان، جغرافیا و شبکهای از پیوندهای تاریخی است. همین همزمانی است که آن را پیچیده میکند.
در چنین بستری، جامعه ایرانی نیز بخشی از قدرت ایران است. این جامعه فقط جمعیتی ساکن در یک سرزمین نیست؛ حامل زبان، آموزش، مهارت، حافظه، تضاد، خلاقیت و میل تاریخی به بقا و پیشرفت است. ایران مدرن، با همه بحرانهای اقتصادی، مدیریتی و سیاسی خود، جامعهای باسواد، شهری، دانشگاهی، فنی و پرانرژی دارد. نیروی انسانی ایران، از مهندسان و پزشکان تا متخصصان فناوری، از دانشجویان تا پژوهشگران، از کارآفرینان تا نیروهای فنی و صنعتی، بخشی از همان سرمایه تمدنی است که در دوره جدید صورت دانشی و اجتماعی پیدا کرده است. قدرت ایران بدون فهم این جامعه قابل توضیح نیست؛ جامعهای که فشارها را تحمل میکند، از آنها آسیب میبیند، گاه معترض و منتقد است، اما در لایههای عمیق خود همچنان ظرفیت تولید، سازگاری و بازسازی دارد.
۴. جامعه ایرانی و قدرت نرم ـ دانشی ایران
قدرت ایران را اگر فقط در دولت، نهادهای رسمی یا ساختار نظامی جستوجو کنیم، بخش مهمی از واقعیت از دست میرود. ایران در دوره جدید، افزون بر تاریخ و جغرافیای خود، دارای جامعهای است که بهرغم فشارهای اقتصادی، تحریم، مهاجرت، نارضایتیهای سیاسی، شکافهای اجتماعی و دشواریهای معیشتی، همچنان یکی از پیچیدهترین و زندهترین جوامع منطقه است. این جامعه نه جامعهای خاموش و بیحرکت است و نه تودهای بیشکل که فقط از بالا سازماندهی شود. جامعه ایرانی حامل نوعی پویایی تاریخی است؛ پویاییای که گاهی در صورت اعتراض و نقد ظاهر میشود، گاهی در مهاجرت و جستوجوی افقهای تازه، گاهی در پیشرفت علمی و فنی، گاهی در کارآفرینی و فناوری، و گاهی در توان تحمل و بازسازی پس از بحران.
این نکته برای فهم قدرت ایران اهمیت اساسی دارد. بسیاری از کشورها ممکن است منابع طبیعی، موقعیت جغرافیایی یا نیروی نظامی داشته باشند، اما فاقد جامعهای باشند که بتواند فشارهای طولانی را به ظرفیت تبدیل کند. ایران، با همه زخمها و بحرانهایش، جامعهای دانشگاهی، باسواد، شهرنشین، تکنیکی و فرهنگی دارد. گسترش آموزش عالی، حضور گسترده زنان و مردان در دانشگاهها، توان بالای مهندسی، پزشکی، علوم پایه، فناوری اطلاعات، صنایع دفاعی، انرژی، نانو، زیستفناوری و حوزههای فنی، نشان میدهد که قدرت ایران فقط در حافظه تاریخی آن متوقف نمانده، بلکه در قالب سرمایه انسانی معاصر نیز ادامه پیدا کرده است.
البته نباید این تصویر را ساده و بینقص جلوه داد. جامعه ایرانی با مسئله مهاجرت نخبگان، فرسایش سرمایه اجتماعی، فشار اقتصادی، شکاف نسلی، بحران اعتماد، نابرابری و دشواریهای حکمرانی روبهروست. اما درست در همینجا پیچیدگی ایران آشکار میشود. جامعهای که از بحران آسیب میبیند، الزاماً جامعهای ناتوان نیست. گاهی بحران، اگر به فروپاشی کامل نینجامد، توانهای پنهان جامعه را آشکار میکند. ایران در دهههای گذشته در وضعیتی زیسته که بسیاری از جوامع دیگر در آن یا دچار فروپاشی میشدند یا بهطور کامل در مدار قدرتهای بیرونی قرار میگرفتند. جامعه ایرانی، با همه نارضایتیها و تناقضهایش، همچنان ظرفیت تولید، یادگیری، سازگاری و ابتکار دارد.
قدرت نرم ایران نیز از همین پیوند میان تاریخ و جامعه پدید میآید. این قدرت نرم را نباید فقط در معنای رسمی و تبلیغاتی آن فهمید. قدرت نرم ایران پیش از هر چیز در زبان، ادبیات، موسیقی، آیینها، سینما، خاطره تاریخی، معماری، عرفان، شعر، فلسفه، اخلاق، مهماننوازی، تصویر تمدنی و قابلیت گفتوگوی فرهنگی آن نهفته است. ایران در منطقهای قرار دارد که بسیاری از دولتهای آن یا با بحران هویت تاریخی روبهرو هستند یا هویت خود را عمدتاً از ثروت انرژی، پیمان امنیتی یا ساختارهای جدید دولتسازی میگیرند. ایران، در برابر، از پشتوانهای برخوردار است که بسیار پیشتر از دولت مدرن شکل گرفته است. این پشتوانه گاهی در سیاست رسمی بهخوبی نمایندگی نمیشود، اما در عمق جامعه و حافظه فرهنگی پابرجاست.
زبان فارسی در این میان همچنان یکی از مهمترین منابع قدرت نرم ایران است. فارسی فقط ابزار بیان ایرانیان نیست؛ دریچهای است به جهان گستردهای از معنا. شاهنامه، گلستان، بوستان، مثنوی، دیوان حافظ، تاریخ بیهقی، سیاستنامه، متون عرفانی، فلسفی و اخلاقی، همگی انباشتی از تجربه تاریخیاند. این انباشت فرهنگی در لحظه بحران میتواند به جامعه امکان دهد خود را صرفاً قربانی حادثه نبیند. جامعهای که گذشتهای بلند دارد، آینده را نیز در افق بلندتری میفهمد. شاید همین ویژگی است که باعث میشود ایران، حتی در شدیدترین فشارها، بهسادگی به کشوری بیحافظه و بیافق تبدیل نشود.
در سطح منطقهای، قدرت فرهنگی ایران از مسیرهای رسمی و غیررسمی عمل کرده است. نفوذ فرهنگی ایران الزاماً همیشه با سیاست دولت هممعنا نیست. گاهی شعر فارسی، سنتهای عرفانی، آیینهای مذهبی، پیوندهای زبانی، حافظه تاریخی مشترک، شبکههای علمی و دینی، یا حتی سبک زندگی و هنر ایرانی، فراتر از مرزهای سیاست رسمی اثر گذاشتهاند. از آسیای مرکزی تا افغانستان و شبهقاره، از عراق تا قفقاز و آناتولی، ردّی از این پیوندهای فرهنگی دیده میشود. این پیوندها گاهی ضعیف شدهاند، گاهی بهواسطه رقابتهای سیاسی و زبانی آسیب دیدهاند، اما بهتمامی از میان نرفتهاند.
در اینجا باید میان «قدرت فرهنگی» و «تبلیغات» تفاوت گذاشت. تبلیغات میتواند کوتاهمدت، رسمی و گاه کماثر باشد؛ قدرت فرهنگی عمیقتر و کندتر عمل میکند. قدرت فرهنگی وقتی اثرگذار است که از زندگی واقعی، زبان، هنر، حافظه، دانش و تجربه تاریخی برآید. ایران در این معنا دارای قدرتی است که حتی اگر در سیاست روزمره بهخوبی مدیریت نشود، همچنان در لایههای عمیقتر منطقه و جهان حضور دارد. یک تمدن کهن، اگر زنده بماند، صرفاً با بیانیه و سیاست خارجی عمل نمیکند؛ با زبان، تصویر، خاطره، دانش و سبک فهم جهان اثر میگذارد.
جامعه دانشی ایران نیز در سالهای اخیر اهمیت بیشتری پیدا کرده است. تحریمها، هرچند هزینههای سنگین اقتصادی و فناورانه بر کشور تحمیل کردهاند، اما در برخی حوزهها به شکلگیری نوعی اجبار به بومیسازی و ابتکار نیز انجامیدهاند. این امر به معنای نادیدهگرفتن هزینههای تحریم نیست؛ تحریم، زندگی مردم را دشوار کرده، سرمایهگذاری را محدود کرده، انتقال فناوری را پرهزینه ساخته و اقتصاد را فرسوده کرده است. اما در عین حال، ایران در برخی حوزهها ناچار شده است مسیرهای مستقلتری برای تولید، تعمیر، جایگزینی، طراحی و سازگاری پیدا کند. بخشی از توان دفاعی، صنعتی و فناورانه ایران از دل همین وضعیت متناقض بیرون آمده است.
این جامعه، جامعهای است که هم فشار را تجربه کرده و هم راههای دورزدن فشار را آموخته است. چنین تجربهای در نظم جدید اهمیت دارد، زیرا جهان آینده احتمالاً جهانی بدون تحریم، محاصره، رقابت فناورانه و جنگ اقتصادی نخواهد بود. کشوری که دههها با محدودیت زیسته، اگر درون خود ظرفیت علمی و اجتماعی کافی داشته باشد، میتواند بخشی از این فشار را به مهارت تاریخی تبدیل کند. ایران از این جهت فقط مصرفکننده امنیت یا فناوری نیست؛ در برخی حوزهها تولیدکننده الگوهای سازگاری در شرایط فشار است.
این توان اجتماعی و دانشی، هنگامی اهمیت راهبردی بیشتری پیدا میکند که با قدرت دفاع بومی پیوند بخورد. ایران در جهان امروز فقط با اتکا به میراث فرهنگی یا موقعیت جغرافیایی نمیتواند از خود دفاع کند. تمدن اگر نتواند برای خود سپر بسازد، به خاطرهای زیبا اما آسیبپذیر تبدیل میشود. در تجربه معاصر ایران، همین ضرورت دفاع از خود، بهویژه پس از جنگ، تحریم و تهدیدهای مکرر خارجی، زمینه شکلگیری نوعی هوشمندی دفاعی را فراهم کرده است؛ هوشمندیای که باید آن را نه فقط در سلاحها، بلکه در شیوه فهم جنگ دید.
۵. قدرت دفاع بومی و هوشمندی راهبردی ایران
قدرت دفاعی ایران را نباید به فهرستی از موشکها، پهپادها، سامانهها یا پایگاهها فروکاست. چنین فهرستهایی، هرچند برای توصیف توان نظامی لازماند، اما برای فهم منطق دفاعی ایران کافی نیستند. آنچه در تجربه دفاعی ایران اهمیت دارد، بیش از هر چیز نوعی جابهجایی میدان جنگ است: ایران کوشیده است نبرد را از جایی که دشمن در آن برتری مطلق دارد، به جایی منتقل کند که هزینه، زمان، پراکندگی، ابهام و فرسایش وارد محاسبه شود.
برتری آمریکا و متحدانش در جنگ کلاسیک آشکار است. نیروی هوایی پیشرفته، ناوگان دریایی، ماهواره، شبکه اطلاعاتی، سامانههای فرماندهی و کنترل، جنگ الکترونیک، پایگاههای منطقهای و توان عملیات مشترک، مجموعهای از قابلیتها را فراهم میکند که کمتر کشوری میتواند در سطح متقارن با آن رقابت کند. ایران از همان آغاز میدانست که ورود به رقابت متقارن با چنین قدرتی، خطایی راهبردی خواهد بود. بنابراین منطق دفاعی ایران نه بر شبیهشدن به دشمن، بلکه بر بیاثرکردن بخشی از برتری دشمن استوار شده است.
این منطق را میتوان در چند لایه دید. نخست، در پراکندگی و پنهانسازی. کشوری که میداند زیر نگاه دائمی ماهوارهها، پهپادها، هواپیماهای شناسایی و شبکههای اطلاعاتی قرار دارد، نمیتواند داراییهای حیاتی خود را بهصورت متمرکز و آشکار نگه دارد. از همینجا اهمیت شهرهای زیرزمینی، پایگاههای پنهان، تونلها، سایتهای پراکنده، سامانههای متحرک و ساختارهای غیرمتمرکز روشن میشود. اینها فقط سازههای نظامی نیستند؛ نشانه فهمی از جنگاند که در آن بقا به معنای دیدهنشدن، پراکندهشدن، جابهجایی و حفظ ظرفیت پاسخ در لحظه بعد است.
دوم، در بازدارندگی موشکی. ایران به جای سرمایهگذاری بر نیروی هوایی همتراز با آمریکا یا اسرائیل، بهتدریج بر موشکها و سامانههایی تمرکز کرد که بتوانند هزینه حمله را بالا ببرند. بازدارندگی در اینجا به معنای جلوگیری مطلق از حمله نیست؛ هیچ بازدارندگیای کامل نیست. معنای دقیقتر آن این است که مهاجم بداند حمله، بیهزینه و یکطرفه نخواهد بود. موشک، در منطق دفاعی ایران، فقط ابزار تخریب نیست؛ ابزار واردکردن تردید در محاسبه دشمن است. اگر دشمن مطمئن نباشد که میتواند حمله کند و بدون پاسخ بماند، معادله سیاسی جنگ تغییر میکند.
سوم، در پهپادها و تسلیحات ارزانقیمت. ایران در این حوزه یکی از مهمترین تغییرات جنگ معاصر را زودتر از بسیاری از بازیگران فهمید: آینده جنگ فقط به سامانههای بسیار گران، پیچیده و محدود تعلق ندارد. جنگ آینده، تا حد زیادی، جنگ انبوه، اشباع، هزینه پایین، قابلیت تکرار و فرسایش پدافند خواهد بود. پهپاد ارزان، اگر بتواند سامانه دفاعی گران را درگیر کند، نسبت هزینه حمله و دفاع را تغییر میدهد. در چنین وضعیتی، حتی اگر پهپاد منهدم شود، ممکن است مأموریت اقتصادی خود را انجام داده باشد؛ زیرا دشمن را وادار کرده برای مقابله با تهدیدی کمهزینه، از منابعی بسیار پرهزینه استفاده کند.
این منطق در جنگ اوکراین آشکارتر شد. اهمیت پهپادهای ایرانی در آن جنگ را نباید فقط در سطح تخریب مستقیم دید. اهمیت اصلی در این بود که نوعی الگوی جنگ فرسایشی ارزانقیمت را وارد میدان کرد؛ الگویی که پدافند اوکراین و زنجیره پشتیبانی تسلیحاتی غرب را زیر فشار مداوم قرار داد. هنگامی که حمله میتواند با ابزارهایی نسبتاً ارزان، پیوسته و انبوه انجام شود، دفاع کلاسیک ناچار میشود هزینهای بسیار بالاتر بپردازد. این تغییر، فقط یک نوآوری فنی نیست؛ دگرگونی در اقتصاد سیاسی جنگ است.
چهارم، در عمق منطقهای و شبکههای همسو. ایران فهمیده است که دفاع از سرزمین فقط در مرز رسمی آغاز نمیشود. در منطقهای که پایگاههای آمریکا، توان اسرائیل، شکافهای قومی و مذهبی، مسیرهای انرژی و دولتهای شکننده در هم تنیدهاند، دفاع صرفاً درون مرزها معنای محدودی دارد. از همینرو، ایران در چند دهه گذشته کوشیده است عمقی منطقهای بسازد که هم بخشی از هویت ایدئولوژیک سیاست خارجی آن است و هم بخشی از محاسبه امنیتی آن. این عمق، خواه موافق آن باشیم یا منتقد، یکی از عوامل اصلی دشوارشدن حمله مستقیم و بیهزینه به ایران بوده است.
پنجم، در تابآوری. جنگ جدید فقط با نابودی تجهیزات تعیین نمیشود؛ با فرسایش اراده، اختلال در زندگی، فشار روانی، جنگ روایتها و بحران اقتصادی نیز پیش میرود. کشوری که میخواهد در برابر قدرتهای بزرگ دوام بیاورد، باید بتواند ضربه را جذب کند و پس از ضربه همچنان تصمیم بگیرد. تابآوری ایران از این جهت ترکیبی است از ساختار دفاعی، تجربه جنگ، حافظه تاریخی، جامعه سازگار، جغرافیای وسیع، ظرفیت صنعتی، شبکههای منطقهای و توان ادامهدادن در شرایط فشار. این تابآوری البته بیهزینه نیست؛ مردم هزینه آن را در زندگی روزمره احساس کردهاند. اما در سطح راهبردی، همین توان تحمل فشار، بخشی از محاسبه دشمن را پیچیده میکند.
هوشمندی دفاعی ایران در این است که جنگ را نه صرفاً برخورد دو ارتش، بلکه برخورد دو منطق میبیند. منطق دشمن، دستکم در شکل کلاسیک خود، بر ضربه دقیق، برتری هوایی، اختلال فرماندهی، شوک روانی و تحمیل عقبنشینی استوار است. منطق دفاعی ایران میکوشد این ضربه را پراکنده، زمانبر، پرهزینه و نامطمئن کند. اگر دشمن برای پیروزی به سرعت نیاز دارد، ایران زمان را به میدان دفاعی تبدیل میکند. اگر دشمن به تمرکز اهداف نیاز دارد، ایران پراکندگی را به ابزار بقا تبدیل میکند. اگر دشمن به قطع فرماندهی امید دارد، ایران ساختارهای چندلایه و جایگزین میسازد. اگر دشمن بر جنگ گرانقیمت تکیه دارد، ایران جنگ ارزان و فرسایشی را توسعه میدهد.
این نوع دفاع، دفاعی کامل یا بینقص نیست. هیچ راهبردی بدون ضعف نیست. ایران همچنان در برابر نفوذ اطلاعاتی، حملات سایبری، خطای انسانی، فشار اقتصادی، نارضایتی اجتماعی، آسیبپذیری زیرساختی و برتری فناورانه دشمن با چالشهای جدی روبهروست. اما اهمیت ایران در این است که با وجود این ضعفها، توانسته است میدان جنگ را بهگونهای تعریف کند که پیروزی دشمن دیگر ساده، سریع و قطعی نباشد. همین امر باعث میشود قدرت ایران را نه در سطح برابری کلاسیک، بلکه در سطح توان مختلکردن تحقق قدرت دشمن فهم کنیم.
از اینجا مفهوم اصلی مقاله آشکارتر میشود. ایران ضرورتی ندارد که برای اثرگذاری جهانی، ابرقدرتی کلاسیک باشد. کافی است در گرههایی قرار گیرد که دشمن برای تحقق اهداف خود ناچار به عبور از آنهاست؛ و کافی است عبور از این گرهها را پرهزینه، مبهم و ناتمام کند. چنین قدرتی، قدرت اداره جهان نیست؛ اما قدرت ناتمامکردن اراده قدرت مسلط است. همینجا باید از ایران بهعنوان نوعی «قدرت تحققناپذیرکننده» سخن گفت.
۶. قدرت تحققناپذیرکننده
قدرت را معمولاً با توان انجامدادن تعریف میکنند: توان حمله، توان اشغال، توان تولید، توان تحریم، توان فرماندهی، توان ائتلافسازی یا توان اداره. اما در سیاست جهانی، نوع دیگری از قدرت نیز وجود دارد که کمتر دیده میشود و در لحظههای گذار تاریخی اهمیتی تعیینکننده پیدا میکند: قدرتِ جلوگیری از تحقق اراده دیگری. این قدرت لزوماً به معنای پیروزی کلاسیک نیست. کشوری ممکن است نتواند دشمن را در میدان متعارف شکست دهد، اما بتواند مانع شود دشمن هدف سیاسی خود را به دست آورد. در چنین وضعیتی، معیار قدرت فقط این نیست که بازیگر چه چیزی را میتواند بسازد؛ بلکه این نیز هست که چه چیزی را میتواند ناممکن، پرهزینه یا ناتمام کند.
این همان چیزی است که میتوان آن را «قدرت تحققناپذیرکننده» نامید. قدرتی که نه الزاماً از برتری مطلق، بلکه از موقعیت گرهای، تابآوری، زمان، جغرافیا، ابهام، پراکندگی، حافظه تاریخی، توان ضربه متقابل و قابلیت انتقال بحران پدید میآید. چنین قدرتی در برابر دشمنی معنا پیدا میکند که برای پیروزی به تبدیل سریع ابزارهای خود به نتیجه سیاسی نیاز دارد. اگر قدرت مهاجم بتواند حمله کند، اما نتواند اراده طرف مقابل را بشکند؛ اگر بتواند زیرساخت بزند، اما نتواند رفتار راهبردی او را تغییر دهد؛ اگر بتواند تحریم کند، اما نتواند جامعه و دولت هدف را به تسلیم وادارد؛ آنگاه برتری او در سطح ابزار باقی مانده و در سطح نتیجه کامل نشده است.
ایران را باید در این چارچوب فهمید. ایران قدرتی نیست که بتواند مانند آمریکا شبکهای جهانی از پایگاهها، ناوگانها، ائتلافهای رسمی و نهادهای مالی را اداره کند. ایران نه دلار جهانی دارد، نه ناتو، نه ناوگان اقیانوسی همتراز، نه اقتصاد جهانیشدهای در سطح چین و نه زرادخانه راهبردی در سطح روسیه. اما این فقدانها به معنای بیقدرتی نیست. ایران در جایی ایستاده است که میتواند بخشی از قدرت دیگران را از رسیدن به نتیجه بازدارد. قدرت ایران در بسیاری از موارد از جنس برتری نیست؛ از جنس مختلکردن برتری است.
برای فهم این مسئله باید به تفاوت میان «ضربه» و «نتیجه» بازگشت. دشمن میتواند به ایران ضربه بزند. میتواند زیرساختی را تخریب کند، فرماندهی را هدف قرار دهد، فشار اقتصادی وارد کند، عملیات روانی انجام دهد یا بخشی از ظرفیت نظامی را از میان ببرد. هیچ تحلیل جدیای نباید آسیبپذیریهای ایران را انکار کند. اما پرسش راهبردی این نیست که آیا ایران آسیبپذیر است یا نه؛ همه دولتها آسیبپذیرند. پرسش این است که آیا این آسیبپذیری به تحقق هدف دشمن میانجامد یا نه. اگر ضربه، به تسلیم راهبردی، فروپاشی اراده، حذف ایران از معادلات منطقهای، کنترل هرمز، انهدام توان بازدارندگی، یا تثبیت نظم مطلوب آمریکا و اسرائیل منتهی نشود، آنگاه قدرت مهاجم در نقطه تحقق دچار اختلال شده است.
در اینجا اهمیت زمان روشن میشود. قدرتهای بزرگ اغلب برای پیروزی به زمان کوتاه نیاز دارند. هرچه جنگ طولانیتر شود، هزینه مالی، سیاسی، روانی و بینالمللی آن افزایش مییابد. حمله سریع، اگر به نتیجه سریع نرسد، بهتدریج به بحران مشروعیت تبدیل میشود. ایران دقیقاً در همین نقطه بازی میکند. منطق دفاعی ایران، جنگ را از لحظه ضربه به امتداد زمان منتقل میکند. دشمن ممکن است در روزهای نخست دست بالا را داشته باشد، اما اگر نتواند در همان دوره کوتاه هدف سیاسی خود را قطعی کند، میدان وارد مرحلهای میشود که ایران در آن توان بیشتری دارد: فرسایش، پراکندگی، پاسخ متقابل، فشار منطقهای، تهدید انرژی، فعالشدن شبکهها، جنگ روایتها و پیچیدهشدن تصمیم سیاسی.
قدرت تحققناپذیرکننده از جغرافیا نیز تغذیه میکند. ایران کشوری نیست که در حاشیه یک مسیر فرعی قرار گرفته باشد. خلیج فارس، تنگه هرمز، دریای عمان، قفقاز، آسیای مرکزی، عراق، سوریه، لبنان، یمن، افغانستان، پاکستان، ترکیه، روسیه، چین و شبهقاره، همگی در پیرامون راهبردی ایران قرار دارند. فشار بر ایران میتواند بهسرعت از یک میدان به میدان دیگر منتقل شود. همین انتقالپذیری بحران، محاسبه دشمن را دشوار میکند. اگر حمله به ایران فقط حمله به یک پایگاه یا یک دولت بود، مهار آن آسانتر میشد؛ اما حمله به ایران میتواند بازار انرژی، امنیت اسرائیل، ثبات خلیج فارس، کریدورهای تجاری، افکار عمومی جهان اسلام، سیاست داخلی دولتهای عربی، محاسبات چین و روسیه، و زنجیرههای حیاتی جهان را تحت تأثیر قرار دهد.
از این منظر، ایران نوعی قدرت گرهای است که کارکرد آن فقط در توان ضربهزدن نیست، بلکه در توان وصلکردن بحرانهاست. قدرتهای کلاسیک معمولاً با تمرکز عمل میکنند: ناوگان، پایگاه، ائتلاف، عملیات، تحریم، بانک، رسانه. قدرت گرهای اما از اتصال عمل میکند. ایران میتواند نشان دهد که بحران نظامی، جدا از بحران انرژی نیست؛ بحران انرژی جدا از غذا و کود نیست؛ بحران هرمز جدا از چین و اروپا نیست؛ بحران اسرائیل جدا از افکار عمومی منطقه نیست؛ و بحران تحریم جدا از نظام مالی جهانی نیست. همین پیوستگی است که به ایران امکان میدهد با وجود محدودیتهای شدید، میدان بازی را بزرگتر از ظرفیت کلاسیک خود کند.
در اینجا نباید قدرت ایران را رمانتیک کرد. قدرت تحققناپذیرکننده همیشه با آسیب و هزینه همراه است. کشوری که در برابر قدرتهای بزرگ میایستد، فشار را بر جامعه خود نیز وارد میکند. تحریم، تورم، دشواری معیشت، فرسایش زیرساختها، محدودیت فناوری، مهاجرت نخبگان و فشار روانی، بخشی از هزینههای این موقعیتاند. اما سیاست جهانی اغلب میان گزینههای پاک و بیهزینه جریان ندارد. مسئله این است که در نظمی که قدرت مسلط میکوشد اراده خود را به دیگران تحمیل کند، برخی کشورها برای حفظ استقلال راهبردی خود ناچارند توان ناممکنکردن پیروزی سریع دشمن را بسازند. ایران دقیقاً در چنین مسیری حرکت کرده است.
از سوی دیگر، این نوع قدرت برای دشمن نیز وضعیتی مبهم ایجاد میکند. آمریکا و اسرائیل میتوانند درباره حمله، فشار، تحریم یا عملیات محدود تصمیم بگیرند، اما همواره با این مسئله روبهرو هستند که پایان این مسیر کجاست. اگر حمله به ایران آغاز شود، آیا میتوان دامنه آن را کنترل کرد؟ اگر هرمز دچار بحران شود، بازار جهانی تا کجا واکنش نشان میدهد؟ اگر شبکههای منطقهای فعال شوند، اسرائیل تا چه اندازه میتواند چندجبههای شدن بحران را تحمل کند؟ اگر انرژی، کود، پتروشیمی، سوخت جت و زنجیرههای حساس دچار اختلال شوند، اروپا و آسیا چه خواهند کرد؟ اگر چین از بحران برای تقویت روایت افول مدیریت آمریکایی بهره ببرد، هزینه ژئوپلیتیک آن برای واشنگتن چه خواهد بود؟ این پرسشها نشان میدهند قدرت ایران فقط در آنچه انجام میدهد نیست؛ در تردیدی است که در ذهن دشمن ایجاد میکند.
ایران در مقام قدرت تحققناپذیرکننده، پیروزی را نیز متفاوت تعریف میکند. پیروزی الزاماً به معنای شکست کامل دشمن، اشغال سرزمین او یا فروپاشی ساختار او نیست. گاهی پیروزی یعنی دشمن نتواند هدف اعلامنشده یا اعلامشده خود را محقق کند. اگر هدف دشمن از فشار، حذف ایران از معادله منطقهای باشد و ایران همچنان در معادله بماند، ایران بخشی از هدف خود را محقق کرده است. اگر هدف دشمن، تبدیل اسرائیل به گره آرام و بیهزینه نظم منطقهای باشد و ایران این روند را ناتمام کند، منطق مهار دچار مشکل شده است. اگر هدف آمریکا، محصورکردن چین از طریق انرژی، کریدور و شبکههای تولید باشد و ایران همچنان یکی از نقاط اتصال اوراسیا باقی بماند، فشار به نتیجه نهایی نرسیده است.
این مفهوم برای فهم جنگ ۲۰۲۶ اهمیت اساسی دارد. جنگ را نباید فقط با معیار خسارت، تعداد حملات، شدت انفجارها یا برتری فناورانه سنجید. جنگ ۲۰۲۶، در سطح عمیقتر، آزمون همین پرسش بود: آیا قدرت آمریکا و اسرائیل میتواند از سطح ضربه به سطح نتیجه برسد، یا ایران میتواند ضربه را جذب کند و آن را به میدان فرسایش، ابهام و هزینهسازی منتقل سازد. در چنین تحلیلی، جنگ نه حادثهای جدا از نظم جهانی، بلکه نمونهای عینی از بحران تحقق قدرت در جهان جدید است.
۷. جنگ ۲۰۲۶ و شکست منطق پیروزی سریع
جنگ ۲۰۲۶ را باید در بستری وسیعتر از یک رویارویی نظامی محدود فهمید. این جنگ، صرفاً مجموعهای از حملات، پاسخها، تهدیدها و عملیاتها نبود؛ صحنهای بود که در آن دو منطق متفاوت قدرت در برابر هم قرار گرفتند. در یک سوی میدان، منطق پیروزی سریع قرار داشت: ضربه دقیق، برتری اطلاعاتی، حمله هوایی، عملیات سایبری، فشار روانی، انهدام زیرساختهای حساس، اختلال در فرماندهی و امید به تغییر محاسبه سیاسی ایران. در سوی دیگر، منطق تابآوری و فرسایش قرار داشت: پراکندگی، پنهانسازی، پاسخ نامتقارن، حفظ توان ضربه دوم، انتقال بحران به محیط منطقهای و ژئواکونومیک، و جلوگیری از تبدیل برتری تاکتیکی دشمن به نتیجه سیاسی پایدار.
منطق پیروزی سریع، ریشهای عمیق در تجربه نظامی آمریکا و اسرائیل دارد. این منطق بر این تصور استوار است که اگر بتوان مراکز حساس طرف مقابل را در زمانی کوتاه هدف گرفت، شبکه تصمیمگیری او را مختل کرد، افکار عمومی او را تحت فشار قرار داد، فرماندهی او را دچار آشفتگی کرد و هزینه ادامه مقاومت را بالا برد، میتوان او را به عقبنشینی یا پذیرش شرایط جدید وادار کرد. چنین منطقی در برابر برخی دولتها و ساختارهای شکننده مؤثر بوده است. اما در برابر بازیگری که خود را برای ضربه، پراکندگی و ادامهدادن پس از حمله آماده کرده، نتیجه آن قطعی نیست.
ایران در چند دهه گذشته دقیقاً بر اساس همین احتمال آماده شده بود. تجربه جنگ، تحریم، ترور، خرابکاری، عملیات سایبری و تهدیدهای مداوم، ساختار دفاعی ایران را به سوی نوعی آمادگی برای نبرد نامتقارن سوق داد. این آمادگی به معنای مصونیت نبود؛ هیچ کشوری در برابر حمله دقیق و ترکیبی مصون نیست. اما ایران کوشیده بود توان خود را چنان توزیع کند که با نخستین ضربه، امکان پاسخ و تصمیم از میان نرود. شهرهای زیرزمینی، سامانههای متحرک، پراکندگی مراکز حساس، موشکهای بالستیک و کروز، پهپادها، شبکههای منطقهای و تجربه مدیریت بحران، همگی در چنین منطقی معنا پیدا میکنند.
در جنگ ۲۰۲۶، اهمیت اصلی نه در این بود که ایران هیچ خسارتی ندید، بلکه در این بود که خسارت به فروپاشی راهبردی تبدیل نشد. این تمایز مهم است. تحلیل شعاری معمولاً یا خسارت را انکار میکند یا هر ضربهای را شکست کامل میداند. تحلیل راهبردی اما میان آسیب و شکست فرق میگذارد. کشوری ممکن است آسیب ببیند، اما شکست نخورد؛ همانگونه که قدرتی ممکن است ضربه بزند، اما پیروز نشود. پیروزی سیاسی زمانی رخ میدهد که ضربه، اراده طرف مقابل را به مسیر مطلوب مهاجم منتقل کند. اگر چنین انتقالی رخ ندهد، جنگ وارد مرحلهای میشود که دیگر معیار آن فقط قدرت انفجار نیست، بلکه توان ادامهدادن است.
ایران در این جنگ کوشید نشان دهد که میدان در اختیار کامل دشمن نیست. حتی اگر دشمن بتواند نقطهای را هدف قرار دهد، ایران میتواند سطح بحران را تغییر دهد. پاسخ ایران فقط در سطح نظامی مستقیم معنا نداشت؛ در سایه تهدید هرمز، فشار بر اسرائیل، نگرانی بازار انرژی، احتمال گسترش منطقهای، فعالشدن شبکههای همسو و تأثیر روانی بر دولتهای خلیج فارس معنا پیدا میکرد. به بیان دیگر، ایران تلاش کرد جنگ را از میدان مطلوب دشمن، یعنی میدان ضربه دقیق و کنترلشده، به میدان نامطلوب او منتقل کند؛ میدانی که در آن پیامدهای هر اقدام قابل پیشبینی کامل نیست.
در اینجا هرمز حضوری خاموش اما تعیینکننده داشت. حتی زمانی که تنگه بسته نشود، امکان بحران در هرمز بخشی از محاسبه است. بازارها فقط به وقوع حادثه واکنش نشان نمیدهند؛ به احتمال وقوع آن نیز واکنش نشان میدهند. بیمه، کشتیرانی، قراردادهای انرژی، قیمت نفت، LNG، کود، پتروشیمی، سوخت جت و زنجیرههای حساس، همه با احتمال اختلال تغییر رفتار میدهند. ایران با قرارگرفتن در کنار چنین گلوگاهی، به جنگ بُعدی فراتر از میدان نظامی میدهد. دشمن ممکن است بخواهد جنگ را محدود نگه دارد، اما جغرافیا اجازه نمیدهد پیامدهای جنگ بهسادگی محدود بماند.
از سوی دیگر، جنگ ۲۰۲۶ نشان داد که اسرائیل نیز در موقعیتی دوگانه قرار دارد. اسرائیل از یک طرف خواهان محدودکردن و تضعیف ایران است و در بسیاری از مقاطع، منطق تشدید را به منطق مدیریت ترجیح میدهد. اما از طرف دیگر، هر جنگ گسترده با ایران، اسرائیل را از نقش مطلوبی که در معماری جدید آمریکا برای آن طراحی شده دور میکند. اسرائیل قرار بود در قالب ابراهیم اَکوردز، I2U2 و IMEC، از بازیگری صرفاً امنیتی و بحرانساز به گره اتصال هند، خلیج فارس و اروپا تبدیل شود. اما جنگ با ایران، دوباره اسرائیل را در همان نقش قدیمی بازمیگرداند: قلعهای نظامی، درگیر بحران دائمی، وابسته به حمایت آمریکا و ناتوان از تبدیلشدن به مرکز آرام اتصال منطقهای.
همین تناقض برای آمریکا نیز وجود داشت. آمریکا میخواست ایران را محدود کند، اما نمیخواست بحران بهگونهای گسترش یابد که انرژی، خلیج فارس، بازار جهانی، چین، اروپا و دولتهای عربی را از کنترل خارج کند. در واقع واشنگتن در جنگ با ایران همزمان دو هدف ناسازگار را دنبال میکرد: از یک سو افزایش فشار برای مهار ایران، و از سوی دیگر جلوگیری از پیامدهایی که خودِ فشار میتوانست ایجاد کند. این تناقض، یکی از نشانههای بحران تحقق قدرت است. قدرت مسلط میتواند بحران بسازد یا تشدید کند، اما دیگر همیشه نمیتواند دامنه آن را به دلخواه خود تنظیم کند.
از این منظر، جنگ ۲۰۲۶ بخشی از همان آتشبس مسلح جهانی بود. جنگ رخ داد، اما همه طرفها میدانستند که عبور از حدی خاص میتواند پیامدهای کنترلناپذیری داشته باشد. بنابراین میدان، هم میدان ضربه بود و هم میدان احتیاط. این ترکیب ضربه و احتیاط، ویژگی جنگهای عصر جدید است. هیچ طرفی نمیخواهد عقبنشینی را آشکار کند، اما هیچ طرفی نیز نمیخواهد هزینه جنگ کامل را بیمحابا بپردازد. نتیجه، جنگهایی است که پایان روشنی ندارند و بیشتر از آنکه مسئله را حل کنند، شکل تازهای از توازن ناپایدار میسازند.
اهمیت جنگ ۲۰۲۶ در همین است که نشان داد ایران را نمیتوان با منطق عملیات محدود و نتیجه سریع تحلیل کرد. ایران ممکن است آسیب ببیند، اما آسیبدیدن آن الزاماً به حذف آن از میدان منجر نمیشود. ممکن است زیر فشار قرار گیرد، اما فشار الزاماً به تسلیم راهبردی نمیانجامد. ممکن است هزینه بدهد، اما هزینهدادن را به بخشی از منطق بقا تبدیل کرده است. این توان ادامهدادن، در جهانی که قدرتهای بزرگ از طولانیشدن جنگها فرسوده میشوند، خود نوعی قدرت است.
در این نقطه، جنگ ۲۰۲۶ به هرمز، انرژی و زنجیرههای حیاتی جهان متصل میشود. زیرا ایران فقط در آسمان، زمین یا میدان سایبری پاسخ نمیدهد؛ جغرافیای ایران خود بخشی از پاسخ است. هر تحلیل از جنگ ایران و آمریکا که تنگه هرمز را فقط بهعنوان مسیر نفت ببیند، لایه اصلی قدرت ایران را از دست داده است. هرمز نه فقط آبراه نفت، بلکه گلوگاه شبکهای از کالاهای حیاتی است که جهان مدرن بدون آنها دچار اختلالی فراتر از افزایش قیمت سوخت میشود.
۸. هرمز و زنجیرههای حیاتی جهان؛ انرژی، غذا، پتروشیمی و فناوری در یک گلوگاه ژئوپلیتیک
تنگه هرمز را معمولاً با نفت میشناسند، اما این شناخت اگر در همان سطح باقی بماند، اهمیت واقعی آن را کوچکتر از آنچه هست نشان میدهد. هرمز فقط مسیر عبور بخشی از نفت خام جهان نیست؛ نقطهای است که در آن انرژی، صنعت، کشاورزی، حملونقل، بیمه، کشتیرانی، فناوری و امنیت غذایی به هم میرسند. در جهان شبکهای امروز، یک گلوگاه جغرافیایی فقط به اندازه کالایی که از آن عبور میکند مهم نیست؛ به اندازه زنجیرههایی اهمیت دارد که با اختلال در آن دچار آشفتگی میشوند.
گفته میشود حدود یکپنجم مصرف روزانه نفت و مایعات نفتی جهان از هرمز عبور میکند. این عدد مهم است، اما برای سنجش جایگاه راهبردی هرمز کافی نیست. زیرا بازار جهانی با کل مصرف نفت جهان کار نمیکند، بلکه با نفت قابل تجارت، نفت صادراتی، ظرفیت مازاد، مسیرهای جایگزین، بیمه، ذخیرهسازی، پالایش، حملونقل و انتظارات روانی بازار کار میکند. بسیاری از تولیدکنندگان بزرگ نفت، خود از مصرفکنندگان بزرگ نفت نیز هستند. بنابراین همه نفت تولیدشده وارد بازار صادراتی نمیشود. اگر معیار را نه کل مصرف جهانی، بلکه نفتی بگیریم که واقعاً در بازار جهانی جابهجا میشود، سهم هرمز بسیار سنگینتر از نسبت ساده بیستدرصدی جلوه میکند.
همین نکته باعث میشود هرمز از یک آبراه منطقهای به یک اهرم جهانی تبدیل شود. اختلال در هرمز الزاماً به معنای قطع کامل جریان انرژی نیست؛ حتی احتمال اختلال نیز برای تغییر رفتار بازار کافی است. قیمت نفت فقط به عرضه واقعی واکنش نشان نمیدهد؛ به ریسک، بیمه، نااطمینانی، انتظارات و رفتار پیشگیرانه دولتها و شرکتها نیز واکنش نشان میدهد. ممکن است نفت هنوز عبور کند، اما هزینه بیمه بالا برود؛ ممکن است کشتیها همچنان حرکت کنند، اما مسیرها کندتر، پرهزینهتر و محتاطانهتر شوند؛ ممکن است عرضه قطع نشود، اما قراردادها، ذخایر راهبردی، قیمت سوخت، بازارهای آتی و تصمیمات سیاسی تغییر کنند. ژئوپلیتیک هرمز دقیقاً در همین فاصله میان «اختلال واقعی» و «ترس از اختلال» عمل میکند.
اما هرمز فقط مسئله نفت خام نیست. خلیج فارس یکی از کانونهای اصلی گاز طبیعی، LNG، فرآوردههای پالایشی، پتروشیمی، کود شیمیایی، اوره، آمونیاک، گوگرد، متانول، گاز مایع، سوخت جت و خوراکهای صنعتی جهان است. اختلال در هرمز میتواند از بازار انرژی به بازار کشاورزی، از کشاورزی به امنیت غذایی، از پتروشیمی به صنعت، از سوخت جت به حملونقل هوایی، و از گاز به فناوریهای حساس منتقل شود. در چنین وضعیتی، هرمز دیگر فقط «تنگه نفت» نیست؛ تنگه انرژی، غذا، پرواز، صنعت و فناوری است.
اوره و کود شیمیایی در این میان جایگاهی تعیینکننده دارند. جهان مدرن بدون کود ارزان و قابل دسترس نمیتواند تولید غذایی خود را در سطح کنونی حفظ کند. کشاورزی صنعتی، بهویژه در کشورهایی که جمعیت زیاد و زمین محدود دارند، به جریان مستمر کود وابسته است. اختلال در صادرات اوره، آمونیاک، گوگرد و دیگر نهادههای شیمیایی میتواند بهسرعت هزینه تولید کشاورزی را بالا ببرد. افزایش قیمت کود نیز معمولاً با فاصلهای کوتاه به قیمت غذا منتقل میشود. به همین دلیل، بحران هرمز فقط در پمپ بنزین یا بازار نفت دیده نمیشود؛ میتواند در قیمت نان، برنج، غلات، خوراک دام و امنیت غذایی کشورهای واردکننده ظاهر شود.
این نکته برای فهم قدرت ژئواکونومیک ایران اهمیت دارد. قدرت ایران در هرمز فقط به توان بستن یا نبستن تنگه مربوط نیست. حتی قرارگرفتن ایران در کنار چنین گلوگاهی، به آن امکان میدهد که در محاسبات جهانی حاضر باشد. دولتها، شرکتهای انرژی، بیمهگران، واردکنندگان غذا، شرکتهای هواپیمایی، پالایشگاهها، تولیدکنندگان پتروشیمی و دولتهای آسیایی و اروپایی، همگی ناچارند امکان بحران در هرمز را در تصمیمات خود لحاظ کنند. ایران، حتی وقتی از هرمز استفاده عملی نمیکند، بهواسطه هرمز در ذهن محاسبهگران جهانی حضور دارد.
سوخت جت بُعد دیگری از این مسئله است. حملونقل هوایی جهانی به جریان منظم سوخت وابسته است. اختلال در عرضه فرآوردههای پالایشی خلیج فارس میتواند قیمت پروازها، زنجیره گردشگری، تجارت هوایی، حمل بار سریع، لجستیک دارویی و برنامهریزی شرکتهای هواپیمایی را تحت فشار قرار دهد. در نگاه سطحی، بحران هرمز یعنی نفت گرانتر؛ در نگاه دقیقتر، یعنی افزایش هزینه جابهجایی انسان، کالا، دارو، قطعات حساس و خدمات هوایی. اینجاست که یک تنگه جغرافیایی به ساختار روزمره جهان مدرن وصل میشود.
محصولات پتروشیمی نیز اهمیت مشابهی دارند. خلیج فارس فقط مخزن انرژی خام نیست؛ یکی از مراکز اصلی تولید خوراکهای پتروشیمی و محصولات پایهای است که در صنایع پاییندستی جهان استفاده میشوند. پلاستیک، بستهبندی، قطعات خودرو، تجهیزات پزشکی، الکترونیک، مصالح ساختمانی، منسوجات صنعتی، مواد شوینده، دارو و بسیاری از کالاهای روزمره به زنجیره پتروشیمی متصلاند. اگر هرمز دچار بحران شود، اختلال فقط در سطح نفت خام باقی نمیماند؛ میتواند به کارخانهها، انبارها، خطوط تولید، قیمت مصرفکننده و تورم صنعتی منتقل شود.
هلیوم نیز نمونهای است که نشان میدهد اهمیت هرمز از انرژی کلاسیک فراتر میرود. هلیوم در تجهیزات پزشکی، MRI، فناوریهای سرمایشی، صنایع فضایی، نیمهرساناها و برخی کاربردهای پیشرفته صنعتی نقش دارد. بخشی از زنجیره جهانی هلیوم به تولید گاز و LNG در منطقه خلیج فارس پیوند خورده است. بنابراین بحران هرمز میتواند حتی به حوزههایی برسد که در ظاهر هیچ نسبتی با جنگ، نفت یا خاورمیانه ندارند. بیمارستان، آزمایشگاه، کارخانه تراشه، صنعت فضایی و مرکز تحقیقاتی نیز در جهان شبکهای به گلوگاههای جغرافیایی وابستهاند.
در اینجا نظریه ماهان درباره اهمیت دریاها و راههای آبی معنایی تازه پیدا میکند. ماهان در دورهای مینوشت که قدرت دریایی شرط اصلی قدرت امپراتوریها و دولتهای بزرگ بود. جهان امروز از نظر فناوری، اقتصاد و ساختار سیاسی دگرگون شده، اما اصل مسئله از میان نرفته است. هر قدرتی که بتواند مسیرهای حیاتی دریاها، تنگهها، کانالها و بنادر را کنترل، تهدید یا تضمین کند، در نظم جهانی جایگاهی فراتر از اندازه سرزمینی خود پیدا میکند. هرمز از این جهت فقط یک گذرگاه نیست؛ یکی از نقاطی است که در آن نظریه کلاسیک قدرت دریایی با ژئواکونومی معاصر به هم میرسند.
کاپلان نیز وقتی از بازگشت جغرافیا سخن میگوید، دقیقاً به همین واقعیت اشاره دارد که فناوری، جغرافیا را نابود نکرده است. جهان دیجیتال، اقتصاد ابری، هوش مصنوعی، ماهواره و ارتباطات لحظهای، همگی بر زیرساختهایی تکیه دارند که در نهایت در مکانهای واقعی قرار گرفتهاند. کابلها از دریاها میگذرند، کشتیها از تنگهها عبور میکنند، انرژی از خلیجها و خطوط لوله میآید، غذا به کود وابسته است، کود به گاز و پتروشیمی، و پتروشیمی به بنادر و مسیرهای کشتیرانی. جغرافیا در جهان جدید پنهانتر شده، اما کماهمیتتر نشده است. هرمز یکی از جاهایی است که این جغرافیای پنهان ناگهان آشکار میشود.
از منظر ایران، هرمز یک اهرم صرفاً نظامی نیست؛ آینهای است که وابستگی جهان به جغرافیای ایران را نشان میدهد. ایران اگر در منطقهای حاشیهای و بیاثر قرار داشت، فشار بر آن میتوانست در چارچوب دوجانبه ایران و آمریکا یا ایران و اسرائیل باقی بماند. اما ایران در کنار گلوگاهی ایستاده است که هر بحران در آن به بازار جهانی سرایت میکند. به همین دلیل، هر جنگی با ایران از همان ابتدا حامل یک بُعد جهانی است، حتی اگر طرفهای درگیر بخواهند آن را منطقهای و محدود نگه دارند.
همین ویژگی است که باعث میشود هرمز در نظریه قدرت تحققناپذیرکننده جایگاهی مرکزی داشته باشد. دشمن ممکن است بتواند ضربهای نظامی وارد کند، اما باید بداند که ایران میتواند هزینه پاسخ را از سطح نظامی به سطح جهانی منتقل کند. این انتقال الزاماً به معنای بستن کامل تنگه نیست. گاهی افزایش ریسک، گاهی تهدید معتبر، گاهی نااطمینانی بیمهای، گاهی جابهجایی کشتیها، گاهی افزایش قیمت انرژی، گاهی اخلال در کود و پتروشیمی، و گاهی نگرانی چین، هند، اروپا و دولتهای خلیج فارس کافی است تا جنگ از کنترل کامل طراحان اولیه خارج شود.
در این نقطه، هرمز به جنگ شبکهها وصل میشود. اگر جهان فقط با نفت خام کار میکرد، تحلیل سادهتر بود. اما جهان امروز با شبکههایی کار میکند که در آن انرژی، غذا، فناوری، تولید، حملونقل و سرمایه به هم وابستهاند. هرمز یکی از گرههای این شبکه است و ایران در کنار این گره قرار دارد. به همین دلیل، هر طرحی برای مهار ایران، ناگزیر باید به فکر مهار هرمز نیز باشد؛ و هر طرحی برای ساختن کریدورهای بدیل، ناگزیر باید راهی برای کاهش وابستگی به هرمز پیدا کند. از همینجا بحث کریدورها، ابراهیم اَکوردز، I2U2 و مسیر هند ـ خلیج فارس ـ اسرائیل ـ اروپا معنای عمیقتری پیدا میکند. مسئله فقط تجارت نیست؛ مسئله بازطراحی شبکههای حیاتی جهان است.
۹. جنگ شبکهها؛ از دولتها به مسیرها
در گذشته، سیاست جهانی عمدتاً با نقشه دولتها، مرزها، ارتشها و پیمانها توضیح داده میشد. این عناصر هنوز مهماند، اما دیگر برای فهم منطق قدرت کافی نیستند. جهان امروز بیش از هر زمان دیگری از طریق شبکهها اداره میشود: شبکه انرژی، شبکه داده، شبکه مالی، شبکه حملونقل، شبکه بندری، شبکه تولید، شبکه غذایی، شبکه فناوری، شبکه رسانه و شبکه امنیتی. قدرت در چنین جهانی فقط در اختیار دولتی نیست که سرزمین بیشتری دارد یا ارتش بزرگتری بسیج میکند؛ قدرت در اختیار بازیگری است که بتواند شبکهها را بسازد، کنترل کند، مختل کند یا مسیرهای جایگزین برای آنها طراحی کند.
این تغییر، معنای ژئوپلیتیک را دگرگون کرده است. ژئوپلیتیک دیگر فقط رقابت بر سر خاک نیست؛ رقابت بر سر اتصال و انسداد است. یک بندر، یک تنگه، یک خط ریلی، یک کابل زیردریایی، یک مسیر انرژی، یک شبکه پرداخت، یک پایگاه داده، یک کارخانه تراشه یا یک کریدور تجاری میتواند اهمیتی معادل یک منطقه نظامی پیدا کند. اگر در قرنهای گذشته قدرت با تصرف سرزمین و کنترل دریاها سنجیده میشد، امروز قدرت با توان شکلدادن به جریانها سنجیده میشود: جریان کالا، سرمایه، انرژی، اطلاعات، فناوری، غذا و انسان.
از این منظر، جهان وارد مرحلهای از جنگ شبکهها شده است. جنگ شبکهها لزوماً به معنای جنگ سایبری نیست، هرچند جنگ سایبری بخشی از آن است. جنگ شبکهها یعنی رقابت بر سر اینکه کدام مسیرها فعال بمانند، کدام مسیرها بیاثر شوند، کدام کشورها به کدام قطب اقتصادی وابسته شوند، کدام ارزها در تجارت به کار روند، کدام بنادر رونق بگیرند، کدام تنگهها اهمیت خود را حفظ کنند، کدام زنجیرههای تأمین از چین خارج شوند، و کدام کشورها به گرههای اتصال آینده تبدیل گردند. در چنین وضعیتی، کریدور همانقدر سیاسی است که پایگاه نظامی؛ بندر همانقدر راهبردی است که پایگاه هوایی؛ و ارز همانقدر امنیتی است که موشک.
آمریکا برای دههها بر شبکههای اصلی جهان تسلط داشت. این تسلط فقط از راه قدرت نظامی نبود. دلار ستون اصلی شبکه مالی بود؛ ناوگان آمریکا امنیت بسیاری از مسیرهای دریایی را تضمین میکرد؛ نهادهای غربی قواعد تجارت و سرمایهگذاری را تنظیم میکردند؛ شرکتهای آمریکایی و متحدانش در فناوریهای کلیدی دست بالا را داشتند؛ و شبکه رسانهای غرب تا حد زیادی روایت مسلط جهان را میساخت. این نظم به آمریکا امکان میداد حتی بدون جنگ مستقیم، بر رفتار دولتها اثر بگذارد. تحریم مالی، قطع دسترسی بانکی، کنترل فناوری، محدودیت سرمایهگذاری و فشار رسانهای، همگی به این دلیل مؤثر بودند که شبکهها در مدار غرب عمل میکردند.
چین دقیقاً همین نقطه را هدف گرفته است. راه ابریشم جدید، در معنای عمیق خود، فقط پروژهای برای ساخت جاده، بندر و خط آهن نیست؛ تلاشی برای ساختن شبکهای است که در آن وابستگی کشورها به چین و وابستگی چین به مسیرهای تحت کنترل آمریکا بهتدریج بازتعریف شود. چین میخواهد مسیرهای زمینی و دریایی تازهای بسازد، بنادر را توسعه دهد، خطوط ریلی و انرژی ایجاد کند، قراردادهای بلندمدت ببندد، تجارت با ارزهای غیر دلاری را گسترش دهد و کشورها را از طریق زیرساخت به خود متصل کند. این منطق، منطق امپراتوری کلاسیک نیست؛ منطق اتصال است.
آمریکا و متحدانش نیز به همین دلیل در پی ساختن شبکههای بدیلاند. تلاش برای انتقال بخشی از تولید از چین به هند، ویتنام، مکزیک یا کشورهای سازگارتر با غرب، فقط تصمیم اقتصادی نیست؛ بخشی از بازآرایی ژئوپلیتیکی زنجیرههای تأمین است. فشار بر فناوری چین، محدودیت در نیمهرساناها، کنترل صادرات تجهیزات پیشرفته، تشویق شرکتها به خروج از چین، و ساختن کریدورهایی مانند هند ـ خاورمیانه ـ اروپا، همگی در همین چارچوب قرار میگیرند. هدف این است که چین از جایگاه کارخانه و گره اصلی توزیع جهان به بازیگری محدودتر تبدیل شود؛ بازیگری که نتواند همزمان تولید، مسیر، سرمایه و فناوری را در مدار خود جمع کند.
در این جنگ شبکهها، هند نقشی محوری پیدا میکند. هند فقط کشوری پرجمعیت یا قدرتی نوظهور نیست؛ در نگاه راهبردی آمریکا، هند میتواند بخشی از نقش چین را در اقتصاد جهانی جذب کند. جمعیت جوانتر، بازار بزرگ، نیروی کار گسترده، موقعیت جغرافیایی در اقیانوس هند، و رقابت تاریخی با چین، همگی هند را به گزینهای جذاب برای نظم آمریکایی تبدیل کردهاند. اگر آمریکا بتواند بخشی از تولید جهانی را از چین به هند منتقل کند و سپس هند را از طریق خلیج فارس، اسرائیل و اروپا به شبکهای سازگار با غرب وصل کند، آنگاه ضربهای ساختاری به شبکه توزیع چینمحور وارد شده است.
اینجا ابراهیم اَکوردز، I2U2 و IMEC معنای واقعی خود را پیدا میکنند. اینها فقط ابتکارات دیپلماتیک یا اقتصادی جداگانه نیستند؛ حلقههایی از یک معماری بزرگترند. ابراهیم اَکوردز قرار بود اسرائیل را از انزوای منطقهای نسبی خارج کند و آن را به شبکه رسمی همکاری با دولتهای عربی خلیج فارس وارد سازد. I2U2، یعنی پیوند هند، اسرائیل، امارات و آمریکا، صورت نهادیتر همین ایده بود. IMEC نیز این منطق را در قالب کریدور هند ـ خاورمیانه ـ اروپا آشکار کرد. مسیر پیشنهادی روشن است: هند به خلیج فارس، خلیج فارس به اسرائیل، اسرائیل به اروپا. چنین مسیری اگر تثبیت شود، فقط کالا جابهجا نمیکند؛ وابستگی، امنیت، سرمایه، فناوری، داده و سیاست را بازآرایی میکند.
ایران در برابر این معماری جایگاهی تعیینکننده دارد. ایران هم از جهت جغرافیایی و هم از جهت سیاسی در نقطهای قرار دارد که میتواند مسیرهای بدیل را فعال یا مختل کند. از یک سو ایران میتواند بخشی از اتصال اوراسیا، چین، روسیه، آسیای مرکزی، خلیج فارس و دریای عمان باشد. از سوی دیگر، ایران مانعی برای تبدیل اسرائیل به گره آرام و بیهزینه کریدوری است. تا زمانی که ایران، هرمز، مسئله فلسطین، محور مقاومت و افکار عمومی جهان اسلام در معادله فعال باشند، اسرائیل بهآسانی نمیتواند نقش خود را از بازیگر امنیتی ـ بحرانی به گره اقتصادی ـ کریدوری تغییر دهد. همین امر باعث میشود نزاع ایران و اسرائیل نه فقط نظامی، بلکه کریدوری و شبکهای باشد.
ونزوئلا نیز در همین چارچوب، هرچند با عمق و پیچیدگی کمتر از ایران، اهمیت پیدا میکند. فشار بر ونزوئلا فقط به مخالفت سیاسی واشنگتن با دولت آن کشور مربوط نیست. ونزوئلا منبعی برای انرژی مستقل، نفت تخفیفی و مسیرهای غیرآمریکایی در دسترس چین است. در جهانی که انرژی همچنان خون اقتصاد صنعتی است، کنترل یا محرومسازی منابع انرژی رقیب، بخشی از جنگ شبکههاست. ایران اما بسیار فراتر از ونزوئلاست. ایران فقط فروشنده انرژی نیست؛ چهارراه انرژی، کریدور، تمدن، هرمز، روسیه، چین، جهان عرب، آسیای مرکزی و مقاومت منطقهای است.
از این منظر، راهبرد آمریکا در برابر چین را نمیتوان فقط در تایوان یا فناوری نیمهرسانا دید. آمریکا میکوشد چین را در چند سطح تحت فشار قرار دهد: کاهش دسترسی به فناوریهای پیشرفته، انتقال زنجیرههای تولید، محدودسازی منابع انرژی مستقل، فعالکردن فشارهای حقوق بشری و قومی، تقویت هند، ساختن کریدورهای بدیل، و حفظ کنترل بر مسیرهای دریایی. هدف نهایی این نیست که چین در یک جنگ کلاسیک شکست بخورد؛ هدف این است که چین بهتدریج درون خود محصور شود، با بحران جمعیتی، پیری جامعه، کاهش پویایی تولیدی، فشار فناوری و مسائل داخلی درگیر گردد و نتواند نظم جهانی بدیلی را بهطور کامل شکل دهد.
چین نیز این وضعیت را فهمیده است. به همین دلیل، همزمان در فناوریهای پیشرفته، هوش مصنوعی، انرژی نو، رباتیک، نیمهرسانا، شبکههای مالی موازی، قراردادهای انرژی، راه ابریشم جدید و زیرساخت جهانی سرمایهگذاری میکند. چین میداند که اگر مزیت جمعیتی و تولید انبوه آن کاهش یابد، باید با فناوری، بهرهوری، اتصال و وابستهسازی زیرساختی دیگر کشورها جایگزینی برای آن بسازد. از نگاه پکن، آینده فقط در کارخانههای ارزانقیمت نیست؛ در کنترل مسیرها، استانداردها، پلتفرمها، دادهها، بنادر، ریلها، ارزها و فناوریهای پایه است.
در این میدان، ایران برای چین صرفاً شریک انرژی نیست. ایران یکی از گرههایی است که میتواند اتصال اوراسیا را واقعیتر کند یا در صورت فشار آمریکا، هزینه محصورسازی چین را بالا ببرد. ایران به خلیج فارس وصل است، به آسیای مرکزی نزدیک است، با روسیه رابطه راهبردی دارد، در کنار هرمز ایستاده، به دریای عمان راه دارد، با جهان عرب درگیر و مرتبط است، و در حافظه تاریخی خود تجربه طولانی تعامل با شرق و غرب را دارد. چنین کشوری نمیتواند در جنگ شبکهها بیاهمیت باشد. به همین دلیل، فشار بر ایران فقط فشار بر تهران نیست؛ فشار بر یکی از گرههایی است که میتواند در شبکه غیرآمریکایی آینده نقشی فراتر از اندازه اقتصادی فعلی خود بازی کند.
از اینجا بحث کریدور هند ـ خاورمیانه ـ اروپا باید با دقت بیشتری دنبال شود. زیرا این کریدور فقط یک خط روی نقشه نیست؛ بیان فشرده یک راهبرد بزرگتر است. راهبردی که میخواهد هند را بالا بکشد، اسرائیل را مرکزی کند، خلیج فارس را در مدار نظم آمریکایی نگه دارد، اروپا را به شبکهای غیرچینی وصل کند، و مسیرهای اوراسیایی چین را دور بزند یا کماثر سازد. درست در همین نقطه است که ابراهیم اَکوردز از یک توافق دیپلماتیک به یک پروژه ژئوپلیتیکی ـ ژئواکونومیک تبدیل میشود.
۱۰. ابراهیم اَکوردز، I2U2 و IMEC؛ پاتک آمریکایی به راه ابریشم چین
توافقهای ابراهیم را اگر فقط در سطح عادیسازی رابطه اسرائیل با برخی دولتهای عربی تحلیل کنیم، معنای عمیقتر آن از دست میرود. این توافقها بیتردید بُعد دیپلماتیک، امنیتی و نمادین داشتند؛ زیرا اسرائیل را از انزوای نسبی در جهان عرب بیرون میآوردند و امکان همکاری رسمی آن با دولتهایی مانند امارات و بحرین را فراهم میکردند. اما در سطح راهبردی، ابراهیم اَکوردز مقدمه یک معماری بزرگتر بود: معماری اتصال هند، خلیج فارس، اسرائیل و اروپا در برابر گسترش مسیرهای چینمحور در اوراسیا و اقیانوس هند.
در نگاه نخست، این توافقها ادامه همان روندی به نظر میرسیدند که آمریکا سالها در غرب آسیا دنبال کرده بود: کاهش تنش میان اسرائیل و دولتهای عربی، مهار ایران، تقویت محورهای نزدیک به واشنگتن و شکلدادن به نوعی ائتلاف منطقهای غیررسمی. اما با ظهور ابتکارهایی مانند I2U2 و سپس کریدور هند ـ خاورمیانه ـ اروپا، روشنتر شد که مسئله فقط مهار امنیتی ایران نیست. آمریکا میخواست اسرائیل را به گرهی در شبکه توزیع آینده تبدیل کند؛ گرهی که سرمایه و انرژی خلیج فارس، نیروی تولیدی و بازار هند، فناوری و امنیت اسرائیل، و بازار اروپا را به هم وصل کند.
از این منظر، ابراهیم اَکوردز یک توافق صلح صرف نبود؛ نوعی زیرساخت سیاسی برای کریدورسازی بود. پیش از آنکه بتوان مسیر هند ـ امارات ـ عربستان ـ اردن ـ اسرائیل ـ اروپا را جدی کرد، باید اسرائیل از نظر دیپلماتیک و امنیتی به بخشی از نظم رسمی منطقه تبدیل میشد. دولتهای عربی خلیج فارس نمیتوانستند بهراحتی در پروژهای کریدوری مشارکت کنند که اسرائیل در مرکز آن قرار دارد، مگر آنکه عادیسازی سیاسی و امنیتی پیشتر راه را هموار کرده باشد. به همین دلیل، ابراهیم اَکوردز را باید مقدمه دیپلماتیک IMEC دانست؛ مقدمهای که نقش اسرائیل را از یک بازیگر صرفاً امنیتی به گرهی ژئواکونومیک ارتقا میداد.
اهمیت این موضوع زمانی روشنتر میشود که آن را در برابر راه ابریشم جدید چین قرار دهیم. چین با ابتکار کمربند و راه کوشیده است شبکهای از بنادر، ریلها، جادهها، خطوط انرژی، سرمایهگذاری زیرساختی و پیوندهای مالی ایجاد کند که آسیا، اروپا، آفریقا و خاورمیانه را به هم متصل کند. این پروژه، حتی اگر در برخی کشورها با ناکامی، بدهی، فساد یا مقاومت محلی روبهرو شده باشد، از نظر راهبردی حامل یک پیام روشن است: چین نمیخواهد فقط کارخانه جهان بماند؛ میخواهد مسیرهای جهان را نیز در شبکهای از وابستگیهای بلندمدت به خود متصل کند.
آمریکا با IMEC در واقع میکوشد به همین منطق پاسخ دهد. اگر چین از مسیر آسیای مرکزی، پاکستان، اقیانوس هند، خلیج فارس، آفریقا و اروپا شبکهسازی میکند، آمریکا و متحدانش نیز باید مسیر بدیلی بسازند که از مدار چین عبور نکند. هند در این مسیر نقش مبدأ تولیدی و جمعیتی را دارد؛ امارات و عربستان نقش سرمایه، انرژی و زیرساخت لجستیکی را؛ اسرائیل نقش اتصال فناوری، امنیت، بندر و گذر به مدیترانه را؛ و اروپا نقش مقصد نهایی بازار، مصرف و مشروعیت سیاسی را. این کریدور در ظاهر مسیر کالا است، اما در واقع مسیر نظم است.
در چنین تصویری، رقابت آمریکا و چین فقط در دریای چین جنوبی، تایوان یا فناوری نیمهرسانا رخ نمیدهد. بخشی از این رقابت در خلیج فارس، دریای سرخ، مدیترانه، بنادر هند، خطوط ریلی عربستان، بنادر اسرائیل و شبکههای انرژی و داده جریان دارد. هر مسیری که بتواند وابستگی اروپا و غرب آسیا به مسیرهای چینمحور را کاهش دهد، برای آمریکا ارزش راهبردی دارد. هر کشوری که بتواند در این مسیر نقش پایدار بگیرد، از نظر واشنگتن به بخشی از معماری مهار چین تبدیل میشود.
از اینجا میتوان فهمید چرا اسرائیل در این طرح باید نقشی مثبت و مرکزی پیدا میکرد. اسرائیل در تاریخ کوتاه خود، به دلیل بحران مشروعیت منطقهای، مسئله فلسطین، عمق استراتژیک اندک، هراس دائمی از محاصره و ذهنیت امنیتی شدید، اغلب خود را در قامت یک قلعه نظامی تعریف کرده بود. بقای اسرائیل در این تصور، نه از مسیر ادغام آرام در منطقه، بلکه از مسیر برتری نظامی، ضربه پیشدستانه، منکوبسازی تهدیدها، کنترل امنیتی محیط پیرامونی و حفظ حمایت آمریکا تأمین میشد. چنین نقشی برای آمریکا هم ضروری بود و هم پرهزینه. اسرائیل همزمان دارایی امنیتی آمریکا و تولیدکننده بحران برای نظم منطقهای آمریکا بود.
ابراهیم اَکوردز و IMEC قرار بود این نقش را تعدیل کنند. اسرائیل باید از بازیگری که امنیت خود را در بحران دائمی میجوید، به بازیگری تبدیل میشد که امنیت خود را در اتصال اقتصادی، فناوری، کریدوری و منطقهای نیز پیدا کند. به بیان دیگر، آمریکا میخواست اسرائیل را از «قلعه نظامی» به «گره شبکهای» تبدیل کند. این تغییر، اگر موفق میشد، میتوانست هزینه حضور اسرائیل در منطقه را برای آمریکا کاهش دهد و آن را از بار امنیتی صرف به دارایی ژئواکونومیک تبدیل کند.
اما این پروژه از همان آغاز با تناقضی عمیق روبهرو بود. اسرائیل برای تبدیلشدن به گره آرام کریدوری، نیازمند منطقهای نسبتاً باثبات، عادیسازیشده و قابل پیشبینی بود. اما ساختار امنیتی و ایدئولوژیک اسرائیل، بهویژه در نسبت با فلسطین و ایران، همچنان بر منطق تشدید، کنترل و حذف تهدید استوار بود. بنابراین اسرائیل باید همزمان دو نقش متعارض را بازی میکرد: از یک سو گره مثبت اتصال هند، خلیج فارس و اروپا؛ از سوی دیگر بازیگر امنیتیِ تشدیدکننده در برابر ایران و فلسطین. همین دوگانگی، نقطه ضعف بزرگ معماری جدید آمریکا بود.
ایران در اینجا به مانع اصلی تبدیل میشود. نه فقط به این دلیل که با اسرائیل دشمنی دارد، بلکه به این دلیل که وجود ایران، هرمز، محور مقاومت، مسئله فلسطین و افکار عمومی جهان اسلام اجازه نمیدهد اسرائیل بهسادگی به یک گره عادی اقتصادی تبدیل شود. تا زمانی که ایران فعال است، اسرائیل نمیتواند نقش خود را از بازیگر بحران به مرکز آرام اتصال تغییر دهد. هر بار که بحران ایران، فلسطین، لبنان، سوریه، یمن یا هرمز فعال میشود، اسرائیل از نقش ژئواکونومیک مطلوب آمریکا به نقش امنیتی قدیمی خود بازمیگردد. همین امر نشان میدهد که نزاع ایران و اسرائیل فقط نزاع دو بازیگر نظامی نیست؛ نزاع بر سر امکان یا ناممکنی یک معماری منطقهای است.
از سوی دیگر، IMEC برای آمریکا راهی بود برای دورزدن ایران و چین بهصورت همزمان. اگر مسیرهای اوراسیایی چین از آسیای مرکزی، ایران، روسیه یا پاکستان عبور کنند، آنگاه بخش مهمی از اتصال آینده جهان در مدارهایی شکل میگیرد که آمریکا بر آنها کنترل مستقیم ندارد. اما اگر مسیر هند از خلیج فارس عربی، اسرائیل و مدیترانه به اروپا برسد، ایران به حاشیه رانده میشود و چین نیز بخشی از مزیت کریدوری خود را از دست میدهد. بنابراین IMEC فقط پروژهای اقتصادی نیست؛ تلاشی است برای بازتعریف جغرافیای اتصال بهگونهای که ایران و چین هر دو محدود شوند.
در اینجا اهمیت خلیج فارس نیز دوباره آشکار میشود. دولتهای عربی خلیج فارس باید در این معماری نقش دوگانهای بازی کنند: از یکسو تأمینکننده انرژی، سرمایه و زیرساخت باشند؛ از سوی دیگر، به شبکهای متصل شوند که امنیت آن همچنان به آمریکا و تا حدی اسرائیل وابسته است. این دولتها با چین روابط اقتصادی گسترده دارند و نمیخواهند از بازار چین جدا شوند، اما از نظر امنیتی هنوز به آمریکا تکیه دارند. IMEC برای آنها فرصتی بود تا در نظم جدید، صرفاً صادرکننده نفت و گاز نباشند، بلکه به گرههای لجستیکی، مالی و کریدوری تبدیل شوند. با این حال، نزدیکی بیش از حد به اسرائیل و تنش با ایران میتوانست آنها را در معرض بحرانی قرار دهد که اقتصادشان توان تحمل آن را ندارد.
به همین دلیل، ابراهیم اَکوردز، I2U2 و IMEC را باید در قالب جنگ شبکهها فهمید. اینها نه صرفاً پیمانهای سیاسیاند، نه پروژههای حملونقل، نه فقط ابزار مهار ایران. آنها حلقههایی از یک راهبردند که میخواهد شبکه توزیع جهانی را از مدار چینمحور دور کند، هند را بالا بکشد، اسرائیل را مرکزی کند، خلیج فارس را در نظم آمریکایی نگه دارد، و اروپا را به مسیرهای غیرچینی وصل سازد. در چنین چارچوبی، هر بحران در ایران، هرمز، فلسطین یا اسرائیل فقط بحران امنیتی نیست؛ بحران کریدوری و شبکهای نیز هست.
۱۱. هند در نظم آمریکایی؛ چین جایگزین
هند در معماری جدید آمریکا جایگاهی فراتر از یک شریک عادی دارد. واشنگتن به هند فقط بهعنوان دموکراسی بزرگ آسیایی، رقیب سنتی چین یا بازار مصرف عظیم نگاه نمیکند؛ هند در طرح بلندمدت آمریکا میتواند بخشی از نقش چین را در اقتصاد جهانی جذب کند. این نقش را باید با احتیاط فهمید. هند قرار نیست بهسرعت و بهطور کامل جای چین را بگیرد. زیرساخت صنعتی چین، شبکه بندری، مهارت تولیدی، زنجیرههای تأمین، دولت متمرکز توسعهگرا، ظرفیت صادراتی و عمق فناوری آن هنوز قابل مقایسه ساده با هند نیست. اما از نگاه راهبردی آمریکا، مهم این است که مسیر وابستگی مطلق جهان به چین شکسته شود و بخشی از تولید، سرمایهگذاری و آینده جمعیتی به مدار دیگری منتقل گردد.
جمعیت هند در اینجا اهمیت فراوان دارد. چین برای چند دهه از جمعیت عظیم، نیروی کار فراوان، انضباط صنعتی و سیاست توسعهگرای دولتی بهره برد و به کارخانه جهان تبدیل شد. اما چین امروز با مسئله کاهش جمعیت، پیرشدن جامعه و افزایش هزینه نیروی کار روبهروست. این روند الزاماً به معنای افول فوری چین نیست، اما مزیت جمعیتی و تولیدی گذشته را تضعیف میکند. هند، در مقابل، جمعیتی جوانتر، بازار مصرف رو به گسترش و نیروی کار وسیع دارد. همین تفاوت باعث شده است که در تخیل راهبردی آمریکا، هند به یکی از گزینههای اصلی بازآرایی تولید جهانی تبدیل شود.
اما تبدیل هند به «چین جایگزین» فقط با جمعیت ممکن نیست. این پروژه نیازمند زیرساخت، بندر، انرژی، سرمایه، فناوری، ثبات سیاسی، اصلاحات اقتصادی و اتصال جهانی است. IMEC دقیقاً در چنین نقطهای اهمیت پیدا میکند. اگر هند بخواهد بخشی از تولید جهانی را جذب کند، باید مسیرهای صادراتی امن، سریع و قابل اتکا به اروپا، خاورمیانه و آفریقا داشته باشد. اتصال هند به خلیج فارس، سپس به اسرائیل و اروپا، میتواند هند را از یک قدرت بزرگ آسیایی به گره مرکزی یک شبکه تولید و توزیع جهانی تبدیل کند. بنابراین کریدور، مکمل راهبرد صنعتی هند است.
برای آمریکا، بالا کشیدن هند چند فایده همزمان دارد. نخست، وابستگی شرکتهای غربی به چین را کاهش میدهد. دوم، چین را از موقعیت انحصاری در زنجیرههای تأمین دور میکند. سوم، هند را به نظم آمریکایی نزدیکتر میکند، بیآنکه واشنگتن ناچار باشد آن را به متحد رسمی و کاملاً تابع تبدیل کند. چهارم، در اقیانوس هند وزنهای در برابر چین میسازد. پنجم، به اروپا و خلیج فارس مسیر تازهای برای تجارت میدهد. این ترکیب باعث میشود هند نه فقط در سیاست آسیا، بلکه در بازطراحی اقتصاد جهانی جایگاهی محوری پیدا کند.
البته هند نیز بازیگری منفعل نیست. دهلینو نمیخواهد صرفاً ابزار آمریکا علیه چین باشد. هند سنتی طولانی از استقلال راهبردی دارد و میکوشد از رقابت آمریکا و چین برای افزایش وزن خود بهره ببرد. هند از یک طرف با آمریکا، ژاپن، استرالیا، اروپا و دولتهای خلیج فارس روابط خود را گسترش میدهد؛ از طرف دیگر، ارتباط خود با روسیه را قطع نمیکند و در بسیاری از مسائل جهانی همچنان از پیروی کامل از واشنگتن پرهیز دارد. هند میخواهد قدرتی مستقل باشد، نه فقط قطعهای در شطرنج آمریکا. اما همین استقلال نیز برای آمریکا قابل تحملتر از سلطه چین بر تولید جهانی است.
در این نقطه، نقش انرژی دوباره مهم میشود. کشوری که قرار است به قطب تولیدی آینده تبدیل شود، به انرژی پایدار، ارزان و قابل پیشبینی نیاز دارد. هند برای رشد صنعتی خود به نفت، گاز، زغالسنگ، انرژیهای نو و مسیرهای امن واردات وابسته است. خلیج فارس برای هند فقط همسایه غربی یا منبع سرمایه نیست؛ شریان انرژی است. اگر هند به جای چین بخشی از وزن تولید جهانی را بر عهده گیرد، امنیت انرژی خلیج فارس برای آن اهمیتی بیشتر پیدا میکند. همین مسئله باعث میشود هند، خلیج فارس، هرمز، ایران و کریدورهای جدید در یک معادله واحد قرار گیرند.
آمریکا در اینجا میکوشد مسیر انرژی و تولید را بهگونهای تنظیم کند که هند رشد کند، اما در شبکهای رشد کند که با نظم آمریکایی سازگار باشد. اگر هند به انرژی خلیج فارس، سرمایه عربی، فناوری اسرائیلی، بازار اروپایی و حمایت امنیتی آمریکا متصل شود، آنگاه رشد هند در برابر چین، به تقویت نظم آمریکایی کمک خواهد کرد. در مقابل، اگر هند به مسیرهای مستقلتر، انرژی ارزان غیرآمریکایی، روسیه، ایران یا سازوکارهای مالی غیر دلاری تکیه کند، نقش آن برای واشنگتن پیچیدهتر میشود. از این جهت، رقابت بر سر هند فقط رقابت بر سر یک کشور نیست؛ رقابت بر سر جهتگیری یکی از بزرگترین جوامع آینده جهان است.
این پروژه البته با موانع جدی روبهروست. زیرساخت داخلی هند هنوز با چین فاصله دارد. بوروکراسی، نابرابری، شکافهای اجتماعی، تنشهای دینی، کیفیت آموزش، ظرفیت صنعتی، نظام حملونقل، و پیچیدگی سیاست داخلی هند، همه چالشهایی واقعیاند. همچنین هند نمیخواهد روابط خود با روسیه، ایران یا جنوب جهانی را بهطور کامل قربانی اتحاد با آمریکا کند. بنابراین «هند جایگزین چین» بیش از آنکه واقعیتی کامل باشد، پروژهای راهبردی است؛ پروژهای که آمریکا میکوشد آن را بسازد و هند میکوشد از آن برای افزایش قدرت خود بهره ببرد، بیآنکه استقلالش را از دست بدهد.
در چنین وضعیتی، چین نیز هند را فقط رقیبی منطقهای نمیبیند. اگر هند به مرکز تولید و کریدورهای مورد حمایت آمریکا تبدیل شود، فشار بر چین چندلایه میشود. چین از شرق با آمریکا و متحدانش در اقیانوس آرام روبهروست، از جنوب با هند و اقیانوس هند، از غرب با مسئله کریدورها و انرژی، و از داخل با پیری جمعیت و فشار فناوری. به همین دلیل، صعود هند در نظم آمریکایی بخشی از راهبرد وسیعتری است که هدف آن نه شکست نظامی فوری چین، بلکه محدودکردن افق توسعه جهانی آن است.
از اینجا میتوان به منطق محصورسازی چین رسید. محصورسازی در اینجا فقط به معنای محاصره نظامی نیست؛ به معنای محدودکردن مسیرهای رشد، انرژی، فناوری، تولید، روایت و اتصال است. هند در این راهبرد یکی از ابزارهای اصلی است، اما تنها ابزار نیست. انرژی ایران و ونزوئلا، کریدورهای اوراسیایی، تایوان، دریای چین جنوبی، نیمهرساناها، حقوق بشر، مسئله اویغورها، هنگکنگ، تبت، زنجیرههای تأمین، دلار و شبکههای مالی، همگی در یک نقشه بزرگتر جای میگیرند. آمریکا میخواهد چین را وادار کند که به جای گسترش جهانی، هرچه بیشتر درگیر مدیریت فشارهای داخلی و پیرامونی خود شود.
۱۲. راهبرد محصورسازی چین؛ انرژی، جمعیت، کریدور و بحران داخلی
مهار چین در سیاست آمریکا فقط به معنای استقرار ناوگان در اقیانوس آرام یا حمایت از تایوان نیست. اگر رقابت چین و آمریکا را فقط در سطح نظامی ببینیم، بخش مهمی از راهبرد واشنگتن نادیده میماند. آمریکا با چین در چند میدان همزمان رقابت میکند: فناوری، نیمهرساناها، انرژی، زنجیرههای تأمین، کریدورها، ارز، روایت حقوق بشر، ائتلافسازی آسیایی، نفوذ در جنوب جهانی و حتی مسئله جمعیت. هدف نهایی این نیست که چین در یک نبرد مستقیم شکست بخورد؛ هدف این است که چین در مسیر تبدیلشدن به قدرت نظمساز جهانی با محدودیتهای فزاینده روبهرو شود.
چین در دهههای گذشته از ترکیبی کمنظیر بهره برد: جمعیت عظیم، نیروی کار ارزان و منضبط، دولت توسعهگرا، جذب سرمایه خارجی، انتقال فناوری، صادرات گسترده، زیرساختسازی سریع و پیوند عمیق با بازار جهانی. همین ترکیب بود که چین را به کارخانه جهان تبدیل کرد. اما هر مدلی، در لحظهای تاریخی، با مرزهای خود روبهرو میشود. چین امروز دیگر فقط کشوری با نیروی کار فراوان و ارزان نیست. جمعیت آن رو به کاهش است، جامعه آن در مسیر پیری قرار گرفته، هزینه نیروی کار افزایش یافته، فشار فناوری آمریکا شدت گرفته، بازارهای غربی نسبت به وابستگی بیش از حد به چین حساستر شدهاند، و بسیاری از کشورها میکوشند بخشی از زنجیره تأمین خود را از چین دور کنند.
از نگاه آمریکا، این تحولات فرصتی راهبردی فراهم میکنند. اگر بتوان همزمان دسترسی چین به فناوریهای پیشرفته را محدود کرد، بخشی از تولید جهانی را از چین خارج ساخت، منابع انرژی مستقل و تخفیفی آن را زیر فشار برد، مسیرهای کریدوری بدیل را ساخت، هند را بهعنوان جایگزین نسبی بالا کشید، و فشارهای سیاسی و حقوق بشری را بر نقاط حساس چین افزایش داد، آنگاه چین ممکن است به جای گسترش جهانی، ناچار شود بخش بیشتری از انرژی خود را صرف مدیریت بحرانهای داخلی و پیرامونی کند. این همان منطق محصورسازی چین است: نه محاصره کامل نظامی، بلکه محدودکردن افق تاریخی چین.
در این راهبرد، انرژی جایگاهی بنیادین دارد. چین برای حفظ صنعت، صادرات، شهرنشینی، حملونقل، ارتش، فناوری و رفاه اجتماعی خود به جریان عظیم و مستمر انرژی نیاز دارد. این انرژی باید ارزان، قابل پیشبینی و از مسیرهای امن تأمین شود. هرچه چین بیشتر به واردات انرژی وابسته باشد، امنیت مسیرها و منابع برای آن حیاتیتر میشود. بنابراین فشار بر منابع انرژی مستقل، مانند ایران و ونزوئلا، فقط سیاستی علیه دو دولت مخالف آمریکا نیست؛ بخشی از فشار بر توان چین برای تغذیه ماشین صنعتی خود است. اگر چین نتواند نفت و گاز را با قیمت مناسب و از مسیرهای مستقلتر به دست آورد، هزینه رشد آن افزایش مییابد و وابستگیاش به مسیرهای تحت نظارت یا تهدید آمریکا بیشتر میشود.
در همینجا اهمیت تنگهها و دریاها دوباره آشکار میشود. چین با آنکه قدرتی قارهای و صنعتی است، برای واردات انرژی، صادرات کالا و دسترسی به بازارهای جهانی به مسیرهای دریایی وابسته است. اقیانوس هند، تنگه مالاکا، خلیج فارس، دریای سرخ، بابالمندب، سوئز و مدیترانه، همگی در امنیت اقتصادی چین نقش دارند. آمریکا نیز بهواسطه میراث طولانی قدرت دریایی خود، میداند که کنترل یا تهدید مسیرهای دریایی چگونه میتواند رفتار قدرتهای رقیب را محدود کند. نظریه ماهان در اینجا فقط یادگاری از قرن نوزدهم نیست؛ در رقابت آمریکا و چین، کنترل دریاها و گلوگاهها همچنان یکی از ستونهای قدرت جهانی است.
اما محصورسازی چین فقط از بیرون انجام نمیشود؛ بخشی از آن بر فشارهای درونی چین تکیه دارد. چین جامعهای عظیم، پیچیده و چندلایه است. رشد اقتصادی طولانی توانست برای چند دهه بسیاری از شکافهای اجتماعی و منطقهای را مدیریت کند. اما اگر رشد کند شود، جمعیت پیر شود، بیکاری جوانان افزایش یابد، نابرابری منطقهای تشدید شود، بازار مسکن آسیب ببیند، و فشار فناوری غرب مانع صعود چین به صنایع پیشرفتهتر شود، دولت چین ناچار خواهد شد بخش بیشتری از توان خود را صرف حفظ انسجام داخلی کند. آمریکا و متحدانش بهخوبی میدانند که هیچ قدرت بزرگی فقط در مرزهای بیرونی شکست نمیخورد؛ گاهی فشار خارجی زمانی اثرگذار میشود که با تنشهای داخلی همزمان گردد.
مسئله حقوق بشر، اقلیتهای قومی، هنگکنگ، تبت، اویغورها و آزادیهای سیاسی نیز در همین چارچوب به ابزار فشار تبدیل میشود. این بدان معنا نیست که همه این مسائل ساختگی یا فاقد واقعیتاند. بسیاری از آنها ریشههای واقعی دارند و به ساختار حکمرانی چین مربوطاند. اما در سیاست قدرت، حتی مسائل واقعی نیز در قالب راهبردهای بزرگتر به کار گرفته میشوند. آمریکا میکوشد چین را در موقعیتی قرار دهد که هر گسترش جهانی آن با هزینه مشروعیت همراه شود. چین هرچه بیشتر بخواهد خود را قدرتی مسئول و جایگزین نشان دهد، بیشتر با این پرسشها روبهرو میشود که در داخل چگونه حکومت میکند و با اقلیتها، آزادیها و مناطق پیرامونی خود چه نسبتی دارد.
در حوزه فناوری نیز راهبرد آمریکا آشکارتر از گذشته است. نیمهرساناها، هوش مصنوعی، رایانش پیشرفته، تجهیزات لیتوگرافی، نرمافزارهای طراحی تراشه، رایانش ابری، فناوری کوانتومی و مخابرات، دیگر فقط حوزههای اقتصادی نیستند؛ زیرساخت قدرت ملیاند. اگر چین در این حوزهها به خودکفایی یا برتری برسد، نه فقط اقتصاد، بلکه ارتش، دولت، شرکتها و شبکه جهانی نفوذ آن تقویت میشود. بنابراین محدودیتهای فناوری علیه چین، بخشی از همان راهبرد محصورسازی است: جلوگیری از جهش چین از کارخانه جهان به معمار فناوری جهان.
زنجیرههای تأمین نیز به میدان رقابت تبدیل شدهاند. برای چند دهه، شرکتهای غربی تولید را به چین منتقل کردند، زیرا چین ارزان، منظم، بزرگ و کارآمد بود. اما پس از تنشهای تجاری، همهگیری کرونا، جنگ اوکراین و افزایش نگرانیهای امنیتی، این وابستگی به مسئلهای راهبردی تبدیل شد. اکنون مفاهیمی مانند friend-shoring، near-shoring و de-risking نشان میدهند که اقتصاد جهانی دیگر فقط با منطق سود کوتاهمدت اداره نمیشود. دولتها و شرکتها میخواهند بدانند زنجیره تولیدشان در زمان بحران سیاسی، جنگ، تحریم یا قطع مسیرها چه خواهد شد. این تحول، بهظاهر اقتصادی است، اما در عمق خود سیاسی و امنیتی است.
در این میان، هند، مکزیک، ویتنام، اندونزی، ترکیه و برخی کشورهای دیگر میتوانند بخشی از تولید خارجشده از چین را جذب کنند. اما هند جایگاه ویژهای دارد، زیرا هم جمعیت عظیم دارد، هم رقیب ژئوپلیتیکی چین است، هم در اقیانوس هند موقعیت مهمی دارد، و هم میتواند بهعنوان قدرتی آسیایی اما غیرچینی در نظم آمریکایی ایفای نقش کند. آمریکا با بالا کشیدن هند، فقط تولید را جابهجا نمیکند؛ میکوشد آینده آسیا را از انحصار چین بیرون آورد.
کریدورها، در همین زمینه، اهمیت تازهای پیدا میکنند. اگر تولید از چین دور شود، باید مسیرهای تازهای برای انتقال کالا، انرژی، داده و سرمایه ساخته شود. IMEC دقیقاً در اینجا معنا مییابد. این کریدور فقط پاسخی به نیاز هند نیست؛ بخشی از پاسخ غرب به راه ابریشم جدید چین است. اگر هند بتواند از طریق خلیج فارس و اسرائیل به اروپا وصل شود، و اگر دولتهای عربی خلیج فارس سرمایه و انرژی این اتصال را فراهم کنند، آنگاه بخشی از نظم تجاری آینده از مسیرهایی عبور خواهد کرد که چین بر آنها تسلط ندارد. این همان جایی است که ابراهیم اَکوردز، هند، اسرائیل، خلیج فارس و مهار چین در یک نقشه واحد قرار میگیرند.
فشار بر ایران نیز در چنین تصویری فقط از منظر منازعه هستهای یا امنیت اسرائیل قابل فهم نیست. ایران یکی از نقاطی است که میتواند نظم کریدوری غیرآمریکایی را تقویت کند. ایران به چین انرژی میدهد، به روسیه متصل است، در کنار هرمز قرار دارد، به آسیای مرکزی و قفقاز نزدیک است، به دریای عمان راه دارد و از نظر تاریخی یکی از مسیرهای بزرگ اتصال شرق و غرب بوده است. اگر ایران در مدار نظم آمریکایی قرار نگیرد، میتواند به گرهی برای اتصال اوراسیایی تبدیل شود. بنابراین مهار ایران، از منظر آمریکا، همزمان مهار یک تهدید منطقهای، یک اهرم انرژی، یک گره کریدوری و یک امکان چینی ـ روسی است.
محصورسازی چین در نهایت یعنی کاستن از توان چین برای بیرونزدن از مدارهای تحت کنترل غرب. چین اگر به انرژی ارزان دسترسی داشته باشد، اگر مسیرهای کریدوری امن بسازد، اگر در فناوریهای پیشرفته مستقل شود، اگر جنوب جهانی را به خود وابسته کند، و اگر بتواند در برابر فشار جمعیتی و داخلی خود راهحل فناورانه پیدا کند، مهار آن بسیار دشوارتر خواهد شد. اما اگر انرژی آن پرهزینه شود، کریدورهایش ناامن شوند، تولید از آن فاصله بگیرد، جمعیتش پیر شود، فناوری پیشرفته از آن دریغ شود و مشروعیتش زیر فشار بماند، آنگاه چین حتی بدون جنگ مستقیم نیز محدود خواهد شد.
با این حال، چین بازیگری نیست که صرفاً در برابر فشار واکنش نشان دهد. پکن از سالها پیش دریافته است که استمرار قدرت آن به ادامه همان مدل پیشین وابسته نیست. چین میداند که کارخانه جهان بودن کافی نیست، زیرا کارخانه جهان اگر مسیر، انرژی، فناوری، پول و بازار را کنترل نکند، در لحظه بحران آسیبپذیر خواهد بود. از همینرو، پاسخ چین نه در یک حوزه، بلکه در چند میدان همزمان شکل گرفته است.
۱۳. پاسخ چین؛ فناوری، راه ابریشم جدید و نظم اتصال
چین در برابر فشار آمریکا، راهبردی چندلایه در پیش گرفته است. این راهبرد را نمیتوان فقط با افزایش بودجه نظامی یا رشد اقتصادی توضیح داد. چین میکوشد خود را از موقعیت کشوری که صرفاً برای جهان تولید میکند، به موقعیت کشوری برساند که مسیرهای تولید، توزیع، فناوری، سرمایه و استانداردهای آینده را شکل میدهد. این تغییر، اگر تحقق یابد، معنای صعود چین را دگرگون میکند. چین دیگر فقط قدرتی نیست که کالاهای ارزان صادر میکند؛ قدرتی خواهد بود که شبکههای وابستگی جهان را بازطراحی میکند.
نخستین لایه پاسخ چین، فناوری است. پکن بهخوبی میداند که مزیت جمعیتی گذشته رو به کاهش است. جامعه چین پیر میشود و نیروی کار ارزان دیگر مانند دهههای پیش در دسترس نیست. بنابراین چین باید بخشی از کاهش مزیت جمعیتی را با افزایش بهرهوری، اتوماسیون، رباتیک، هوش مصنوعی، انرژی نو، خودروهای برقی، مخابرات پیشرفته، نیمهرساناها و صنایع هایتک جبران کند. اگر چین بتواند به جای اتکا به نیروی کار ارزان، بر فناوری، مقیاس، داده و اتوماسیون تکیه کند، پیری جمعیت الزاماً به افول فوری آن منجر نخواهد شد.
در اینجا رقابت فناوری با آمریکا اهمیت حیاتی پیدا میکند. آمریکا میخواهد چین را از دسترسی به پیشرفتهترین فناوریهای تراشه، تجهیزات ساخت نیمهرسانا و محاسبات پیشرفته محروم کند. چین نیز میکوشد زنجیره فناوری خود را بومی کند، وابستگی به غرب را کاهش دهد و در حوزههایی که هنوز امکان پیشروی دارد، جهش کند. این نبرد، نبردی آرام اما تعیینکننده است. آینده قدرت چین در بسیاری از حوزهها به این بستگی دارد که آیا میتواند از سد فناوری غرب عبور کند یا نه. اگر چین در نیمهرسانا، هوش مصنوعی، انرژی نو و رباتیک به سطحی از استقلال برسد، فشار جمعیتی و محدودیتهای تولیدی آن تا حدی قابل جبران خواهد بود.
لایه دوم پاسخ چین، راه ابریشم جدید است. چین نمیخواهد فقط از مسیرهای موجود استفاده کند؛ میخواهد مسیرهای جدید بسازد. بنادر، خطوط ریلی، جادهها، مناطق صنعتی، خطوط انرژی، شبکههای مخابراتی، سرمایهگذاریهای معدنی و مالی، همگی در چارچوب این راهبرد معنا پیدا میکنند. راه ابریشم جدید تلاشی است برای تبدیل قدرت اقتصادی چین به جغرافیای سیاسی. چین از طریق زیرساخت، کشورها را به خود متصل میکند؛ و اتصال، دیر یا زود، وابستگی میآورد. کشوری که بندر، ریل، نیروگاه، شبکه مخابراتی یا تأمین مالی خود را با چین گره بزند، در محاسبات راهبردی خود نمیتواند چین را نادیده بگیرد.
پیتر فرانکوپن در بحث راههای ابریشم جدید به همین جابهجایی مرکز ثقل توجه میکند. جهان پس از چند قرن آتلانتیکمحوری، دوباره به اوراسیا، آسیای مرکزی، خاورمیانه، چین، هند، روسیه، ترکیه، ایران و مسیرهای زمینی و دریایی شرق ـ غرب نگاه میکند. در این نگاه، آینده فقط در واشنگتن، لندن، پاریس یا بروکسل نوشته نمیشود؛ در بندرها، راهآهنها، کریدورها، مناطق صنعتی، خطوط انرژی و شهرهای اوراسیایی نیز شکل میگیرد. چین با راه ابریشم جدید میخواهد خود را در قلب همین بازگشت اوراسیا قرار دهد.
سومین لایه پاسخ چین، انرژی است. چین برای تداوم رشد خود به امنیت انرژی نیاز دارد و میداند که وابستگی به مسیرهای دریایی تحت تهدید آمریکا خطرناک است. از همینرو، چین بهدنبال تنوعبخشی به منابع انرژی، قراردادهای بلندمدت، مسیرهای زمینی، همکاری با روسیه، ایران، آسیای مرکزی، خلیج فارس، آفریقا و آمریکای لاتین است. انرژی برای چین فقط کالا نیست؛ شرط استمرار قدرت است. هرچه آمریکا بکوشد انرژی مستقل چین را محدود کند، چین بیشتر به دنبال شبکههای موازی، تخفیفهای نفتی، قراردادهای خارج از مدار دلار و مسیرهای غیرقابل کنترل خواهد رفت.
ایران در این لایه جایگاهی ویژه دارد. ایران برای چین فقط یک فروشنده نفت نیست. ایران کشوری است که هم انرژی دارد، هم در کنار هرمز است، هم به آسیای مرکزی و روسیه نزدیک است، هم راه دریایی به اقیانوس هند دارد، هم از نظر سیاسی خارج از نظم آمریکایی قرار گرفته، و هم در حافظه تاریخی خود یکی از مسیرهای شرق و غرب بوده است. چین به ایران نه با احساسات ایدئولوژیک، بلکه با منطق راهبردی نگاه میکند. ایران میتواند بخشی از امنیت انرژی چین، بخشی از اتصال اوراسیا، و بخشی از فشار بر نظم آمریکایی باشد، بیآنکه چین ناچار شود مستقیماً وارد جنگی با آمریکا شود.
چهارمین لایه پاسخ چین، مالی و ارزی است. دلار همچنان ستون اصلی اقتصاد جهانی است و چین بهخوبی میداند که تا زمانی که تجارت جهانی عمدتاً در مدار دلار، نظام بانکی غرب و نهادهای مالی تحت نفوذ آمریکا انجام شود، قدرت واشنگتن برای تحریم و فشار باقی خواهد ماند. بنابراین چین میکوشد استفاده از یوان در تجارت، قراردادهای دوجانبه، نظامهای پرداخت جایگزین و سازوکارهای مالی غیرغربی را گسترش دهد. این روند هنوز به معنای پایان سلطه دلار نیست، اما نشانه تلاش چین برای کاهش آسیبپذیری در برابر سلاح مالی آمریکا است.
پنجمین لایه، جنوب جهانی است. چین در بسیاری از کشورهای آسیا، آفریقا، آمریکای لاتین و خاورمیانه خود را نه بهعنوان قدرتی مداخلهگر در معنای غربی، بلکه بهعنوان شریک توسعه، سرمایهگذار زیرساختی و خریدار منابع معرفی میکند. این تصویر همیشه با واقعیتهای پیچیده بدهی، نابرابری، وابستگی و منافع چین همراه است، اما برای بسیاری از دولتها جذابیت دارد، زیرا چین معمولاً شرطهای سیاسی و حقوق بشری غرب را تحمیل نمیکند. برای کشورهایی که از نظم غربی خسته یا ناراضیاند، چین امکان مانور فراهم میکند. این امکان مانور خود بخشی از فرسایش هژمونی آمریکا است.
با این حال، چین با محدودیتهای جدی روبهروست. راه ابریشم جدید در برخی کشورها با بدهی، فساد، بیاعتمادی و مقاومت سیاسی مواجه شده است. فناوری چین هنوز در برخی حوزههای کلیدی به غرب وابسته است. اقتصاد چین از بحران مسکن، بدهی محلی، کاهش رشد و پیری جمعیت آسیب میبیند. روابط چین با همسایگانش همواره آرام نیست و ترس از سلطه چین در آسیا واقعی است. همچنین چین هنوز نتوانسته روایتی جهانی از مشروعیت سیاسی خود بسازد که با روایت لیبرال غرب، دستکم در سطح جذابیت عمومی، رقابت کامل کند. قدرت چین عظیم است، اما بیاصطکاک نیست.
همین محدودیتها باعث میشود چین در برابر بحرانهای غرب آسیا رفتاری محتاطانه داشته باشد. چین از فرسایش قدرت آمریکا سود میبرد، اما از انفجار کامل منطقهای که انرژی و تجارت جهانی را مختل کند زیان میبیند. چین خواهان آن نیست که هرمز، بابالمندب یا خلیج فارس به بحران دائمی تبدیل شوند، زیرا اقتصاد چین به ثبات نسبی این مسیرها نیاز دارد. در عین حال، هر بحرانی که نشان دهد آمریکا دیگر نمیتواند نظم را با هزینه کم مدیریت کند، به سود روایت چین تمام میشود. پکن میخواهد آمریکا فرسوده شود، اما جهان آنقدر بیثبات نشود که موتور رشد چین از کار بیفتد.
این منطق دوگانه در قبال ایران نیز دیده میشود. چین نمیخواهد ایران کاملاً بیثبات یا وارد جنگی ویرانگر شود، زیرا چنین وضعی انرژی، مسیرها و بازارها را تهدید میکند. اما چین همچنین نمیخواهد ایران بهطور کامل در مدار آمریکا قرار گیرد، زیرا در آن صورت یکی از گرههای مهم فشار بر نظم آمریکایی از دست میرود. برای چین، ایرانِ مقاوم اما قابل مدیریت، ایرانِ مستقل اما نه کاملاً بحرانساز، ایرانِ انرژیدار و کریدوری، مطلوبتر از ایرانی است که یا فروبپاشد یا به متحد کامل غرب تبدیل شود.
در این چارچوب، پاسخ چین به محصورسازی آمریکا، ساختن جهانی است که در آن هیچ مسیر واحدی تعیینکننده نباشد. اگر آمریکا بر دریاها تکیه دارد، چین مسیرهای زمینی را تقویت میکند. اگر آمریکا از دلار استفاده میکند، چین سازوکارهای مالی موازی میسازد. اگر آمریکا تولید را از چین خارج میکند، چین بر فناوری و بهرهوری سرمایهگذاری میکند. اگر آمریکا هند را بالا میکشد، چین روابط خود با پاکستان، ایران، روسیه، آسیای مرکزی و جنوب جهانی را گسترش میدهد. اگر آمریکا چین را به درون بحرانهای داخلی هل میدهد، چین میکوشد با رشد فناورانه و کنترل سیاسی، انسجام داخلی خود را حفظ کند.
این نبرد هنوز پایان روشنی ندارد. چین نه آنقدر قدرتمند است که بهآسانی جای آمریکا را بگیرد، و نه آنقدر ضعیف است که در مدار محصورسازی آمریکا متوقف شود. آمریکا نیز نه میتواند چین را نادیده بگیرد و نه بهسادگی آن را مهار کند. جهان در میانه همین کشاکش وارد وضعیت چندمرکزی فرسایشی شده است. در چنین جهانی، ایران، ونزوئلا، هرمز، اوکراین، اسرائیل، هند و خلیج فارس هر کدام تنها پروندههایی جداگانه نیستند؛ هر یک نقطهای از شبکه بزرگتری هستند که آینده قدرت در آن تعیین میشود.
از اینجا میتوان نقش ایران و ونزوئلا را با وضوح بیشتری دید. این دو کشور، با همه تفاوتهای تاریخی، تمدنی و ژئوپلیتیکی خود، در یک نقطه مشترکاند: هر دو بیرون از نظم مطلوب آمریکا قرار دارند و هر دو میتوانند در سطح انرژی، مسیرهای مالی و رابطه با چین، بخشی از شبکه غیرآمریکایی را تغذیه کنند. اما ایران، برخلاف ونزوئلا، فقط منبع انرژی نیست؛ ایران گرهی است که انرژی را به جغرافیا، تاریخ، هرمز، اوراسیا، جنگ نامتقارن و نظم منطقهای پیوند میزند.
۱۴. ایران و ونزوئلا؛ انرژی مستقل و ضربه به شبکه چین
ایران و ونزوئلا را در نگاه نخست میتوان دو پرونده جداگانه دانست: یکی در غرب آسیا و کنار خلیج فارس، دیگری در آمریکای لاتین و حیاط خلوت تاریخی ایالات متحده. یکی تمدنی کهن، دارای جایگاه ژئوپلیتیکی پیچیده، حافظه تاریخی و عمق منطقهای است؛ دیگری کشوری نفتی با موقعیت سیاسی خاص در نیمکره غربی. اما در منطق جنگ شبکهها، این دو کشور در یک نقطه به هم نزدیک میشوند: هر دو بیرون از نظم مطلوب آمریکا ایستادهاند و هر دو میتوانند به چین امکان دسترسی به انرژی، مسیرهای مالی و منابعی را بدهند که از کنترل مستقیم واشنگتن خارجاند.
ونزوئلا برای آمریکا فقط یک دولت مخالف در آمریکای لاتین نیست. این کشور در منطقهای قرار دارد که ایالات متحده از قرن نوزدهم، بهویژه از زمان دکترین مونرو، آن را حوزه نفوذ طبیعی خود تلقی کرده است. حضور چین در ونزوئلا، خرید نفت، سرمایهگذاری، همکاری مالی یا هرگونه پیوند راهبردی با کاراکاس، از نگاه واشنگتن فقط معاملهای اقتصادی نیست؛ نشانهای از نفوذ رقیب در منطقهای است که آمریکا آن را پشتحیاط امنیتی خود میداند. به همین دلیل، فشار بر ونزوئلا همزمان دو معنا دارد: تنبیه یک دولت مخالف و محدودکردن دسترسی چین به انرژی و نفوذ سیاسی در نیمکره غربی.
اما ایران از ونزوئلا بسیار پیچیدهتر است. ونزوئلا عمدتاً در سطح انرژی و نماد ژئوپلیتیکی ضدآمریکایی اهمیت دارد؛ ایران افزون بر انرژی، در قلب چندین شبکه جهانی قرار گرفته است. ایران به هرمز وصل است، به خلیج فارس و دریای عمان، به آسیای مرکزی و قفقاز، به روسیه و چین، به جهان عرب و شبهقاره، به مسئله فلسطین و امنیت اسرائیل، به راه ابریشم جدید و کریدورهای بدیل، به جنگ نامتقارن و اقتصاد تسلیحات ارزان، و به حافظه تمدنیای که آن را از یک دولت نفتی معمولی فراتر میبرد. بنابراین فشار بر ایران فقط فشار بر منبع انرژی چین نیست؛ فشار بر یکی از گرههای احتمالی نظم غیرآمریکایی آینده است.
در این نقطه، نفت و گاز تنها بخشی از تصویرند. ایران برای چین از نظر انرژی اهمیت دارد، اما اهمیت آن به فروش نفت خام محدود نمیشود. ایران میتواند در آینده بخشی از شبکهای باشد که انرژی، پتروشیمی، کریدورهای زمینی، مسیرهای دریایی، تجارت منطقهای، ارزهای غیر دلاری و همکاریهای امنیتی را به هم وصل کند. کشوری که بتواند در کنار هرمز بایستد، به روسیه نزدیک باشد، به آسیای مرکزی راه داشته باشد و به دریای عمان متصل باشد، فقط فروشنده کالا نیست؛ بخشی از معماری مسیرهاست. چین این تفاوت را میفهمد و به همین دلیل، ایران را نه صرفاً در چارچوب خرید نفت، بلکه در نسبت با آینده اتصال اوراسیا میبیند.
آمریکا نیز همین مسئله را میفهمد. اگر ایران در مدار نظم آمریکایی قرار نگیرد، میتواند برای چین، روسیه و بخشهایی از جنوب جهانی نقش گرهای ایفا کند. ایران میتواند بخشی از مسیرهای دورزدن تحریم، بخشی از امنیت انرژی غیرغربی، بخشی از فشار بر اسرائیل، بخشی از اختلال در خلیج فارس، و بخشی از اتصال اوراسیا باشد. چنین جایگاهی برای آمریکا قابل تحمل نیست، زیرا مهار چین فقط در شرق آسیا ممکن نمیشود. چین را باید از انرژی، فناوری، کریدورها، منابع مستقل، بازارهای جایگزین و متحدان یا شرکای مقاوم نیز محدود کرد. ایران در چند مورد از این حوزهها همزمان حضور دارد.
از این منظر، فشار بر ایران و ونزوئلا بخشی از منطق محرومسازی است. محرومسازی در اینجا به معنای آن است که چین نباید بتواند بدون عبور از مسیرهای تحت کنترل آمریکا، انرژی و منابع لازم برای رشد خود را تأمین کند. اگر نفت ونزوئلا، نفت ایران، گاز روسیه، مسیرهای آسیای مرکزی، بنادر اقیانوس هند و کریدورهای اوراسیایی همگی در اختیار شبکههای غیرآمریکایی قرار گیرند، چین در برابر فشار غرب دست بازتری خواهد داشت. اما اگر این منابع و مسیرها یکی پس از دیگری ناامن، تحریمشده، پرهزینه یا سیاسی شوند، چین ناچار میشود برای حفظ رشد خود هزینه بیشتری بپردازد.
اینجا باید به تفاوت میان تحریم بهعنوان ابزار حقوقی و تحریم بهعنوان ابزار شبکهای توجه کرد. در ظاهر، تحریم مجازاتی علیه دولت هدف است. اما در عمق، تحریم تلاشی برای قطع یا کاهش اتصال آن دولت به شبکههای جهانی است. وقتی ایران تحریم میشود، فقط فروش نفت آن دشوار نمیشود؛ بانک، بیمه، حملونقل، سرمایهگذاری، فناوری، تجارت، انتقال پول، همکاری صنعتی و حتی تصویر بینالمللی آن تحت فشار قرار میگیرد. اما اگر کشور تحریمشده بتواند مسیرهای جایگزین بسازد، تحریم از ابزار حذف به ابزار فرسایش تبدیل میشود. ایران در دهههای گذشته دقیقاً در این فضای فرسایشی زیسته است: نه کاملاً حذف شده، نه بدون هزینه ادامه داده است.
برای چین، همین تجربه ایران اهمیت دارد. کشوری که بتواند سالها زیر فشار آمریکا دوام بیاورد، برای قدرتی که خود را در معرض فشار آینده آمریکا میبیند، یک آزمایشگاه سیاسی و اقتصادی است. چین میتواند از تجربه ایران در دورزدن تحریم، فروش انرژی، سازوکارهای مالی غیررسمی، تهاتر، تجارت با واسطه، و سازگاری دفاعی چیزهایی بیاموزد؛ البته در مقیاسی متفاوت و با توان اقتصادی بسیار بزرگتر. ایران برای چین یک متحد ایدئولوژیک کلاسیک نیست، اما یک نمونه مهم از مقاومت شبکهای در برابر فشار آمریکاست.
ونزوئلا نیز در سطحی دیگر چنین نقشی دارد. برای چین، ونزوئلا منبع انرژی و نماد نفوذ در آمریکای لاتین است. اما ونزوئلا فاقد عمق ژئوپلیتیکی ایران است. نه هرمز دارد، نه به اوراسیا وصل است، نه در کنار اسرائیل و خلیج فارس قرار دارد، نه در چهارراه زبان و تمدن و کریدورهای تاریخی است. اهمیت آن واقعی است، اما تکبعدیتر است. ایران، در مقابل، چندلایه است. به همین دلیل، فشار بر ایران از منظر آمریکا اهمیتی فراتر از فشار بر یک صادرکننده انرژی دارد.
این چندلایگی در جنگ اوکراین نیز خود را نشان داد. ایران فقط در بازار انرژی یا هرمز اثرگذار نیست؛ با فناوری نامتقارن خود نیز در میدان جنگی اثر گذاشت که در ظاهر به غرب آسیا ارتباط مستقیمی نداشت. پهپادهای ایرانی، یا دقیقتر، منطق پهپادی ایران، به روسیه کمک کرد بخشی از میدان نبرد علیه اوکراین و پشتیبانان ناتویی آن را به جنگ فرسایشی هزینهها تبدیل کند. اینجا ایران از مسیر دیگری وارد رقابت جهانی شد: نه از راه نفت، نه از راه هرمز، بلکه از راه تغییر اقتصاد جنگ.
۱۵. اوکراین و اقتصاد نامتقارن جنگ
جنگ اوکراین یکی از مهمترین آزمایشگاههای جنگ معاصر است. این جنگ نشان داد که منازعه بزرگ در قرن بیستویکم فقط با تانک، توپخانه، هواپیما و موشکهای گرانقیمت تعیین نمیشود؛ بلکه با ظرفیت صنعتی، ذخیره مهمات، پدافند هوایی، پهپاد، جنگ الکترونیک، شبکه ماهوارهای، افکار عمومی، بودجه دولتها و توان ادامهدادن در زمان نیز تعریف میشود. اوکراین میدان برخورد روسیه و غرب بود، اما همزمان آزمایشگاهی برای سنجش آینده جنگ نیز شد.
در این میدان، پهپادها جایگاهی تعیینکننده پیدا کردند. پهپاد فقط یک ابزار پرنده نیست؛ نشانه تغییر نسبت میان هزینه، دقت، خطرپذیری و استمرار عملیات است. در جنگهای کلاسیک، حمله دقیق معمولاً به سامانههای گران، هواپیماهای پیشرفته، موشکهای پرهزینه و شبکههای پیچیده اطلاعاتی وابسته بود. اما پهپادهای ارزانتر، انبوهتر و قابلتولیدتر نشان دادند که میتوان فشار عملیاتی را با هزینهای بسیار کمتر و بهصورت مداوم وارد کرد. این تغییر، معادله دفاع را دشوار میکند، زیرا مدافع ممکن است ناچار شود برای انهدام یک تهدید ارزان، از سامانهای بسیار گران استفاده کند.
اهمیت پهپادهای ایرانی در جنگ اوکراین را باید در همین چارچوب دید. این اهمیت فقط در مقدار خسارتی نبود که یک پهپاد میتوانست وارد کند؛ در منطقی بود که وارد میدان میکرد. پهپاد ارزان میتواند پدافند را خسته کند، سامانههای دفاعی را وادار به مصرف مهمات کند، زیرساختها را زیر فشار مستمر نگه دارد، ذهنیت ناامنی ایجاد کند، و هزینه دفاع را بالا ببرد. حتی اگر بخش قابل توجهی از پهپادها ساقط شوند، باز هم ممکن است مأموریت راهبردی خود را انجام دهند، زیرا مدافع را وادار کردهاند با هزینه بالا به تهدیدی کمهزینه پاسخ دهد.
اینجا «اقتصاد جنگ» تغییر میکند. در جنگهای فرسایشی، پرسش فقط این نیست که کدام سلاح دقیقتر یا پیشرفتهتر است؛ پرسش این است که کدام طرف میتواند با هزینه کمتر، فشار بیشتری را برای مدت طولانیتر حفظ کند. اگر مهاجم بتواند تهدیدهای ارزان و متعدد تولید کند و مدافع ناچار باشد برای مقابله با هر تهدید از منابع گران، محدود و وابسته به پشتیبانی خارجی استفاده کند، جنگ بهتدریج به میدان فرسایش صنعتی و مالی تبدیل میشود. این همان نقطهای است که پهپادهای ارزان، موشکهای مقرونبهصرفه و سامانههای سادهتر اما قابلتکرار اهمیت پیدا میکنند.
ایران این منطق را زودتر از بسیاری از بازیگران فهمید، زیرا خود در موقعیتی قرار داشت که نمیتوانست وارد رقابت متقارن با آمریکا و متحدانش شود. وقتی کشوری به جنگندههای نسل پنجم، ناوگان عظیم، شبکه ماهوارهای کامل و بودجه نامحدود دسترسی ندارد، ناچار است به نسبت هزینه و اثر فکر کند. ایران از دل تحریم و محدودیت، به سمت ابزارهایی رفت که بتوانند با هزینه کمتر، اثر راهبردی تولید کنند. پهپاد، موشک، قایقهای تندرو، جنگ نامتقارن، پنهانسازی، پراکندگی و شبکههای منطقهای، همه در همین منطق قرار میگیرند.
این تجربه در اوکراین برای روسیه ارزشمند بود. روسیه قدرتی بزرگ و کلاسیک است، اما جنگ اوکراین نشان داد حتی قدرتهای بزرگ نیز در جنگ طولانی با محدودیت مهمات، هزینه تولید، پدافند، فشار تحریم و فرسایش صنعتی روبهرو میشوند. پهپادهای ارزان و قابلتولید در چنین شرایطی به روسیه امکان دادند بخشی از فشار را بهصورت مستمر حفظ کند. این موضوع به معنای آن نیست که پهپاد بهتنهایی سرنوشت جنگ را تعیین میکند؛ اما نشان میدهد که ابزارهای ارزان میتوانند میدان بازی قدرتهای بزرگ را تغییر دهند.
برای ناتو، این مسئله زنگ خطری جدی بود. ناتو و ارتشهای غربی برای دههها بر کیفیت، دقت، فناوری پیشرفته، سامانههای گران و برتری اطلاعاتی تکیه کردهاند. این برتری هنوز واقعی است، اما جنگ اوکراین نشان داد که اگر دشمن بتواند حمله را ارزان، انبوه و مکرر کند، دفاع گرانقیمت با فشار فرسایشی روبهرو میشود. سامانه دفاعی پیشرفته اگر مجبور شود بارها و بارها با تهدیدهای کمهزینه درگیر شود، مسئله فقط کارایی فنی آن نیست؛ مسئله هزینه تولید، ذخیره مهمات، سرعت جایگزینی و تابآوری مالی است.
این همان نقطهای است که ایران، با وجود آنکه در جنگ اوکراین بازیگر اصلی نبود، بر میدان اثر گذاشت. ایران در اینجا نه بهعنوان قدرتی که ارتش خود را به میدان فرستاده، بلکه بهعنوان تولیدکننده منطق جنگ نامتقارن ظاهر شد. فناوری ایرانی، یا دقیقتر، الگوی ایرانیِ ارزانسازی جنگ، به روسیه امکانی داد که جنگ را در سطحی دیگر ادامه دهد. این نقش را نباید کوچک شمرد، زیرا در نظم جدید، اثرگذاری همیشه به معنای حضور مستقیم ارتش نیست. گاهی یک کشور با انتقال فناوری، الگو، سلاح یا تاکتیک، میدان جنگ قدرتهای بزرگ را تغییر میدهد.
از این منظر، ایران در اوکراین نقشی شبکهای داشت. جنگ اوکراین در شرق اروپا رخ میداد، اما بخشی از ابزارهای فرسایش آن از تجربه غرب آسیا، تحریم، پهپادهای ارزان و منطق نامتقارن ایران میآمد. این پیوند نشان میدهد که میدانهای جنگ امروز از هم جدا نیستند. تجربه ایران در برابر آمریکا و اسرائیل میتواند به روسیه در برابر ناتو منتقل شود؛ تجربه اوکراین میتواند به محاسبات چین درباره تایوان اثر بگذارد؛ تجربه هرمز میتواند به امنیت انرژی هند و چین مربوط شود؛ و تجربه پهپادها میتواند ساختار بودجه دفاعی اروپا را تغییر دهد.
در جنگ اوکراین، غرب کوشید روسیه را فرسوده کند. اما خود غرب نیز ناچار شد با مسئله فرسایش روبهرو شود: فرسایش ذخایر مهمات، فرسایش حمایت افکار عمومی، فرسایش بودجه، فرسایش صنایع دفاعی و فرسایش اجماع سیاسی. جنگی که قرار بود روسیه را در موقعیتی دشوار قرار دهد، همزمان محدودیتهای غرب را نیز آشکار کرد. این بدان معنا نیست که روسیه پیروز قطعی میدان است؛ بلکه نشان میدهد نظم غربی دیگر نمیتواند جنگهای طولانی را بدون هزینه و اصطکاک مدیریت کند.
ایران در این میان، با منطق تسلیحات ارزان، نشان داد که چگونه یک قدرت متوسط میتواند در میدان نبرد قدرتهای بزرگ اثر بگذارد. این دقیقاً با مفهوم قدرت تحققناپذیرکننده پیوند دارد. ایران الزاماً نمیتواند نتیجه جنگ اوکراین را تعیین کند، اما میتواند یکی از عواملی باشد که تحقق هدف غرب را دشوارتر میکند. اگر هدف غرب، فرسایش روسیه با هزینه قابل مدیریت باشد، ورود ابزارهای ارزان و مداوم به میدان، هزینه این فرسایش را بالا میبرد. اگر هدف ناتو نشاندادن برتری مطلق فناوری غربی باشد، جنگ پهپادی این تصویر را پیچیدهتر میکند.
این مسئله فقط به اوکراین محدود نمیماند. تجربه جنگ اوکراین برای همه قدرتها درس دارد. چین به آن نگاه میکند تا ببیند در تایوان، پدافند، محاصره، تحریم و جنگ صنعتی چه رخ خواهد داد. ایران به آن نگاه میکند تا ببیند پدافند غربی چگونه فرسوده میشود. آمریکا به آن نگاه میکند تا بفهمد جنگ طولانی با قدرتی صنعتی چه هزینهای دارد. اروپا به آن نگاه میکند تا ضعف صنایع دفاعی خود را ببیند. اسرائیل نیز ناچار است بفهمد که عصر اتکا به برتری هوایی و عملیات سریع، با ظهور پهپاد، موشک، اشباع و جنگ چندجبههای پیچیدهتر شده است.
در چنین وضعیتی، روسیه و ایران هرچند از نظر ماهیت قدرت متفاوتاند، در یک نقطه به هم نزدیک میشوند: هر دو میتوانند بخشی از نظم غربی را فرسوده کنند. روسیه با عمق سرزمینی، انرژی، زرادخانه، تجربه امنیتی و توان تحمل جنگ زمینی؛ ایران با هرمز، شبکههای منطقهای، جنگ نامتقارن، پهپاد، موشک، انرژی و موقعیت کریدوری. یکی قدرتی کلاسیک و سرزمینی است؛ دیگری قدرتی تمدنی، گرهای و نامتقارن. اما ترکیب اثر آنها برای غرب مهم است، زیرا هر دو نشان میدهند که قدرت غرب هنوز عظیم است، اما هزینه تحقق اهداف آن افزایش یافته است.
از دل این پیوند، بخش بعدی مقاله به روسیه و ناتو میرسد؛ جایی که اوکراین نه فقط جنگی میان دو کشور، بلکه میدان فرسایش نظم غربی و آزمون دوام قدرت روسیه است. در آن میدان، تفاوت روسیه و ایران نیز روشنتر میشود: روسیه وارث امپراتوری، قدرت سرزمینی و بازیگر کلاسیک سیاست بزرگقدرتهاست؛ ایران تمدن گرهای و قدرت نامتقارنی است که در کنار روسیه، از جبههای دیگر هزینه نظم آمریکایی را بالا میبرد.
۱۶. روسیه، ناتو و میدان فرسایش نظم غربی
جنگ اوکراین را نمیتوان فقط بهعنوان جنگی میان روسیه و اوکراین فهمید. این جنگ از همان آغاز به میدان سنجش نسبت روسیه با نظم غربی تبدیل شد؛ میدانی که در آن ناتو، اتحادیه اروپا، آمریکا، صنایع دفاعی غرب، بازار انرژی، تحریمهای مالی، افکار عمومی و تابآوری سیاسی دولتها همگی وارد محاسبه شدند. اوکراین در جغرافیای شرقی اروپا قرار دارد، اما پیامد آن از مرزهای اروپا فراتر رفت و به یکی از اصلیترین آزمونهای نظم پس از جنگ سرد تبدیل شد.
روسیه در این جنگ در مقام قدرتی ظاهر شد که از یکسو میراث امپراتوری و امنیتی خود را از دسترفته نمیدید و از سوی دیگر گسترش ناتو را تهدیدی علیه عمق راهبردی خود تلقی میکرد. برای مسکو، اوکراین فقط کشوری همسایه نبود؛ بخشی از حاشیه امنیتی، حافظه تاریخی و میدان نفوذی بود که از نگاه روسیه نباید بهطور کامل در مدار غرب قرار میگرفت. این فهم روسی از امنیت، خواه آن را بپذیریم یا نقد کنیم، ریشه در جغرافیا، تاریخ حملات به روسیه، وسعت سرزمینی، تجربه جنگ جهانی دوم و ذهنیت دیرپای محاصره دارد.
از سوی دیگر، غرب جنگ اوکراین را فرصتی برای فرسایش روسیه و جلوگیری از بازگشت آن به جایگاه قدرت بزرگ مؤثر میدید. حمایت تسلیحاتی، مالی، اطلاعاتی و سیاسی از اوکراین فقط دفاع از یک دولت مورد حمله نبود؛ بخشی از تلاش برای نشاندادن این بود که روسیه نمیتواند با زور، مرزهای نظم اروپایی را تغییر دهد. اما این راهبرد، هرچه جنگ طولانیتر شد، خود با محدودیتهایش روبهرو گردید. غرب میتوانست روسیه را تحت فشار بگذارد، اما نمیتوانست بدون هزینه، بدون فرسایش صنعتی و بدون اختلافات سیاسی داخلی، جنگ را تا هر زمان که بخواهد ادامه دهد.
در اوکراین، یکی از مهمترین واقعیتهای جنگ مدرن آشکار شد: جنگ طولانی فقط با پول و اراده سیاسی اداره نمیشود؛ به ظرفیت تولید صنعتی، ذخایر مهمات، زنجیره تأمین، تعمیر و جایگزینی تجهیزات، نیروی انسانی، افکار عمومی و توان پذیرش هزینه نیاز دارد. برای چند دهه، بسیاری از کشورهای اروپایی تصور میکردند جنگ بزرگ زمینی به گذشته تعلق دارد و امنیت آنها در سایه ناتو و برتری فناوری غرب تضمین شده است. اوکراین این تصور را فرسوده کرد. جنگ دوباره نشان داد که توپخانه، مهمات، پدافند، پهپاد، مین، لجستیک، راهآهن، انرژی و اراده اجتماعی هنوز تعیینکنندهاند.
روسیه از این نظر با ایران تفاوتی بنیادی دارد. روسیه قدرتی کلاسیک است: سرزمینی پهناور، زرادخانه هستهای، منابع انرژی، صنایع دفاعی، عمق جغرافیایی، سنت امنیتی و خاطره امپراتوری دارد. ایران اما قدرتی کلاسیک در این معنا نیست. ایران نه زرادخانه هستهای روسیه را دارد و نه عمق سرزمینی آن را، اما در جایگاهی ایستاده که میتواند از راهی دیگر بر نظم غربی فشار وارد کند. روسیه در شرق اروپا نظم غربی را در سطح سرزمینی و نظامی فرسوده میکند؛ ایران در غرب آسیا همان نظم را در سطح انرژی، کریدور، هرمز، اسرائیل، جنگ نامتقارن و زنجیرههای حیاتی جهان پرهزینه میسازد.
این تفاوت، اهمیت همزمانی روسیه و ایران را بیشتر میکند. غرب اگر فقط با روسیه درگیر بود، میتوانست تمام تمرکز صنعتی، مالی و سیاسی خود را بر اوکراین بگذارد. اگر فقط با ایران درگیر بود، میتوانست بحران غرب آسیا را در چارچوبی منطقهایتر مدیریت کند. اما هنگامی که اوکراین، هرمز، چین، خلیج فارس، اسرائیل، تایوان، انرژی، ونزوئلا و کریدورها همزمان فعال میشوند، مسئله از مدیریت یک بحران به مدیریت شبکهای از بحرانها تبدیل میشود. این همان نقطهای است که اضافهبار راهبردی آمریکا و غرب خود را نشان میدهد.
روسیه و ایران، با همه تفاوتهای تاریخی، فرهنگی، سیاسی و ژئوپلیتیکی، در یک نقطه به هم نزدیک میشوند: هر دو میتوانند تحقق قدرت غرب را دشوارتر کنند. روسیه در اوکراین نشان میدهد که ناتو نمیتواند بدون هزینه، بدون فرسایش و بدون خطر تشدید، یک قدرت بزرگ هستهای را شکست دهد. ایران در غرب آسیا نشان میدهد که آمریکا و اسرائیل نمیتوانند بدون محاسبه هرمز، انرژی، شبکههای منطقهای، افکار عمومی جهان اسلام و هزینههای ژئواکونومیک، اراده خود را بر منطقه تحمیل کنند. یکی از راه زمین و عمق سرزمینی، دیگری از راه گلوگاه، شبکه و نامتقارنی، نظم غربی را با محدودیت مواجه میکند.
همین همزمانی باعث میشود که همکاری ایران و روسیه برای غرب حساسیتبرانگیز باشد. این همکاری لزوماً به معنای اتحاد کامل یا هماهنگی بینقص نیست. ایران و روسیه منافع خاص خود را دارند، در برخی حوزهها رقیباند، و تاریخ روابطشان نیز خالی از بیاعتمادی نیست. اما در نظم کنونی، اشتراک آنها در مخالفت با هژمونی غرب و نیاز متقابل به مسیرهای غیرغربی، آنها را به هم نزدیکتر کرده است. روسیه به مسیرهای انرژی، پهپاد، تجارت غیرغربی، جنوب جهانی و فشار بر آمریکا نیاز دارد؛ ایران به پشتیبانی سیاسی، نظامی، فناورانه و ژئوپلیتیکی در برابر غرب نیازمند است. این همپوشانی، هرچند همیشه پایدار و بیتنش نیست، اما برای غرب مسئلهساز است.
در جنگ اوکراین، این پیوند در سطح اقتصاد جنگ آشکار شد. ایران با منطق پهپادی و تسلیحات ارزان، به روسیه ابزاری داد که میدان را فرسایشیتر کند. روسیه نیز با تداوم جنگ، بخش بزرگی از توجه و منابع غرب را در شرق اروپا نگه داشت. در نتیجه، غرب ناچار شد همزمان برای اوکراین مهمات، پدافند، بودجه و حمایت سیاسی فراهم کند و در غرب آسیا نیز با ایران، اسرائیل، انرژی و خلیج فارس درگیر بماند. این توزیع فشار، خود نوعی قدرت است؛ قدرتی که الزاماً در فتح سرزمین دیده نمیشود، بلکه در پراکندن تمرکز دشمن آشکار میشود.
ناتو در برابر این وضعیت با تناقضی جدی روبهروست. از یک سو باید نشان دهد که هنوز پیمانی قدرتمند، منسجم و قادر به مهار روسیه است. از سوی دیگر، هرچه جنگ طولانیتر شود، پرسشهای داخلی درباره هزینهها، اولویتها، ذخایر تسلیحاتی، آینده اوکراین و خطر تشدید افزایش مییابد. جنگ فرسایشی، حتی اگر طرف مقابل را نیز فرسوده کند، خودِ حامیان جنگ را از فشار مصون نمیگذارد. این قانون جنگهای طولانی است: فرسایش همیشه یکطرفه نمیماند.
در چنین فضایی، ایران و روسیه هر دو بخشی از یک روند بزرگترند: توزیع قدرت اخلال در جهان. هیچکدام بهتنهایی نمیتوانند نظم جهانی تازهای را مستقر کنند، اما هر دو میتوانند نظم موجود را از حالت کمهزینه خارج سازند. چین نیز از این وضعیت بهره میبرد، زیرا هرچه آمریکا بیشتر در اوکراین و غرب آسیا درگیر شود، فشار مستقیم بر چین پیچیدهتر و پرهزینهتر میشود. اما چین نیز نمیتواند از بیثباتی کامل سود ببرد، زیرا اقتصاد آن به ثبات نسبی انرژی، تجارت و کریدورها نیاز دارد. همین مثلث پیچیده میان چین، روسیه و ایران، نشان میدهد که نظم جدید هنوز به بلوکی یکپارچه علیه غرب تبدیل نشده، بلکه بیشتر شبکهای از همپوشانیهای موقت، منافع مشترک و فرصتهای فرسایشی است.
اوکراین از این جهت آینه آینده جنگهاست. جنگی که در آن نه پیروزی سریع بهدست میآید، نه شکست سریع رخ میدهد، نه اقتصاد از سیاست جدا میماند، نه فناوری جای صنعت را بهطور کامل میگیرد، نه افکار عمومی بیاهمیت است و نه جغرافیا از میان میرود. در چنین جهانی، اسرائیل نیز نمیتواند نقش خود را صرفاً با تکیه بر برتری نظامی تعریف کند. زیرا معماری جدید آمریکا در غرب آسیا از اسرائیل نقشی فراتر از یک پایگاه امنیتی میخواهد: نقشی کریدوری، فناورانه و ژئواکونومیک. همین نقش تازه، اسرائیل را با یکی از مهمترین تناقضهای تاریخی خود روبهرو میکند.
۱۷. اسرائیل؛ از بازیگر بحرانساز به گره کریدوری مطلوب آمریکا
اسرائیل در نظم آمریکایی غرب آسیا همواره جایگاهی ویژه داشته است. این جایگاه فقط ناشی از پیوندهای ایدئولوژیک، تاریخی، مذهبی یا لابیهای سیاسی نیست؛ اسرائیل برای آمریکا در منطقهای حساس، دارایی امنیتی، اطلاعاتی، فناورانه و نظامی بوده است. کشوری کوچک اما بسیار مسلح، دارای توان اطلاعاتی پیشرفته، برتری هوایی، صنایع فناوری، شبکه امنیتی گسترده و رابطهای عمیق با ساختار قدرت آمریکا. با این حال، همین دارایی امنیتی همواره برای واشنگتن هزینه نیز تولید کرده است. اسرائیل از یک سو ابزار نفوذ آمریکا در منطقه بوده، و از سوی دیگر بحران فلسطین، جنگهای پیاپی، تنش با همسایگان و دشمنی با ایران را به بخشی دائمی از دستور کار آمریکا تبدیل کرده است.
اسرائیل به دلیل شرایط پیدایش و محیط پیرامونی خود، امنیت را عمدتاً از زاویه تهدید فهمیده است. عمق استراتژیک اندک، جمعیت محدود، محاصره روانی در میان کشورهای عربی، مسئله فلسطین، جنگهای اولیه، خاطره هولوکاست، و احساس دائمی ناامنی، ذهنیت امنیتی اسرائیل را شکل دادهاند. در این ذهنیت، بقا نه از راه اعتماد به محیط، بلکه از راه برتری نظامی، ضربه پیشدستانه، بازدارندگی شدید، نفوذ اطلاعاتی و جلوگیری از شکلگیری تهدیدهای بزرگ پیرامونی تأمین میشود. این منطق، اسرائیل را به بازیگری تبدیل کرده که اغلب حیات خود را در مدیریت بحران و حتی در تولید بحرانهای کنترلشده جستوجو کرده است.
این وضعیت البته فقط ناشی از ترس امنیتی نیست. مسئله فلسطین و سیاست اشغال، اسرائیل را در موقعیتی قرار داده که نمیتواند خود را صرفاً دولت-ملتی عادی در منطقه معرفی کند. تا زمانی که مسئله فلسطین حلنشده باقی بماند، اسرائیل با بحران مشروعیت منطقهای و جهانی روبهروست. همین بحران مشروعیت باعث میشود اسرائیل برای عادیسازی جایگاه خود، بیش از آنکه بر پذیرش اجتماعی منطقه تکیه کند، به توافق با دولتها، فشار آمریکا، برتری امنیتی و منافع اقتصادی وابسته باشد. ابراهیم اَکوردز دقیقاً در چنین فضایی شکل گرفت: عادیسازی از بالا، نه آشتی تاریخی از پایین.
اما پروژه جدید آمریکا برای اسرائیل، فراتر از امنیت بود. واشنگتن و متحدان منطقهای آن میخواستند اسرائیل را از بازیگری صرفاً امنیتی به گرهی ژئواکونومیک تبدیل کنند. اسرائیل قرار بود در معماری ابراهیم اَکوردز، I2U2 و IMEC نقشی تازه پیدا کند: پل اتصال خلیج فارس به مدیترانه و اروپا، مرکز فناوری، امنیت سایبری، داده، سرمایهگذاری، لجستیک و همکاری اطلاعاتی. این نقش برای اسرائیل جذاب بود، زیرا میتوانست بخشی از انزوای تاریخی آن را کاهش دهد و به آن امکانی بدهد که امنیت خود را نه فقط با دیوار، حمله و بازدارندگی، بلکه با اتصال اقتصادی و وابستگی متقابل حفظ کند.
در این معنا، ابراهیم اَکوردز تلاشی بود برای تغییر کارکرد اسرائیل در نظم منطقهای. اسرائیلِ قدیمی، در ذهن بسیاری از دولتها و ملتهای منطقه، بازیگری بود که با اشغال، جنگ، عملیات نظامی، ترور، محاصره و بحران پیوند خورده بود. اسرائیلِ مطلوب آمریکا در نظم جدید باید چیزی فراتر میبود: بازیگری که سرمایه عربی، فناوری اسرائیلی، بازار اروپایی، تولید هندی و امنیت آمریکایی را به هم پیوند دهد. اگر چنین نقشی تثبیت میشد، اسرائیل از یک «مسئله امنیتی» به یک «راهحل کریدوری» تبدیل میشد؛ از بازیگری که بحران میآفریند به بازیگری که مسیر میسازد.
این تغییر، برای آمریکا اهمیتی راهبردی داشت. آمریکا نمیخواهد تا ابد هزینه امنیت اسرائیل را به شکل مستقیم و پرتنش بپردازد. اگر اسرائیل بتواند در شبکهای از روابط اقتصادی، فناورانه و کریدوری با دولتهای عربی و هند قرار گیرد، آنگاه حفظ اسرائیل فقط تعهدی ایدئولوژیک یا امنیتی نخواهد بود؛ بخشی از منافع اقتصادی و ژئواکونومیک منطقه میشود. دولتهای عربی نیز اگر در این شبکه سود ببرند، ممکن است در عمل نسبت به استمرار آن حساس شوند. به این ترتیب، امنیت اسرائیل از سطح نظامی صرف به سطح وابستگیهای اقتصادی و زیرساختی منتقل میشود.
اما مشکل اصلی اینجاست که اسرائیل نمیتواند بهآسانی از منطق تاریخی خود فاصله بگیرد. ساختار امنیتی آن همچنان بر تهدید، پیشدستی، کنترل و تشدید استوار است. مسئله فلسطین همچنان حلنشده است. افکار عمومی جهان اسلام و بخش بزرگی از جنوب جهانی، اسرائیل را نه گره مثبت اتصال، بلکه نماد اشغال و تبعیض میدانند. ایران و محور مقاومت نیز اجازه نمیدهند اسرائیل بدون هزینه، نقش مرکزی و آرام در منطقه بگیرد. در نتیجه، اسرائیل میان دو نقش گرفتار میشود: نقشی که آمریکا برای آینده آن میخواهد، و نقشی که تاریخ، ساختار امنیتی و سیاستهای خودش مدام آن را به سویش بازمیگرداند.
این دوگانگی در هر بحران بزرگ آشکار میشود. هر بار که جنگی در فلسطین رخ میدهد، هر بار که تنش با لبنان بالا میگیرد، هر بار که ایران و اسرائیل به آستانه رویارویی میرسند، تصویر اسرائیلِ کریدوری و سازنده به عقب رانده میشود و اسرائیلِ امنیتی و بحرانساز دوباره در مرکز قرار میگیرد. سرمایه و کریدور به ثبات نیاز دارند؛ اسرائیل اما در ساختار فعلی خود، ثبات را از مسیر برتری و کنترل میجوید، نه از مسیر حل ریشهای بحران. همین امر، پروژه تبدیل اسرائیل به گره مثبت نظم منطقهای را شکننده میکند.
ایران در این میان نقشی اساسی دارد. ایران فقط دشمن نظامی اسرائیل نیست؛ مانع ژئواکونومیک عادیسازی کامل اسرائیل است. تا زمانی که ایران فعال باشد، تا زمانی که مسئله فلسطین در پیوند با محور مقاومت زنده بماند، تا زمانی که هرمز و خلیج فارس در محاسبه امنیتی منطقه حضور داشته باشند، و تا زمانی که افکار عمومی جهان اسلام نسبت به اسرائیل حساس باشد، اسرائیل نمیتواند بهسادگی به گرهی آرام در کریدور هند ـ خلیج فارس ـ اروپا تبدیل شود. هرچه آمریکا میکوشد اسرائیل را به مرکز اتصال تبدیل کند، ایران میکوشد هزینه امنیتی، سیاسی و اخلاقی این مرکزیت را آشکار نگه دارد.
از این منظر، نزاع ایران و اسرائیل فقط نزاع موشک، پهپاد، عملیات اطلاعاتی یا حمله هوایی نیست. نزاع بر سر نقش اسرائیل در آینده غرب آسیاست. آیا اسرائیل میتواند از دولت امنیتی ـ نظامی به گره ژئواکونومیک منطقه تبدیل شود، یا همچنان در نقش تاریخی خود بهعنوان بازیگر تشدید، اشغال و بحران باقی خواهد ماند؟ آمریکا میخواهد پاسخ نخست را ممکن کند؛ ایران و محور مقاومت، با تکیه بر فلسطین، هرمز، منطقه و افکار عمومی، مانع آسانشدن آن میشوند.
همینجا پروژه IMEC نیز آسیبپذیر میشود. کریدور هند ـ خلیج فارس ـ اسرائیل ـ اروپا به اسرائیلی نیاز دارد که بتواند نقش مسیر، بندر، فناوری و اتصال را بازی کند. اما اسرائیلی که درگیر جنگ دائمی، بحران مشروعیت، تهدید چندجبههای و تنش با ایران است، نمیتواند بهسادگی اعتماد سرمایه، دولتها و بازارها را جلب کند. کریدورها روی نقشه با خط کشیده میشوند، اما در واقعیت به ثبات سیاسی، امنیتی و اجتماعی نیاز دارند. اگر منطقه هر لحظه در آستانه انفجار باشد، کریدور به جای مسیر مطمئن، به مسیر پرریسک تبدیل میشود.
این تناقض باعث میشود اسرائیل هم برای آمریکا ضروری باشد و هم مسئلهساز. بدون اسرائیل، معماری کریدوری آمریکا در شرق مدیترانه و غرب آسیا ناقص میشود. با اسرائیلِ بحرانساز، همین معماری دائماً در معرض انفجار قرار میگیرد. آمریکا میخواهد اسرائیل را به دارایی ژئواکونومیک تبدیل کند، اما سیاستهای اسرائیل بارها آن را به بدهی ژئوپلیتیکی بدل میسازد. این دوگانگی در سالهای آینده یکی از مهمترین گرههای غرب آسیا خواهد بود.
در این میان، ایران و اسرائیل وارد نزاعی میشوند که در ظاهر امنیتی است، اما در عمق خود به معماری آینده منطقه مربوط است. اگر اسرائیل بتواند در قالب ابراهیم اَکوردز و IMEC نقش مرکزی پیدا کند، ایران تا حدی در نظم منطقهای مطلوب آمریکا دور زده میشود. اگر ایران بتواند این روند را پرهزینه، نامطمئن و ناتمام کند، آنگاه پروژه تبدیل اسرائیل به گره آرام اتصال دچار اختلال خواهد شد. به همین دلیل، رویارویی ایران و اسرائیل فقط بخشی از جنگ منطقهای نیست؛ بخشی از جنگ شبکههاست.
۱۸. خلیج فارس؛ میان امنیت آمریکا، سرمایه چین و هراس از جنگ
خلیج فارس در نظم جدید فقط منطقهای نفتی نیست؛ یکی از پیچیدهترین میدانهای تعادلجویی جهان است. دولتهای عربی این منطقه در نقطهای ایستادهاند که تقریباً همه گسلهای اصلی نظم جهانی از آن عبور میکند: انرژی، دلار، چین، آمریکا، ایران، اسرائیل، کریدورها، سرمایهگذاری، امنیت دریایی، فناوری، غذا، لجستیک، پتروشیمی و آینده اقتصاد پسافسیلی. این دولتها دیگر نمیخواهند فقط صادرکننده نفت و واردکننده امنیت باشند؛ میخواهند به گرههای مالی، گردشگری، لجستیکی، فناورانه و کریدوری جهان آینده تبدیل شوند. اما همین جاهطلبی تازه، آنها را در معرض تناقضهای بزرگتری قرار داده است.
برای دههها، معادله امنیتی خلیج فارس روشن بود. دولتهای عربی انرژی صادر میکردند، درآمد نفتی به دست میآوردند، بخش مهمی از این درآمد به بازارها و داراییهای غربی بازمیگشت، و آمریکا امنیت منطقه را در برابر تهدیدهای بیرونی و داخلی تضمین میکرد. این نظم ساده نبود، اما قابل فهم بود. آمریکا حضور نظامی داشت، پایگاه داشت، ناوگان داشت، دلار داشت، شرکتهای نفتی و نظامی داشت، و دولتهای عربی نیز بقای خود را تا حد زیادی در پیوند با این چتر امنیتی تعریف میکردند. ایران، عراق، انقلابها، جنگها و بحرانهای منطقهای همگی در همین چارچوب مدیریت میشدند.
اما این معادله در دهههای اخیر دگرگون شده است. نخست، آمریکا دیگر مانند گذشته مایل نیست هزینه مستقیم و بیپایان نظم منطقهای را بهتنهایی بپردازد. تجربه عراق و افغانستان، خستگی جامعه آمریکا از جنگهای طولانی، تمرکز بر چین، و اولویتدادن به رقابت قدرتهای بزرگ، باعث شده است واشنگتن بخواهد بخشی از بار امنیت منطقه را به متحدان محلی منتقل کند. دوم، چین به بزرگترین مشتری انرژی و شریک تجاری مهم دولتهای خلیج فارس تبدیل شده است. سوم، دولتهای عربی خود نیز فهمیدهاند که آیندهشان نمیتواند فقط بر صادرات نفت خام و خرید امنیت استوار باشد. پروژههایی چون چشمانداز ۲۰۳۰ عربستان، توسعه دبی و ابوظبی، سرمایهگذاری در بنادر، فناوری، هوش مصنوعی، گردشگری، ورزش، مالیه و انرژیهای نو، نشانه همین تغییرند.
در چنین فضایی، دولتهای خلیج فارس نمیخواهند میان آمریکا و چین انتخابی قطعی و پرهزینه انجام دهند. از نظر امنیتی هنوز به آمریکا نیاز دارند، زیرا هیچ قدرت دیگری در کوتاهمدت نمیتواند همان سطح از تضمین نظامی، پدافندی، اطلاعاتی و دریایی را فراهم کند. اما از نظر اقتصادی، چین برای آنها حیاتی است: خریدار انرژی، شریک تجاری، سرمایهگذار، تولیدکننده کالا، و بازیگری که بدون مداخله آشکار در سیاست داخلی آنها، همکاری میکند. این دوگانگی باعث شده است دولتهای خلیج فارس نوعی سیاست چندمسیره را دنبال کنند: امنیت با آمریکا، تجارت با چین، تنشزدایی محدود با ایران، عادیسازی گزینشی با اسرائیل، و سرمایهگذاری در کریدورهای جدید.
این سیاست چندمسیره البته همیشه قابل دوام نیست. هرچه رقابت آمریکا و چین شدیدتر شود، فضای مانور دولتهای خلیج فارس محدودتر میشود. واشنگتن از آنها انتظار دارد در معماری مهار چین و ایران نقش روشنتری بگیرند. چین از آنها انتظار دارد انرژی و همکاری اقتصادی را از فشارهای آمریکا جدا نگه دارند. ایران از آنها انتظار دارد خاک، آسمان، بنادر و سرمایهشان به بخشی از ماشین فشار علیه تهران تبدیل نشود. اسرائیل میخواهد آنها را در محور امنیتی و کریدوری جدید وارد کند. اروپا به انرژی، سرمایه و مسیرهای تجاری آنها نیاز دارد. خود این دولتها نیز میخواهند توسعه، ثبات، سرمایهگذاری خارجی و تصویر جهانی تازه خود را حفظ کنند.
در این میان، ایران برای خلیج فارس هم تهدید است و هم واقعیت اجتنابناپذیر. دولتهای عربی، بهویژه عربستان و امارات، از قدرت موشکی، پهپادی، شبکههای منطقهای و نفوذ ایران نگراناند. آنها نمیخواهند ایران قدرت مسلط خلیج فارس شود یا نظم امنیتی منطقه را به سود خود بازتعریف کند. اما در عین حال، بهخوبی میدانند که جنگ تمامعیار با ایران میتواند دستاوردهای اقتصادی چند دهه اخیرشان را به خطر اندازد. شهرهای شیشهای، بنادر، مناطق آزاد، فرودگاهها، خطوط انرژی، پالایشگاهها، پروژههای گردشگری و بازارهای مالی خلیج فارس برای رونق به ثبات نیاز دارند. توسعهای که بر سرمایه، تصویر جهانی و اتصال لجستیکی بنا شده باشد، نسبت به جنگ بسیار آسیبپذیر است.
همین آسیبپذیری باعث میشود دولتهای خلیج فارس در برابر ایران رفتاری دوگانه داشته باشند. در سطح امنیتی، آنها همچنان به آمریکا و تا حدی به همکاری پنهان یا آشکار با اسرائیل نزدیک میشوند. در سطح دیپلماتیک، میکوشند کانالهایی با ایران باز نگه دارند. در سطح اقتصادی، نمیخواهند بازار انرژی دچار شوک شود. در سطح کریدوری، علاقهمندند در پروژههایی مانند IMEC نقش محوری بگیرند، اما نمیخواهند این نقش آنها را به هدف مستقیم ایران تبدیل کند. نتیجه، نوعی تعادلجویی محتاطانه است که نه به آشتی کامل با ایران میرسد، نه به تقابل کامل با آن.
کریدور هند ـ خاورمیانه ـ اروپا برای دولتهای خلیج فارس جذابیت فراوان دارد. این کریدور میتواند آنها را از صادرکنندگان انرژی به گرههای لجستیکی و مالی جهان آینده تبدیل کند. عربستان و امارات میتوانند بندر، ریل، منطقه صنعتی، سرمایه و انرژی را در خدمت مسیری قرار دهند که هند را به اروپا وصل میکند. چنین نقشی با رؤیای تبدیلشدن به مرکز جهانی تجارت، سرمایه و فناوری سازگار است. اما همین کریدور، از آنجا که اسرائیل را در مرکز اتصال به اروپا قرار میدهد و ایران را دور میزند، بهطور طبیعی بار امنیتی و سیاسی سنگینی دارد. دولتهای خلیج فارس میخواهند سود کریدور را بگیرند، اما هزینه جنگ شبکهها را نپردازند.
این خواست، در عمل دشوار است. کریدورها بیطرف نیستند. هر کریدور، نوعی جهتگیری سیاسی و امنیتی ایجاد میکند. اگر مسیر هند به اروپا از خلیج فارس و اسرائیل بگذرد، این مسیر فقط کالا منتقل نمیکند؛ پیوندهای امنیتی، مالی و راهبردی تازهای میسازد. ایران این مسیر را صرفاً پروژهای تجاری نمیبیند؛ آن را بخشی از معماری مهار خود و ضربه به شبکههای اوراسیایی میفهمد. چین نیز آن را پاسخی غربی به راه ابریشم جدید تلقی میکند. بنابراین دولتهای عربی هرچقدر بکوشند این پروژه را اقتصادی جلوه دهند، نمیتوانند آن را از رقابت بزرگتر آمریکا و چین و نزاع ایران و اسرائیل جدا کنند.
از سوی دیگر، خود دولتهای خلیج فارس نیز در حال تغییر تصویر خود از آیندهاند. آنها میدانند که نفت و گاز برای دههها همچنان مهم خواهند بود، اما میدانند که تکیه صرف بر انرژی خام، آیندهای شکننده میسازد. به همین دلیل، به صنایع پاییندستی، پتروشیمی، کود، هیدروژن، انرژیهای نو، هوش مصنوعی، مالیه، گردشگری، ورزش، رسانه و شهرهای آیندهنگر روی آوردهاند. اما همه این پروژهها به یک شرط بنیادین وابستهاند: ثبات. ثباتی که جنگ با ایران، بحران هرمز، حمله به زیرساختهای انرژی یا تشدید منطقهای میتواند بهسرعت آن را تضعیف کند.
در اینجا، هرمز دوباره به قلب محاسبه بازمیگردد. اگر دولتهای عربی بخواهند در نظم جدید نقش کریدوری و صنعتی بگیرند، باید امنیت مسیرهای دریایی و انرژی را حفظ کنند. اما هرمز در مجاورت ایران است و ایران نشان داده است که در صورت فشار شدید، میتواند ریسک این گلوگاه را وارد محاسبه جهانی کند. بنابراین خلیج فارس در وضعیت متناقضی قرار دارد: میخواهد مرکز اتصال باشد، اما در کنار یکی از حساسترین گلوگاههای بحران جهان قرار گرفته است؛ میخواهد شریک آمریکا بماند، اما چین مهمترین مشتری انرژی آن است؛ میخواهد با اسرائیل همکاری کند، اما افکار عمومی منطقه و مسئله فلسطین همچنان سنگیناند؛ میخواهد ایران را مهار کند، اما از جنگ با ایران میترسد.
همین تناقض است که دولتهای خلیج فارس را به بازیگران محتاط نظم جدید تبدیل کرده است. آنها دیگر مانند گذشته فقط پیرو ساده سیاست آمریکا نیستند، اما هنوز از آمریکا جدا نشدهاند. با چین رابطه گسترده دارند، اما نمیخواهند به متحد امنیتی چین تبدیل شوند. با ایران مذاکره میکنند، اما به آن اعتماد کامل ندارند. با اسرائیل همکاری میکنند، اما نمیتوانند هزینه اجتماعی و سیاسی آن را نادیده بگیرند. چنین رفتاری نه نشانه سردرگمی صرف، بلکه نشانه درک آنها از جهان چندمرکزی فرسایشی است؛ جهانی که در آن انتخابهای قطعی میتواند بسیار پرهزینه باشد.
در این وضعیت، خلیج فارس به میدان سنجش آینده نظم جهانی تبدیل میشود. اگر آمریکا بتواند دولتهای عربی را در معماری IMEC، عادیسازی با اسرائیل و مهار ایران نگه دارد، بخشی از نظم منطقهای خود را بازسازی کرده است. اگر چین بتواند روابط انرژی و تجاری خود را با این دولتها عمیقتر کند و آنها را از انتخاب کامل به سود آمریکا بازدارد، راهبرد اتصال خود را حفظ کرده است. اگر ایران بتواند بدون ورود به جنگی ویرانگر، هزینه تبدیل خلیج فارس به سکوی مهار خود را بالا ببرد، قدرت گرهای خود را تثبیت کرده است. خلیج فارس از این منظر نه حاشیه نظم جهانی، بلکه یکی از صحنههای اصلی آن است.
همه این خطوط در نهایت به آمریکا بازمیگردد؛ زیرا ایالات متحده همچنان بازیگری است که میکوشد این شبکه پیچیده را مدیریت کند. اما مدیریت چنین شبکهای دیگر مانند گذشته آسان نیست. آمریکا باید همزمان چین را در آسیا، روسیه را در اروپا، ایران را در غرب آسیا، اسرائیل را در بحران امنیتی، خلیج فارس را در تعادل انرژی، هند را در مسیر صعود، اروپا را در مدار غرب، ونزوئلا را در حیاط خلوت و دلار را در مرکز اقتصاد جهانی نگه دارد. چنین تراکمی، حتی برای قدرتی به بزرگی آمریکا، هزینهای سنگین ایجاد میکند.
۱۹. آمریکا و اضافهبار راهبردی
هیچ تحلیل جدیای از نظم جهانی نباید قدرت آمریکا را دستکم بگیرد. آمریکا هنوز بزرگترین و پیچیدهترین شبکه قدرت جهان را در اختیار دارد. توان نظامی آن در مقیاس جهانی بیرقیب است؛ نیروی دریایی آن در اقیانوسها حضور دارد؛ دلار همچنان ستون اصلی مبادلات مالی جهان است؛ دانشگاهها، شرکتهای فناوری، بازارهای مالی، صنایع دفاعی، شبکه رسانهای، ناتو و مجموعهای از ائتلافهای رسمی و غیررسمی، آمریکا را به بازیگری تبدیل کردهاند که هیچ قدرت دیگری هنوز جای آن را نگرفته است. بحث بر سر پایان ناگهانی آمریکا نیست. مسئله آن است که قدرت آمریکا دیگر مانند گذشته کمهزینه و بیرقیب به نتیجه تبدیل نمیشود.
این تمایز بسیار مهم است. بسیاری از تحلیلهای ضدآمریکایی، با شتاب از افول آمریکا به معنای فروپاشی سخن میگویند. چنین نگاهی سادهانگارانه است. آمریکا هنوز ظرفیت عظیم بازسازی، نوآوری، جذب سرمایه، جذب نخبگان، قدرت نظامی و انعطاف نهادی دارد. جامعه آمریکا، با همه شکافهایش، همچنان یکی از خلاقترین و پویاترین جوامع جهان است. اقتصاد آن هنوز در بسیاری از حوزههای فناوری، مالی و علمی پیشروست. اما هژمونی فقط داشتن قدرت نیست؛ توان استفاده از قدرت برای ساختن نتیجه پایدار است. بحران آمریکا در همین سطح دوم رخ میدهد.
آمریکا پس از جنگ سرد به وضعیتی عادت کرده بود که در آن میتوانست چندین بحران را همزمان مدیریت کند، بیآنکه رقیبی همتراز توان مختلکردن این مدیریت را داشته باشد. در دهه ۱۹۹۰ و اوایل دهه ۲۰۰۰، حتی مخالفان آمریکا نیز اغلب در ساختاری عمل میکردند که قواعد اصلی آن را واشنگتن و متحدانش تعیین کرده بودند. اما امروز چنین نیست. چین در اقتصاد و فناوری به رقیبی ساختاری تبدیل شده است. روسیه نشان داده که میتواند با وجود هزینههای سنگین، نظم امنیتی اروپا را به چالش بکشد. ایران در غرب آسیا توانسته هزینه مهار و حمله را بالا ببرد. جنوب جهانی نیز در بسیاری از موارد دیگر حاضر نیست بهسادگی در روایتهای غربی ادغام شود.
از اینجا مفهوم «اضافهبار راهبردی» معنا پیدا میکند. اضافهبار راهبردی یعنی تراکم مأموریتهایی که هر یک بهتنهایی قابل مدیریتاند، اما جمع آنها تمرکز، منابع، مشروعیت و اراده سیاسی قدرت مسلط را فرسوده میکند. آمریکا باید در شرق آسیا چین را مهار کند، اما برای مهار چین به هند، ژاپن، کره جنوبی، استرالیا، فیلیپین و تایوان نیاز دارد. همزمان باید روسیه را در اوکراین تحت فشار نگه دارد، اما بدون ورود مستقیم به جنگی که میتواند هستهای شود. باید ایران را محدود کند، اما بدون انفجار هرمز و خلیج فارس. باید اسرائیل را حفظ کند، اما بدون آنکه بحران فلسطین و جنگهای منطقهای کل مشروعیت آمریکا را در جنوب جهانی فرسوده کند. باید خلیج فارس را در مدار خود نگه دارد، اما دولتهای عربی را از چین جداکردن آسان نیست. باید ونزوئلا و آمریکای لاتین را از نفوذ چین دور کند، اما منابع و توجهش محدودند. باید دلار را حفظ کند، اما استفاده بیش از حد از تحریم، انگیزه ساختن مسیرهای مالی جایگزین را افزایش میدهد.
این وضعیت به معنای شکست فوری نیست، بلکه به معنای افزایش اصطکاک است. آمریکا هنوز میتواند فشار وارد کند، اما هر فشار، واکنشهای شبکهای ایجاد میکند. تحریم ایران، ایران را به چین و روسیه نزدیکتر میکند. فشار بر روسیه، مسکو را به همکاری بیشتر با پکن و تهران سوق میدهد. مهار چین، چین را به گسترش راه ابریشم، فناوری بومی و سازوکارهای مالی موازی وامیدارد. حمایت بیقید از اسرائیل، افکار عمومی جنوب جهانی و حتی بخشهایی از جامعه غربی را علیه آمریکا حساستر میکند. فشار بر ونزوئلا، چین را به مسیرهای پیچیدهتر انرژی و مالی سوق میدهد. هر ابزار قدرت، پیامدهای معکوس نیز تولید میکند.
این همان مسئلهای است که کیسینجر در سطحی نظریتر به آن توجه داشت: نظم جهانی فقط با قدرت ساخته نمیشود؛ به مشروعیت و موازنه نیز نیاز دارد. آمریکا اگر فقط قدرت اعمال کند اما نتواند مشروعیت تولید کند، نظم آن بهتدریج از درون فرسوده میشود. نظم پس از جنگ سرد زمانی کارآمدتر بود که بسیاری از بازیگران، حتی اگر ناراضی بودند، بدیلی عملی در برابر آن نمیدیدند. اما امروز بدیلها، هرچند ناقص، در حال شکلگیریاند. چین بدیل زیرساختی و اقتصادی پیشنهاد میکند؛ روسیه بدیل امنیتی و ضدغربی را در برخی مناطق عرضه میکند؛ ایران بدیل مقاومت منطقهای و استقلال راهبردی را نمایندگی میکند؛ و جنوب جهانی در بسیاری از موارد به دنبال افزایش قدرت چانهزنی خود میان این قطبهاست.
مرشایمر نیز از زاویه رئالیسم تهاجمی نشان میدهد که قدرتهای بزرگ بهطور طبیعی نمیپذیرند رقیبی در منطقه خود به هژمون تبدیل شود. از این منظر، رفتار آمریکا در برابر چین، روسیه و ایران قابل فهم است. آمریکا نمیخواهد چین به هژمون آسیا تبدیل شود؛ نمیخواهد روسیه نظم امنیتی اروپا را تغییر دهد؛ نمیخواهد ایران به قدرت مسلط غرب آسیا بدل شود؛ و نمیخواهد هیچ ترکیبی از این بازیگران بتواند نظم جهانی آمریکایی را از حالت مرکزیت خارج کند. اما همین تلاش برای جلوگیری از ظهور رقیبان متعدد، خود آمریکا را در چند جبهه همزمان درگیر میکند.
در گذشته، آمریکا میتوانست از مزیت جغرافیایی خود بهره ببرد: دو اقیانوس در دو سوی کشور، همسایگان ضعیفتر، منابع عظیم داخلی، و توان مداخله در جهان بدون آنکه خاک اصلیاش در معرض تهدید مستقیم باشد. اما در عصر شبکهها، فاصله جغرافیایی بهتنهایی امنیت نمیآورد. جنگ سایبری، اختلال در زنجیره تأمین، بحران انرژی، مهاجرت، تورم، جنگ روایتها، قطبیشدن داخلی و وابستگی به تولید خارجی، همگی نشان میدهند که بحرانهای دوردست میتوانند به داخل آمریکا نیز منتقل شوند. آمریکا هنوز از جغرافیای امن خود بهره میبرد، اما دیگر نمیتواند جهان را دور از خود تصور کند.
اضافهبار راهبردی در داخل آمریکا نیز بازتاب دارد. جامعه آمریکا با شکافهای سیاسی، بیاعتمادی نهادی، نابرابری، جنگ فرهنگی، فرسایش طبقه متوسط، بحران مهاجرت، و اختلاف درباره نقش جهانی آمریکا روبهروست. هرچه هزینههای خارجی افزایش یابد، پرسشهای داخلی شدیدتر میشود: چرا باید برای اوکراین هزینه کرد؟ چرا باید امنیت خلیج فارس را تأمین کرد؟ چرا باید بیقید و شرط از اسرائیل حمایت کرد؟ چرا باید با چین وارد جنگ سردی تازه شد؟ چرا باید دلار و تحریم را تا حدی به کار برد که دیگران به فکر دورزدن آن بیفتند؟ این پرسشها الزاماً به انزواطلبی کامل نمیانجامند، اما اجماع قدیمی درباره نقش جهانی آمریکا را ضعیفتر میکنند.
در چنین وضعیتی، رقبای آمریکا نیازی ندارند آن را بهطور مستقیم شکست دهند. کافی است هزینه مدیریت جهان را برای آن افزایش دهند. روسیه با طولانیکردن جنگ اوکراین چنین میکند. چین با ساختن مسیرهای بدیل و فرسایش انحصار فناوری و تولید چنین میکند. ایران با هرمز، منطقه، پهپاد، انرژی و قدرت تحققناپذیرکننده چنین میکند. حتی دولتهای عربی خلیج فارس، با سیاست چندمسیره میان آمریکا و چین، بهطور ناخواسته از یک نظم کاملاً تابع آمریکا فاصله میگیرند. این مجموعه رفتارها، هژمونی آمریکا را نه با ضربهای ناگهانی، بلکه با افزایش تدریجی هزینهها فرسوده میکند.
البته آمریکا نیز بیپاسخ نمانده است. تقویت QUAD، پیمانهای جدید در اقیانوس آرام، فشار فناوری بر چین، تلاش برای بالا کشیدن هند، حمایت از اوکراین، حفظ ناتو، توسعه روابط عربی ـ اسرائیلی، IMEC، تحریمهای گسترده، و تلاش برای بازسازی صنایع راهبردی در داخل، همگی نشان میدهند که واشنگتن خطر را فهمیده است. آمریکا هنوز قدرت انطباق دارد و همین قدرت انطباق را نباید نادیده گرفت. اما مسئله این است که هر پاسخ آمریکا نیز هزینه و پیامد جدیدی میسازد. بالا کشیدن هند، روابط با پاکستان و چین را پیچیده میکند. حمایت از اسرائیل، روابط با جنوب جهانی را فرسوده میکند. فشار بر چین، شرکتهای غربی را نیز آسیبپذیر میکند. تحریمها، دیگران را به سوی مسیرهای غیر دلاری سوق میدهد.
از این جهت، آمریکا در لحظهای قرار دارد که باید هم نظم قدیم را حفظ کند و هم نظم تازهای بسازد. حفظ نظم قدیم یعنی نگهداشتن دلار، ناتو، پایگاهها، مسیرهای انرژی، متحدان و روایت لیبرال. ساختن نظم تازه یعنی انتقال تولید از چین، ساختن کریدورهای جدید، بالا کشیدن هند، تبدیل اسرائیل به گره کریدوری، بازتعریف نقش خلیج فارس، مهار فناوری چین، و مدیریت بحران انرژی و اقلیم. این دو مأموریت همیشه با هم سازگار نیستند. گاهی حفظ نظم قدیم مانع ساختن نظم جدید میشود؛ گاهی ساختن نظم جدید، متحدان قدیمی را دچار اضطراب میکند.
در همین فاصله میان حفظ و بازسازی، نظم چندمرکزی فرسایشی پدید میآید. جهانی که هنوز آمریکا در آن قدرت اول است، اما دیگر تنها مرکز تعیینکننده نیست. جهانی که چین هنوز جایگزین کامل آمریکا نیست، اما مسیرهای بدیل میسازد. جهانی که روسیه نمیتواند نظم جهانی تازهای بنا کند، اما میتواند نظم امنیتی اروپا را فرسوده سازد. جهانی که ایران نمیتواند جهان را اداره کند، اما میتواند اداره جهان توسط قدرت مسلط را در غرب آسیا و هرمز پرهزینه کند. این جهان نه بهسادگی چندقطبی باثبات است و نه تکقطبی گذشته؛ جهانی است پر از مراکز اخلال، مسیرهای رقیب، توافقهای موقت و جنگهای فرسایشی.
۲۰. نظم چندمرکزی فرسایشی؛ جهان پس از هژمونی کمهزینه
جهان امروز هنوز وارد نظمی چندقطبی، باثبات و قاعدهمند نشده است. سخنگفتن از «نظم چندقطبی» اگر به معنای تعادل روشن میان چند قدرت بزرگ باشد، هنوز زودهنگام است. چین قدرتی بزرگ است، اما هنوز جایگزین نهادی، مالی، امنیتی و روایی کامل برای آمریکا نساخته است. روسیه توان اخلال در نظم غربی را دارد، اما توان اداره جهانی بدیل را ندارد. اروپا از نظر اقتصادی و تمدنی همچنان مهم است، اما در سطح امنیتی به آمریکا وابسته مانده و از نظر راهبردی دچار تردید است. هند در حال صعود است، اما هنوز از نظر صنعتی، زیرساختی و ژئوپلیتیکی در مرحله گذار قرار دارد. ایران قدرتی گرهای و تمدنی است، اما ابرقدرتی کلاسیک نیست. جنوب جهانی نیز بیش از آنکه یک بلوک واحد باشد، مجموعهای متکثر از دولتها، منافع، نارضایتیها و فرصتطلبیهای راهبردی است.
به همین دلیل، جهان آینده را بهتر است نه «چندقطبی باثبات»، بلکه «چندمرکزی فرسایشی» بنامیم. چندمرکزی، زیرا قدرت دیگر در یک مرکز واحد متمرکز نیست و بازیگران گوناگون در مناطق مختلف توان اثرگذاری پیدا کردهاند. فرسایشی، زیرا هیچیک از این مراکز هنوز قادر نیستند نظمی پایدار، فراگیر و مشروع برای همه بسازند. نتیجه، جهانی است که در آن قدرت اداره متمرکز کاهش یافته، اما قدرت اخلال توزیع شده است. این همان تفاوت اصلی عصر حاضر با دهه ۱۹۹۰ است. در آن دوره، آمریکا نهتنها قدرت برتر بود، بلکه بسیاری از مسیرهای جهانی نیز در مدار آن عمل میکردند. امروز آمریکا همچنان قدرت اول است، اما دیگر تنها قدرت تعیینکننده نیست و بسیاری از بازیگران میتوانند در گرههای حساس، اراده آن را محدود کنند.
نظم چندمرکزی فرسایشی با جنگهای پیوسته، توافقهای موقت، کریدورهای رقیب، تحریمهای متقابل، رقابت فناوری، جنگ روایتها، فشار بر زنجیرههای تأمین و بحرانهای منطقهای شناخته میشود. در این نظم، جنگها الزاماً به اشغال کامل یا تسلیم رسمی ختم نمیشوند؛ اغلب در سطحی از فرسایش، بازدارندگی و مدیریت بحران ادامه پیدا میکنند. توافقها نیز بهجای پایاندادن قطعی به منازعه، غالباً شکلهایی از تعویق، تنظیم و بازآراییاند. قدرتها در چنین جهانی کمتر بهدنبال پیروزی نهایی سریعاند و بیشتر میکوشند موقعیت خود را در چرخهای طولانی از فشار، سازگاری و انتظار حفظ کنند.
این وضعیت شباهتی به لحظههای کلاسیک گذار در تاریخ دارد، اما تکرار ساده آنها نیست. در گذشته، گذار از یک نظم به نظم دیگر اغلب با جنگهای بزرگ میان قدرتهای اصلی همراه بود. امروز جنگ فراگیر همچنان ممکن است، اما هزینه هستهای، اقتصادی، فناوری و شبکهای آن چنان سنگین است که قدرتهای بزرگ میکوشند تا حد امکان از رویارویی مستقیم کامل بپرهیزند. بنابراین به جای جنگ جهانی کلاسیک، با جنگهای پراکنده اما متصل روبهرو هستیم. اوکراین، غرب آسیا، تایوان، دریای سرخ، هرمز، ونزوئلا، قفقاز، آفریقا و کریدورهای تجاری، هر یک بخشی از یک میدان بزرگترند، بیآنکه الزاماً به یک جنگ واحد رسمی تبدیل شده باشند.
در این نظم، جغرافیا دوباره به مرکز بازمیگردد. تصور خوشبینانهای که گمان میکرد فناوری، سرمایه جهانی و ارتباطات دیجیتال اهمیت مکان را کاهش دادهاند، در برابر واقعیتهای تازه رنگ میبازد. تنگه هرمز، بابالمندب، سوئز، دریای چین جنوبی، تایوان، دریای سیاه، قفقاز، آسیای مرکزی، قطب شمال، اقیانوس هند و بنادر مدیترانه، بار دیگر نشان میدهند که مکان هنوز سرنوشتساز است. فناوری میتواند سرعت اتصال را افزایش دهد، اما اتصال همچنان از مسیرهای واقعی عبور میکند. کشتیها هنوز باید از تنگهها بگذرند، انرژی هنوز باید از میدانها و خطوط لوله و بنادر عبور کند، غذا هنوز به کود و حملونقل وابسته است، و دادهها نیز در نهایت بر کابلها، مراکز داده و زیرساختهای فیزیکی تکیه دارند.
اما بازگشت جغرافیا در جهان جدید فقط به معنای بازگشت نقشه نیست؛ به معنای بازگشت گلوگاههاست. قدرتی که در کنار گلوگاه قرار دارد، حتی اگر از نظر شاخصهای کلاسیک ابرقدرت نباشد، میتواند اهمیتی فراتر از اندازه خود پیدا کند. ایران در کنار هرمز چنین است. ترکیه در نسبت با بسفر، قفقاز و مدیترانه چنین است. مصر در نسبت با سوئز چنین است. سنگاپور در نسبت با مالاکا چنین است. تایوان در نسبت با نیمهرساناها و زنجیره فناوری چنین است. اوکراین در نسبت با امنیت غذایی، دریای سیاه و مرزهای روسیه و اروپا چنین است. نظم آینده را فقط پایتختهای بزرگ نمیسازند؛ گلوگاهها نیز میسازند.
در کنار جغرافیا، فناوری نامتقارن نیز ساختار قدرت را تغییر داده است. پهپادهای ارزان، موشکهای دقیقتر اما مقرونبهصرفهتر، جنگ سایبری، اطلاعات ماهوارهای تجاری، شبکههای اجتماعی، جنگ الکترونیک و توان تولید انبوه ابزارهای کمهزینه، باعث شدهاند که فاصله میان قدرتهای بزرگ و قدرتهای متوسط در برخی میدانها کاهش یابد. این کاهش فاصله به معنای برابری کامل نیست؛ آمریکا، چین و روسیه همچنان در بسیاری از حوزهها برتری عظیم دارند. اما دیگر نمیتوان فرض کرد که برتری گرانقیمت، همیشه به نتیجه سریع منجر میشود. یک پهپاد ارزان میتواند سامانهای گران را درگیر کند؛ یک حمله سایبری میتواند زیرساختی حیاتی را مختل کند؛ یک موشک میتواند هزینه امنیت بندری یا فرودگاهی را بالا ببرد؛ یک روایت رسانهای میتواند مشروعیت عملیاتی نظامی را تضعیف کند.
ایران در همین نقطه اهمیت مضاعف پیدا میکند. ایران نهتنها در کنار یک گلوگاه بزرگ جغرافیایی قرار دارد، بلکه در حوزه فناوری نامتقارن نیز الگویی از ارزانسازی قدرت را توسعه داده است. موشک، پهپاد، پدافند بومی، شهرهای زیرزمینی، شبکههای منطقهای و تابآوری در برابر تحریم، همگی نشان میدهند که ایران کوشیده است نابرابری کلاسیک خود با آمریکا و متحدانش را از طریق تغییر زمین بازی جبران کند. این دقیقاً همان منطق نظم چندمرکزی فرسایشی است: بازیگران غیرهژمونیک، نه با ساختن نسخهای برابر از قدرت هژمون، بلکه با تغییر میدان، قدرت او را دچار اصطکاک میکنند.
در سطح اقتصادی نیز همین الگو دیده میشود. دلار هنوز مرکز نظام مالی جهانی است، اما استفاده گسترده از تحریم باعث شده بسیاری از کشورها به فکر کاهش آسیبپذیری خود بیفتند. این روند به معنای پایان سریع دلار نیست؛ چنین تصوری سادهانگارانه است. اما افزایش مبادلات غیردلاری، قراردادهای دوجانبه، تهاتر، ارزهای محلی، سازوکارهای مالی موازی و ذخیرهسازی متفاوت داراییها، نشانه آن است که سلاح مالی آمریکا در عین قدرت، دیگر بدون هزینه سیاسی نیست. هر بار که دلار به ابزار فشار تبدیل میشود، انگیزهای تازه برای ساختن مسیرهای جایگزین پدید میآید. این یکی از تناقضهای هژمونی مالی است: هرچه بیشتر از ابزار خود استفاده کند، دیگران بیشتر به فکر کاستن از وابستگی به آن میافتند.
همین منطق در حوزه کریدورها نیز عمل میکند. راه ابریشم جدید چین، IMEC، مسیرهای روسیه به آسیا، کریدور شمال ـ جنوب، بنادر خلیج فارس، مسیرهای انرژی آفریقا، و رقابت بر سر قطب شمال، همگی نشانه آناند که جهان در حال بازطراحی مسیرهای خود است. مسیرها فقط برای جابهجایی کالا نیستند؛ مسیرها وابستگی میسازند. کشوری که مسیر از آن عبور میکند، به بازیگر محاسبه تبدیل میشود. کشوری که مسیر از آن دور زده میشود، بخشی از اهمیت خود را از دست میدهد. کشوری که بتواند مسیر را تهدید کند، حتی در صورت استفادهنکردن از تهدید، در تصمیم دیگران حضور پیدا میکند. به همین دلیل، جنگ کریدورها یکی از صورتهای اصلی نظم جدید است.
در این جهان، قدرتهای متوسط نیز بیش از گذشته اهمیت یافتهاند. دولتهایی مانند ایران، ترکیه، عربستان، هند، برزیل، اندونزی، آفریقای جنوبی، امارات، مصر و حتی بازیگرانی کوچکتر، هر یک میکوشند از میان شکاف قدرتهای بزرگ برای افزایش وزن خود استفاده کنند. این دولتها الزاماً ضدآمریکایی یا طرفدار چین نیستند؛ بسیاری از آنها چندمسیره بازی میکنند. از آمریکا امنیت میخواهند، از چین سرمایه و تجارت، از روسیه انرژی یا سلاح، از اروپا فناوری و مشروعیت، و از جنوب جهانی قدرت چانهزنی. این رفتار چندمسیره خود نشانه پایان انضباط تکقطبی است. در نظم تکقطبی، بسیاری از دولتها ناچار بودند انتخابهای روشنتری داشته باشند؛ در نظم چندمرکزی فرسایشی، ابهام خود به منبع قدرت تبدیل میشود.
اما ابهام همیشه ثبات نمیآورد. چندمسیرهبودن میتواند مانور ایجاد کند، اما میتواند سوءمحاسبه نیز بسازد. دولتهای خلیج فارس میخواهند هم با آمریکا بمانند، هم با چین تجارت کنند، هم با اسرائیل کریدور بسازند، هم با ایران وارد جنگ نشوند. هند میخواهد از آمریکا بهره ببرد، اما استقلال راهبردی خود را حفظ کند. ترکیه میخواهد عضو ناتو باشد، اما با روسیه و شرق نیز معامله کند. ایران میخواهد فشار آمریکا را دفع کند، اما هزینه اجتماعی و اقتصادی آن را مدیریت کند. چین میخواهد نظم آمریکا را فرسوده کند، اما از آشوب کامل جهانی پرهیز دارد. این ترکیب ظریف، جهان را در وضعیتی نگه میدارد که نه کاملاً جنگی است و نه واقعاً صلحآمیز.
از منظر نظری، نظم چندمرکزی فرسایشی با «تعادل کلاسیک قوا» تفاوت دارد. در تعادل کلاسیک، چند قدرت بزرگ معمولاً با محاسبهای نسبتاً روشن از توان یکدیگر، موازنهای میان خود برقرار میکنند. اما در نظم جدید، قدرت فقط در ارتش و اقتصاد ملی متمرکز نیست؛ در شبکهها، فناوریها، روایتها، زنجیرهها، گلوگاهها و بازیگران غیردولتی نیز پراکنده شده است. این پراکندگی باعث میشود موازنهها سیالتر و شکنندهتر شوند. حملهای محدود میتواند پیامدی بزرگ داشته باشد؛ تحریمی مالی میتواند مسیرهای جایگزین بسازد؛ بحران منطقهای میتواند بازار جهانی کود را مختل کند؛ پهپادی ارزان میتواند سامانهای گران را فرسوده سازد.
از همینرو، آینده نظم جهانی بیش از آنکه به اعلام رسمی یک نظم جدید وابسته باشد، در عمل از دل همین فرسایشها ساخته میشود. ممکن است هیچ لحظهای وجود نداشته باشد که در آن جهان رسماً از نظم آمریکامحور به نظم چندمرکزی منتقل شود. گذارهای تاریخی همیشه با اعلامیه آغاز نمیشوند. گاهی نظم قدیم همچنان نام و نهادهای خود را حفظ میکند، اما کارکرد آن تغییر مییابد. دلار میماند، اما رقیب پیدا میکند. ناتو میماند، اما هزینههایش افزایش مییابد. آمریکا میماند، اما تنها تصمیمگیرنده نیست. چین بالا میآید، اما جایگزین کامل نمیشود. ایران تحت فشار میماند، اما حذف نمیشود. اسرائیل قدرتمند میماند، اما عادیسازی آن ناتمام میماند. این وضعیتِ ناتمامی، همان چهره واقعی نظم جدید است.
ایران در این نظم، جایگاهی خاص دارد، زیرا تقریباً همه عناصر آن را در خود جمع کرده است: تمدن، زبان، حافظه تاریخی، جغرافیا، هرمز، انرژی، پتروشیمی، کود، پهپاد، جنگ نامتقارن، تحریم، رابطه با چین و روسیه، نزاع با اسرائیل، شبکههای منطقهای، جامعه دانشی، و توان انتقال بحران از یک سطح به سطح دیگر. چنین کشوری، حتی اگر از نظر اقتصادی و نظامی با قدرتهای بزرگ فاصله داشته باشد، در نظم چندمرکزی فرسایشی نقشی فراتر از اندازه کلاسیک خود پیدا میکند. ایران نه به دلیل بینقصبودن، بلکه به دلیل پیچیدگی و گرهبودن اهمیت دارد.
این اهمیت البته دو لبه دارد. گرهبودن میتواند منبع قدرت باشد، اما میتواند منبع آسیب نیز باشد. کشوری که در چهارراه بحرانهاست، از همه آنها اثر میپذیرد. ایران اگر میتواند انرژی، هرمز، منطقه و کریدورها را وارد محاسبه دشمن کند، خود نیز از فشار انرژی، تحریم، رقابت کریدوری، جنگ روایتها، مهاجرت نخبگان و بحرانهای اقتصادی آسیب میبیند. قدرت گرهای همیشه با آسیبپذیری گرهای همراه است. اما در سیاست جهانی، اهمیت فقط از مصونیت نمیآید؛ گاهی از قرارگرفتن در نقطهای میآید که هیچ بازیگر بزرگی نمیتواند آن را نادیده بگیرد.
در چنین بستری، نتیجهگیری درباره ایران باید از دو سادهسازی فاصله بگیرد. نخست، سادهسازیای که ایران را صرفاً کشوری ضعیف، تحت تحریم و گرفتار بحران داخلی میبیند و از ظرفیت تاریخی، ژئوپلیتیکی و نامتقارن آن غافل میشود. دوم، سادهسازیای که ایران را قدرتی بیآسیب، شکستناپذیر یا دارای توان نامحدود تصویر میکند. ایران نه چنین است و نه چنان؛ ایران قدرتی پیچیده، زخمی، مقاوم، پرهزینه، اثرگذار و گرهای است. فهم ایران یعنی فهم همزمان قدرت و ضعف، تاریخ و بحران، تمدن و دولت، جامعه و حاکمیت، هرمز و زبان فارسی، پهپاد و شعر، تحریم و تابآوری.
نظم آینده نیز احتمالاً از همین جنس خواهد بود: نه شفاف، نه ساده، نه تکمرکزی، نه باثبات. در چنین نظمی، ایران اگر بتواند سرمایه تمدنی، جامعه دانشی، موقعیت ژئوپلیتیکی و توان دفاعی خود را به راهبردی منسجم، هوشمند و کمهزینهتر تبدیل کند، میتواند نقشی تعیینکنندهتر داشته باشد. اما اگر این ظرفیتها به دلیل سوءمدیریت، فرسایش اجتماعی، بحران اقتصادی، انزوای افراطی یا ناتوانی در تبدیل قدرت به توسعه از دست بروند، گرهبودن میتواند به جای فرصت، به فشار دائمی تبدیل شود. قدرت تمدنی فقط با خاطره حفظ نمیشود؛ به نوسازی، عقلانیت، دانش، جامعه قوی و مدیریت راهبردی نیاز دارد.
از دل این بحث، نتیجه نهایی مقاله شکل میگیرد: ایران در نظم جدید نه صرفاً موضوع فشار آمریکا است، نه فقط رقیب اسرائیل، نه صرفاً شریک چین و روسیه، و نه فقط کشوری در کنار هرمز. ایران یکی از نقاطی است که در آن بحران تحقق قدرت آمریکا، بازگشت جغرافیا، جنگ شبکهها، کریدورهای رقیب، انرژی، تمدن، زبان، جامعه دانشی و جنگ نامتقارن به هم میرسند. همین پیوند است که ایران را به نمونهای ممتاز از قدرت گرهای در عصر آتشبس مسلح جهانی تبدیل میکند.
۲۱. نتیجهگیری: ایران در چهارراه تاریخ، جغرافیا و آینده نظم جهانی
نظم جهانی در لحظهای ایستاده است که دیگر نمیتوان آن را با مفاهیم ساده پیشین توضیح داد. نه آمریکا فروپاشیده است، نه چین جایگزین کامل آن شده است، نه روسیه توان ساختن نظم جهانی تازهای دارد، نه اروپا استقلال راهبردی کامل یافته است، نه جنوب جهانی به بلوکی منسجم تبدیل شده است، و نه دولتهای متوسط میتوانند بدون هزینه میان قدرتهای بزرگ حرکت کنند. آنچه در حال شکلگیری است، نظمی چندمرکزی، ناپایدار و فرسایشی است؛ نظمی که در آن قدرت اداره متمرکز کاهش یافته، اما توان اخلال در مراکز گوناگون توزیع شده است.
در چنین نظمی، مسئله اصلی فقط قدرت نیست، بلکه تحقق قدرت است. آمریکا هنوز میتواند تحریم کند، حمله کند، ائتلاف بسازد، روایت تولید کند، فناوری را محدود کند و مسیرهای مالی را کنترل کند. اما هر روز روشنتر میشود که توان انجامدادن با توان نتیجهگرفتن یکی نیست. افغانستان، عراق، اوکراین، ایران، چین، روسیه، ونزوئلا و حتی بحران اسرائیل نشان دادهاند که برتری ابزارها الزاماً به تحقق اهداف سیاسی نمیانجامد. قدرت وقتی کامل است که بتواند اراده خود را به واقعیت پایدار تبدیل کند؛ و بحران امروز آمریکا دقیقاً در فاصله میان ابزار و نتیجه پدیدار شده است.
ایران در این فاصله جای میگیرد. ایران از نظر کلاسیک، ابرقدرتی همتراز آمریکا، چین یا روسیه نیست. اقتصاد آن تحت فشار است، جامعه آن با دشواریهای جدی روبهروست، زیرساختهای آن آسیبپذیرند، تحریمها هزینههای سنگینی بر آن تحمیل کردهاند و شکافهای داخلی آن را نمیتوان نادیده گرفت. اما با وجود همه این محدودیتها، ایران در موقعیتی ایستاده است که میتواند تحقق قدرت دشمن را دشوار کند. این توان از ترکیبی خاص پدید میآید: تاریخ پیوسته، ایده ایران، زبان فارسی، حافظه تمدنی، جامعه دانشی، هرمز، انرژی، پتروشیمی، کود، گلوگاههای جهانی، پهپاد، موشک، جنگ نامتقارن، عمق منطقهای و توان تابآوری در برابر فشار.
ایران فقط یک دولت نیست؛ یک تداوم تاریخی است که در قامت دولت مدرن، جامعه معاصر و جغرافیای راهبردی ادامه یافته است. این تداوم، با همه گسستها و تناقضهایش، ایران را از بسیاری از دولتهای مصنوعی یا کمحافظه منطقه متمایز میکند. زبان فارسی در این میان نقشی بنیادین دارد؛ زبانی که حافظه، شعر، دیوان، عرفان، سیاست، اخلاق و تخیل تاریخی ایران را حمل کرده است. تمدنی که زبان خود را حفظ کند، گذشته خود را بهتمامی از دست نمیدهد؛ و جامعهای که گذشته خود را از دست ندهد، در برابر فشار خارجی فقط واکنشی لحظهای نشان نمیدهد، بلکه آن را در افق تاریخی بلندتری میفهمد.
اما تمدن بدون قدرت دفاعی در جهان خشن سیاست بینالملل آسیبپذیر است. ایران در تجربه معاصر خود کوشیده است برای این تمدن سپر بسازد: سپری نه بر اساس رقابت متقارن با آمریکا، بلکه بر اساس بازدارندگی نامتقارن، موشک، پهپاد، پراکندگی، شهرهای زیرزمینی، عمق منطقهای و توان فرسایشی. این سپر کامل نیست و ضعفهای آن آشکار است، اما منطق آن روشن است: دشمن باید بداند که ضربهزدن به ایران به معنای رسیدن آسان به نتیجه نیست. اگر حمله به ایران نتواند اراده آن را بشکند، اگر نتواند نظم مطلوب آمریکا و اسرائیل را تثبیت کند، اگر نتواند ایران را از معادله منطقهای و کریدوری حذف کند، آنگاه قدرت مهاجم در نقطه تحقق دچار شکست میشود.
هرمز یکی از آشکارترین صورتهای این قدرت است. تنگه هرمز فقط مسیر نفت نیست؛ گلوگاه انرژی، LNG، فرآوردههای پالایشی، سوخت جت، اوره، کود، پتروشیمی، گوگرد، متانول، هلیوم، بیمه، کشتیرانی، امنیت غذایی و فناوریهای حساس است. جهان مدرن، با همه پیچیدگی دیجیتال خود، هنوز به مسیرهای فیزیکی وابسته است. یک تنگه میتواند قیمت انرژی را تغییر دهد، هزینه غذا را بالا ببرد، زنجیره پتروشیمی را مختل کند، پروازها را گرانتر کند و صنایع حساس را نگران سازد. ایران در کنار چنین گلوگاهی ایستاده است و همین موقعیت به آن قدرتی میدهد که از شاخصهای ساده نظامی فراتر میرود.
در سوی دیگر، ابراهیم اَکوردز، I2U2 و IMEC نشان میدهند که آمریکا و متحدانش نیز این واقعیت را فهمیدهاند. آنها میکوشند مسیرهای تازهای بسازند، ایران را دور بزنند، اسرائیل را به گره کریدوری تبدیل کنند، هند را در برابر چین بالا بکشند، خلیج فارس را در مدار نظم آمریکایی نگه دارند و شبکه توزیع جهانی را از مدار چینمحور دور کنند. این پروژه فقط اقتصادی نیست؛ تلاشی برای بازطراحی نظم منطقهای و جهانی است. اما همین پروژه تا زمانی که ایران، هرمز، فلسطین، افکار عمومی منطقه و محور مقاومت فعالاند، با اصطکاک جدی روبهروست.
چین نیز در این میدان فقط رقیب اقتصادی آمریکا نیست؛ معمار شبکهای بدیل است. راه ابریشم جدید، فناوریهای پیشرفته، انرژی، یوان، بنادر، خطوط ریلی، جنوب جهانی و قراردادهای بلندمدت، همگی ابزارهای چین برای ساختن نظمی کمتر وابسته به غرباند. آمریکا میکوشد چین را با فشار فناوری، جمعیتی، انرژی، کریدوری و روایی محصور کند؛ چین میکوشد با فناوری، اتصال و تنوع مسیرها از این محاصره بیرون بزند. ایران در این رقابت فقط فروشنده نفت نیست؛ یکی از گرههایی است که میتواند اتصال اوراسیا، انرژی مستقل و فشار بر نظم آمریکایی را ممکنتر کند.
روسیه نیز از جبههای دیگر نظم غربی را فرسوده کرده است. جنگ اوکراین نشان داد که غرب میتواند روسیه را تحت فشار قرار دهد، اما نمیتواند جنگی طولانی را بدون هزینه مدیریت کند. ایران در این میدان با منطق پهپادهای ارزان و اقتصاد نامتقارن جنگ اثری فراتر از اندازه کلاسیک خود گذاشت. پهپادهای ارزان، پدافند گرانقیمت را فرسوده میکنند؛ ابزارهای کمهزینه، جنگهای پرهزینه را طولانیتر میسازند؛ و فناوری نامتقارن، برتری کلاسیک را به چالش میکشد. این نیز بخشی از همان قدرت تحققناپذیرکننده است.
اسرائیل در این میان گرفتار تناقضی تاریخی است. آمریکا میخواهد اسرائیل را از بازیگر امنیتی بحرانساز به گره مثبت اتصال هند، خلیج فارس و اروپا تبدیل کند. اما مسئله فلسطین، ذهنیت امنیتی اسرائیل، عمق استراتژیک اندک، سیاست اشغال، دشمنی با ایران و حساسیت افکار عمومی جهان اسلام، بارها اسرائیل را به همان نقش قدیمی بازمیگرداند: بازیگر تشدید، نه گره آرام اتصال. ایران و اسرائیل از این منظر فقط بر سر امنیت نمیجنگند؛ بر سر معماری آینده غرب آسیا میجنگند.
خلیج فارس نیز میان چند منطق گرفتار است. دولتهای عربی میخواهند امنیت آمریکا، تجارت چین، سرمایه جهانی، کریدورهای تازه، ثبات انرژی، عادیسازی گزینشی با اسرائیل و پرهیز از جنگ با ایران را همزمان حفظ کنند. این سیاست چندمسیره، نشانه جهان جدید است؛ جهانی که در آن دولتها دیگر نمیخواهند انتخابهای قطعی و پرهزینه انجام دهند. اما کریدورها بیطرف نیستند و هر مسیر تازه، تعهدات تازه و دشمنیهای تازه میآورد. خلیج فارس نمیتواند هم مرکز اتصال جهانی باشد و هم از پیامدهای جنگ شبکهها کاملاً دور بماند.
از میان همه این خطوط، جایگاه ایران روشنتر میشود. ایران در چهارراه تاریخ، جغرافیا و آینده نظم جهانی ایستاده است. از یک سو، تمدنی کهن با زبان و حافظهای زنده است؛ از سوی دیگر، کشوری تحت فشار با اقتصاد و جامعهای آسیبدیده. از یک سو، گره انرژی، هرمز و کریدور است؛ از سوی دیگر، هدف تحریم، حمله، مهار و روایتسازی منفی. از یک سو، دارای توان دفاعی بومی و جنگ نامتقارن است؛ از سوی دیگر، با چالشهای حکمرانی، توسعه و سرمایه اجتماعی روبهروست. همین ترکیب متناقض، ایران را به موضوعی دشوار اما تعیینکننده در تحلیل نظم جهانی تبدیل میکند.
قدرت ایران در نهایت از یک اصل برمیآید: ایران میتواند هزینه عبور قدرتهای بزرگ از خود را بالا ببرد. آمریکا میخواهد ایران را مهار کند، اما مهار ایران بدون هزینه برای هرمز، انرژی، اسرائیل، خلیج فارس، چین، روسیه و کریدورها ممکن نیست. اسرائیل میخواهد ایران را به تهدیدی قابل حذف تبدیل کند، اما ایران نشان داده است که حذف آن از معادله منطقهای آسان نیست. چین به ایران بهعنوان یکی از گرههای انرژی و اوراسیا نگاه میکند. روسیه ایران را بخشی از فشار بر غرب میبیند. دولتهای خلیج فارس از ایران نگراناند، اما از جنگ با آن میترسند. این یعنی ایران، با وجود همه ضعفها، در نقطهای ایستاده که هیچ بازیگر بزرگی نمیتواند آن را نادیده بگیرد.
جهان آینده را فقط ارتشها و اقتصادهای بزرگ نمیسازند. مسیرها، تنگهها، کریدورها، زبانها، تمدنها، پهپادهای ارزان، ارزها، کود، پتروشیمی، داده، انرژی، افکار عمومی، شبکههای منطقهای و گرههای تاریخی نیز آن را میسازند. ایران درست در محل تلاقی بسیاری از این عناصر قرار گرفته است. این موقعیت، نه خودبهخود پیروزی میآورد و نه مصونیت؛ اما امکان اثرگذاری میآفریند. آینده ایران به این بستگی دارد که بتواند این امکان را به راهبردی عقلانی، توسعهگرا، کمهزینهتر و پایدارتر تبدیل کند.
در عصر آتشبس مسلح جهانی، قدرت فقط توان پیروزی نیست؛ توان ناتمامکردن پیروزی دشمن نیز هست. ایران، بهمثابه تمدنی گرهای، یکی از برجستهترین نمونههای این نوع قدرت است. نه به این دلیل که همه ضعفهایش را پشت سر گذاشته، بلکه به این دلیل که در نقطهای ایستاده که ضعف و قدرت، تاریخ و آینده، جغرافیا و فناوری، فرهنگ و جنگ، انرژی و معنا به هم رسیدهاند. فهم ایران، از این منظر، بخشی از فهم جهان آینده است؛ جهانی که دیگر با یک مرکز، یک مسیر و یک روایت اداره نخواهد شد.
کتابنامه
Mahan, A. T. (1890). The Influence of Sea Power upon History, 1660–1783. Little, Brown and Company.
Kissinger, H. (2014). World Order. Penguin Press.
Mearsheimer, J. J. (2001). The Tragedy of Great Power Politics. W. W. Norton.
Kaplan, R. D. (2012). The Revenge of Geography: What the Map Tells Us About Coming Conflicts and the Battle Against Fate. Random House.
Cohen, S. B. (2003). Geopolitics of the World System. Rowman & Littlefield.
Frankopan, P. (2018). The New Silk Roads: The Present and Future of the World. Bloomsbury.
Schweller, R. L. (2026). Broken Cycle: World Politics in the Age of Dissent. Cambridge University Press.
Dasgupta, R. (2026). After Nations: The Making and Unmaking of a World Order. William Collins.
Pape, R. A. (2005). Dying to Win: The Strategic Logic of Suicide Terrorism. Random House.
Brzezinski, Z. (1997). The Grand Chessboard: American Primacy and Its Geostrategic Imperatives. Basic Books.
Kennedy, P. (1987). The Rise and Fall of the Great Powers. Random House.
Arrighi, G. (1994). The Long Twentieth Century: Money, Power and the Origins of Our Times. Verso.
Wallerstein, I. (2004). World-Systems Analysis: An Introduction. Duke University Press.
Gilpin, R. (1981). War and Change in World Politics. Cambridge University Press.
Nye, J. S. (2004). Soft Power: The Means to Success in World Politics. PublicAffairs.
Friedman, G. (2009). The Next 100 Years: A Forecast for the 21st Century. Doubleday.
Mackinder, H. J. (1904). The geographical pivot of history. The Geographical Journal, 23(4), 421–437.
Spykman, N. J. (1944). The Geography of the Peace. Harcourt, Brace and Company.
Modelski, G. (1987). Long Cycles in World Politics. University of Washington Press.