تبارشناسی قدرت و پیشرفت

در ادبیات عمومی و حتی بخش بزرگی از تفکر اقتصادی معاصر، تکنولوژی اغلب به‌عنوان یک نیروی خنثی، خطی و نجات‌بخش تصور می‌شود که ناگزیر منجر به بهبود استانداردهای زندگی و رفاه همگانی خواهد شد. اما کتاب «قدرت و پیشرفت: نبرد هزارساله ما بر سر تکنولوژی و رفاه» اثر دارون عجم‌اغلو و سایمون جانسون، با رویکردی انتقادی و مبتنی بر تاریخ‌نگاری اقتصادی، این هویت‌بخشی «مقدس» به تکنولوژی را به چالش می‌کشد. این مقاله با استناد به مباحث مطرح شده در پرولوگ و فصل اول این اثر، استدلال می‌کند که رابطه میان تکنولوژی و رفاه انسانی نه یک رابطه علی و معلولی خودجوش، بلکه محصول انتخاب‌های اجتماعی، سیاسی و نهادی است. نویسندگان با تفکیک میان «بهره‌وری متوسط» و «بهره‌وری نهایی»، و با طرح مفاهیمی چون «اتوماسیون نیم‌بند» و «وظایف نو»، نشان می‌دهند که چرا انقلاب‌های دیجیتال معاصر علی‌رغم افزایش تولید، منجر به تضعیف طبقه کارگر و نابرابری فزاینده شده‌اند. این مقاله به تحلیل مکانیسم‌های نظارتی (مانند پنوپتیکون)، تاریخچه انقلاب صنعتی و ضرورت تغییر پارادایم از «تکنولوژی جایگزین» به «تکنولوژی توانمندساز» می‌پردازد و استدلال می‌کند که بدون بازپس‌گیری قدرت اجتماعی و تغییر «دیدگاه» حاکم بر نوآوری، آینده‌ای جز انحطاط دموکراسی و افزایش شکاف طبقاتی در انتظار ما نخواهد بود.

تبارشناسی قدرت و پیشرفت
قدرت و پیشرفت

فهرست

متن اصلی

فهرست
مقدمه: در پایان افسانه موج بهره‌وری
بخش اول: پنوپتیکون؛ از نظارت زندانی به نظارت صنعتی
بخش دوم: افسانه «موج بهره‌وری» و شکست آن در عمل
بخش سوم: اتوماسیون نیم‌بند و تکنولوژی‌های گسسته
بخش چهارم: انگلز دیریاب و نابرابری انقلاب صنعتی
بخش پنجم: وظایف نو و ضرورت بازتعریف نوآوری
بخش ششم: قدرت، مذاکره و تقسیم رانت
بخش هفتم: هوش مصنوعی و تهدید دموکراسی
نتیجه‌گیری: انتخاب میان دو مسیر

قدرت و پیشرفت
مقدمه: در پایان افسانه موج بهره‌وری

تقریباً در هر دهه‌ای از تاریخ مدرن، صدای رسا و امیدوارکننده‌ای از سوی پیشگامان صنعتی و نوآوران شنیده می‌شود که از آینده‌ای درخشان سخن می‌گویند. در سال ۱۹۶۰، مجله تایم عنوان «مرد سال» را به گروهی از دانشمندان آمریکایی اختصاص داد و اعلام کرد که علم و تکنولوژی بالاخره پیروز شده‌اند. در آن زمان، به نظر می‌رسید که رؤیای فرانسیس بیکن در قرن هفدهم مبنی بر کنترل انسان بر طبیعت از طریق دانش، محقق شده است. آن‌ها باور داشتند که همان‌طور که پژوهش‌های علمی زندگی را متحول کرده، بازاریابی و گسترش این فناوری‌ها نیز به طور خودکار لایه‌های زیرین جامعه را به رفاه خواهند رساند.

امروز نیز ما شعارهای مشابهی را از سیلیکون ولی می‌شنویم؛ از اینترنت اشیاء تا هوش مصنوعی مولد، همه وعده می‌دهند که جهان را به مکانی کارآمدتر، سالم‌تر و ثروتمندتر تبدیل کنند. اما دارون عجم‌اغلو و سایمون جانسون در کتاب تحول‌آفرین خود، «قدرت و پیشرفت»، با استناد به داده‌های تکان‌دهنده اقتصادی، نشان می‌دهند که این خوش‌بینی کورکورانه نه تنها بی‌اساس است، بلکه می‌تواند خطرناک باشد. آن‌ها استدلال می‌کنند که پیشرفت تکنولوژیک تضمینی برای رفاه همگانی نیست و در طول تاریخ، نمونه‌های فراوانی وجود دارد که تکنولوژی تنها ثروت طبقات حاکم را افزایش داده و توده‌های مردم را به فلاکت کشانده است.

مسئله اصلی که این مقاله به آن می‌پردازد، چرایی گسست میان «رشد بهره‌وری» و «رشد دستمزدها» در دهه‌های اخیر است. چرا در حالی که تکنولوژی‌های دیجیتال ما را به توانایی‌های بی‌سابقه‌ای مجهز کرده‌اند، دستمزدهای واقعی کارگران بدون تحصیلات دانشگاهی در غرب کاهش یافته و نابرابری به اوج تاریخی خود رسیده است؟ پاسخ عجم‌اغلو و جانسون در این است که ما اجازه داده‌ایم جهت‌گیری تکنولوژی تحت سلطه منافع یک اقلیت قدرتمند باشد و نه نیازهای اکثریت. برای درک این پدیده، باید از لایه‌های سطحی تکنولوژی عبور کرده و به رابطه پیچیده میان قدرت، نهادها و ماهیت نوآوری بپردازیم.

بخش اول: پنوپتیکون؛ از نظارت زندانی به نظارت صنعتی

برای درک ماهیت «خشونت‌آمیز» تکنولوژی، عجم‌اغلو و جانسون به یک نماد تاریخی بازمی‌گردند: پنوپتیکون. این طرح که ابتدا توسط ساموئل بنتام، برادر جرمی بنتام، برای نظارت بر کارگران کارخانه‌های روسیه طرح شد، و سپس توسط جرمی بنتام فیلسوف به عنوان مدلی برای زندان‌ها، مدارس و بیمارستان‌ها مطرح گردید، نمادین‌ترین مثال از سوءاستفاده‌ی بالقوه از تکنولوژی است.

پنوپتیکون، یک ساختمان دایره‌ای بود که در مرکز آن برج نگهبانی قرار داشت و زندانیان (یا کارگران) در اطراف آن ساکن بودند. با نورپردازی مناسب، نگهبان می‌توانست تمام ساکنین را ببیند، در حالی که خود دیده نمی‌شد. این طراحی بر اساس اصل «نامرئی بودن ناظر و مرئی بودت ناظه‌شونده» بنا شده بود. جرمی بنتام که پدر فلسفه «اصالت فایده» است، معتقد بود که این طرح منجر به حداکثر کارایی و خوشحالی جمعی می‌شود، زیرا مردم مجبور به نظم می‌شوند و هزینه‌های نظارت کاهش می‌یابد.

اما عجم‌اغلو و جانسون با نگاهی انتقادی، نشان می‌دهند که چگونه این ایده‌آل کارایی، در واقعیت به ابزاری برای ستم تبدیل شد. وقتی پنوپتیکون از یک زندان به یک کارخانه تعمیم یافت، هدف آن صرفاً افزایش رفاه کارگران نبود، بلکه هدف اصلی استخراج حداکثر کار از آن‌ها با کمترین هزینه ممکن بود. این همان چیزی است که میشل فوکو، فیلسوف فرانسوی، بعدها آن را «انضباط» و «نظم قدرت» در جوامع صنعتی نامید.

اهمیت این تاریخی برای دنیای امروز انکارناپذیر است. امروزه، پنوپتیکون‌های دیجیتال ما را احاطه کرده‌اند. الگوریتم‌هایی که هر حرکت کارگران انبارداری آمازون را رصد می‌کنند، نرم‌افزارهایی که پرسنل دفاتری را زیر نظر می‌گیرند و سیستم‌های امتیازدهی که رفتار رانندگان اسنپ و اوبر را کنترل می‌کنند، همه بازنمایی‌های مدرن همان رویکرد بنتام هستند. تکنولوژی، در اینجا، نه برای توانمندسازی انسان، بلکه برای «مکانیزه کردن» او و تبدیلش به یک قطعه قابل کنترل و جایگزین به کار می‌رود. این رویکرد نشان می‌دهد که تکنولوژی ذاتاً خیر نیست؛ ماهیت آن بستگی به این دارد که چه کسی آن را کنترل می‌کند و اهداف کنترل‌گر چیست.

بخش دوم: افسانه «موج بهره‌وری» و شکست آن در عمل

یکی از بنیادی‌ترین مفاهیمی که عجم‌اغلو و جانسون به نقد آن می‌پردازند، نظریه رایج اقتصادی به نام «موج بهره‌وری» (Productivity Bandwagon) است. طبق این نظریه که ریشه در تفکر آدام اسمیت دارد، افزایش بهره‌وری (تولید بیشتر با منابع کمتر) منجر به افزایش سود شرکت‌ها می‌شود و این سود باعث سرمایه‌گذاری بیشتر و در نتیجه افزایش تقاضا برای کارگر می‌گردد. در نهایت، رقابت میان کارفرمایان برای جذب کارگران منجر به بالا رفتن دستمزدها می‌شود.

اما عجم‌اغلو و جانسون با ارائه شواهد تاریخی و داده‌های معاصر، این مدل خطی را رد می‌کنند. آن‌ها توضیح می‌دهند که چرا در دهه‌های اخیر، علی‌رغم انقلاب دیجیتال و افزایش شدید بهره‌وری در ایالات متحده، دستمزدهای واقعی برای اکثریت کارگران ثابت مانده یا حتی کاهش یافته است. برای درک این پدیده، باید میان دو نوع بهره‌وری تفاوت قائل شویم: «بهره‌وری متوسط» و «بهره‌وری نهایی».

بهره‌وری متوسط، ساده است: کل تقسیم بر تعداد کارکنان. اما کارفرمایان بر اساس بهره‌وری متوسط تصمیم به استخدام نمی‌گیرند؛ آن‌ها بر اساس «بهره‌وری نهایی» تصمیم می‌گیرند؛ یعنی ارزش اضافه‌شده به خاطر اضافه شدن یک کارگر دیگر.

نویسندگان با یک مثال طنزآمیز اما عمیق این موضوع را روشن می‌کنند:

کارخانه آینده تنها دو کارمند خواهد داشت: یک انسان و یک سگ. انسان آنجاست تا سگ را غذا بدهد و سگ آنجاست تا انسان را از دست زدن به تجهیزات منع کند.

در چنین کارخانه‌ای، بهره‌وری متوسط (خروجی تقسیم بر یک انسان) بسیار بالاست، اما بهره‌وری نهایی آن انسان نزدیک به صفر است. اگر او حذف شود، خروجی تغییر چندانی نمی‌کند.

این دقیقاً همان وضعیتی است که بسیاری از تکنولوژی‌های مدرن، مانند ربات‌های صنعتی، ایجاد می‌کنند. ربات‌ها ممکن است خروجی را افزایش دهند و بهره‌وری متوسط را بالا ببرند، اما چون کارهای تکراری و نیمه‌مهارت را انجام می‌دهند، نیاز به کارگران را کاهش می‌دهند. نتیجه این است که شرکت ثروتمندتر می‌شود، اما نیازش به نیروی انسانی کم می‌شود. در چنین شرایطی، هیچ «موجی» وجود ندارد که دستمزدها را بالا ببرد، چون تقاضا برای کار کاهش یافته است. این پارادوکس، توضیح می‌دهد که چرا در دهه‌های اخیر سهم کار از درآمد ملی به شدت کاهش یافته و سهم سرمایه به شدت افزایش یافته است.

بخش سوم: اتوماسیون نیم‌بند و تکنولوژی‌های گسسته

برای عمیق‌تر شدن تحلیل، عجم‌اغلو و جانسون مفهوم «اتوماسیون نیم‌بند» (So-so automation) را معرفی می‌کنند. این اصطلاح به نوآوری‌هایی اشاره دارد که کار را جایگزین می‌کنند اما بهره‌وری کل اقتصاد را به میزان قابل توجهی افزایش نمی‌دهند. یک مثال روشن در این زمینه، دستگاه‌های خودپرداز یا کیوسک‌های خودگردان در سوپرمارکت‌هاست.

وقتی یک فروشگاه کیوسک خودپرداز نصب می‌کند، چند نفر از صندوق‌داران کار خود را از دست می‌دهند. اما آیا قیمت کالاهای فروشگاه به شدت کاهش می‌یابد؟ خیر. آیا کیفیت خدمات به حدی بالا می‌رود که مشتریان بیشتری جذب شوند؟ معمولاً خیر. این تکنولوژی تنها هزینه‌های نیروی کار را برای صاحب سرمایه کاهش داده و ارزش افزوده چندانی برای مشتری یا اقتصاد کلان ایجاد نکرده است.

برخلاف اتوماسیون مولد که در اوایل قرن بیستم (مانند تولید انبوه خودرو توسط فورد) نه تنها کارگران را حذف نکرد، بلکه با کاهش هزینه خودرو، تقاضا را برای فلز، پلاستیک، جاده‌ها و سرویس‌های مرتبط افزایش داد و در نتیجه مشاغل جدیدی خلق کرد؛ اتوماسیون نیم‌بند در دوران دیجیتال، صرفاً یک بازی «مجموع صفر» است: سود کارفرما، هزینه کارگر.

این نوع نوآوری، به جای اینکه «کیک اقتصادی» را بزرگتر کند تا سهم همه بیشتر شود، تنها سهم کارگر را کوچکتر می‌کند تا سهم سرمایه‌دار بزرگتر شود. عجم‌اغلو و جانسون معتقدند که اقتصاد مدرن، به دلیل ساختارهای انحصاری و ضعف قدرت چانه‌زنی کارگران، به سمت تولید همین دسته از تکنولوژی‌ها سوق پیدا کرده است. شرکت‌های فناوری بزرگ، میلیاردها دلار را صرف توسعه الگوریتم‌هایی می‌کنند که کارهای انسانی را انجام دهند (نویسندگی، طراحی گرافیک، تحلیل داده) اما کمتر سرمایه‌گذاری می‌کنند که ابزاری بسازند که توانایی انسان‌ها را در این مشاغل افزایش دهد. این یک انتخاب استراتژیک است که ناشی از تلاش برای کاهش وابستگی به نیروی کار انسانی است.

بخش چهارم: انگلز دیریاب و نابرابری انقلاب صنعتی

برای اثبات اینکه پیشرفت تکنولوژیک لزوماً بلافاصله منجر به رفاه نمی‌شود، نویسندگان به مثال کلاسیک انقلاب صنعتی بریتانیا بازمی‌گردند. در قرن هجدهم و نوزدهم، ماشین‌های نساجی و سیستم کارخانه‌ای زندگی کارگران را دگرگون کرد. اما این تغییر، به همان زیبایی که در کتاب‌های درسی تاریخ تصویر شده، نبود.

عجم‌اغلو و جانسون نقل می‌کنند که کارگران نساجی در آن زمان، ماشین‌های قدرت‌لووم را «دیوانه‌کننده» می‌نامیدند. آن‌ها معتقد بودند که کار با این ماشین‌ها نه تنها خسته‌کننده و خطرناک است، بلکه استقلال و مهارت آن‌ها را به عنوان یک صنعتگر ماهر از بین می‌برد. یک بافنده در سال ۱۸۳۴ شهادت داد که هیچ کس دوست ندارد با ماشین کار کند، زیرا صدای کوبنده‌ای دارد و نظارت سختگیرانه‌ای را تحمیل می‌کند که هیچ انسان آزادانه‌ای نمی‌تواند آن را بپذیرد.

شواهد تاریخی نشان می‌دهد که حدود یک قرن (از دهه ۱۷۷۰ تا ۱۸۷۰)، دستمزدهای واقعی کارگران بریتانیایی تقریباً ثابت ماند یا حتی کاهش یافت، در حالی که بهره‌وری به شدت افزایش یافت. این بازه زمانی که اقتصاددانان به آن «فاصله انگلز» می‌گویند، دقیقاً همان دوره‌ای است که تکنولوژی در خدمت جایگزینی انسان بود و نهادهای اجتماعی (اتحادیه‌ها، حق رأی) آن قدرت نداشتند تا سهمی از این سود را برای کارگران بگیرند.

رنج کارگران در آن دوران تنها محدود به دستمزدها نبود. فاصله میان استانداردهای زندگی صاحبان کارخانه و کارگران بسیار وحشتناک بود. کودکان کار در معادن زغال‌سنگ و کارخانه‌های پنبه می‌مردند. این واقعیت تلخ، ادعای «تکنولوژی نجات‌بخش» را زیر سوال می‌برد. تکنولوژی تنها زمانی نجات‌بخش شد که نیروهای اجتماعی، مسیر آن را تغییر دادند. ظهور جنبش‌های کارگری، گسترش حق رأی و اصلاحات قانونی در اواخر قرن نوزدهم، شرکت‌ها را مجبور کرد تا تکنولوژی را جهت دهی کنند که منجر به ایجاد مشاغل جدید و مهارت‌های بالاتر شود.

بخش پنجم: وظایف نو و ضرورت بازتعریف نوآوری

اگر اتوماسیون صرف مسیر درستی برای بشریت نیست، راه حل چیست؟ عجم‌اغلو و جانسون پاسخ روشنی دارند: ما باید تکنولوژی‌هایی را توسعه دهیم که «وظایف نو» (New Tasks) خلق می‌کنند.

آن‌ها استدلال می‌کنند که رفاه پایدار در قرن بیستم نه فقط به خاطر ربات‌ها، بلکه به خاطر نوآوری‌هایی به دست آمد که کار انسان را مکمل می‌کردند، نه جایگزین. مثال بارز آن، ظهور کامپیوترها در نیمه دوم قرن بیستم است. در ابتدا، نگرانی وجود داشت که کامپیوترها جایگزین حسابداران و منشی‌ها شوند. اما در عمل، کامپیوترها مجموعه کاملاً جدیدی از وظایف را خلق کردند: برنامه‌نویسی، تحلیل سیستم‌ها، مدیریت شبکه، و تعمیر و نگهداری سخت‌افزار. این وظایف نو، تقاضای جدیدی برای کار ایجاد کردند و دستمزدها را بالا برد.

مشکل امروز این است که جهت‌گیری نوآوری در هوش مصنوعی، به شدت به سمت خودکارسازی و جایگزینی هوش انسانی متمایل است. (مانند ChatGPT یا Midjourney که می‌توانند نوشتن و طراحی را انجام دهند) اما اگر هوش مصنوعی به جای جایگزینی، به ابزاری برای کمک به پزشکان، معلمان، و مهندسان تبدیل شود تا تصمیمات بهتری بگیرند، می‌تواند بهره‌وری نهایی کارگران را افزایش دهد و دستمزدها را بالا ببرد.

نویسندگان پیشنهاد می‌کنند که ما باید از «مسیر اتوماسیون» به «مسیر خلق وظایف نو» تغییر مسیر دهیم. این یک تغییر فنی نیست، بلکه یک تغییر در «دیدگاه» (Vision) است. دیدگاهی که در آن هدف نهایی، حذف انسان از فرایند تولید نیست، بلکه هدف، توانمندسازی انسان برای انجام کارهای پیچیده‌تر و خلاقانه‌تر است. این نیازمند تغییر اولویت‌های تحقیق و توسعه (R&D) است. پول‌های دولتی و سرمایه‌گذاری خصوصی نباید فقط صرف «ماشین‌های هوشمندتر» شود، بلکه باید به سمت «ماشین‌هایی که انسان‌ها را هوشمندتر می‌کنند» سوق داده شود.

بخش ششم: قدرت، مذاکره و تقسیم رانت

حتی اگر تکنولوژی‌هایی ایجاد شوند که بهره‌وری نهایی را بالا ببرند، آیا تضمینی وجود دارد که کارگران از این مزایا بهره‌مند شوند؟ پاسخ عجم‌اغلو و جانسون منفی است، مگر اینکه ساختار قدرت تغییر کند.

آن‌ها مفهوم «رانت اقتصادی» را به میان می‌آورند. در بازارهای غیررقابتی، شرکت‌ها می‌توانند سودهایی فراتر از نرخ عادی بازده سرمایه کسب کنند. این سودهای اضافی به عنوان رانت شناخته می‌شوند. در غیاب نیروهای متقابل، صاحبان سرمایه تمام این رانت را برای خود برمی‌دارند. اما اگر کارگران قدرت چانه‌زنی داشته باشند (از طریق اتحادیه‌ها یا قوانین حمایت از کار)، می‌توانند بخشی از این رانت را مطالبه کنند.

مثال بیسبال در ایالات متحده در اینجا بسیار آموزنده است. در دهه ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، تیم‌های بیسبال سودهای زیادی می‌بردند اما بازیکنان دستمزد کمی داشتند، زیرا قراردادهای آنها محدودکننده بود و آنها نمی‌توانستند تیم خود را انتخاب کنند. اما وقتی بازیکنان توانستند قدرت خود را سازماندهی کنند و سیستم قراردادها تغییر کرد، دستمزدها به شدت افزایش یافت، بدون اینکه تیم‌ها ورشکست شوند. این نشان می‌دهد که دستمزدها یک معادله اقتصادی ثابت نیستند، بلکه نتیجه توافق‌نامه قدرت هستند.

در حال حاضر، کاهش شدید نفوذ اتحادیه‌های کارگری در ایالات متحده و بسیاری از کشورهای صنعتی، توازن قوا را به نفع کارفرمایان به هم زده است. شرکت‌های تکنولوژی با داشتن انحصار و پلتفرم‌های جهانی، قدرت بازار عظیمی دارند. در چنین شرایطی، حتی اگر یک کارگر بهره‌وری بالایی داشته باشد، نمی‌تواند مطالبه دستمزد بیشتر کند، زیرا کارفرما می‌داند گزینه‌های جایگزین کارگر محدود است.

بنابراین، برای دستیابی به پیشرفت مشترک، اصلاحات تکنولوژیک کافی نیست؛ ما نیاز به اصلاحات نهادی داریم. تقویت حقوق کارگران، افزایش حداقل دستمزد، و ضد انحصار کردن شرکت‌های غول‌پیکر فناوری، ضرورت‌های اجتناب‌ناپذیر برای توزیع عادلانه ثروت ناشی از نوآوری هستند. همانطور که در قرن نوزدهم، دموکراسی و قوانین کار بود که سود انقلاب صنعتی را به طبقه کارگر رساند، امروز نیز دموکراسی باید قوانین بازی دیجیتال را بازنویسی کند.

بخش هفتم: هوش مصنوعی و تهدید دموکراسی

در بخش‌های پایانی پرولوگ و فصل اول، نویسندگان به بحث برانگیزترین موضوع روز، یعنی هوش مصنوعی (AI)، می‌پردازند. آن‌ها استدلال می‌کنند که هوش مصنوعی پتانسیل آن را دارد که «انقلاب صنعتی بدون اشتراک منافع» باشد.

هوش مصنوعی، بر خلاف ابزارهای قبلی، توانایی انجام وظایف شناختی را دارد که قبلاً انحصار انسان بودند: تصمیم‌گیری، تشخیص الگو، و حتی خلاقیت. اگر مسیر توسعه این تکنولوژی همان مسیر «جایگزینی» باشد، ما ممکن است با جهانی روبرو شویم که در آن نیاز به نیروی کار ماهر نیز کاهش یابد. این می‌تواند به سقوط شدید دستمزدها و افزایش بیکاری ساختاری منجر شود.

اما خطر حتی عمیق‌تر از بیکاری، خطر برای دموکراسی است. همانطور که هری جی. ولز در رمان ماشین زمان تصور کرد، تکنولوژی می‌تواند انسان‌ها به دو گونه تقسیم کند: نخبگان اهل تکنولوژی و توده‌های وابسته و نادان. هوش مصنوعی می‌تواند ابزاری برای کنترل نظارتی و دستکاری اطلاعات باشد. اگر الگوریتم‌ها بتوانند رفتار رأی‌دهندگان را با دقت پیش‌بینی و دستکاری کنند، و اگر نظارت‌پذیری جامعه کامل شود (نسل جدید پنوپتیکون)، دموکراسی که متکی بر انتخاب‌های آگاهانه شهروندان است، بی‌معنا می‌شود.

عجم‌اغلو و جانسون از ما می‌خواهند که در برابر این تقدیرگرایی مقاومت کنیم. آن‌ها می‌گویند: «ما نمی‌توانیم از پیشرفت علمی جلوگیری کنیم و نباید هم جلوگیری کنیم. اما می‌توانیم و باید جهت استفاده از این علم را تعیین کنیم.» همانطور که دانشمندان فیزیک در جنگ سرد تصمیم گرفتند از انرژی هسته‌ای هم برای سلاح و هم برای انرژی صلح‌آمیز استفاده کنند، امروز هم ما باید انتخاب کنیم که آیا هوش مصنوعی ابزار نظارت و جایگزینی باشد یا ابزار پرستاری، آموزش و کمک به تصمیم‌گیری انسانی.

نتیجه‌گیری: انتخاب میان دو مسیر

کتاب «قدرت و پیشرفت» در نهایت یک کتاب امیدوارکننده است، نه بدبینانه، زیرا به ما یادآوری می‌کند که آینده بسته نیست. عجم‌اغلو و جانسون با خواندن عبرت‌آموز تاریخ، به ما نشان می‌دهند که ما ایستاده در تقاطع حیاتی هستیم.

مسیر اول، مسیر «تکنولوژی سلطه‌گر» است. در این مسیر، ما به اتوماسیون ادامه می‌دهیم، نظارت دیجیتال را گسترش می‌دهیم و اجازه می‌دهیم بازارهای انحصاری ثروت را جذب کنند. نتیجه این مسیر، جامعه‌ای دوپاره، با تضعیف طبقه متوسط و فروپاشی اجماع دموکراتیک است.

مسیر دوم، مسیر «تکنولوژی مردم‌گرا» است. در این مسیر، ما از تکنولوژی برای خلق وظایف نو، افزایش مهارت‌های انسانی و حل مشکلات واقعی (مانند تغییرات اقلیمی و بیماری‌ها) استفاده می‌کنیم. این مسیر نیازمند این است که جامعه مدنی، سیاست‌گذاران و نخبگان فنی با هم متحد شوند تا «دیدگاه» حاکم بر نوآوری را تغییر دهند. این نیازمند شجاعت برای تنظیم مقررات بر شرکت‌های بزرگ، مالیات‌گذاری بر اتوماسیون و سرمایه‌گذاری در آموزش و توانمندسازی است.

پیام نهایی این مقاله و کتاب آن است که پیشرفت، نه یک هدیه آسمانی، بلکه دستاورد نبرد اجتماعی است. همانطور که اجداد ما در قرن نوزدهم برای ساعات کاری انسانی، حق رأی و محدود کردن کار کودکان جنگیدند، ما نیز امروز باید برای تعیین مسیر هوش مصنوعی و تکنولوژی دیجیتال بجنگیم. انتخاب میان یک آینده‌ای که ماشین‌ها برای ما کار می‌کنند و آینده‌ای که ما برای ماشین‌ها کار می‌کنیم، اکنون در دستان ماست. اگر می‌خواهیم از «انقلاب صنعتی بی‌رحمانه‌ای» که نوربرت وینر در سال ۱۹۴۹ هشدار داد جلوگیری کنیم، باید قدرت و پیشرفت را دوباره به یکدیگر پیوند زنیم و تکنولوژی را مجبور کنیم در خدمت مشترک بشریت، نه انحصار اقلیت، باشد.

پرونده‌ها: توسعه عجم‌اغلو و رابینسون