تأملی بر روان‌شناسی بی‌کفایتی نظامی در بوته نقد

نورمن دیکسون در کتاب «روان‌شناسی بی‌کفایتی نظامی» نشان می‌دهد که بسیاری از فاجعه‌های جنگی، نه از حماقت سربازان، که از بی‌کفایتی فرماندهانی نشات می‌گیرد که خودشان هم اغلب باهوش و تحصیل‌کرده‌اند. او با روایت شکست‌های تاریخی از کریمه تا آرنهم، الگویی ثابت را آشکار می‌کند: فرماندهان، اطلاعات ناخوشایند را نادیده می‌گیرند، در تصمیم‌گیری تعلل می‌کنند، و پس از فاجعه، سربازان را قربانی می‌کنند تا خود را تبرئه کنند. به‌گفته دیکسون، ریشه این بی‌کفایتی در شخصیت مستبدی نهفته که از تربیت سخت‌گیرانه و نظام آموزشی نخبگان تغذیه می‌شود؛ سیستمی که اطاعت را بر تفکر، و سنت را بر نوآوری ترجیح می‌دهد. پرسش تلخ کتاب اما بی‌پاسخ می‌ماند: اگر بی‌کفایتی تا این حد فراگیر است، چرا ارتش‌ها هنوز جنگ‌ها را می‌برند؟ شاید چون پیروزی نهایی نه از هوش فرماندهان، که از تاب‌آوری سربازان و اشتباهات بزرگ‌تر دشمن حاصل می‌شود. دیکسون در نهایت به این نتیجه می‌رسد که بی‌کفایتی نظامی یک نقص فردی نیست؛ یک نقص ساختاری است، و تا وقتی این ساختار را نپذیریم، تاریخ بارها تکرار خواهد شد.

تأملی بر روان‌شناسی بی‌کفایتی نظامی در بوته نقد
بررسی روان‌شناسی بی‌کفایتی نظامی

بررسی روان‌شناسی بی‌کفایتی نظامی

تأملی بر روان‌شناسی بی‌کفایتی نظامی در بوته نقد

مقدمه‌ای بر یک پارادوکس تاریخی

چه بسیار جنگ‌هایی که با شجاع‌ترین سربازان آغاز شد و به فاجعه‌بارترین شکست‌ها انجامید. چه بسیار ارتش‌هایی که در میدان نبرد، فداکاری‌ای فراتر از هر تصوری از خود نشان دادند، اما در نهایت، نه به دست دشمن، که به دست فرماندهان خودشان نابود شدند. این پارادوکس تلخ، نقطه عزیمت کتاب نورمن دیکسون است؛ کتابی که در سال ۱۹۷۶ با عنوان درباره روان‌شناسی بی‌کفایتی نظامی منتشر شد و از آن زمان تا امروز، همچنان یکی از جسورانه‌ترین و بحث‌برانگیزترین آثار در باب ریشه‌های شکست نظامی باقی مانده است.

دیکسون، که خود افسر سابق ارتش بریتانیا و استاد روان‌شناسی دانشگاه لندن بود، از موضعی دوگانه به مسئله بی‌کفایتی نظامی نزدیک می‌شود: از یک سو، او تجربه دست اول زیستن در درون سیستم نظامی را دارد؛ از سوی دیگر، ابزارهای روان‌شناسی تجربی و بالینی را در اختیار گرفته تا بتواند به عمق این پدیده نفوذ کند. حاصل این ترکیب، اثری است که در عین دقت علمی، از تلخی یک خاطره شخصی نیز بی‌بهره نیست. دیکسون در مقدمه کتاب، با صراحتی که برای یک پژوهشگر دانشگاهی چندان معمول نیست، اعتراف می‌کند که خود نیز، در دوران خدمت نظامی، «عمدتاً به دلیل بی‌کفایتی شخصی‌ام» مجروح شده است. این اعتراف، کلید فهم لحن کتاب است: لحنی که میان سوگ یک سرباز سابق و خشم یک نظریه‌پرداز روان‌شناس در نوسان است.


پایان افسانه «احمق خونین»

نخستین کاری که دیکسون در این کتاب انجام می‌دهد، این است که افسانه رایج درباره شکست‌های نظامی را به چالش می‌کشد. این افسانه، که او آن را «نظریه احمق خونین» می‌نامد، مدعی است که فرماندهان نالایق، صرفاً آدم‌های کودنی هستند که در جایگاه اشتباهی نشسته‌اند. مورخان نظامی نسل پیش از دیکسون، از «حماقت محض» فرماندهان جنگ جهانی اول سخن گفته بودند؛ آلن کلارک در کتاب معروفش الاغ‌ها (The Donkeys، ۱۹۶۱)، ژنرال‌های بریتانیایی را به «خرانی» تشبیه کرده بود که شیرانی را به کشتن می‌دهند؛ و لیدل هارت، در تحلیل‌های تیزبینانه‌اش، از «سنگینی مغز فرماندهان» مکرراً شکوه کرده بود.

دیکسون اما، با خویشتنداری یک روان‌شناس بالینی، این تفسیر ساده‌انگارانه را نمی‌پذیرد. او می‌پرسد: اگر این فرماندهان واقعاً «احمق» بودند، چگونه توانستند از پله‌های سلسله‌مراتب نظامی بالا بروند و به بالاترین جایگاه‌ها دست یابند؟ مگر نه اینکه سیستم ارتش، آنان را در میان هزاران افسر دیگر انتخاب کرده و ممتاز شمرده است؟ پس اگر «حماقت» عامل شکست است، این سیستم انتخابگر است که باید زیر سؤال برود، نه صرفاً هوش فردی فرماندهان.

دیکسون سپس گام بلندتری برمی‌دارد. او نشان می‌دهد که بسیاری از فرماندهان نالایق، از هوش بالایی برخوردار بوده‌اند. پرسیوال، که سنگاپور را با دست خود به ژاپنی‌ها سپرد، یکی از باهوش‌ترین افسران ستاد ارتش بریتانیا بود. تاونشند، که در محاصره کوت، ده‌ها هزار سرباز را به کام مرگ کشاند، استراتژیست کم‌نظیری به شمار می‌آمد. هایگ، که در پاسشندیل، صدها هزار سرباز را در گل‌ولای بلژیک غرق کرد، از نگاه هم‌رزمانش، «آموخته‌ترین فرماندهان» بود. پس اگر هوش، مسئله را حل نمی‌کند، آیا عامل دیگری در کار است؟ اینجا بود که دیکسون، از تاریخ‌نگاری نظامی به روان‌شناسی عمیق‌تر روی آورد.


نبرد به‌مثابه پردازش اطلاعات

یکی از بدیع‌ترین بخش‌های کتاب، جایی است که دیکسون از نظریه اطلاعات برای توضیح بی‌کفایتی نظامی استفاده می‌کند. از نگاه او، جنگ در سطح کلان، به دو فعالیت اصلی تقسیم می‌شود: کاربست انرژی (که در متن اصلی با عبارت the delivering of energy آمده) و ارتباط اطلاعات (the communication of information). سربازان عادی، عمدتاً با اولی سر و کار دارند؛ فرماندهان، اما، با دومی. و اینجاست که مسئله اصلی شکل می‌گیرد.

دیکسون توضیح می‌دهد که فرماندهان نظامی، درست مانند یک رایانه مرکزی، باید حجم عظیمی از اطلاعات را دریافت کنند، پردازش نمایند، و سپس بر اساس آن، تصمیم‌های سرنوشت‌سازی صادر کنند. اما این اطلاعات، هرگز خالص و شفاف به دستشان نمی‌رسد. در مسیر انتقال از میدان نبرد به ستاد فرماندهی، اطلاعات دچار «نویز» می‌شود. این نویز می‌تواند از منابع گوناگونی سرچشمه بگیرد: ضعف چشم‌ها در کهنسالی، خستگی ناشی از بی‌خوابی، مصرف بیش‌ازحد الکل، بیماری‌های مغزی، و از همه مهم‌تر، حسادت‌ها و کینه‌های شخصی میان افسران ستاد. هرچه این نویز بیشتر باشد، اطلاعات مفید کمتری به مغز فرمانده می‌رسد، و احتمال تصمیم اشتباه افزایش می‌یابد.

اما دیکسون فراتر از این تحلیل مکانیکی می‌رود. او نشان می‌دهد که فرماندهان نالایق، اغلب خودشان نیز به‌عنوان «منبع نویز» عمل می‌کنند. آن‌ها اطلاعاتی را که با باورهای قبلی‌شان هماهنگ نیست، نادیده می‌گیرند؛ گزارش‌هایی را که عزت‌نفس آنان را تهدید می‌کند، تحریف می‌کنند؛ و پیش‌بینی‌هایی را که حکایت از شکست دارند، به‌عنوان «خیانت جاسوسان» یا «حماقت سربازان» طرد می‌کنند. در واقع، آنچه در ذهن یک فرمانده نالایق رخ می‌دهد، نه یک نقص شناختی ساده، که یک جنگ تمام‌عیار روانی است: جنگی میان «آنچه هست» و «آنچه باید باشد»، میان «واقعیت» و «آرزو»، میان «ترس از شکست» و «نیاز به تأیید دیگران».


روایت نخست: جنگ کریمه، ۱۸۵۴-۱۸۵۵

نخستین رویارویی جدی نیروهای بریتانیایی با روس‌ها در شبه‌جزیره کریمه، در سپتامبر ۱۸۵۴ رخ داد. ارتش بریتانیا، به‌فرماندهی لرد راگلان، همراه با متحدان فرانسوی‌اش، به سمت سواستوپول پیش می‌رفت که با نیروهای روسی در کنار رودخانه آلما برخورد کرد. راگلان، شصت‌وچهار سال داشت و هیچ‌گاه فرماندهی یک نیروی جنگی را بر عهده نداشته بود. در این نبرد، فقط یک دستور صادر کرد: «تا زمانی که از رودخانه عبور نکرده‌اید، پیش بروید.» هیچ دستور دیگری، هیچ نقشه پشتیبان، هیچ طرحی برای بهره‌برداری از پیروزی احتمالی، وجود نداشت. سربازان بریتانیایی، با وجود شجاعت بی‌نظیرشان، در سردرگمی کامل می‌جنگیدند. فرماندهان لشکرها، که خود از هرگونه راهنمایی محروم بودند، به فرماندهان گردان‌ها، و آنان به سربازان، چیزی برای انتقال نداشتند. در یک برهه حساس، یک افسر ستاد که تصور می‌کرد ستونی از روس‌ها، فرانسوی‌ها هستند، دستور آتش‌بس صادر کرد و سربازان خسته، بدون آنکه فرصت پرسش داشته باشند، از مواضع خود عقب‌نشستند. تنها شجاعت فردی سربازان و افسران جزء بود که نبرد را به پیروزی کم‌هزینه‌ای تبدیل کرد؛ اما راگلان، در گزارش رسمی خود، حتی یک بار هم از آنان نام نبرد.

چند هفته بعد، در اکتبر ۱۸۵۴، نبرد بالاکلاوا رخ داد؛ نبردی که به‌خاطر حمله تیپ سبک، تا ابد در تاریخ نظامی ماندگار شد. اما آنچه در این نبرد رخ داد، بسیار فراتر از یک حمله شجاعانه بود. در رأس سواره‌نظام بریتانیا، دو فرمانده قرار داشتند که نه تنها با یکدیگر همکاری نداشتند، بلکه سال‌ها بود دشمنی دیرینه را دنبال می‌کردند. لرد لوکان، فرمانده کل سواره‌نظام، با خواهر لرد کاردیگان، فرمانده تیپ سبک، ازدواج کرده بود و به همین دلیل، این دو، برادرشوهر یکدیگر محسوب می‌شدند. این پیوند خویشاوندی اما، به جای الفت، به کینه‌ای دامن زد که سرانجام به فاجعه انجامید. در میانه نبرد، راگلان از دور، نیروهای روسی را دید که در حال خارج‌کردن توپ‌های خود از یک دره هستند. او دستوری صادر کرد: «سواره‌نظام باید جلو برود و از بازپس‌گیری توپ‌ها جلوگیری کند.» اما این دستور، مبهم و بدون اشاره به موقعیت دقیق توپ‌ها بود. افسر ستاد، آیری، آن را روی کاغذی نوشت و به دست کاپیتان نولان سپرد؛ نولانی که خود، از هر دو برادرشوهر متنفر بود و از فرصت استفاده کرد تا دستور را با لحنی تحقیرآمیز به لوکان برساند. لوکان، که زیر سؤال‌رفتن حیثیت خود را بیش از هر چیز دیگری جدی می‌گرفت، بدون پرسش، دستور را به کاردیگان منتقل کرد. کاردیگان، که می‌دانست این دستور به معنای مرگ حتمی تیپ اوست، اما نمی‌خواست در برابر برادرشوهرش ضعف نشان دهد، سکوت کرد و به سمت دره‌ای حرکت کرد که از سه طرف، زیر آتش توپخانه روسی بود. از ۶۷۳ سوارکاری که وارد آن دره شدند، تنها پانزده درصد زنده بازگشتند. اما پس از فاجعه، هیچ‌یک از فرماندهان ارشد مسئولیت را نپذیرفتند. راگلان، به‌جای اعتراف به ابهام دستور خود، نولان مرده را مقصر دانست؛ لوکان، کاردیگان را به سوءتفاهم متهم کرد؛ و کاردیگان، که خود سالم به عقب بازگشته بود، در لندن به‌عنوان قهرمان ملی مورد استقبال قرار گرفت.

چند هفته پس از بالاکلاوا، در نوامبر ۱۸۵۴، نبرد اینکرمن در مه غلیظی رخ داد که دید را به چند متر کاهش داده بود. راگلان در این نبرد تقریباً هیچ دستوری صادر نکرد. فرماندهان لشکرها، بدون هیچ ارتباطی با یکدیگر، هرکدام به‌گمان خود می‌جنگیدند. سربازان، که از هر سو مورد حمله قرار می‌گرفتند، مهمات خود را از خشاب همرزمان کشته‌شده‌شان تأمین می‌کردند و بدون هیچ فرمانی، تا آخرین نفس مقاومت می‌کردند. یکی از افسران حاضر در نبرد، در خاطراتش نوشت:

«هیچ دستوری از ابتدا تا انتها صادر نشد، مگر دستور پیشروی. هیچ تلاشی برای سازماندهی مجدد گردان‌های متلاشی‌شده، هیچ طرحی برای عملیات، وجود نداشت.»

با وجود این سردرگمی، سربازان بریتانیایی، به‌لطف شجاعت فردی خود، نبرد را به پیروزی خونینی تبدیل کردند. اما راگلان، در گزارش رسمی خود، این پیروزی را نتیجه «برنامه‌ریزی دقیق ستاد» معرفی کرد و خود، به‌سرعت، به درجه فیلد مارشال نایل آمد.

پس از این نبردها، ارتش بریتانیا به سمت سواستوپول پیشروی کرد و در محاصره آن شهر، زمستان ۱۸۵۴ را در شرایطی فاجعه‌بار سپری کرد. راگلان، که خوش‌بینانه باور داشت سواستوپول پیش از زمستان سقوط خواهد کرد، هیچ‌گونه تمهیدی برای سرپناه و آذوقه سربازان در نظر نگرفته بود. سربازان، در حالی که برف و سرما به جانشان افتاده بود، در چادرهای پاره‌پاره می‌خوابیدند و از گرسنگی و بیماری، بیشتر از گلوله دشمن تلف می‌شدند. تا بهار ۱۸۵۵، از ۲۵۰۰۰ سربازی که وارد کریمه شده بودند، فقط ۱۱۰۰۰ نفر باقی مانده بودند. در تابستان همان سال، راگلان، با وجود این فجایع، تصمیم به حمله نهایی به قلعه ردَن گرفت. او بدون بازشناسی کافی، فقط ۴۰۰ سرباز را برای اشغال معادن نزدیک قلعه گسیل داشت؛ بیش از نیمی از آنان، در ضدحمله روس‌ها کشته شدند. حمله اصلی، روز بعد، با سه ستون هماهنگ‌نشده آغاز شد؛ یکی از فرماندهان، علامت شروع را اشتباه فهمید و نیم‌ساعت زودتر به حمله رفت. توپخانه بریتانیا، پس از یک بمباران سنگین، به‌اشتباه دستور توقف آتش دریافت کرد و سربازان بی‌پناه، زیر آتش سنگین روس‌ها قتل‌عام شدند. راگلان، که از نزدیک شاهد این فاجعه بود، در همان روزها به‌سرعت پیر شد و چند روز بعد، بر اثر وبا درگذشت. جانشین او، ژنرال سیمپسون، شصت‌وسه ساله، که از هرگونه تجربه نظامی بی‌بهره بود، در دومین حمله به ردَن، با همان روش اشتباه، هزاران سرباز دیگر را به کشتن داد. در پایان جنگ، از کل ۲۵۰۰۰ نفری که به کریمه اعزام شده بودند، ۱۸۰۰۰ نفر جان باخته بودند؛ بسیاری از آنان، نه بر اثر گلوله دشمن، که بر اثر سرمازدگی، گرسنگی، و بی‌توجهی فرماندهان خود.


روایت دوم: جنگ بوئر، ۱۸۹۹-۱۹۰۰

سه دهه پس از جنگ کریمه، ارتش بریتانیا، با همان روش‌های کهنه، وارد نبردی تازه در آفریقای جنوبی شد. این بار، دشمن، روس‌های منظم نبودند، بلکه بوئرها بودند؛ کشاورزانی که برای دفاع از سرزمینشان، به‌جای صف‌های منظم، از تاکتیک‌های چریکی و تیراندازی دقیق استفاده می‌کردند. ژنرال متیو، که تجربه جنگ در هند و افریقا را داشت، در نبرد مدر ریور، بدون هیچ‌گونه بازشناسی، به سربازانش دستور حمله مستقیم داد. بوئرها، در پشت کرانه‌های رودخانه پنهان شده بودند و تا زمانی که بریتانیایی‌ها به فاصله تیررس نرسیدند، شلیک نکردند. ناگهان، آتشی سنگین از هیچ‌جا گشوده شد و صدها سرباز بریتانیایی، در زمینی باز و بدون سرپناه، به دام افتادند. سربازان مجروح، در گرمای ۴۰ درجه، ساعتها زیر آفتاب سوزان، بدون آب و درمان، جان می‌دادند. متیو، که از بالای تپه‌ای ناظر بود، با وجود داشتن توپخانه، از تیراندازی به مواضع نامرئی دشمن خودداری کرد و شب، سربازان بازمانده را به عقب فرستاد و آن را «پیروزی» نامید. چند روز بعد، در مگرسفونتین، متیو با همان غرور، دستور حمله به تپه‌ای را صادر کرد که بوئرها، شب پیش از نبرد، پنهانی از آن عقب‌نشسته بودند و در سنگرهای جدیدی در جلوی تپه مستقر شده بودند. تیپ هایلند، که شب را در راهپیمایی سنگین گذرانده بود، هنگام طلوع آفتاب، از فاصله نزدیک، هدف آتش مرگبار بوئرها قرار گرفت. فرمانده تیپ، ژنرال واشوپ، در همان دقایق اول کشته شد. سربازان هایلند، که تا آن روز هرگز عقب‌نشینی نکرده بودند، این بار، در هم شکستند و گریختند.

در دسامبر ۱۸۹۹، نبرد کولنسو رخ داد که فاجعه‌ای بی‌سابقه بود. سردار کل نیروهای بریتانیا در آفریقای جنوبی، ژنرال سر ردورس بولر، که خود را «فرزند جنگ» می‌نامید، از مسئولیت فرماندهی کل می‌هراسید. او نقشه نبرد را به ژنرال هارت سپرد، اما هیچ دستور روشنی برای اجرای آن نداد. هارت، که یک افسر قدیمی تشریفاتی بود، سربازان خود را در صف‌های منظم رژه، شانه‌به‌شانه، به سمت مواضع بوئرها گسیل داشت. بوئرها، از فاصله ۵۰۰ متری، با تیراندازی دقیق، صف‌ها را در هم کوبیدند. تا پایان روز، از ۲۰۰۰ سرباز مهاجم، ۱۱۰۰ نفر کشته یا زخمی شده بودند، در حالی که بوئرها فقط ۲۷ کشته و زخمی دادند. بولر، که از دور، ناظر این کشتار بود، در حالی که ساندویچ می‌خورد و قمقمه‌ای از شامپاین در کنارش بود، به‌جای صدور فرمان عقب‌نشینی، فقط می‌گفت: «این وحشتناک است... این وحشتناک است.» پس از نبرد، او در گزارش رسمی خود، هارت را مقصر دانست و از «شانس بد» سخن گفت.

اما بزرگ‌ترین فاجعه جنگ بوئر، در ژانویه ۱۹۰۰، بر روی تپه اسپایون کوپ رخ داد. بولر، با وجود برتری چهاربرابری، تصمیم گرفت ژنرال وارن را با بخشی از نیروهایش، برای شکستن محاصره لیدیسمیت بفرستد. وارن، که وسواسی بیمارگونه در مورد امنیت کاروان بار خود داشت، روزها را در بررسی مسیرهای جایگزین تلف کرد و فرصت طلایی حمله غافلگیرانه را از دست داد. سرانجام، چشمش به تپه اسپایون کوپ افتاد و تصمیم گرفت که آن را تصرف کند، بی‌آنکه حتی یک بار از مواضع دشمن بازشناسی کرده باشد. شب تاریکی، ۱۷۰۰ سرباز بریتانیایی، بدون نقشه و بدون راهنما، به سمت قله تپه حرکت کردند. در مه غلیظ، آنان به جای قله، به یک فلات کوچک در زیر قله رسیدند و گمان بردند که به هدف رسیده‌اند. هنگام طلوع آفتاب، بوئرها، از سه جهت، بر فراز سر آنان، آتش گشودند. سربازان بریتانیایی، در فلاتی کوچک به وسعت ۴۰۰ در ۵۰۰ متر، بدون هیچ سرپناهی، زیر آتش توپخانه و تفنگ تلف می‌شدند. وارن، در پای تپه، نه تنها هیچ دستوری برای پشتیبانی یا عقب‌نشینی صادر نکرد، بلکه از شنیدن گزارش یک خبرنگار جنگی به نام وینستون چرچیل، که از فاجعه خبر داده بود، چنان خشمگین شد که دستور بازداشت او را صادر کرد. تا شب، ۳۴۳ سرباز کشته و هزار نفر مجروح شده بودند؛ و بولر، فردا صبح، بدون هیچ گونه برنامه‌ای، دستور عقب‌نشینی داد و ۲۰۰۰۰ سرباز، بی‌آنکه به هدفی دست یافته باشند، به نقطه آغاز بازگشتند.


روایت سوم: هندوستان، ۱۸۴۲ و ۱۸۵۸

در میانه شورش هند، در آوریل ۱۸۵۸، ژنرال والپول، که هیچ‌گاه فرماندهی مستقلی نداشته بود، مأموریت یافت که قلعه رویا را تصرف کند. او که عجله داشت تا «افتخار نخستین پیروزی» را به دست آورد، بدون هیچ بازشناسی اولیه، به سربازانش دستور حمله مستقیم به قوی‌ترین جبهه قلعه داد. او گمان می‌کرد که در شرقی قلعه وجود دارد، اما در واقع، قلعه در آن سوی، یک دیوار بلند و یک خندق عمیق داشت. سربازان هایلند، که وارد خندق شده بودند، به دام افتادند و از بالا، هدف تیراندازی شورشیان قرار گرفتند. والپول، که از اشتباه خود آگاه شده بود، به‌جای صدور فرمان عقب‌نشینی، دستور داد که توپخانه از آن سوی قلعه، به سمت دیوارها شلیک کند. گلوله‌ها، از روی قلعه عبور کردند و بر سر سربازان خودی، که هنوز در خندق گیر افتاده بودند، فرود آمدند. تا پایان روز، بیش از ۱۰۰ سرباز و چندین افسر ارشد، بر اثر این اشتباهات پیاپی کشته شدند. شورشیان، شب همان روز، از قلعه گریختند و والپول، بدون دستاوردی، به اردوگاه بازگشت.

شانزده سال پیش‌تر، در زمستان ۱۸۴۲، فاجعه‌ای بس بزرگ‌تر در افغانستان رخ داده بود. ارتشی ۴۵۰۰ نفره، به‌همراه ۱۲۰۰۰ همراه غیرنظامی، که در کابل مستقر بودند، پس از یک شورش همگانی، مجبور به عقب‌نشینی به سمت جلال‌آباد شدند. فرماندهی این ارتش، بر عهده ژنرال الت‌فین‌ستون بود؛ مردی هفتادساله که از نقرس رنج می‌برد و آخرین تجربه نظامی او، به نبرد واترلو در ۱۸۱۵ بازمی‌گشت. الت‌فین‌ستون، که خود می‌دانست شایسته این جایگاه نیست، از همان ابتدا، در تصمیم‌گیری دچار تردیدی بیمارگونه شد. او دستور می‌داد و پس‌می‌گرفت، نقشه می‌کشید و رها می‌کرد، و به‌جای آنکه بر اساس اطلاعات میدانی تصمیم بگیرد، با افسران زیردست خود به مشورت می‌نشست. سرانجام، تحت فشار محاصره، الت‌فین‌ستون پذیرفت که با قول امان‌نامه رهبر افغان‌ها، از کابل خارج شود. اما در عمق زمستان، در حالی که برف، معابر کوهستانی را بسته بود و دمای هوا به زیر صفر می‌رسید، کاروانی ۱۶۵۰۰ نفره، از تنگه‌های خوردکابل عبور کرد. افغان‌ها، که در ارتفاعات کمین کرده بودند، هر روز، صدها نفر از آنان را به گلوله می‌بستند و آنان که از تیررس دشمن جان به‌در می‌بردند، بر اثر سرمازدگی و گرسنگی می‌مردند. الت‌فین‌ستون، که در میان کاروان بود، از صدور هرگونه دستور فوری خودداری می‌کرد و هر شب، پیش از تاریکی، دستور توقف می‌داد تا کاروان، شب را در برف و سرما بگذراند. تنها پزشک ارتش، دکتر برایدون، پس از ده روز، با اسبی زخمی به جلال‌آباد رسید و خبر داد که از ۱۶۵۰۰ نفر، فقط او زنده مانده است. الت‌فین‌ستون، خود، در همان روزهای نخست، بر اثر سرمازدگی و نقرس جان باخته بود، اما نه به‌عنوان یک فرمانده، بلکه به‌عنوان یکی از هزاران قربانی بی‌کفایتی خود.


روایت چهارم: جنگ جهانی اول، ۱۹۱۴-۱۹۱۸

در سپتامبر ۱۹۱۵، ارتش بریتانیا، به‌فرماندهی سر جان فرنچ، در لووس، دست به حمله‌ای زد که با وجود برتری عددی، به فاجعه انجامید. فرنچ، که از هرگونه هماهنگی با فرماندهان لشکرهای خود ناتوان بود، دستور داد که نیروهای ذخیره، در فاصله ۱۵ کیلومتری جبهه مستقر شوند؛ فاصله‌ای که آنان را از رسیدن به موقع به میدان نبرد بازمی‌داشت. در روز نخست حمله، سربازان بریتانیایی، با وجود شجاعت، در مقابل سنگرهای مستحکم آلمانی متوقف شدند و هزاران کشته دادند. فرنچ، که از دور، ناظر فاجعه بود، هیچ دستوری برای تغییر تاکتیک صادر نکرد. فردای آن روز، هنگامی که نیروهای ذخیره سرانجام به جبهه رسیدند، اما دشمن، سنگرهای جدیدی ایجاد کرده بود. در دو روز نخست نبرد، ۶۰۰۰۰ سرباز بریتانیایی کشته یا زخمی شدند؛ رقمی که بیشتر از کل تلفات روز D-Day در سال ۱۹۴۴ بود. فرنچ، پس از این فاجعه، در گزارش خود، فرماندهان لشکرها را به «ضعف روحیه» متهم کرد.

یک سال بعد، در ژوئیه ۱۹۱۶، نبرد سم، به‌فرماندهی سر داگلاس هایگ، به بزرگ‌ترین فاجعه نظامی تاریخ بریتانیا تبدیل شد. هایگ، که به اثربخشی بمباران سنگین توپخانه اعتقادی راسخ داشت، دستور داد که یک هفته، بی‌وقفه، مواضع آلمانی‌ها زیر آتش ۱۵۰۰ توپ قرار گیرد. او گمان می‌کرد که این بمباران، سنگرها و سیم‌های خاردار دشمن را به‌کلی نابود کرده است. اما آلمانی‌ها، در پناهگاه‌های عمیق زیرزمینی خود، از بمباران جان به‌در برده بودند و به‌محض توقف آتش، مسلسل‌های خود را بر روی لبه دهانه‌های تازه‌ای که گلوله‌ها ایجاد کرده بودند، مستقر کردند. سپیده‌دم اول ژوئیه، ۱۲۰۰۰۰ سرباز بریتانیایی، در صف‌های منظم، از سنگرها بیرون آمدند و به سمت مواضع آلمانی حرکت کردند. هر سرباز، ۳۰ کیلوگرم تجهیزات بر دوش داشت و با سرعتی آرام، در زمینی که بر اثر بمباران، به گودال‌های گل‌آلود تبدیل شده بود، پیش می‌رفت. آلمانی‌ها، که از پناهگاه‌های خود بیرون آمده بودند، با مسلسل‌های خود، صف‌ها را در هم کوبیدند. در همان روز اول، ۵۷۰۰۰ سرباز بریتانیایی، کشته، زخمی یا مفقود شدند؛ بیش از هر ارتشی در یک روز نبرد، در تمام تاریخ. با وجود این فاجعه، هایگ دستور ادامه حمله را داد و تا نوامبر، ۴۲۰۰۰۰ سرباز دیگر را به کشتن داد، تا آنکه سرانجام، با پیشروی تنها چند کیلومتر، نبرد را متوقف کرد.

در ژوئیه ۱۹۱۷، هایگ، با وجود هشدارهای هواشناسان و مهندسان، سومین نبرد ایپر (پاسشندیل) را آغاز کرد. کارشناسان به او گفته بودند که بمباران سنگین، سیستم زهکشی بلژیک را نابود خواهد کرد و زمین، به باتلاقی غیرقابل‌عبور تبدیل خواهد شد. هایگ، که به پیروزی قریب‌الوقوع ایمان داشت، این هشدارها را نادیده گرفت. ده روز بمباران، با ۴٫۵ میلیون گلوله، سیستم زهکشی را به‌کلی ویران کرد و باران‌های سیل‌آسای اوت، زمین را به دریایی از گل‌ولای تبدیل کرد. سربازان، تا کمر در گل فرو می‌رفتند، سلاح‌هایشان از کار می‌افتاد، و هر قدم، آخرین توان آنان را می‌گرفت. تانک‌ها، که قرار بود از آنان پشتیبانی کنند، در گل و لای، بی‌حرکت ماندند و به هدف آسان توپخانه آلمانی تبدیل شدند. هایگ، با وجود گزارش‌های فاجعه‌بار از جبهه، دستور ادامه حملات را تا نوامبر صادر کرد. تا پایان نبرد، ۳۱۰۰۰۰ سرباز بریتانیایی، برای پیشروی تنها ۵ کیلومتر، کشته یا زخمی شدند. هنگامی که یک افسر ارشد ستاد، پس از ماه‌ها، برای نخستین بار از جبهه بازدید کرد، با دیدن صحنه، اشک از چشمانش جاری شد و فریاد زد: «خدایا، آیا ما واقعاً سربازان را به اینجا فرستادیم؟»

در نوامبر ۱۹۱۷، نبرد کامبره، نخستین حمله گسترده تانک‌ها در تاریخ، آغاز شد. ۳۸۰ تانک، در یک حمله غافلگیرانه، از خطوط آلمانی عبور کردند و ۵ کیلومتر پیشروی کردند؛ پیشرفتی که در نبردهای پیشین، با ده‌ها هزار تلفات به دست آمده بود. اما ژنرال هارپر، فرمانده لشکر ۵۱ هایلند، که به تانک‌ها اعتقاد نداشت، از هماهنگی با آنان خودداری کرد و حمله‌اش را یک ساعت به تأخیر انداخت. این تأخیر، به آلمانی‌ها فرصت داد تا توپخانه خود را بر روی تپه‌ای مستقر کنند. تانک‌ها، که بدون پشتیبانی پیاده‌نظام به جلو می‌رفتند، یکی‌یکی هدف توپخانه قرار گرفتند و آتش گرفتند. شانزده تانک، با تمام خدمه، نابود شدند. با وجود این ضربه، نیروهای بریتانیایی موفق شدند خطوط آلمانی را بشکنند. اما هایگ و ژنرال بینگ، به‌جای بهره‌برداری از این موفقیت، تصمیم گرفتند که از سواره‌نظام سنتی برای تعقیب دشمن استفاده کنند. سواره‌نظام، که در پشت جبهه منتظر دستور بودند، چندین ساعت برای دریافت فرمان تلف کردند و تا آن زمان، آلمانی‌ها موفق شدند خطوط پشتیبانی خود را ترمیم کنند. سپس، ده روز بعد، آلمانی‌ها با یک ضدحمله، تمام پیشروی بریتانیایی را بازپس گرفتند و ۶۰۰۰ سرباز را به اسارت گرفتند. پس از این شکست، هایگ و بینگ، برای تبرئه خود، سربازان عادی را مقصر معرفی کردند و اسمات، که مأمور بررسی بود، با پذیرش این روایت، اعلام کرد که «خطا از فرماندهان ارشد نبود، بلکه از کمبود روحیه سربازان بود.» این، یکی از تلخ‌ترین نمونه‌های قربانی‌سازی در تاریخ نظامی بریتانیا بود.


روایت پنجم: محاصره کوت، ۱۹۱۶

در سال ۱۹۱۵، ارتش بریتانیا در بین‌النهرین، مأموریت حفاظت از تأسیسات نفتی آبادان را بر عهده داشت. اما ژنرال تاونشند، که تشنه افتخار بود، تصمیم گرفت فراتر از دستور، به سمت بغداد پیشروی کند. او با وجود هشدارهای خودش درباره خطوط طولانی تأمین، از فرصت استفاده کرد و با ۱۰۰۰۰ سرباز، به عمق ۳۰۰ کیلومتری خاک عثمانی نفوذ کرد. در نوامبر ۱۹۱۵، در تیسفون، با ارتش ۱۳۰۰۰ نفری عثمانی روبرو شد و با وجود شجاعت، ۴۰۰۰ تلفات داد. او که از ادامه پیشروی ناامید شده بود، به‌جای عقب‌نشینی به سمت پایگاه امن، تصمیم گرفت در شهر کوت مستقر شود و منتظر نیروهای امدادی بماند. تاونشند، که در جوانی، محاصره چترال را با موفقیت پشت سر گذاشته بود، گمان می‌کرد که کوت، تکرار آن پیروزی خواهد بود. اما کوت، برخلاف چترال، هیچ گونه استحکامات دفاعی نداشت و در محاصره کامل عثمانی‌ها قرار گرفت.

او به فرماندهی خود در بصره، ژنرال نیکسون، گزارش داد که فقط یک ماه آذوقه دارد تا نیکسون را تحت فشار برای اعزام نیروی امداد قرار دهد. اما در واقع، او از جیره‌بندی سربازان خودداری کرده بود و نمی‌خواست که از ذخایر پنهان غلات عرب‌ها استفاده کند. نیروی امداد، تحت فرماندهی ژنرال ایلمر، چندین بار تلاش کرد تا محاصره را بشکند، اما با تلفات سنگین عقب‌نشینی کرد؛ تلفاتی که تا حدی، ناشی از خودداری تاونشند از هماهنگی با آنان بود. تاونشند، با وجود درخواست‌های مکرر ایلمر برای حمله همزمان، از صدور فرمان خروج از کوت خودداری کرد، به‌بهانه اینکه «حملات ناموفق، روحیه سربازان را تضعیف می‌کند.» پس از ۱۴۷ روز محاصره، ذخایر غذا به پایان رسید و تاونشند، با ۱۳۰۰۰ سرباز، تسلیم شد. عثمانی‌ها، او را با احترام به استانبول منتقل کردند، اما سربازان او، در یک راهپیمایی ۱۲۰۰ کیلومتری در زمستان، در میان کوهستان‌های آناتولی، هزاران نفر جان باختند. از ۱۳۰۰۰ سرباز اسیر، تا پایان جنگ، ۷۰۰۰ نفر بر اثر سرما، گرسنگی و بیماری تلف شدند. تاونشند، اما، در استانبول، به‌عنوان «مهمان ویژه دولت عثمانی» پذیرفته شد و هیچ‌گاه، حتی یک بار، برای سرنوشت سربازانش ابراز نگرانی نکرد.


روایت ششم: جنگ جهانی دوم، ۱۹۴۰-۱۹۴۴

در ژوئن ۱۹۴۲، در آفریقای شمالی، ارتش هشتم بریتانیا، به‌فرماندهی ژنرال ریچی، با وجود برتری چهاربرابری در تانک و توپخانه، در برابر رومل، شکست فاجعه‌باری را متحمل شد. ریچی، که در ظاهر، مردی قاطع و خوش‌سیما بود، در باطن، از تصمیم‌گیری هراس داشت. او روزها را به برگزاری جلسات بی‌نتیجه می‌گذراند و هر بار که یکی از فرماندهان لشکر، پیشنهادی می‌داد، آن را می‌پذیرفت و ساعتی بعد، آن را نقض می‌کرد. در بحبوحه نبرد، دستوری صادر کرد که «العدن به هیچ‌وجه تخلیه نخواهد شد»، اما یک ساعت بعد، دستور تخلیه داد و سپس، دوباره دستور مقاومت. فرماندهان لشکر، که از این سردرگمی به ستوه آمده بودند، هرکدام به‌گمان خود عمل می‌کردند. رومل، که از این آشفتگی آگاه بود، با حملات سریع و غافلگیرانه، خطوط بریتانیا را در هم شکست. ریچی، با وجود برتری عددی، دستور عقب‌نشینی کامل به سمت مرز مصر را صادر کرد و طبرق، با ۳۵۰۰۰ سرباز، به‌سرعت سقوط کرد. این، پس از دانکرک، بزرگ‌ترین شکست نظامی بریتانیا در جنگ جهانی دوم بود.

چند ماه پیش‌تر، در فوریه ۱۹۴۲، سنگاپور، «دژ تسخیرناپذیر» بریتانیا در شرق دور، در عرض دو هفته، به دست ژاپنی‌ها سقوط کرد. ژنرال پرسیوال، فرمانده سنگاپور، با وجود هوش سرشار و سابقه درخشان ستادی، از هرگونه تصمیم قاطع می‌هراسید. او در طول سال‌های پیش از جنگ، با وجود هشدارهای مکرر مهندسان و افسران اطلاعاتی، از ساخت استحکامات در ساحل شمالی جزیره (که رو به سرزمین اصلی مالایا بود) خودداری کرده بود. استدلال او این بود که «ساخت سنگر، روحیه غیرنظامیان را تضعیف می‌کند.» هنگامی که ژاپنی‌ها، از طریق مالایا، خود را به تنگه جوهور رساندند، پرسیوال، با وجود درخواست فوری مهندسان برای ایجاد موانع ضدتانک، باز هم مقاومت کرد. او اعتقاد داشت که ژاپنی‌ها نمی‌توانند از تانک در جنگل استفاده کنند، و بنابراین، نیازی به موانع نیست. اما ژاپنی‌ها، با تانک‌های سبک خود، به‌راحتی از جاده‌های جنگلی عبور کردند و در عرض چند روز، تمام شبه‌جزیره را تصرف کردند. پرسیوال، که تا آخرین لحظه، باور نمی‌کرد که ژاپنی‌ها از شمال حمله خواهند کرد، هنگامی که خبر پیاده‌شدن آنان در ساحل شمالی جزیره به او رسید، دستور داد که تمام تجهیزات دفاعی، که از قبل در شمال غربی مستقر شده بودند، به شمال شرقی منتقل شوند. فردا، که متوجه شد حمله از شمال غربی است، دوباره دستور بازگشت تجهیزات را داد؛ اما دیگر خیلی دیر شده بود. در ۱۵ فوریه، پرسیوال، با ۱۳۰۰۰۰ سرباز، تسلیم شد. این، بزرگ‌ترین تسلیم ارتش بریتانیا در تمام تاریخ بود. پرسیوال، پس از اسارت، در زندان ژاپنی‌ها، در حالی که هزاران سرباز او در اردوگاه‌های کار اجباری جان می‌باختند، همچنان از تصمیمات خود دفاع می‌کرد و «حفظ روحیه غیرنظامیان» را دلیل اصلی عدم ساخت استحکامات معرفی می‌کرد.

آخرین فاجعه بزرگ جنگ، در سپتامبر ۱۹۴۴، در هلند رخ داد. عملیات مارکت‌گاردن، که توسط مونتگومری طراحی شده بود، یک حمله جسورانه چتربازان برای تصرف پل‌های کلیدی رودخانه‌های هلند بود. اما این طرح، بر پایه دو فرض غلط استوار بود: نخست، اینکه آلمانی‌ها در منطقه آرنهم، توان مقاومت ندارند؛ دوم، اینکه نیروی زمینی متحدان، ظرف ۴۸ ساعت، به چتربازان خواهد رسید. اطلاعات نظامی، چند روز پیش از عملیات، گزارش داده بود که دو لشکر زرهی اس‌اس، در نزدیکی آرنهم مستقر شده‌اند. اما مونتگومری، که به پیروزی قاطع ایمان داشت، این گزارش را «پوچ» خواند و دستور داد که عملیات، بدون تغییر، اجرا شود. چتربازان لشکر یکم هوابرد، در ۱۷ سپتامبر، در نزدیکی آرنهم فرود آمدند و به‌سرعت، در محاصره تانک‌های اس‌اس قرار گرفتند. آنان، با وجود شجاعت بی‌نظیر، نتوانستند پل را تصرف کنند و در یک منطقه کوچک، به دام افتادند. نیروی زمینی، که باید در عرض ۴۸ ساعت به آنان می‌رسید، در جاده‌های باریک هلند، با مقاومت شدید آلمانی‌ها متوقف شد و ۹ روز طول کشید تا به آرنهم برسد؛ دیگر، چتربازان بازمانده، مجبور به عقب‌نشینی شده بودند. از ۱۰۰۰۰ چتربازی که به آرنهم اعزام شده بودند، فقط ۲۵۰۰ نفر بازگشتند. کل تلفات متفقین، بیش از ۱۷۰۰۰ نفر بود. اما مونتگومری، در گزارش رسمی خود، عملیات را «۹۰ درصد موفق» خواند و شاهزاده برنارد هلند، در پاسخ، گفت: «کشور من، دیگر توان یک «پیروزی مونتگومری» را ندارد.»


الگوی ثابت در میان نبردها

اگر به این روایت‌ها، با فاصله نگاه کنیم، یک الگوی ثابت وجود دارد؛ الگویی که دیکسون آن را «بی‌کفایتی نظامی» می‌نامد و من، در اینجا، آن را به‌عنوان «تکرار خطاهای یکسان» نام می‌برم: در هر نبرد، فرماندهان، دشمن را دست‌کم گرفته‌اند؛ اطلاعات ناخوشایند را نادیده گرفته‌اند؛ به حمله مستقیم از روبه‌رو اصرار داشته‌اند؛ در لحظات حساس، تعلل کرده‌اند؛ و پس از فاجعه، خود را تبرئه کرده‌اند و سربازان را قربانی کرده‌اند. این الگو، در کریمه و بوئر و سم و پاسشندیل و کوت و سنگاپور و آرنهم، یکسان است؛ گویی که زمان، هیچ تأثیری بر ذهن فرماندهان نظامی نداشته است. و شاید، این همان نکته‌ای است که دیکسون می‌خواهد به ما بگوید: بی‌کفایتی نظامی، یک مشکل تاریخی نیست؛ یک مشکل ساختاری است. تا وقتی که ساختار ارتش، اطاعت را بر تفکر، سنت را بر نوآوری، و ظاهر جنتلمنی را بر قضاوت نقادانه ترجیح می‌دهد، این الگو، بارها و بارها، تکرار خواهد شد.


ریشه‌ها در اتاق کودک

اما جایی که دیکسون از تحلیل‌های تاریخی فاصله می‌گیرد و وارد قلمروی روان‌شناسی عمیق می‌شود، بخش دوم کتاب است. او در فصل‌های ۲۲ تا ۲۴، کوشش می‌کند تا نشان دهد که الگوی ثابت بی‌کفایتی، در نهایت، ریشه در «شخصیت مستبد» دارد؛ شخصیتی که محصول دوران کودکی سخت‌گیرانه، تربیت سرکوبگر، و اضطراب مزمن عزت‌نفس است. دیکسون در اینجا از پژوهش‌های کلاسیک تئودور آدورنو و همکارانش در دانشگاه برکلی استفاده می‌کند، اما با نگاهی منتقدانه‌تر. او می‌پذیرد که شخصیت مستبد، مشخصات ویژه‌ای دارد: پایبندی خشک به هنجارهای سنتی، اطاعت بی‌چون‌وچرا از مراجع قدرت، پرخاشگری همراه با خودشیفتگی، و از همه مهمتر، «ذهنی بسته» که در برابر اطلاعات تازه مقاومت می‌کند.

اما پرسشی که دیکسون را آزار می‌دهد این است که چرا افراد با چنین شخصیتی، به‌طور نامتناسب، در ارتش‌ها یافت می‌شوند؟ پاسخ او، هرچند ساده است، اما از قلمروی روان‌شناسی فردی فراتر می‌رود و به جامعه‌شناسی سازمانی می‌رسد: ارتش، به‌عنوان نهادی که پرخاشگری را کنترل و هدایت می‌کند، به‌طور طبیعی، افرادی را جذب می‌کند که خود نیز با پرخاشگری درونی خود در کشمکش‌اند. کسی که از خشم خود می‌هراسد، به جستجوی سازمانی می‌رود که به خشم او مشروعیت ببخشد و آن را به مسیر امنی هدایت کند. این، همان توافقی است که میان روان فرد و ساختار سازمان شکل می‌گیرد: سازمان به فرد مضطرب، امنیت روانی می‌دهد؛ و فرد مضطرب، به سازمان، اطاعت بی‌قیدوشرط می‌بخشد. این توافق، اما، قیمتی گزاف دارد: سازمان، در طول زمان، به جای آنکه شجاعت فکری را پرورش دهد، اطاعت محض را تقویت می‌کند؛ به جای آنکه خلاقیت را تشویق کند، سنت‌های خشک را مقدس می‌شمارد؛ و به جای آنکه خودآگاهی را گسترش دهد، مکانیسم‌های انکار و فرافکنی را نهادینه می‌سازد.

دیکسون در اینجا، یکی از ظریف‌ترین استدلال‌های خود را پیش می‌کشد: بی‌کفایتی نظامی، در نهایت، نتیجه «پیروزی مکانیسم‌های دفاعی بر عقلانیت» است. فرماندهی که از شکست می‌هراسد، اطلاعات مربوط به شکست را تحریف می‌کند؛ فرماندهی که از قضاوت دیگران می‌ترسد، به گروهی از مشاوران چاپلوس پناه می‌برد؛ فرماندهی که از بی‌کفایتی خود آگاه است، آن را به زیردستان خود فرافکنی می‌کند. به‌عبارت دیگر، آنچه در ظاهر، یک اشتباه محاسباتی یا یک خطای استراتژیک به نظر می‌رسد، در واقع، یک «واکنش روان‌رنجورانه» است که برای کاهش اضطراب فرمانده طراحی شده است.


قیمت پنهان «جنتلمن انگلیسی»

یکی از بحث‌برانگیزترین بخش‌های کتاب، فصل ۲۴ است که به نقش آموزش نخبگان در پرورش فرماندهان نالایق می‌پردازد. دیکسون با صراحت از «مدارس خصوصی انگلیسی» و فرهنگ «مسیحیت عضلانی» انتقاد می‌کند؛ فرهنگی که از اواخر دوران ویکتوریا، پسران طبقه اشراف را در قالبی یکسان می‌ریخت: بیگانه با علوم، آشنا با ورزش‌های گروهی، وفادار به سنت، و مؤمن به «بازی جوانمردانه». او استدلال می‌کند که این نظام آموزشی، ظاهراً برای پرورش «رهبران طبیعی» طراحی شده بود، اما در عمل، افرادی را تحویل ارتش می‌داد که در بهترین حالت، «مدیرانی مطیع» بودند و در بدترین حالت، «فرهیختگانی وسواسی» که هرگونه نوآوری را تهدیدی بر منزلت خود می‌دانستند. یکی از گویاترین مثال‌های دیکسون، روایت یک مدرسه شبانه‌روزی انگلیسی در دهه ۱۹۳۰ است: مدیر مدرسه، هر روز صبح، پس از صبحانه، پسران را به‌ترتیب به دستشویی می‌فرستاد و پس از بازگشت، گزارش دقیق «عملکرد گوارشی» هر دانش‌آموز را در دفتری ثبت می‌کرد. کسانی که «عملکرد قابل‌قبولی» نداشتند، با روغن کرچک تنبیه می‌شدند. این، به‌گفته دیکسون، همان روشی است که شخصیت مستبد را از کودکی شکل می‌دهد: کنترل وسواسی بدن، شرم ناشی از ناتوانی، و اطاعت بی‌چون‌وچرا از مرجع قدرت.

این روایت، هرچند تلخ است، اما دیکسون را از نقد ساختارهای اجتماعی باز نمی‌دارد. او نشان می‌دهد که چگونه مدارس خصوصی، با تأکید بر ورزش گروهی به‌جای مطالعه فردی، با ستایش از «روحیه تیمی» به‌جای «تفکر انتقادی»، و با تقدیس «اطاعت» به‌جای «پرسشگری»، نسلی از افسران را پرورش دادند که برای جنگ‌های پیچیده قرن بیستم، کاملاً ناآماده بودند. این افسران، در میدان نبرد، همان رفتاری را تکرار می‌کردند که در مدرسه آموخته بودند: به‌جای تحلیل موقعیت، به دنبال دستور بودند؛ به‌جای انطباق با شرایط، بر اجرای دقیق برنامه‌های ازپیش‌تعیین‌شده اصرار داشتند؛ و به‌جای پذیرش خطا، به سرعت، مقصر بیرونی را پیدا می‌کردند.


آن‌که در سایه‌ها پنهان است

اما شاید مهم‌تر از هر نقد روش‌شناختی، پرسشی باشد که دیکسون خود در مقدمه کتاب به آن اشاره می‌کند، اما هرگز به‌طور کامل به آن پاسخ نمی‌دهد: اگر بی‌کفایتی نظامی تا این اندازه فراگیر و تکرارشونده است، چرا ارتش‌ها، در نهایت، اغلب جنگ‌ها را می‌برند؟ چرا بریتانیا، با وجود راگلان و بولر و پرسیوال و هایگ، در دو جنگ جهانی پیروز شد؟ آیا بی‌کفایتی، یک «هزینه جانبی» اجتناب‌ناپذیر از پیروزی است؟ یا اینکه این خود بی‌کفایتی است که، به‌طرز عجیبی، کارکردی مثبت دارد؟ دیکسون در پاسخ این پرسش، تردید دارد و از چند عامل سخن می‌گوید: شجاعت بی‌نظیر سربازان عادی، بی‌کفایتی بیشتر دشمن، و از همه مهم‌تر، «تاب‌آوری یک سیستم غیرمتمرکز» که حتی با فرماندهان نالایق، به‌کار خود ادامه می‌دهد. اما او اعتراف می‌کند که این پاسخ‌ها، قانع‌کننده نیستند. شاید، حدس می‌زند، پیروزی نهایی، بیش از آنکه حاصل هوش فرماندهان باشد، حاصل «خستگی دشمن» یا «اشتباهات بزرگ‌تر او» است. و این، شاید تلخ‌ترین نتیجه‌گیری‌های کتاب باشد: جنگ، نه با پیروزی هوشمندانه، که با بازماندن طرفی که اشتباهات کمتری مرتکب شده، به‌پایان می‌رسد.


درآمدی بر نقد نظریه

خواندن کتاب دیکسون، تجربه‌ای است که در آن، احساس ناخوشایند دیدن خود در آینه را نیز به همراه دارد. او از ما می‌خواهد که بپذیریم بی‌کفایتی نظامی، پدیده‌ای تصادفی یا نادر نیست؛ بلکه نتیجه طبیعی تلاش انسان برای «حرفه‌ای کردن خشونت» است. هرچه سازمان‌های نظامی بزرگ‌تر و پیچیده‌تر می‌شوند، سازوکارهای دفاعی آنان نیز پیچیده‌تر می‌شود؛ سازوکارهایی که در نهایت، به خود آن سازمان آسیب می‌زنند. اما دیکسون، با وجود تمام تیرگی تحلیلش، هرگز به بدبینی مطلق نمی‌رسد. او در بخش پایانی کتاب، از فرماندهان بزرگ تاریخ سخن می‌گوید: نلسون، ولینگتون، رومل، اسلیم. او نشان می‌دهد که این فرماندهان، نه تنها از هوش بالایی برخوردار بودند، بلکه از «شخصیت مستبد» نیز بی‌بهره بودند. آنان می‌توانستند در برابر فشار گروهی مقاومت کنند، اطلاعات ناخوشایند را بپذیرند، و از اشتباهات خود بیاموزند. اما دیکسون از خود نمی‌پرسد که چرا این فرماندهان، استثنا هستند و قاعده نه. شاید پاسخ در جای دیگری باشد: در ساختار جامعه‌ای که ارتش را می‌پرستد، اما از نقد آن هراس دارد. در مدرسه‌ای که اطاعت را به‌جای تفکر می‌آموزد. در فرهنگی که «جنتلمن خوش‌برخورد» را به «اندیشمند نقاد» ترجیح می‌دهد.


پایان

کتاب دیکسون، با گذشت نزدیک به نیم‌قرن، همچنان تازه است، اما نه به‌خاطر پاسخ‌هایی که داده، که به‌خاطر پرسش‌هایی که بی‌پاسخ گذاشته است. و شاید همین بی‌پاسخی، بهترین بهانه باشد برای آنکه بار دیگر، با نگاهی تازه، به سراغ این پرسش دیرینه برویم: چرا ارتش‌ها، با وجود تمام تجربه‌های تلخ تاریخ، هنوز هم، در نبردهای بزرگ خود، سربازان شجاع را به دست فرماندهان نالایق می‌سپارند؟ پاسخ، شاید، در این باشد که ما، به‌عنوان جامعه، همچنان از مواجهه با این حقیقت ناخوشایند هراس داریم: که بی‌کفایتی نظامی، نه یک نقص فردی، که یک نقص ساختاری است؛ و تا وقتی که ساختار را نپذیریم، تاریخ، بارها و بارها، خود را تکرار خواهد کرد.