گمشده در ترجمه و بحران معنای انسان مدرن
خوانشی هایدگری از تنهایی، زبان، روزمرگی و گشودگی به دیگری
فهرست
- چکیده
- مقدمه
- داستان فیلم و صورتبندی بحران
- توکیو بهمثابه جهان مدرن
- هایدگر، دازاین و گمگشتگی در روزمرگی
- ملال، تنهایی و بحران معنا
- زبان، سکوت و امکان فهم دیگری
- خروج موقت از روزمرگی
- معنای ناپایدار اما حقیقی
- جمعبندی
چکیده
فیلم «گمشده در ترجمه» ساخته سوفیا کاپولا، در ظاهر روایتی ساده از مواجهه دو انسان تنها در شهری بیگانه است؛ اما در سطحی عمیقتر، فیلم به یکی از بنیادینترین مسائل انسان مدرن میپردازد: بحران معنا در جهانی تکنیکی، مصرفی، پرهیاهو و در عین حال عمیقاً تهی. باب هریس، بازیگری میانسال که برای بازی در یک آگهی تبلیغاتی به ژاپن سفر کرده، و شارلوت، زن جوانی که همراه همسر عکاس خود در توکیو اقامت دارد، هر دو در وضعیتی از تعلیق، ملال، بیخانمانی وجودی و گسست از زندگی روزمره به سر میبرند. آنچه این دو را به یکدیگر نزدیک میکند، نه صرفاً تفاوت زبان و فرهنگ، بلکه تجربه مشترک تنهایی، بیمعنایی و ناتوانی در برقراری نسبتی اصیل با جهان و دیگران است.
این مقاله میکوشد با تکیه بر مفاهیم فلسفی مارتین هایدگر، بهویژه دازاین، دازمن، روزمرگی، اصالت، زبان، سکوت، شنیدن و گشودگی، فیلم «گمشده در ترجمه» را بهمثابه تصویری سینمایی از وضعیت انسان مدرن تحلیل کند. در این خوانش، توکیو صرفاً شهری خارجی یا مکانی جغرافیایی نیست، بلکه تمثیلی از جهان معاصر است؛ جهانی که در آن تکنیک، مصرف، تصویر، تبلیغات و روابط سطحی، امکان تجربه اصیل معنا را به حاشیه راندهاند. با این حال، فیلم در دل همین جهان بیمعنا، امکان رستگاری کامل یا پاسخ نهایی ارائه نمیدهد، بلکه لحظهای کوتاه از گشودگی را نشان میدهد؛ لحظهای که در آن، از خلال فهم دیگری، شنیدن، سکوت و خروج موقت از روزمرگی، معنایی انسانی و زودگذر اما حقیقی پدیدار میشود.
مقدمه
«گمشده در ترجمه» محصول سال ۲۰۰۳ آمریکا به نویسندگی و کارگردانی سوفیا کاپولا، یکی از ظریفترین فیلمهای سینمای معاصر درباره تنهایی، ملال و بحران معناست. فیلم با بازی بیل مری در نقش باب هریس و اسکارلت جوهانسون در نقش شارلوت، داستان دو انسان را روایت میکند که در هتلی در توکیو، در فاصلهای دور از خانه، زبان، فرهنگ و زندگی معمول خود، به شکلی تصادفی با یکدیگر روبهرو میشوند. باب، بازیگر آمریکایی سالخوردهای است که برای بازی در تبلیغ یک برند ژاپنی به توکیو آمده و بیشتر وقت خود را در هتل، آسانسور، رستوران، باشگاه و اتاقی بیروح میگذراند. شارلوت نیز زن جوانی است که بهتازگی از رشته فلسفه فارغالتحصیل شده و همراه همسر عکاس خود به ژاپن آمده است؛ اما سفر کاری همسرش، او را در هتلی بزرگ، در شهری پرهیاهو و در وضعیتی از بیهدفی و تنهایی رها کرده است.
فیلم در همان سطح نخست، درباره دوگانگی آشنایی و بیگانگی است. شخصیتها در شهری زندگی میکنند که نمیتوانند زبان آن را بفهمند، نشانههای فرهنگی آن برایشان غریب است و جهان اطرافشان با سرعت، نور، صدا و مصرف پر شده است. اما اگر فیلم را صرفاً روایتی درباره غربت دو آمریکایی در ژاپن بدانیم، از لایه اصلی آن غافل شدهایم. مسئله بنیادین فیلم این نیست که باب و شارلوت زبان ژاپنی نمیدانند؛ مسئله این است که آنان حتی در زبان خود نیز دیگر خانهای ندارند. آنها نه فقط با ژاپنیها، بلکه با همسران، دوستان، هموطنان و حتی با خویشتن خویش نیز نسبتی زنده و اصیل برقرار نمیکنند. از همین رو، عنوان فیلم معنایی فراتر از ترجمه زبانی پیدا میکند: انسان مدرن، خود در ترجمه جهان، دیگری و خویشتن گم شده است.
سوفیا کاپولا در این فیلم بهجای آنکه بحران شخصیتها را با گفتوگوهای مستقیم، اعترافات روانشناختی یا رخدادهای دراماتیک بزرگ توضیح دهد، آن را در سکوتها، مکثها، نگاهها، قابهای خالی، فضاهای هتل، آسانسورها، پنجرهها و صداهای دوردست شهر نشان میدهد. فیلم از همان آغاز به ما میفهماند که مسئله اصلی، رخداد بیرونی نیست؛ بلکه حالتی وجودی است. باب و شارلوت در ظاهر مشکلی مشخص و فاجعهای آشکار ندارند. آنها بیمار، فقیر یا گرفتار حادثهای سهمگین نیستند. بحران آنان از سنخ دیگری است: آنان نمیدانند با زندگی خود چه کنند، نمیدانند نسبتشان با جهان چیست، و نمیتوانند در روابط عادی و روزمره خود معنایی زنده بیابند.
از این جهت، فیلم کاپولا را میتوان با مفاهیم هایدگری خواند. هایدگر در «هستی و زمان» نشان میدهد که انسان، یا به تعبیر او دازاین، موجودی است که همواره در جهان افکنده شده، با دیگران به سر میبرد، در زبان زندگی میکند، و نسبت او با خود و جهان از خلال امکاناتی که پیش روی او گشوده میشوند، شکل میگیرد. اما دازاین معمولاً در زندگی روزمره، در قلمرو دازمن یا «همگنان»، خود را گم میکند. او همان چیزی را میخواهد که دیگران میخواهند، همانگونه میفهمد که دیگران میفهمند، و همانگونه زندگی میکند که «آدمها» زندگی میکنند. در چنین وضعیتی، انسان از خویشتن اصیل خود فاصله میگیرد و به سطحی از زندگی فروکاسته میشود که در آن همه چیز پیشاپیش معنا شده، عادی شده، مصرف شده و تهی شده است.
«گمشده در ترجمه» دقیقاً در همین نقطه قرار میگیرد: در فاصله میان روزمرگی و امکان اصالت، میان گفتار و سکوت، میان بیگانگی و فهم دیگری، میان ملال و لحظهای کوتاه از گشودگی. فیلم نشان میدهد که انسان مدرن چگونه در جهانی آکنده از نشانهها، تبلیغات، صداها، تصاویر و ارتباطات ظاهری، بیش از هر زمان دیگری تنهاست. اما در عین حال، نشان میدهد که معنا هنوز بهطور کامل نابود نشده است. معنا دیگر در نهادهای آماده، آیینهای تهیشده، مناسبات مصرفی یا گفتارهای فرسوده یافت نمیشود؛ بلکه شاید در لحظهای کوتاه، در مواجههای صادقانه، در شنیدن دیگری، در سکوتی مشترک و در نسبتی بیادعا با جهان پدیدار شود.
داستان فیلم و صورتبندی بحران
فیلم با سکوت و رخوت آغاز میشود. کاپولا از همان نماهای نخست، به جای آنکه داستان را با حادثهای بیرونی به حرکت درآورد، وضعیت درونی شخصیتها را از طریق تصویر، ریتم و فضا آشکار میکند. باب هریس در توکیو حضور دارد، اما حضوری بیقرار، معلق و بیریشه. او در خیابانها، آسانسورها و راهروهای هتل دیده میشود، اما گویی هیچجا واقعاً حضور ندارد. یکی از نماهای معنادار فیلم، حضور او در آسانسور در کنار گروهی از ژاپنیهاست. قامت بلندتر باب در میان افرادی که از نظر ظاهری و قامتی به هم نزدیکاند، او را بهوضوح از محیط جدا میکند. این نما بیش از آنکه صرفاً تفاوت جسمانی را نشان دهد، تمثیلی از وضعیت وجودی اوست: او در میان دیگران است، اما با آنان نیست؛ در جهان است، اما با جهان نسبتی آرام و مألوف ندارد.
این بیگانگی، البته تنها ناشی از تفاوت فرهنگی نیست. فیلم در صحنهای دیگر نشان میدهد که باب حتی با هموطنان آمریکایی خود نیز نمیتواند ارتباطی واقعی برقرار کند. هنگامی که دو آمریکایی در رستوران هتل او را میشناسند و درباره فیلمها و نقشهای گذشتهاش با او حرف میزنند، باب میلی به ادامه گفتوگو ندارد و با بهانهای خود را از آن موقعیت بیرون میکشد. این صحنه نشان میدهد که مسئله باب ناآشنایی با زبان یا فرهنگ ژاپن نیست. او از خود زندگی روزمره، از تصویر عمومی خویش، از روابط تکراری و از نقشی که دیگران از او میشناسند، خسته شده است. گویی سفر به ژاپن نیز تلاشی ناآگاهانه برای فاصله گرفتن از همین زندگی بوده است؛ اما تغییر مکان نتوانسته است بحران درونی او را حل کند.
شارلوت نیز وضعیتی مشابه دارد، هرچند در مرحلهای متفاوت از زندگی. اگر باب با بحران میانسالی، فرسودگی حرفهای و تهیشدن نقش اجتماعی خود مواجه است، شارلوت با بحران آغاز زندگی بزرگسالی، ازدواج، آینده و معنا روبهروست. او در اتاق هتل، کنار پنجرهای بزرگ، به شهر توکیو نگاه میکند؛ شهری پرنور، شلوغ، رنگارنگ و پرتحرک. اما نگاه او به شهر، نگاه کسی نیست که مجذوب کشف جهان تازهای شده باشد. او به شهر خیره است، اما این خیرهشدن بیشتر نشانه رخوت، فاصله و گمگشتگی است. همسرش در همان اتاق خوابیده یا سرگرم کارهای خود است و گفتوگوهای میان آن دو، هرچند ظاهراً صمیمانه، از درون خالیاند. آنها کنار هماند، اما با هم نیستند. زبان میان آنها کارکردی زنده ندارد؛ بیشتر تکرار عادت است تا گفتوگو.
در اینجا فیلم به یکی از مهمترین وجوه بحران انسان مدرن نزدیک میشود: امکان حضور جسمانی در کنار دیگری، بیآنکه فهمی واقعی از دیگری رخ دهد. شارلوت و همسرش در یک اتاق اقامت دارند، در یک سفر مشترکاند، و در ظاهر زوجی جوان و عادی به نظر میرسند؛ اما میان آنان نوعی شکاف خاموش وجود دارد. آنچه غایب است، نه صرفاً محبت یا احترام، بلکه زبان مشترک به معنای عمیق کلمه است. همسر شارلوت بیشتر از کار، برنامهها و درگیریهای حرفهای خود سخن میگوید و شارلوت نیز بیشتر شنوندهای ظاهری است. در نتیجه، گفتوگو به جای آنکه امکانی برای گشودگی باشد، به رفتاری اجتماعی و کمجان تقلیل مییابد.
یکی از مهمترین صحنههای فیلم، حضور شارلوت در معبد است. او در شهر میگردد و به زیارتگاهی میرسد. انسانها در حال دعا و نیایشاند، اما شارلوت وارد تجربه آنان نمیشود. او میایستد، نگاه میکند و فاصله میگیرد. در ظاهر، معبد باید مکانی برای معنا، آرامش، تأمل و اتصال به امری فراتر از زندگی روزمره باشد؛ اما برای شارلوت چنین تجربهای رخ نمیدهد. او بعدتر در تماس تلفنی با دوستش، با گریه میگوید که از دیدن آن زیارتگاه هیچ احساسی نداشته است. اهمیت این جمله در آن است که بحران او را از سطح بیحوصلگی یا ناراحتی شخصی فراتر میبرد. مسئله این نیست که شارلوت مکان مناسبی برای تفریح نیافته است؛ مسئله این است که حتی آنچه باید معنا ببخشد، برای او دیگر معنازا نیست.
در همین صحنه، فیلم بحران معنا را به شکلی دقیق نشان میدهد. امر قدسی، آیین، سفر، ازدواج، شغل، شهرت، مصرف، سرگرمی و حتی ارتباطات دوستانه، هیچیک بهخودیخود ضامن معنا نیستند. ممکن است انسان در معبد بایستد و هیچ احساسی نداشته باشد؛ ممکن است در کنار همسرش باشد و تنها بماند؛ ممکن است مشهور باشد و از تصویر خود خسته شود؛ ممکن است در شهری پرنور و شلوغ زندگی کند و چیزی جز خلأ تجربه نکند. کاپولا با ظرافت نشان میدهد که معنا دیگر بهصورت آماده در جهان وجود ندارد تا انسان صرفاً آن را دریافت کند. معنا تنها در نسبتی زنده میان انسان، جهان و دیگری پدیدار میشود؛ و هنگامی که این نسبت گسسته شود، حتی پرمعناترین نشانهها نیز به سطحیترین تصاویر تبدیل میشوند.
توکیو بهمثابه جهان مدرن
انتخاب ژاپن و بهویژه شهر توکیو در فیلم، انتخابی صرفاً زیباشناختی یا توریستی نیست. توکیو در فیلم کاپولا نه فقط شهری خارجی، بلکه تمثیلی از جهان مدرن است: جهانی سرشار از نورهای مصنوعی، تبلیغات، نمایشگرها، صداهای الکترونیک، سرعت، مصرف، نظم تکنیکی و همزمان نوعی بیخانمانی پنهان. خیابانهای شلوغ، دستگاههای بازی، استودیوهای تبلیغاتی، هتلهای بینالمللی، رستورانها و برنامههای تلویزیونی، همه در کنار هم جهانی را میسازند که در آن ارتباط زیاد است، اما فهم اندک؛ صدا فراوان است، اما شنیدن کمیاب؛ تصویر همهجا حاضر است، اما معنا غایب.
یکی از صحنههای مشهور فیلم، حضور باب در صحنه فیلمبرداری تبلیغ نوشیدنی ژاپنی است. کارگردان ژاپنی با شور و حرارت، جملاتی طولانی درباره نحوه بازی، نگاه و ژست باب بیان میکند؛ اما مترجم همه آن جملات را به عبارتی کوتاه فرو میکاهد: «او میگوید به دوربین نگاه کنید.» باب که متوجه فاصله میان سخنان طولانی کارگردان و ترجمه کوتاه مترجم شده، با تعجب میپرسد آیا فقط همین را گفت؟ این صحنه، در سطح نخست، موقعیتی کمیک درباره ترجمه ناقص است؛ اما در سطحی عمیقتر، کل وضعیت فیلم را خلاصه میکند. چیزی در انتقال معنا از دست میرود. میان زبانها، فرهنگها و انسانها شکافی وجود دارد که با ترجمه لفظی پر نمیشود.
با این حال، فیلم نمیگوید که این شکاف فقط میان زبان انگلیسی و ژاپنی وجود دارد. باب و شارلوت حتی در زبان انگلیسی نیز بارها ناتوان از فهمیدهشدناند. تماسهای تلفنی باب با همسرش سرد و ناهماهنگ است. شارلوت در تماس با دوستش نمیتواند بحران خود را منتقل کند و دوستش حتی متوجه گریه او نمیشود. همسر شارلوت نیز با وجود نزدیکی فیزیکی، از وضعیت درونی او بیخبر است. بنابراین مسئله «ترجمه» در فیلم، فراتر از زبان خارجی است. آنچه گم شده، صرفاً معنای کلمات ژاپنی نیست؛ آنچه گم شده، امکان فهم انسانی در جهانی است که گفتار در آن فراوان اما شنیدن کمیاب شده است.
اینجاست که میتوان به جمله معروف هایدگر نزدیک شد: زبان خانه هستی است. این عبارت بدان معنا نیست که زبان فقط ابزاری برای انتقال اطلاعات است. زبان، نحوه گشودگی انسان به جهان است. ما جهان را در زبان میفهمیم، با دیگران در زبان نسبت برقرار میکنیم و حتی خود را از خلال زبان تجربه میکنیم. اما هنگامی که زبان از گفتار زنده به وراجی، تکرار، شعار، تبلیغ و گفتوگوی بیمعنا فروکاسته شود، انسان دیگر در زبان سکونت ندارد؛ بلکه در میان انبوهی از نشانههای تهی سرگردان میشود.
در فیلم کاپولا، زبان اغلب کارکردی ناکام دارد. تبلیغات ژاپنی، برنامههای تلویزیونی، مکالمات تلفنی، گفتوگوهای کاری، مکالمات زناشویی و حتی معاشرتهای اجتماعی، بیشتر سطحی، ناقص یا ناتواناند. آدمها حرف میزنند، اما چیزی آشکار نمیشود. کلمات ردوبدل میشوند، اما فهمی رخ نمیدهد. درست در برابر این وضعیت است که رابطه باب و شارلوت اهمیت پیدا میکند. آن دو نیز در ابتدا چیز زیادی نمیگویند. رابطهشان نه با اعترافات بزرگ، بلکه با نگاه، مکث، همراهی، شوخی، سکوت و نوعی حضور آرام شکل میگیرد. فیلم از این طریق نشان میدهد که گفتوگوی حقیقی همیشه به معنای پرحرفی نیست. گاهی سکوت، اگر با حضور و توجه همراه باشد، از هزاران جمله گویاتر است.
هایدگر، دازاین و گمگشتگی در روزمرگی
برای فهم لایه فلسفی فیلم، باید به مفهوم دازاین در اندیشه هایدگر بازگشت. هایدگر در «هستی و زمان» به جای آنکه انسان را صرفاً سوژهای شناسا، حیوانی ناطق یا موجودی روانشناختی تعریف کند، او را دازاین مینامد؛ یعنی موجودی که مسئله هستی برای او مطرح است و همواره به نحوی با وجود خود، جهان و دیگران نسبت دارد. دازاین موجودی بسته و کامل نیست. او همواره در جهان افکنده شده، با امکاناتی روبهروست، گذشتهای دارد، آیندهای پیش روی خود میگشاید، و باید به نحوی با زندگی خویش نسبت برقرار کند.
اما دازاین در اغلب موارد، خود را نه در وضعیت اصیل، بلکه در زندگی روزمره مییابد. روزمرگی نزد هایدگر صرفاً به معنای کارهای تکراری و معمولی نیست. روزمرگی نحوهای از بودن است که در آن انسان از امکانهای خاص و یگانه خود فاصله میگیرد و در افق «دازمن» یا «همگنان» زندگی میکند. دازمن همان نیروی بینامی است که تعیین میکند چه چیزی خوب است، چه چیزی بد است، چه چیزی جذاب است، چه چیزی موفقیت محسوب میشود، چگونه باید زندگی کرد، چه باید خواست و حتی چگونه باید احساس کرد. در قلمرو دازمن، هیچکس بهطور مشخص فرمان نمیدهد، اما همه به نحوی فرمان میبرند.
این مفهوم برای فهم «گمشده در ترجمه» بسیار راهگشاست. شخصیتهای فیلم در جهانی زندگی میکنند که امکانهای زیستن در آن پیشاپیش به قالبهایی آماده فروکاسته شده است: شهرت، تبلیغات، ازدواج، کار، مصرف، سفر، سرگرمی، جوانی، موفقیت، زیبایی و نقشهای اجتماعی. باب بازیگری است که دیگر بیش از آنکه انسانی زنده باشد، تصویری مصرفشده از خود است. از او خواسته میشود برای یک آگهی تجاری نقش بازی کند، ژست بگیرد، به دوربین نگاه کند و تصویرش را در خدمت فروش کالا قرار دهد. او در مقام سوژهای تبلیغاتی، خود نیز بخشی از جهان مصرف میشود. خستگی و ملال او از همینجا میآید: او دیگر نمیداند پشت این تصویر عمومی، پشت این نقشهای تکراری، چه چیزی از خودش باقی مانده است.
شارلوت نیز در شکل دیگری گرفتار همین وضعیت است. او جوان است، تحصیلکرده است، ازدواج کرده و در ظاهر باید در آغاز مسیری روشن باشد؛ اما دقیقاً در همین آغاز، خود را بیجهت مییابد. او نمیداند چه میخواهد، نمیداند ازدواجش چه معنایی دارد، نمیداند آیندهاش چگونه باید باشد، و نمیتواند با نقشهایی که جهان در اختیارش گذاشته، خود را تعریف کند. او نه در مقام همسر، نه در مقام زن جوان تحصیلکرده، نه در مقام مسافر و نه حتی در مقام تماشاگر امر معنوی، آرام نمیگیرد. گویی هر تعریفی که جهان روزمره پیش روی او میگذارد، برای او ناکافی است.
از منظر هایدگری، باب و شارلوت هر دو دازاینهاییاند که در روزمرگی خود ترک برداشتهاند. آنان هنوز به اصالت کامل نرسیدهاند و فیلم نیز چنین ادعایی ندارد. اما دیگر نمیتوانند بهسادگی در نظم عادی زندگی حل شوند. چیزی در آنان بیدار شده است؛ نوعی نارضایتی مبهم، اضطراب خاموش و آگاهی از اینکه زندگی به شکلی که اکنون جریان دارد، کافی نیست. این لحظه، هرچند دردناک، میتواند آغاز گشودگی باشد. زیرا دازاین تا زمانی که کاملاً در دازمن مستغرق است، حتی فقدان خود را نیز احساس نمیکند. ملال، تنهایی و بیقراری باب و شارلوت، نشانه نابودی کامل نیست؛ نشانه آن است که زندگی روزمره دیگر نمیتواند بهآسانی آنان را در خود پنهان کند.
ملال، تنهایی و بحران معنا
ملال در «گمشده در ترجمه» حالتی سطحی و گذرا نیست. این ملال از جنس بیحوصلگی معمولی نیست که با سرگرمی، خرید، خواب، نوشیدن یا گردش درمان شود. باب و شارلوت دقیقاً در جهانی زندگی میکنند که انواع سرگرمیها و محرکها را در اختیار آنان میگذارد، اما هیچیک از این امور نمیتواند بحران آنان را حل کند. هتل، شهر، تلویزیون، باشگاه، رستوران، مهمانی، معبد، کتابهای خودیاری، کار و روابط اجتماعی، همه حاضرند؛ اما معنا غایب است.
در اینجا باید میان تنهایی بیرونی و تنهایی وجودی تفاوت گذاشت. باب و شارلوت تنها به این معنا نیستند که کسی کنارشان نیست. اتفاقاً آدمهای زیادی اطراف آنان هستند. باب در استودیو، هتل، رستوران و خیابان با افراد مختلف مواجه میشود. شارلوت نیز همسر، دوست، آشنایان و محیط اجتماعی دارد. اما تنهایی آنان از آن روست که هیچیک از این روابط، آنان را واقعاً به جهان متصل نمیکند. آنان در میان دیگراناند، اما فهمیده نمیشوند؛ سخن میگویند، اما شنیده نمیشوند؛ میبینند، اما به چیزی راه نمییابند.
این تنهایی با بحران معنا پیوندی مستقیم دارد. معنا در اینجا نه به معنای پاسخی نظری به پرسشهای فلسفی، بلکه به معنای امکان زیستن است. انسان هنگامی زندگی خود را معنادار تجربه میکند که بتواند میان خود، جهان، گذشته، آینده، دیگران و امکانهایش نسبتی زنده برقرار کند. وقتی این نسبت گسسته شود، زندگی همچنان ادامه مییابد، کارها انجام میشوند، گفتوگوها جریان دارند، اما چیزی بنیادین از دست رفته است. باب و شارلوت دقیقاً در چنین وضعیتیاند. آنان زندهاند، اما زندگیشان به معنای عمیق کلمه از درون روشن نیست.
فیلم این وضعیت را نه با خطابه فلسفی، بلکه با جزئیات سینمایی نشان میدهد: باب روی دستگاه ورزشی اتوماتیک گرفتار میشود، بیآنکه واقعاً بداند با آن چه کند؛ شارلوت از پشت پنجره به شهر خیره میشود؛ باب زیر دوش ایستاده و گویی آب نیز نمیتواند خستگی او را بشوید؛ تماسهای تلفنی با خانواده به جای نزدیکی، فاصله را بیشتر آشکار میکنند؛ لانگشاتهای توکیو، عظمت شهر را نشان میدهند، اما همزمان کوچکی و گمشدگی انسان را نیز برجسته میکنند. در همه این لحظات، جهان پر از حرکت است، اما شخصیتها درونی ساکن، معلق و بیقرار دارند.
از این منظر، «گمشده در ترجمه» فیلمی درباره فقدان معنا در عصر تکنیکی است. جهانی که کاپولا نشان میدهد، جهانی نیست که در آن معنا بهسادگی نابود شده باشد؛ بلکه جهانی است که در آن معنا زیر انبوه نشانهها، تصاویر، کالاها، نقشها و صداها پنهان شده است. انسان دیگر نمیتواند بهآسانی تشخیص دهد کدام رابطه واقعی است، کدام گفتار اصیل است، کدام خواست از آن خود اوست و کدام خواست را دازمن در او نهاده است. به همین دلیل، بحران باب و شارلوت بحرانی فردی و اتفاقی نیست؛ بحرانی است که سیمای عمومی انسان مدرن را آشکار میکند.
زبان، سکوت و امکان فهم دیگری
اگر فیلم از یک سو شکست زبان را نشان میدهد، از سوی دیگر امکان نجاتی محدود اما عمیق را نیز از دل زبان، سکوت و شنیدن بیرون میکشد. رابطه باب و شارلوت از آن جهت مهم است که برخلاف بسیاری از روابط دیگر فیلم، بر نمایش، نقش، مصرف یا گفتار سطحی بنا نشده است. آن دو ابتدا یکدیگر را بهطور کامل نمیشناسند، هیچ آینده روشنی برای رابطه خود تعریف نمیکنند، و حتی رابطهشان را در قالبهای آماده اجتماعی جای نمیدهند. میان آنان نوعی الفت شکل میگیرد که بیشتر از آنکه بر مالکیت، تعریف یا نتیجه استوار باشد، بر حضور استوار است.
در جهان فیلم، بسیاری از شخصیتها حرف میزنند، اما گفتارشان چیزی را نمیگشاید. در برابر این وضعیت، باب و شارلوت لحظاتی را با هم میگذرانند که در آن گفتار و سکوت در کنار هم قرار میگیرند. آنان با هم شوخی میکنند، راه میروند، به شهر میروند، در مهمانی حاضر میشوند، میخندند، گاهی چیزی نمیگویند و گاهی تنها کنار هم میمانند. همین کنار هم ماندن، در جهانی که همه چیز یا مصرف میشود یا به سرعت از دست میرود، معنایی خاص پیدا میکند.
هایدگر در تحلیل زبان، میان گفتار اصیل و پرگویی تفاوت میگذارد. پرگویی یا وراجی، گفتاری است که بسیار میگوید، اما چیزی را نمیگشاید. در روزمرگی، آدمها درباره همه چیز حرف میزنند، بیآنکه واقعاً بفهمند. سخن در سطح میچرخد و به جای آنکه راهی به جهان باز کند، جهان را با وضوحی کاذب میپوشاند. اما گفتار اصیل، همواره با شنیدن و سکوت پیوند دارد. انسان تنها زمانی میتواند سخن بگوید که پیشتر بتواند بشنود؛ و تنها زمانی میتواند بشنود که اجازه دهد دیگری و جهان خود را آشکار کنند.
از این منظر، رابطه باب و شارلوت نوعی تمرین شنیدن است. آنان یکدیگر را به تصاحب درنمیآورند، یکدیگر را به پاسخهای آماده تقلیل نمیدهند و از هم نمیخواهند که نقش خاصی بازی کنند. باب برای شارلوت فقط یک ستاره سینما نیست و شارلوت برای باب فقط زنی جوان و زیبا نیست. هر یک در دیگری چیزی میبیند که در روابط معمول و روزمرهاش نادیده مانده است. این دیدن، نه از مسیر تحلیل روانشناختی، بلکه از مسیر حضور، توجه و همدلی رخ میدهد.
به همین دلیل است که فیلم هرگز رابطه آنان را به شکلی سادهانگارانه و کلیشهای به رابطهای عاشقانه به معنای متعارف تقلیل نمیدهد. میان آن دو کششی عاطفی وجود دارد، اما اهمیت رابطهشان در چیزی فراتر از رمانس معمولی است. رابطه آنان لحظهای از گشودگی است؛ لحظهای که در آن هر یک، از خلال دیگری، نسبت تازهای با خود و جهان مییابد. باب در کنار شارلوت دوباره میتواند بخندد، بازی کند و از تصویر فرسوده خود فاصله بگیرد. شارلوت نیز در کنار باب احساس میکند دیده و شنیده میشود، بیآنکه مجبور باشد خود را توضیح دهد یا در نقشی آماده جای بگیرد.
خروج موقت از روزمرگی
یکی از زیباترین بخشهای فیلم، زمانی است که باب و شارلوت همراه دوستان ژاپنی شارلوت به شهر میروند. این سکانس از نظر ریتم، رنگ، حرکت و حس، تفاوت آشکاری با بخشهای آغازین فیلم دارد. باب، مردی میانسال و خسته، لباسی میپوشد که بیشتر مناسب نوجوانان است و همراه شارلوت و دیگران وارد فضایی بازیگوشانه و پرتحرک میشود. آنان در شهر میگردند، میخندند، بازی میکنند و برای لحظاتی از سنگینی نقشهای معمول خود رها میشوند.
این رهایی کامل و پایدار نیست، اما از نظر وجودی مهم است. باب و شارلوت از جهان تکنیکی خارج نمیشوند؛ آنان هنوز در توکیو هستند، هنوز در میان دستگاههای بازی، نورهای مصنوعی، موسیقی، خیابانها و فضاهای مصرفی حرکت میکنند. اما نسبتشان با این جهان تغییر میکند. آنان دیگر صرفاً تماشاگران منفعل یا مصرفکنندگان خسته نیستند؛ برای لحظاتی بازی میکنند، میخندند و امکان دیگری از بودن را تجربه میکنند. این همان چیزی است که میتوان آن را خروج موقت از روزمرگی نامید.
در ادامه همین سکانس، آنان از میان کازینویی بزرگ و پر از تجهیزات بازی الکترونیکی عبور میکنند؛ جایی که افراد با جدیتی مکانیکی و رباتگونه مشغول بازیاند. این تصویر، بهروشنی تقابل میان بازی زنده و بازی تکنیکیشده را نشان میدهد. از یک سو، انسانهایی هستند که در برابر دستگاهها نشستهاند و گویی خود نیز بخشی از ماشین شدهاند؛ از سوی دیگر، باب و شارلوتاند که در همان فضای تکنیکی، نوعی بازیگوشی انسانی را تجربه میکنند. فیلم نمیگوید که میتوان بهسادگی از جهان تکنیک گریخت؛ اما نشان میدهد که حتی در دل این جهان نیز میتوان نسبت خود را تغییر داد.
در این نقطه، پیوندی ظریف با ایده هایدگری اصالت پدید میآید. اصالت نزد هایدگر به معنای فرار از جهان، ترک دیگران یا انزواطلبی نیست. دازاین اصیل همچنان در جهان و با دیگران است، اما دیگر بهطور کامل در حکم دازمن حل نشده است. او میکوشد امکانهای خود را از آن خود کند و نسبتش با جهان را آگاهانهتر و گشودهتر پیش ببرد. باب و شارلوت نیز قدیسان اصالت نیستند؛ آنان انسانهایی معمولی، زخمی، مردد و ناتماماند. اما در رابطهشان، لحظهای کوتاه از فاصله گرفتن از دازمن رخ میدهد. آنان برای لحظاتی همان چیزی نیستند که نقشهای اجتماعیشان میطلبد؛ بلکه امکان دیگری از خود را تجربه میکنند.
معنای ناپایدار اما حقیقی
فیلم کاپولا از آن جهت اثر مهمی است که به دام پاسخهای ساده نمیافتد. «گمشده در ترجمه» نمیگوید که عشق، سفر، دوستی یا تجربهای عاطفی میتواند بحران انسان مدرن را بهطور کامل حل کند. رابطه باب و شارلوت از همان ابتدا رابطهای موقت، ناپایدار و وابسته به موقعیتی خاص است. آنان در شهری دور از خانه، در فاصلهای معلق از زندگی معمول خود، با یکدیگر روبهرو شدهاند. این رابطه نمیتواند بهسادگی به زندگی عادی منتقل شود و فیلم نیز از آن افسانهای رمانتیک نمیسازد.
اما موقتی بودن این تجربه، به معنای بیاهمیت بودن آن نیست. بسیاری از تجربههای اصیل انسانی، دقیقاً به دلیل زودگذریشان، شدت و حقیقت دارند. باب و شارلوت برای همیشه یکدیگر را نجات نمیدهند، اما برای لحظاتی امکان دیدن، شنیدن و زیستن را به یکدیگر بازمیگردانند. آنچه میان آنان رخ میدهد، معنایی نهایی و قطعی نیست؛ معنایی است که در دل موقعیت، در دل رابطه و در لحظه گشوده میشود. از این جهت، فیلم با درکی بسیار ظریف از معنا سروکار دارد: معنا نه شیئی آماده در جهان است، نه پاسخی نظری که بتوان آن را یکبار برای همیشه در اختیار گرفت؛ معنا رخدادی است که در نسبت انسان با جهان و دیگری پدیدار میشود.
هایدگر معنا را نه ویژگیای افزوده بر اشیا، بلکه امری وابسته به گشودگی دازاین میداند. چیزی زمانی معنادار میشود که در افق فهم دازاین آشکار گردد. به بیان سادهتر، معنا بیرون از انسان و مستقل از هر نسبتی منتظر کشف شدن نیست؛ معنا در نحوه بودن انسان، در طرحافکنی او، در گشودگیاش به جهان و در امکانهایی که برمیگزیند، پدیدار میشود. از این منظر، رابطه باب و شارلوت معنای زندگی را به آنان «نمیدهد»؛ بلکه افقی میگشاید که در آن زندگی دوباره میتواند معنادار تجربه شود.
پایان فیلم نیز دقیقاً بر همین ابهام و ظرافت استوار است. وداع باب و شارلوت، بهویژه زمزمهای که در گوش شارلوت گفته میشود و برای مخاطب شنیدنی نیست، یکی از مشهورترین لحظات سینمای معاصر است. کاپولا آگاهانه از آشکار کردن محتوای آن پرهیز میکند. اگر آن جمله را میشنیدیم، شاید فیلم به پاسخی مشخص و محدود فروکاسته میشد. اما نشنیدن آن، خود معنایی عمیق دارد. مهم آن نیست که باب دقیقاً چه گفت؛ مهم آن است که میان آن دو چیزی رخ داده که به زبان کامل درنمیآید. این لحظه، پیوند میان گفتار و سکوت را به اوج میرساند. معنا گاهی در همان چیزی است که گفته نمیشود، اما فهمیده میشود.
جمعبندی
«گمشده در ترجمه» فیلمی است درباره انسانهایی که در جهان مدرن گم شدهاند؛ نه فقط در شهری بیگانه، بلکه در زبان، نقشها، روابط، تصاویر و عادتهای خود. باب و شارلوت نمایندگان دو مرحله متفاوت از زندگیاند، اما بحران آنان مشترک است: هر دو از زندگی روزمره فاصله گرفتهاند، هر دو با فقدان معنا مواجهاند، و هر دو نمیتوانند در ساختارهای آماده زندگی مدرن آرام بگیرند. توکیو در فیلم، تصویری از جهانی است که در آن تکنیک، مصرف، تبلیغات و صداهای بیپایان، امکان سکونت اصیل انسان را دشوار کردهاند.
با این حال، فیلم اثری نومیدانه نیست. کاپولا راهحلی بزرگ، ایدئولوژیک یا قطعی ارائه نمیکند. او به جای پاسخ نهایی، لحظهای انسانی را نشان میدهد: لحظهای که در آن دو انسان، بیآنکه بخواهند یکدیگر را تصاحب کنند یا نجاتی کامل به یکدیگر وعده دهند، یکدیگر را میفهمند. این فهم، از مسیر پرحرفی و توضیحهای طولانی حاصل نمیشود، بلکه از راه حضور، شنیدن، سکوت، شوخی، همراهی و توجه پدید میآید. درست در همینجاست که فیلم به اندیشه هایدگر نزدیک میشود: معنا در گشودگی دازاین به جهان و دیگری رخ میدهد، نه در مصرف نشانههای آماده و نه در فرار از جهان.
«گمشده در ترجمه» به ما یادآوری میکند که انسان ممکن است در میان انبوه ارتباطات، تنها بماند؛ در میان صداهای فراوان، شنیده نشود؛ در میان تصاویر رنگارنگ، چیزی نبیند؛ و در میان نقشهای اجتماعی، خود را گم کند. اما همین انسان، اگر بتواند برای لحظهای از سلطه روزمرگی فاصله بگیرد، اگر بتواند دیگری را نه بهعنوان نقش، تصویر یا کارکرد، بلکه بهعنوان حضوری زنده بفهمد، شاید بتواند معنایی هرچند کوتاه، شکننده و ناپایدار، اما حقیقی برای زیستن بیابد. رمز ماندگاری فیلم کاپولا نیز در همین است: فیلم نه فریاد میزند، نه موعظه میکند و نه پاسخهای آماده میدهد؛ بلکه با سکوت، مکث و ظرافت، ما را متوجه همان چیزی میکند که در زندگی روزمره اغلب از دست میدهیم: امکان دیدن دیگری، امکان شنیدن جهان، و امکان بازگشت موقت به خویشتن.